انتخاب یک اتفاق




عنوان داستان : مهره بد علق
نویسنده داستان : بهمن زارع کهن

ناجی دیروز تلفن کرده بود.
سلام طاهر، چطوری پسر؟_
به داداش ناجی، پارسال دوست امسال آشنا، کجایی پیرمرد؟_
_حالا ما مثل شما کچل نشدیم و دوتا تار مومون سفید شده میگی پیرمرد
و بعد از اینکه کلی حرف الکی بین مان رد و بدل شد گفت:
پسر وقت کردی یه توک پا بیا مکانیکی کارت دارم_
و نگفت که چکار دارد. با اینکه کلی کار داشتم دل به دریا زدم و فردای آن روز زودتر از همیشه از دفتر نشریه بیرون زدم و رفتم سراغ ناجی، مکانیکی کوچک او سر چهار راه شلوغی بودی که سگ صاحبش را نمی شناخت. وارد مغازه که شدم ناجی را با دست روی سیاه زیر پیکان قراضه ای تو چال دیدم. داشت زور می زد تا مهره بد قلقی را باز کند. عرق از سر و رویش می جوشید و روی لکه های سیاه صورتش می سرید. مرا را که دید گفت:
_ الان کارم تموم میشه، بشین پشت میز یه چای بریز تا بیام
_ ممنون، وقت چایی ندارم کلی کار سرم هوار، دو روز دیگه نشریه میره برای چاپ و من هنوز خط روی خط نگذاشتم
رحمان با دستمال چرک و چیلی عرق پیشانی را گرفت و گفت:
_ همین دیروز بود که نامه اش اومد
_ یه کاره بعد این هوا وقت، حالا چی چی نوشته؟
_تو کشو میزه، برشدار بخون
از کشو میزی که جا به جایش روغن و خاک در جدال بودند نامه را برداشتم . مچاله و پچاله و باز این روغن سیاه لعنتی بود که جنگ را مغلوبه کرده بود. نامه را برداشتم، بازش کردم و خواندم. خط شقایق هم مثل خودش بود. ظریف و به قاعده، نه کم نه زیاد، خود خودش بود. یک گل وحشی با غنچه های کوچک سرخ اصلا یک چیز بود که تا نداشت. جنسش فرق داشت نمیدانم شاید یک چیز تزئینی بود که باید می گذاشتی لبه دکور در اتاق پذیرایی که هر وقت مهمانی آمد نشانش بدهی و با آن پز بدهی، یعنی که مال من است خود خود من فقط من و مهمان زیر لب یا که نه در جایی دوری از ذهنش بگوید ای کاش نبود. همیشه و هر جا خودش بود. اصلا بادبادکی بود گریزان از بند و صاحب، که دلش می خواست برود کنج آسمان به خورشید تنه بزند و برای صاحب دلباخته اش که حالا او را از دست داده دهن کجی کند. لابد همین هم بود که یک روز بی خبر بند میان من و خودش را برید و رفت که یعنی بگویید دیدی من با بقیه تومنی سنار که نه از زمین تا آسمان فرق دارم. بعدها خبر دار شدم پدرش مادرش را که اهل این شهر بوده طلاق داده و او را برداشته و برگشته شهر خودش جای میان شیرینی خرما و شوری عرق تن و بوی نمناک شرجی شط و او را همانجا به یک عشق برزیل با عینک دودی ریبون شوهر داده. از آن سیاه سوخته ها که دوست داشت روزی هر چه دارد و ندارد را بدهد و برود برزیل و نیمه گمشده خودش را که مثلا جای بین سائوپائولو یا ریودوژانیرو بود پیدا کند. بعد یک روز برود عرق فروشی قارپط جونیور ارمنی که آن هم مثلا جای سر کوچه شان باشد و ببینید نیمار و کوتینیو و دنی لوئیز انجا نشسته باشند منتظر او و او که رسید به حساب او عرق سگی سیری بخورند با چند پر خیار شور و مقداری جگر و راه بیفتند در خیابان و بد مستی کنند. بعد پلیس بیاید و آنها را بگیرد. بعد نیمار بزند زیر گریه و بگوید:
_ محمد عماد چه کنیم من سر هفته با پاریسن ژرمن قرار است در لیگ قهرمانان بازی کنم من نباشم که نمی شود
دنی و کوتینیو هم پشت سر نیمار بیفتند به التماس که یعنی
_ محمد عماد چه کنیم ما فوتبالیست هستیم و الان منشوری میشویم و بدبخت
و در آن لحظات پر التهاب تاریخ بشری او بگویید سرکار با اینا کار نداشته باش مو خودموم گردن میگیروم و با دستهای زمختش اشک چشم نیمار را بگیرد و بگویید:
_ برو ببینم چه می کنی قهرمان
_ حالا که چی بعد این هوا روز نامه داده. اونم به تو رقیب عشقی
- _ لابد روش نشده
_ نه او رو دار تر از این حرفاهاست دلیلشم همین نامه که میگی
_ من نمیدونم خودت بخوون میفهمی
خواندمش زیاد وقت تلف نکرده بود. یکراست رفته بود سر اصل مطلب و مطلب این بود. برادر شوهرش که قرار بود طبق یک رسم قدیمی بعد مرگ شوهرش او را بگیرد کشته شده بود. برادر شوهرش که تازه از خدمت سربازی آمده بود قرار بوده طبق ساعتی که بزرگ عشیره آن را خوش دیده بود با او ازدواج کند. اما دو تا از هم خدمت های سابق برادر بزرگترش او را به اشتباه به جای برادرش می کشند. ماجرا از این قرار بوده که شوهرش در خدمت با همدستی دو نفر از هم پالگی هایش تصمیم می‌گیرند که برای تامین سوخت آسایشگاه که در زمستان سرد آن سال هم چون یخچال می مانده. پاتکی به تانک ها و نفربرها بزنند و می زنند. آن سال ظاهر هوا خیلی سرد بوده و سهمیه سوخت گروهان کفاف گرمایش آسایشگاه را نمی داده. اما صبح بعد شبی که پاتک زده می شود. تانک ها و نفربرها هوا می کشند و روشن نمی شوند. سر گروهبان هم سرنخ ها را با کمک امدادهای غیبی می گیرد و تا توی آسایشگاه می رسد. فرمانده در جریان قرار می گیرد. همه را به خط می کند و کوتاه و مختصر می گوید:
_ هر کس اطلاعات کافی در مورد این مسئله به ما بده از فردا ارشد یگان میشه حتی آگه خودمش مقصر باشه
شوهر شقایق فردای آن روز ارشد یگان می شود. فردین و بهروز راهی بازداشتگاه و بعد دادگاه نظامی و به جرم تخریب اموال یگان هر یک به پنج ماه حبس و جریمه نقدی محکوم می شوند. در طول حبس آن دو محمد عماد ارشد یگان می شود و با تامین سوخت یگان و خوش رفتاری با بچه ها کوشش می کنند تا لکه ننگ خیانت را از خود دور کند. در این کار هم موفق می شود. افراد یگان در گرمای آسایشگاه یادشان می رود دو رفیق داشته اند که بخاطر آنها دارند بازداشتگاه سرد را تحمل می کنند. تا آن دو از حبس خلاص شوند. محمد عماد ترخیص می شود و از تصمیم فردین و بهروز مبنی بر انتقام بی خبر می ماند. هر چند تا آن دو به خود بایند و خدمت و اضافه آن را تمام کنند احمد زن گرفت و بعد یه روز بی هوا وقتی از سر کار می آمد زیر چرخ تریلی رفت و عینک دودی ریبونش شکست و خود در حسرت سفر برزیل ماند. اما نه فردین از موضوع خبر برد نه بهروز، و یک روز آن دو چاقو ضامن دار دسته استخوانی کار زنجان در جیب، کت بر دوش سبیل هاشان را تاب دادند و با تلق تلق کفش های قیصری شان، پرسان پرسان آمدند تا رسیدند به در خانه محمد عماد و از کودکی که دست در دماغ داشت پرسیده بودند.
_ منزل محمد شیخ زائر همینجاست؟
و او بی آنکه دستش را از دماغش درآورده باشد گفته بود.
_ اگه سیگار بدی میگم
و داده بودند و کودک گفته بود.
_خو فندکم بده، حالا چیکارشی؟
_ دوستاشیم از تهرون اومدیم
_پس یه نخ دیگه بده تا بگوم
و با دو نخ سیگار فهمیده بودند غروب از سمت شط می آید. اما کودک به آنها نگفته بود پدر محمد عماد دو پسر داشت که مانند سیب قاچ خورده بودند، و باز نگفته بود بنا به یک رسم قدیمی پدر محمد عماد نام پسرانش را با محمد شروع کرده بود. حالا که محمد عماد رفته بود و تنها محمد محمود مانده بود کودک گمان نمی کرد آنها با محمد عماد کار داشته باشند. محمد محمود غروب آن روز که شرجی تا لب شط و کنار نیزار ها پس رفته بود و داشت با آفتاب پس پسکی می رفت. ده ضربه چاقو خورد و همه جا را به رنگ غروب تش گرفته دید. و نوبتش را داد به پسر عموهایش که شاید آنها یک روزی زیر لب یا که نه در جای دوری از ذهنشان گفته بودند ای کاش نبود.
_ حالا که چی از دست ما چی بر میاد؟
_ لامصب این مهره هم باز نمیشه یه سیگار آتیش کن
سیگاری روشن کردم و بهش دادم. آتش سیگار در تاریکی چال فروغ دیگری داشت
_ نمیدونم چرا این مهره باز نمیشه فکر کنم جایی گیر داره.

تابستان 97
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای بهمن زارع کهن سلام

خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. شما توانایی نوشتن داستان‌هایی با رنگ و بوی اقلیمی و خلق فضاهای پر کنش دارید، اما مشکل عمده این اثر در پیرنگ است. اگر به خاطر داشته باشید در داستان کوتاه تأکید بر یک عدم تعادل و یک حادثه یا اتفاق داستانی بود. حالا یک بار دیگر به این اثر نگاه کنید. ببینید چند خط روایت اصلی و فرعی دارد؟ اول راوی را داریم و دوست تعمیرکارش که از او خواسته به تعمیرگاه برود تا با هم درباره موضوع مهمی گفتگو کنند. بعد نامه که باز می‌شود ماجرا به کلی تغییر جهت می‌دهد و بخشی از کار به معرفی شقایق می‌گذرد. پس شقایق می‌شود یک ماجرای دیگر. بعد خود نامه که خوانده می‌شود، داستان مرگ برادر شوهر را داریم تازه همانجا ماجرای سربازی شوهرش و پاتک زدن برای سوخت و چگونگی کشته شدن محمد محمود هم طرح می‌شود. ببینید چند ماجرا، چند اتفاق، چند عدم تعادل در یک اثر گنجانده شده؟ و به همین دلیل است که هیچکدام از آنها نتوانسته‌اند فرم و محتوا و به‌طور کلی ساختار داستانی کاملی به خود بگیرند و همه ناقص و ناتمام مانده‌اند. در واقع برای هر کدام از این‌ها می‌توان داستان جداگانه‌ای نوشت. یعنی ماجرای تعمیرگاه می تواند یک خط داستانی مستقل، یک پیرنگ و طراحی مستقل داشته باشد. نامه شقایق به تنهایی می‌تواند با پرداخت به داستان دیگری تبدیل شود. ماجرای سربازخانه خودش داستان دیگری باشد و مرگ یکی از دو برادر هم همین‌طور. پس اصلاً لازم نیست همه را در یک اثر بگنجانید. اگر دقت کنید می‌بینید که جز صحنه تعمیرگاه و یک جاهایی که به صحنه پسربچه و سیگار گرفتنش می‌گذرد بقیه ماجراها همه به تلخیص گذشته‌اند، یعنی خلاصه و مچاله شده‌اند و تمام. چون جای پرداخت و نشان دادن کنش‌ها و تبدیل آن‌ها به صحنه های پرکشش نبوده. از همه این‌ها باید یکی را انتخاب می‌کردید. خوب طبیعی است گاهی مغناطیس ماجراها نویسنده را گرفتار می کند و نویسنده به سختی می‌تواند از میان طرح‌هایی که در ذهن دارد یکی را انتخاب کند اما به هر حال ناگزیر به انتخاب می‌شود. بهتر است یکی را انتخاب کنید. هربار یک اتفاق اصلی. به ویژه در داستان کوتاه. اگر فقط یک خط روایت اصلی داشته باشید و طراحی و پرداخت کار درست باشد، می‌توانید به جای شرح خلاصه آنچه اتفاق افتاده (تلخیص) همه چیز را با توصیف و صحنه‌ها و با فضاسازی پرکشش به مخاطب نشان بدهید. پایان کار صحنه خوبی دارد. در واقع باز نشدن پیچ خودش اشاره‌ی خوبی است به گره کوری که انگار گشوده نمی‌شود، اما گره ماجرای داستان بالاخره باید گشوده شود. بالاخره یک جایی در پایان یا نزدیک به پایان عدم تعادل در اثر به تعادل ثانویه می‌رسد.
برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. پایگاه نقد داستان منتظر آثار فراوان و قابل بحث شماست. امیدوار و منتظرم خواننده داستان‌های خوب و خواندنی‌تان باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » دوشنبه 02 مهر 1397
منتقد داستان
سلام. امیدوارم همچنان خواننده داستان های فراوان و قابل بحث شما باشیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
بهمن زارع کهن » یکشنبه 01 مهر 1397
با سپاس فراوان از اساتید محترم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.