داستانی که شکل نگرفت




عنوان داستان : خوابِ ساعت
نویسنده داستان : عرفان بیک دلو

درهای اتوبوس درحال بسته شدن بود ولی از تو آینه پیرمردی عصایش رو تو هوا تاب میداد و به سمت اتوبوس با عجله حرکت میکرد.راننده حرکت نکرد و منتظر ماتد.وقتی پیرمرد جلوی در رسید عصایش رو روی پله اول گذاشت، کمرش رو راست کرد معلوم بود که قد بلندی داشت یه نفس عمیق کشید . راننده به خودش گفت «معطل چی هست؟ کسی همراهش نیست» وارد اتوبوس شد و قدم زنان و با طمانینه به سمت صندلی خالی حرکت کرد. روی صندلی نشست دستهای لرزاتش رو روی عصا گذاشت.چشم به خیابان دوخت ولی سنگینی نگاه متعجب مردم رو روی خودش حس میکرد.
«همه رو علاف کرده اونوقت اینورو اونور رو نگاه میکنه»
«از ما سالمتره عصا دستش میگیره که کارهایش پیش بره»
«انگار بازیش گرفته با بقیه»
جمله آخری به دلش نشست.راست میگفت هنوز هم عاشق بازی بود ولی نه با مردم،با لحظه ها
از روزهایی که با خواهر و برادرهایش دور یه سفره جمع میشدند و غذا میخوردند وقتی که سفره رو میچیدند به همه کمک میکرد ولی وقتی که نوبت اوردن غذا میشد به مستراح میرفت.کاری نداشت فقط میخواست لحظه ها کش پیدا کنند
بزرگتر شد وقتی میخواست از رادیو قصه شب گوش کند درست لحظه ای که صدای آهنگ مارش مانندی خبر از شروع برنامه میداد پیچ رادیو رو میچرخوند و خاموشش میکرد.
باز هم بزرگتر شد سالهای دانشسرای عالی، روزهای قرار یواشکی که اونوقتها بهش راندو میگفتند. بیرون کافه منتظر میموند وقتی که از راه میرسید پشت تیر قایم میشد از دور نگاهش میکرد و اجازه میداد که وارد کافه بشه. خودش آهسته با قدم های شمرده به سمت کافه میرفت.
حتی روز عقدشون رو به یاد آورد. بعد از هزار و یک مشکل و سختی روزی وه منتظرش بودند فرا رسیده بود.ظهر روز عقد درست وقتی که مهمونها یک به یک از راه میرسیدند شال و کلاه کرد به سمت باغچه های دربند.وقتی برگشت حتی عاقد هم کلافه شده بود.
روزهای کار تو قسمت حسابداری اداره،تو اون اتاق کم نور و دلگیر، تمام روز به ساعت خیره بود که کی ۴میشه تا ازاد بشه.وقتی ساعت از ۴ میگذشت وسایلش رو جمع میکرد چراقها رو خاموش، روی صندلی ارباب رجوع لم میداد رو به میز خودش و سیگار دود میکرد.
یاد خیلی روزها افتاد روزهایی که درست جایی که انتظارش تموم میشد مکث میکرد ، یه سکوت کوتاه که مثل شکنجه طولانی بود و مثل یه رویا شیرین. عاشق لحظه هایی بود که پایان به آغاز تبدیل میشد. دلش میخواست اون لحظه ها کش بیاد...
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
جناب آقای بیک‌ دلو
سوژه‌ی خوبی انتخاب کرده‌اید، اما داستان‌تان شکل نگرفته.
اول اینکه پیرمردها و پیرزن‌ها تحمل نمی‌شوند. زاویه دید اول شخص است تا پیرمرد سوار اتوبوس می‌شود. مردم غُر می‌زنند.
اتوبوس را رها می‌کنید و می‌روید به گذشته‌ی پیرمرد. زاویه دید تغییر می‌کند.
ساختار داستان دچار مشکل می‌شود.
با پیرمردی طرف هستیم که دوست دارد با لحظه‌ها بازی کند، نه با مردم.
تفکیک این دو از هم سخت است.
وقتی لحظه‌ها را کش می‌دهد مردم اتوبوس را معطل می‌کند.
وقتی مراسم عقدش هست می‌رود دربند، عده‌ای را اذیت کرده است.
نظرگاه نویسنده در این اختلاط گم می‌شود.
متاسفانه نوشته‌تان تبدیل به داستان نشده.
اگر از اول روی پیرمرد متمرکز می‌شدید، آن‌وقت معلوم می‌شد بازی با لحظه‌ها که بازی با دیگران هم هست چه عاقبتی ممکن است داشته باشد.
البته ناگفته نماند که زبان و نثر خوب است.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.