فرق میان نویسنده و راوی



عنوان داستان : یاس همیشه بوی خوب می دهد

بچه ها زودتر از همیشه خوابیده بودند. هیجان زده بودند و دلشان می خواست زودتر صبح شود. فردا، افتتاحیه مغازه عمو جلال کوچیکِ بود. بهش می گفتند جلال کوچیک که با آن یکی عمو جلال بزرگِ قاطی نشود. بنظر من که کار بیخودی بود .
مگر می شود این دونفر باهم قاطی شوند؟! اصلا هیچ چیز با عمو جلال بزرگِ و ابروهای کت و کلفتِ همیشه گره خورده اش قاطی نمی شود.
معلم علوم مان گفته:« برای قاطی شدن، باید توی هم حل شد». اما، عمو جلال بزرگِ که حل نمی شود. عین خورده استخوان های مانده لای گوشت است. که یکهو، وسط غذا، می آیند زیر دندانت و غذا را برایت زهر می کنند.
دیده ای؟ بعدش دیگر دلت نمی خواهد آن غذا را بخوری احساس می کنی تا تهش خورده استخوان است.
عمو جلال بزرگِ هم اگر به خودش برسد و آن کت وشلوار های اعیانی اش را بپوشد، تازه می شود همان گوشت خورده استخوان دار خورشت عزیز خانم که ظاهرش به قول عزیز «چیتان پیتان است» اما اولین گاز را که بزنی، فقط درد دندان برایت می آورد.
همه جلو در منتظر من بودند. شانه را روی میز گذاشتم و سمت در دویدم. محمد صدایش را نازک کرد و گفت: آژیر جون، ماتیک هم زدی؟
خودش و میترا زدند زیر خنده. ناراحت نشدم. به این شوخی هایشان عادت داشتم. بوی عطر عزیز خانم که از کربلا برایم آورده ماشین را پر کرده بود. بچه های دیگر عطر نمی زدند اما من می زدم. مگر می شود بوی خوب نداد؟ آن هم وقتی می خواهی پیش یاس بروی. یاس همیشه بوی خوب می دهد. مخصوصا موهایش، وقتی مادر و بقیه حواسشان نیست، می روم سرم را فرو می کنم لای موهایش و او ریز ریز می خندد . یک بار، عزیز خانم دید که من سرم را برده ام لای موهای یاس، من که ندیدم اما احتمالا بین انگشت شست و اشاره اش را گاز گرفته و گفته: استغفرالله. من فقط یادم است که یکی محکم گوشم را پیچاند و از لای موهای یاس درم آورد. از آن به بعد حواسم هست وقتی کسی نیست می روم لای موهایش. نمی دانم چرا ناراحت می شوند که من بروم لای موهای یاس خب بوی خوب دارد. آنها بوی خوب را دوست ندارند ؟ تازه من دیده ام عمو جواد هم دست می برد توی موهای یاس و با آن دست های گنده اش، موهای نازکش را محکم از توی صورتش عقب می زند. خب اینکه بدتر است. موهای یاس نازک است نباید آن طوری محکم گرفت عقب زدشان ممکن است بشکنند .
جلو آکواریوم فروشی رسیدیم توی یک خیابان یک طرفه بود. پر از مغازه های رنگی رنگی و جورواجور .
کنار مغازه عمو جلال کوچیکه یک مغازه پرنده فروشی هست پرنده هایش توی قفس های سفیدند که بالای بعضی هاشان نوشته فروشی نیست. پس چرا توی قفس گذاشتنش؟ خب بگذارند برود.
دیوار های مغازه را آبی کرده بود. آبی موج دار، مثل موهای یاس که موج داشت .کلی آکواریوم بزرگ و کوچک دور سالن روی میزها چیده شده بود و تویشان پر از ماهی های رنگارنگ بود بعضی هاشان خیلی زشت بودند اما یاس قشنگ بود مخصوصا وقتی می خندید وچشم هایش خط می شد. فقط یک برق کوچک از لای آن خط معلوم بود.
همه به عمو جلال کوچیکه تبریک می گفتند و برایش آرزو موفقیت می کردند. مامان گفت: آقا جلال ایشالا کارو بارت بگیره واست آستین بالا بزنیم دیگه وقتش شده. عزیز خانم گفت: خدا از دهنت بشنوه.
نمی دانم مادر و عزیز جان از کجا می فهمیدند وقتش شده و نسخه عروسی را برای طرف می پیچیدند.
یعنی هروقت وقتش می شد آدم باید زن می گرفت یا شوهر می کرد ؟! نکند وقت من زود بشود؟ من هنوز خیلی کوچکم می ترسم با یاس توی خانه تنها باشم. آخر من زیاد حرف نمی زنم ممکن است حوصله اش سر برود و من را تنها ول کند برود خانه مادرش قهر مثل خاله ثریا که همش قهر می کند خدایا لطفا وقت من فعلا نشود .
یک دفعه از مامان پرسیدم فقط یک بار وقتش می شود ؟گفت: بله برای هرکس یک بار است.
اما بنظرم الکی گفت که به قول عزیز هوا برم ندارد. فک کنم می توانم چند بار زن بگیرم. مثل آقاجان که هر بار وقتش می شد معطل نمی کرد. سریع زن می گرفت. اول مادر عمو جلال بزرگه، بعد مادر عمو جلال کوچیکه، البته باز هم وقتش شد و زن گرفت. اما خب یا اجاق کور بودند یا دختر اوردند. وگرنه احتمالا الان عموجلال بزرگ بزرگه یا شاید هم عمو جلال کوچیک کوچیکه داشتم .
عمو جلال کوچیکه قول داده بود به عنوان شیرینی افتتاحیه به هر کدام از بچه ها یک تنگ و یک ماهی بدهد. گفته بود ماهی را هرکس خودش می تواند انتخاب کند. بچه ها تنگ بدست توی مغازه می دویدند. رفتم سراغ یاس
+سلام
-سلام هژیر
کمی بو کشید و گفت: چه بوی خوبی میدی.
+عطر کربلاس همون که عزیز برام اورده.
-تو ماهیت رو انتخاب کردی؟
+نه هنوز نگشتم دنبالش
می خوای من واسه تو پیدا کنم و تو واسه من ؟
-باشه.
خندید از همان ها که چشمش خط می شد. با دقت نگاه می کردم تا بهترین و قشنگ ترین ماهی را برای یاس پیدا کنم.
ماهی او باید با مال همه فرق داشته باشد. چشم هایم را درشت کردم که بهتر ببینم نباید کم می گذاشتم اولین چیزی است که قرار شده به یاس بدهم باید خیلی خوب باشد .
تا حالا آنقدر با دقت به ماهی ها نگاه نکرده بودم. چشمهایشان خیلی عجیب و بزرگ است. احتمالا دارد از مغزشان این می گذرد که ما آدم های گنده چطور بیرون از آب زنده ایم.
یعنی می دانند که ما آنها را از دریا گرفته ایم و انداخته ایم توی یک شیشه که از نگاه کردنشان کیف کنیم ؟
بالاخره یک خوشگل اش را پیدا کردم. قرمز و سفید بود. مثل صورت یاس با لپ های قرمز.
باله هایش عین موهای یاس بلند بودند.
دمش اما کامل نبود انگار که نصفش را بریده باشند.
اما چیزی از زیبایی اش کم نمی کرد. همان دم نصفه انگاری متفاوتش کرده بود. مطمئن بودم همین ماهی برای یاس است.
سعید را صدا زدم.
سعید شاگرد مغازه عمو جلال کوچیکه بود. با تور و یک تنگ آمد تنگ را به دستم داد. ماهی را نشانش دادم.
ماهی آرامی بود. سریع توی تور آمد. زیاد تکان نخورد. من هم اگر می دانستم قرار است بندازنم توی تور و ببرندم برای یاس آرام می نشستم. فک کنم ماهی هم فهمیده بود.
تنگ را محکم در دستم گرفتم که نیفتد مغازه را دنبال یاس نگاه کردم.
نزدیک انتهای مغازه بود. نگاه کردم که یک وقت عزیز خانم حواسش به من نباشد. داشت با زن عمو جواد-مامان یاس- حرف می زد پشتش به من بود.
سریع رفتم سراغ یاس، او هم یک تنگ و یک ماهی قشنگ دستش بود. یک ماهی سالم و تپلی، آنقدر تپلی بود که حس می کردی الان خودش از توی خودش پرت می شود بیرون.
تنگ را به دستش دادم داشت می خندید که یکهو لبخندش محو شد.
+چی شد ؟خوشت نیومد؟
کل آکواریوم هارو گشتم تا پیداش کنم. همین که دیدمش فهمیدم که ماهی توئه.
-اما دمش نصف اس.
+آره نصف اس اما قشنگ بال هاشو ببین دارن ...
نگذاشت حرفم تمام شود. تنگ را روی صندلی گذاشت و با چشمهای پر از اشک چرخ های صندلی چرخدارش را چرخاند و رفت.
مگر ماهی با دم نصفه چه اشکالی داشت.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. داستان شیرین و دلنشینی است. به نظر طرح جذابی دارد و گاهی خوب هم نوشته شده، اما نکاتی هست که توجه به آن‌ها داستان شما را از اینی که هست جذاب‌تر می‌کند. مهم‌ترین مسأله‌ای که باید در مورد آن با شما صحبت کنم این است که داستان آن‌چیزی است که ما به‌واسطه دسترسی به ذهن راوی یا کنش‌های او از آن مطلع می‌شویم و نه آن چیزی که به واسطه دسترسی به ذهن نویسنده امکان آشنایی با آن برای ما به عنوان مخاطب میسر می‌شود. هر کجا که من مخاطب به جای راوی سر و کارم با نویسنده باشد همان‌جاست که می‌شود گفت داستان شما اشکال دارد و این اشکال باید برطرف شود. فرض ما برای روایت داستان شما چیست؟ این‌که یک کودک با لحن کودکانه قرار است ماجرایی را از زبان خودش یعنی روایت اول شخص برای تعریف کند یا که ما به واسطه دسترسی به ذهن کودکانه او متوجه ماجرایی بشویم که بر او می‌گذرد. حالا شروع داستان را با هم مرور کنیم: «بچه‌ها زودتر از همیشه خوابیده بودند. هیجان‌زده بودند و دلشان می‌خواست زودتر صبح شود. فردا، افتتاحیه مغازه عمو جلال کوچیکه بود. بهش می‌گفتند جلال کوچیکه که با آن یکی عمو جلال قاطی نشود. بنظر من که کار بیخودی بود.
مگر می شود این دونفر باهم قاطی شوند؟! اصلا هیچ چیز با عمو جلال بزرگه و ابروهای کت و کلفتِ همیشه گره خورده‌اش قاطی نمی‌شود».
قبل از هرچیز به تغییراتی که در نوشته شما اعمال کردم توجه کنید. شما به عنوان نویسنده باید از همین حالا شروع به ویرایش داستانتان بکنید و داستانتان را تا آن‌جایی که می‌شود سالم به دست مخاطب برسانید. اشتباه در استفاده از کسره به جای ه آخر از آن دست اشتباهاتی است که در این مرحله نمی‌شود از یک نویسنده قبول کرد. پاراگراف اول شما بیشتر از آن‌که آشنایی با تاملات یک کودک باشد، آشنایی با تاملات یک بزرگسال است که سعی می‌کند شبیه به یک کودک فکر کند و بیشتر از آن‌که به اول شخص شبیه باشد به سوم شخص دانای کل یا که محدود به ذهن شبیه است و همین مساله در همین ابتدای کار ما را با روایت آشفته‌ی شما آشنا می‌کند. روایتی که هم تخطی در زاویه دید دارد و هم تخطی در ساختن لحن. بچه‌ی کوچکی که هنوز خیلی از بدیهیات را نمی‌داند داستانش را با این جمله شروع می‌کند: «بچه‌ها زودتر از همیشه خوابیده بودند. هیجان زده بودند و دلشان می‌خواست صبح زودتر از خواب بیدار شوند» هرجور که حساب می‌کنم راوی این بخش کمتر از ۲۰ سال ندارد.
در ادامه نوشته‌اید: «معلم علوم‌مان گفته: "برای قاطی شدن، باید توی هم حل شد." اما، عمو جلال بزرگه که حل نمی‌شود. عین خورده استخوان‌های مانده لای گوشت است. که یکهو، وسط غذا، می‌آیند زیر دندانت و غذا را برایت زهر می‌کنند.
دیده‌ای؟ بعدش دیگر دلت نمی‌خواهد آن غذا را بخوری احساس می‌کنی تا تهش خورده استخوان است.
عمو جلال بزرگِ هم اگر به خودش برسد و آن کت وشلوارهای اعیانی‌اش را بپوشد، تازه می‌شود همان گوشت خورده استخوان‌دار خورش عزیز خانم که ظاهرش به قول عزیز چیتان پیتان است، اما اولین گاز را که بزنی، فقط درد دندان برایت می آورد».
این‌ها هم واگویه‌ی ذهنیات یک بچه‌ی کوچک نیست، این‌ها هم ذهنیات آدم بزرگی است که سعی می‌کند شبیه به یک بچه‌ی کوچک فکر کند. راستش را بخواهید هرچه‌قدر در ساختن داستان موفق بوده‌اید به نظرم از پس روایت برنیامده‌اید. این استخوان لای گوشت و نسبت دادن آن به عنو جلال بزرگه زیادی برای دهان این بچه حرف بزرگی است و هرجور حساب می‌کنم با راوی سازگار نیست. مسأله دیگری که وجود دارد ماجرای فرض مخاطب در داستان شماست. در میان همین جمله راوی شما می‌پرسد: «دیده‌ای؟» سوالم این است که این را از چه کسی می‌پرسد؟ او مخاطب داستانش را می‌بیند؟ یعنی برای یک لحظه داستانش را مخاطب شنو روایت می‌کند و این‌هم به نظر تخطی از زاویه دید به حساب می‌آید و سوای از این از این احظار مخاطب در میان داستانش هیچ استفاده‌ای نمی‌کند و همین این فن را به اشتباه بزرگ‌تری تبدیل می‌کند. انتهای پارگراف را هم دوم شخص روایت می‌کند که این اشتباه را تکمیل کند. راستش را بخواهید اگر در جای دیگری و به بهانه دیگری این داستان را خوانده بودم ممکن بود به این‌جا که رسیدم به خاطر پریشانی روایت داستان را رها کنم.
اما مساله مهم‌تر مساله خود داستان. یعنی آشنایی با یاسی و ارتباط او با راوی و کیفیت این ارتباط و ماجرایی که میان و راوی شکل می‌گیرد. به نظر ما خیلی دیر به اصل داستان می‌رسیم. ما تازه در نیمه‌ی داستان با یاسی آشنا می‌شویم و تازه در یک‌سوم انتهایی داستان است که متوجه می‌شویم مساله اصلی داستان یا خال سیاه داستان اوست و در پاراگراف نهایی به داستان برمی‌خوریم و تمام. به نظرم چیدمان این داستان مشکل دارد. ما باید زودتر با مساله داستان که پیدا کردن ماهی مناسب برای یاسی است مواجه شویم و با شناختی که به واسطه‌ی خرده روایت‌های راوی از یاسی پیدا کرده‌ایم حدس بزنیم که این ماهی برای یاسی مناسب است یا که نه؟ روایت راوی هیچ‌وقت اجازه آشنایی با اتمسفر داستان و شخصیت یاسی را به ما نمی‌دهد. از همان ابتدای داستان فرض او بر این است که ما تمام شخصیت‌های داستانش را به خوبی او می‌شناسیم و این فرض اساسا فرض باطلی است. آن تلاشی که در ابتدای داستان برای شناساندن عمو بزرگه از عمو کوچکه می‌کند برای من قابل درک نیست چون در هیچ‌کجای داستان استفاده‌ای از این تفاوت نمی‌کند. هیچ‌کجای داستان نفهمیدم که دو عمو به چه کار این داستان می‌آیند. البته باید بگویم که به واسطه همین مساله به ظاهر اضافی فهمیدم که شما ذهن دراماتیکی دارید و باید به شما سخت بگیرم چون این امکان وجود دارد که از شما نویسنده خیلی خوبی ساخته شود. ما همان ابتدای داستان باید بفهمیم که در این داستان یاسی از هرچیزی برای راوی مهم‌تر است. باید بفهمیم که راوی بیشتر از شوق دیدن مغازه ماهی‌فروشی عمویش، شوق دیدن یاسی به همین بهانه را دارد و در انتها این‌که مساله نقص بدنی یاسی نباید حقیقتی در مشت راوی بماند. باید به واسطه اشاره‌هایی رندانه به ما بفهماند که جایی از کار یاسی می‌لنگد و او مشکلی دارد یا که فرقی با بقیه آدم‌ها که این فرق برای راوی مهم نیست یا که اصلاً همین فرق است که او را برای راوی خواستنی کرده است. در هر صورت این داستان هنوز کار زیادی دارد و شما باید وقت زیادی روی آن بگذارید و چند مرتبه‌ی دیگر آن‌را از نو بنویسید و در این بازنویسی‌ها به مسايلی که گفتم توجه کنید. مطمئنم که به خوبی از پس این کار برخواهید آمد و در نهایت صاحب داستان درخشانی خواهید شد. امیدوارم که خودتان و این داستان را جدی بگیرید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
کوروش جعفریزاده » چهارشنبه 04 مهر 1397
سلام بر نویسنده ناشناس محترم . داستانتان را خواندم در خوانش اول و برای گروههای سنی کوچکترداستان بسیار زیبا و نشان از هوش و توانایی نویسنده در خلق اثر دارد .ضمن تایید مطالب استاد محترم جناب خانلری که خیلی خوب نواقص رادیده اند و بسیار زیبا موارد را طرح نموده اند تلاش شمادر ایجاد یک حس دراماتیک و یافتن یک ایده خوب قابل تحسین است و بیانگر استعداد فوق العاده شما در داستان نویسی ست.پس با پشتکار ادامه دهید.موفق باشید.کوروش جعفری زاده .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.