رد پای پررنگ نویسنده




عنوان داستان : عشقِ ریز!
نویسنده داستان : سعید مبارکی

.
پاشنه‌ی کفشم را با انگشت بالا کشیدم و در حالی که داشتم زیپ سوئیشرتم را می‌بستم دویدم سمت اتاق سروش و بلند داد زدم: "اومدی‌‌؟؟" که پرده‌ی اتاقش کنار رفت و با لبخند مسخره‌اش که هر وقت دیر می‌کرد آن را تحویلم می‌داد، توی چارچوب در ظاهر شد. از خوابگاه تا مترو حدودا ده دقیقه پیاده راه بود که چون ما دیرمان شده بود باید این مسیر را می‌دویدیم. "اگه موتورتو نمی‌دادی به علی این همه بدبختی نمی‌کشیدیما" این را من وسط راه بریده بریده به سروش گفتم، چون کمی توپُر بودم! و دویدن نفسم را می‌گرفت. هنوز جمله‌ی "بدو حرف نزن گامبو" از دهن سروش در نیامده بود که کیفم را کوبیدم به کمرش و صدای قهقهه‌اش مرا هم به خنده انداخت. پله‌های مترو را چندتا یکی پایین رفتیم و خودمان را پرت کردیم وسط جمعیتی که داشتند به زور خودشان را توی قطار جا می‌کردند و به هر زحمتی بود سوار شدیم.
تا رسیدن به کلاس زبان هشت ایستگاه فاصله داشتیم و یک بار هم باید در ایستگاه دروازه‌دولت خط عوض می‌کردیم. این سومین باری بود که زبان خواندن را شروع می‌کردم و هر بار چند ترم که می‌خواندم رهایش می‌کردم. مشکل اصلی و همیشگی‌ام هم با مکالمه بود (و هست) وگرنه درک مطلبم از همان سالهای کودکی و اوایل نوجوانی که زبان را شروع کردم خوب بود. سروش اما تقریبا هیچی از زبان نمی‌دانست و برای همین به درخواست خودش خیلی محترمانه و بدون تعیین سطح از ترم استارتر شروع کرده بود و طوری کلاس‌هایمان را برداشته بودیم که ساعتش یکی باشد و بتوانیم با هم برویم.
از ایستگاه دروازه دولت خط عوض کردیم به سمت میدان انقلاب که مقصدمان بود و آن روزها آخرین ایستگاه خط چهار مترو؛ یعنی بعدش دیگر یک دیوار بود و با اینکه پله‌های خیلی زیادی هم داشت، پله‌برقی‌هایش هنوز راه نیفتاده بودند. (اینو چی میگی آقای قالیباف؟!)
توی قطار بودم که گوشی‌ام زنگ خورد و دیدم مهدی است. مهدی اگر نگویم تنها دلیل، بهترین دلیل و پایه‌ترین دوست من بود برای پرخوری و به نوعی نقطه‌ی عطف زندگی من بود برای ورود جدی و حرفه‌ای به دنیا‌ی خوراکی‌ها! بعد از احوالپرسی عادی روزمره گفت: "سعید داداش پایه‌ای بریم یه عشق ریزی بکنیم؟". این جمله‌اش در هر ساعتی از روز معنای خاصی داشت اما معنای کلی‌اش می‌شد رفتن به یک ایستگاه شکم پروری! و من می‌دانستم که معنی حرفش در این ساعت از روز این است که برویم آبمیوه بستنی فروشیِ "بهار ترافیک" روبروی ساختمان پلاسکو، دو نفری به حساب یک رویال ویتامینه‌ی خانواده با خامه‌ی اضافه برسیم! با خنده گفتم: "نه داداش دارم میرم کلاس، باشه یه روز دیگه" و می‌دانستم مهدی از آنها نیست که سرش بی‌کلاه بماند و بالاخره یک نفر را پیدا کرده و با خودش همراه می‌کند.
تا قطار بخواهد در ایستگاه توقف کند، من و سروش توی واگن‌ها به راه افتادیم و خودمان را به دربی که روبروی پله‌های خروجی بود رساندیم و با باز شدن درب، مثل فنری که فشرده‌اش کرده باشی، بیرون جستیم و دویدیم سمت پله‌ها. به آموزشگاه که رسیدیم، از سروش جدا شدم و هر کداممان به کلاس خودش رفت. من تقریبا خیس عرق شده بودم و این برای هوای سرد آذرماه عادی نبود اما برای توپُرهایی مثل من کاملا طبیعی بود!. وارد کلاس که شدم توقع هر چیزی را داشتم به جز نیامدن استاد و برای همین با آرامش روی صندلی نشستم و مشغول تمیز کردن بخار شیشه‌ی عینکم شدم. طولی نکشید که استاد با گفتن جمله‌ی "های های های آیم سو ساری" وارد کلاس شد و هیچکس به اندازه‌ی من از تأخیرش خوشحال نبود.
وسط‌های درس و در فرصت انجام تمرین، من اجازه گرفتم و برای آب خوردن بیرون رفتم. وقتی داشتم به کلاس برمی‌گشتم توی یکی از کلاس‌های راهرو که کنار آب سردکن بود، سرک کشیدم و دیدم استادش مشغول حضور و غیاب است. برگشتم و ناگهان شنیدن یک اسم مرا میخکوب کرد: "امیر ارجمند!" صدا دوباره تکرار کرد: امیر ارجمند! و یکی از بچه‌ها جواب داد: "ابسنت" و من مبهوت و هاج و واج، با خودم گفتم: "یعنی خودشه؟ بعد از این همه سال؟ نه بابا مگه میشه..." و بعد به سمت کلاس راه افتادم. باقیمانده‌ی کلاس را فقط به خاطراتم با امیر، اولین بغل دستی اول دبستان و بهترین دوست آن سال‌هایم فکر کردم. حتی تمام طول آن شب قبل از خواب را به امیر فکر کردم. به پسربچه‌ی لاغر خنده‌رویی که درسش زیاد خوب نبود و به جز خندیدن همیشگی‌اش و مدل خاص حرف زدنش که یک جور بامزه‌ای کلمات را ادا می‌کرد، خصوصیت بارز قابل ذکری هم نداشت و شاید اگر روز اول مدرسه تصادفا کنار هم ننشسته بودیم الان حتی اسمش هم یادم نبود. به اینکه از سال دوم تا پنجم که از آن محل رفتیم و مدرسه‌ام را عوض کردم، هر سال چقدر خدا خدا می‌کردم که طوری کلاس‌بندی بشود که باز هم با امیر هم‌کلاسی باشم و بعدش هم استرس اینکه بغل دستی‌ام باشد شیرینی روز اول مدرسه را برایم زهر می‌کرد. حتی یادم آمد که اصلا از نامردی‌ای که سال دوم در حقم شد ناراحت نشدم چون مرا از امیر جدا می‌کرد. جریانش هم این بود که سال دوم را جهشی خواندم و قبول هم شدم اما با بخشنامه‌ای که آموزش و پرورش آن سال داد، جهشی از دوم به سوم ممنوع شد و نگذاشتند بروم کلاس سوم. مدیرمان هم اصلا حمایتم نکرد و کلاس دوم را با اینکه خوانده و امتحان داده بودم، دوباره خواندم اما خوشحال بودم که باز هم‌کلاسی امیر هستم.
فردای آن روز که هم موتور سروش را داشتیم و هم من انگیزه برای زود رفتن، در طول مسیر رسیدن به کلاس، همه‌ی دیالوگ‌هایی را که برای رویارویی با امیر آماده کرده بودم توی ذهنم مرور کردم. به ساختمان آموزشگاه که رسیدیم معطل سروش نماندم که موتورش را ببندد و خداحافظی کردم و تا طبقه‌ی سوم که کلاسمان بود پرواز کردم. به کلاس کنار آبخوری رفتم و تک‌تک دانشجوها را به دقت وارسی کردم اما هیچکدامشان شبیه امیر نبودند. بیرون رفتم و جلوی در کلاس منتظر ماندم. هر کس قصد ورود به کلاس داشت را طوری زیرنظر می‌گرفتم که بعضی‌هایشان از این کارم بدشان آمد اما من اصلا برایم مهم نبود. فقط به دنبال امیر بودم و کسی که کوچکترین شباهتی به او داشته باشد.
هنوز چند دقیقه‌ای به شروع کلاس مانده بود و من مثل عقاب جلوی در کلاس داشتم نگهبانی می‌دادم که دیدن کسی از دور توجهم را جلب کرد. خودش بود! خودِ خودِ امیر بود فقط ریش درآورده بود و طوری بزرگ شده بود که همه‌ی نسبت‌های فیزیکی‌اش رعایت شده بودند!
جلو رفتم و سلام کردم و گفتم "امیر خودتی؟" جا خورد و گفت: "سلام، بله شما؟" بله را هم اگر نمی‌گفت مطمئن بودم خودش است. "منم سعید، هم‌کلاسی دبستانت، مدرسه‌ی..." و با شوق و ذوق، همه‌ی نشانه‌های لازم برای شناختنم را در کوتاهترین زمان ممکن دادم. امیر که اصلا اثری از خوشحالی یا حتی تعجب در چهره اش نبود یا نخواست که باشد و من اصلا دلیلش را نمیفهمیدم، لبخند مصنوعیِ احمقانه ای زد و گفت: "بله، حالتون خوبه؟ خیلی خوشحال شدم از دیدنتون!"... این را گفت و راهش را کشید و رفت... رفت که رفت! امیر ارجمند مرا شناخت و بی تفاوت رهایم کرد و رفت!
یخ کرده بودم. نمی‌دانستم تحقیر شده‌ام یا امیر دیگر آن امیر سابق نیست و یک امیر دیگر شده و خلاصه هرچه بود کمی طول کشید تا شرایطی را که درش گرفتار شده بودم درک کنم. از کلاس آن روز چیز زیادی نفهمیدم و وسط‌های کلاس بود که وسایلم را برداشتم و رفتم بیرون، کنار موتور سروش توی پیاده‌روی روبروی آموزشگاه منتظرش شدم. نمی‌دانستم باید از دیدن امیر بعد از این همه سال خوشحال باشم یا بخاطر رفتار عجیبش ناراحت.
توی راه، پشت چراغ قرمز، گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم. شماره‌ی مهدی را گرفتم و بعد از احوالپرسی عادی روزمره گفتم: مهدی داداش پایه‌ای بریم یه عشق ریزی بکنیم؟...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای سعید مبارکی سلام

«عشق ریز» را خواندم. این داستان ارتباط حسی خوبی با مخاطب برقرار می‌کند. متن صمیمی است و صداقت لحظه‌هایی که خلق کرده‌اید اثرگذار است. به شما تبریک می‌گویم. صحنه افتتاحیه اثر یعنی همان بالا کشیدن پاشنه‌ی کفش و زیپ لباس و فریاد زدن و ...شروع خوبی است برای اثری که قرار است در حال و هوای روزگار خاطره‌انگیز دوستی‌های دوران دانشجویی‌ها پرسه بزند. در سراسر داستان از ابتدا تا انتها نوعی شتاب برای رسیدن هست. راوی و دوستش مدام در حال دویدن برای رسیدن و به‌موقع رسیدن هستند و همین مسأله ضرباهنگ اثر را تند کرده که با محتوای کار تناسب و پیوند درستی دارد. از پس فضاسازی و تا حدودی شخصیت‌پردازی نیز به خوبی برآمده‌اید. راوی شخصیت اغراق‌آمیزی ندارد و هرچه هست خودش است و با همان مختصر کنش‌ها و دیالوگ‌ها می‌توان او را دید و می‌شود اتمسفر فضا را کاملاً حس کرد. شاید یکی از بهترین صحنه‌های اثر، جایی است که راوی برای آب خوردن از کلاس بیرون می‌آید و از لای در نیمه‌باز کلاس، کنار آب‌سردکن سرک می‌کشد و اسم یکی از همکلاسی‌های دوران دبستانش را می‌شنود. این صحنه بسیار خوب درآمده است. نوع واکنش و انتظار راوی در روز بعد نیز باورپذیر است و رگه‌های طنزی که در خودش دارد نشان می‌دهد می‌توانید در خلق داستان‌های طنز نیز موفق باشید. پایان‌بندی هم در عین سادگی بار حسی و عاطفی و حسرت عجیبی دارد. راوی می‌خواهد از سرخوردگی یا اندوهی که انتظارش را نداشته، به عشق ریز همیشگی‌اش پناه ببرد اما رنج و غم معصومی که پشت آخرین جمله‌اش هست، به ما منتقل می‌شود.
«عشق ریز» با همین عنوان خیلی خوب و با همین فرم و محتوای روشن و ساده کاری خواندنی است؛ اما یکی دو نکته هست که ممکن است اشاره به آن‌ها بتواند در خلق سایر آثار راهگشا باشد. یکی‌اش این که در اثر داستانی تا حد ممکن از اظهار نظرهای مستقیم بپرهیزید. وقتی راوی درباره پله‌های برقی که هنوز راه نیفتاده بودند حرف می‌زند، بلافاصله در پرانتز شهردار را خطاب قرار می‌دهد. این ردپای پررنگ نویسنده نه تنها اثر را از فرم و محتوای داستانی دور و به خاطره نزدیک می‌کند، بلکه باعث سقوط سطح کار می‌شود. بگذارید متن ساختار درست‌تر و داستانی‌تری داشته باشد. نکته دیگر درباره ماجرای میان راوی و «امیر ارجمند» است. ورود امیر به جهان داستان یکباره آن را تکان می‌دهد و موجب کشش و تعلیق می‌شود، اما ادامه ماجرا انتظار خواننده را برآورده نمی‌کند. اگر بین راوی و او اتفاقی داستانی طراحی می‌کردید که نقطه ثقل اثر می‌شد با داستانی به مراتب جذاب‌تر از این روبرو بودیم. مثلاً امیر نه به عنوان یک همکلاسی معمولی بلکه به عنوان کسی که به هر دلیل همکلاسی ویژه و متفاوتی بوده وارد ماجرا می‌شد. اگر خاطره‌ای تلخ یا شیرین باعث ماندگاری او در ذهن راوی شده بود، بار دراماتیک اثر بیشتر می‌شد. مثلاً اتفاقی که هرگز فرصت جبران آن برای راوی دست نداده باشد و حالا بعد از سالها به طور اتفاقی او را دیده و فرصت جبران پیش آمده باشد. یا هر طراحی دیگری که می‌توانستید برای داستان داشته باشید تا پرکشش‌تر از این باشد. با این همه تکرار می‌کنم که این داستان با همین فرم و همین محتوا هم اثری قابل توجه، قابل بحث و خواندنی است و به ما نوید می‌دهد که می‌توانیم منتظر آثار فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.