داستان حداقل به دو اتفاق نیاز دارد




عنوان داستان : طوسی، نرسیده به دکتر قریب
نویسنده داستان : علی خانی

کفش‌ها‌یم تازه و بدنم تمیز است و بسیار خوش لباس‌اَم. قد بلندی دارم و خوش‌تیپ‌تر از معمول به‌نظر می‌آیم. این‌ها،‌ هم یک حس درونی است و هم از دیدن خودم در آینه‌ی نیم‌قدی مرکز معاینه‌ی‌کارکنان به این نتیجه می‌رسم. در سلامت کامل به سر می‌برم و حس خوشایند مرد بودن را زیر پوستِ هنوز جوانم احساس می‌کنم.
زن می‌گوید، لخت شوم. باورم نمی‌شود. می‌گویم، ببخشید!؟ زن می‌گوید: "لخت." می‌پرسم لخت!؟ می‌گوید: "بالاتنه‌ کامل. پاچه‌ی شلوارت هم بالا." با تردید و به اندازه‌ای دیرتر‌که حوصله‌ی خانم دکتر میان‌سال را سر‌می‌برد، پیراهن و رکابی‌ام را در می‌آورم. پاچه‌ی شلوارم را بالا می‌زنم و وقتی احساس در ساحل بودن به من دست می‌دهد، توی آینه چشمم به خودم می‌افتد و‌کمی ‌‌از حس‌ها‌یی‌که توی لابی داشتم فاصله می‌گیرم. خانم دکتر می‌گوید روی تخت دراز بکشم. جوراب‌هایم را هم در‌می‌آورم تا تصویر مرد برهنه با جوراب، حس‌ها‌ی خوب اول صبح‌ام را بیش از این خراب نکند. روی تخت دراز می‌کشم و به زحمت می‌توانم مانع جمع شدن روکش (شبیه دستمال‌کاغذی دستشویی) آن بشوم که قسمت گِردش جای بالش استفاده می‌شود. خانم دکتر بالای سرم می‌آید و من چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم کمی‌‌ شکمم را تو بدهم. زیرچشمی، از پهن شدن پهلوها و گود افتادن شکمم می‌فهمم نیازی به تو دادن شکم و حبس نفس ندارم. خانم دکتر‌ گوشی‌اش را چند جای بدنم می‌گذارد و سئوالاتی می‌پرسد‌که جواب همه‌ی آن‌ها‌ مثل فرمی‌که در‌خصوص سابقه‌ی بیماری‌ها‌ در بدو ورود پُر‌کرده بودم، "نه" قاطع است. ‌حوصله‌ی دردسر ندارم. خانم دکتر هم در این‌خصوص مسن‌تر و عاقل‌تر از من به‌نظر می‌رسد. بنابراین چیزهایی را می‌گویم‌که او دوست دارد بشنود و وقتش را‌که مثل نان مقدس قرار است بین ده‌ها‌ نفر تقسیم‌کند، به تنهایی صرف من نکند.
روی تخت‌ و موقع معاینه‌ی خانم دکتر، تصوراتی دارم‌که قابل گفتن نیست. او می‌خواهد پای راست و چپ را به نوبت بالا بیاورم و تا زانو خم‌کنم. چند‌بار نفس بکشم و حرکاتی را با دستم انجام بدهم و بلند شوم و سرپا پشت به خانم دکتر بایستم. از من می‌خواهد دو‌‌بار نفس بکشم و هر‌بار از پشت سر، گوشی را سمت یکی از ریه‌ها‌یم می‌گذارد و با برداشتن آن، صدای مثل حیوان منقرض شده‌ی ریه‌ها‌یم در گوش او خفه می‌شود. قبل از این‌که قوزک‌ها‌یم را به هم بچسبانم، متوجه فاصله‌ی زانوهایم می‌شوم و یاد ویتامین D و راشیتیسم و عکس سیاه و سفید پاهای پرانتزی آفریقایی‌های لاغر و‌ گاز فرئون در‌کتاب علوم دوم راهنمایی می‌افتم‌ که با تداعی تبخیرش، دستم به لوله‌ها‌ی برفکی باریک و پُر‌پیچ و خم و آلومینیومی آن‌‌ می‌چسبید و با اولین تکان، پوستش‌کنده می‌شد و من آن را با بُهت و درد تحمل‌ناپذیر‌ی‌که چهره‌ام را شبیه "هوییچی" بی‌گوش در فیلم "کوایدان" می‌کرد، می‌نگریستم.
فاصله‌ی زانوهایم، نظر خانم دکتر را جلب نمی‌کند و بلافاصله می‌خواهد از ‌کمر به جلو خم شوم. بعد بنشینم و بلند ‌شوم. روی لبه‌ی تخت می‌نشینم و خانم دکتر با چیزی شبیه چکش روی زانوهایم می‌زند و اتفاق خاصی نمی‌افتد. می‌گوید با یک چشم باز به علائم‌کوچک روی دیوار نگاه‌کنم. مصمم‌اَم همه‌چیز به‌خوبی پیش برود و به‌همین دلیل به حدس‌ها‌یم اعتماد می‌کنم. خانم دکتر سخت‌گیر نیست و می‌داند چند اشتباه کوچک در تشخیص جهت، آن‌هم از آن فاصله، ممکن نیست برای‌کارمندی‌که ارباب رجوع‌ها‌یش، دست‌کم هم‌هیکل خود او هستند، مشکلی ایجاد‌کند.
پرونده‌ام داخل اتاق نوار قلب است. رو‌به‌روی در اتاق و در راهروی نسبتاً باریک، همه با سرهای خم‌شده روی گوشی‌ها‌ی همراه، روی صندلی‌ها نشسته‌اند. خواندن نام اشخاص‌، نظم روشنی ندارد. صدای زنگ گوشی تلفن در لابیِ اِل‌شکل‌کِرِم رنگ، که بخشی از اِل، همان راهروی باریکی است که ما نشسته‌ایم، می‌پیچد. همهمه‌ای دارد فضا را پُر می‌کند و فشردگی ولرمی ‌‌به هوای رو به گرمی ‌‌و سنگینی مرکز معاینه‌ی‌کارکنان می‌دهد.
در هر دِه کوره‌ای هم بالاخره کسی پیدا می‌شود‌ ‌که با دیگران فرق ‌کند و احساسات زیبایی‌شناختی حتی بی‌ذوق‌ترین آدم‌ها‌ را مشغول خود نماید. در مرکز معاینه‌ی‌کارکنان، این وظیفه بر عهده‌ی پرستاری است‌ که پرونده‌ها‌ را تحویل می‌گیرد و در اتاق‌های مختلف، روی میز دکترها می‌گذارد، تا به‌ترتیبی نامشخص خوانده شوند. قطعاً به محض این‌که پا را از مرکز بیرون بگذارید، این پرستار دیگر جذاب نخواهد بود. اما برای ما که به توصیه‌ی کسانی‌که‌ گفته‌اند مرکز‌کارت‌خوان ندارد، با پول نقد آمده‌ایم و معلوم نیست کی کارمان تمام شود، به اندازه‌ی‌کافی قابل توجه است و موهای رنگ‌کرده‌اش در آن لابی و راهروی دل‌گیر، بورِ مادر زاد می‌نماید و به‌راحتی می‌توانیم چشمان معمولی و قهوه‌ای او را عسلی و یا زیتونی عمیقی تصور‌کنیم. با آن‌که فِرهای ریز موهای با زورِ اُتو صاف‌کرده‌اش چندان به چشم نمی‌آید، اما بی‌تردید نمی‌شود گفت، موهای صاف و لختی دارد. در مورد هیکلش، نیاز به سخت‌گیری نبود و میان‌‌ کارمندان روبه‌زوال، کج‌و‌معوج و دور از تناسب اندام حاضر در آن‌جا، تلاش بیهوده برای یافتن اندامی ‌بهتر از او، به هیچ عنوان ضرورتی نداشت.
حالا پذیرش خلوت شده و‌کسی نمی‌آید. نوبت‌ حاضرین هم دیر‌به‌دیر می‌رسد. در اتاق‌ها‌، معاینه‌ها‌ی مختلفی غیر از آن‌چه روی درها نوشته‌اند هم صورت‌ می‌گیرد و همین موضوع باعث طولانی‌شدن بیش از معمول رسیدگی‌ها‌ می‌شود. در مورد شنوایی نگران نبودم و همین‌که می‌توانستم به جُکی بخندم، به‌گمانم مشکلی نداشتم. گرچه باید حواسم را جمع می‌کردم تا بی‌مزگی احتمالی جُک‌ها را پایِ ضعف شنوایی من نگذارند.
دوباره عده‌ی زیادی سر می‌رسند و پذیرش شلوغ می‌شود. راهرو با کارمندان منتظری‌که راه می‌روند و پا‌به‌پا می‌کنند، پُر شده ‌است. ما هم مثل کارشناسان طرح تفصیلی و بَر‌و‌کَف شهردارهای مناطق و یا مسافران خوش‌شانس مترو‌ که صندلی‌گیرشان آمده، صورت‌مان روبه‌روی جای ناجور آن‌هایی است‌که سر پا ایستاده‌اند.
برای نوار قلب باز هم باید لُخت می‌شدم و روی تختی‌که دستمال روی آن، دنبال بهانه‌ای برای جمع شدن بود، دراز می‌کشیدم و‌گیره‌ها‌یی دور مچ پا و دست‌ها‌یم می‌بستند و‌گیرنده‌ها‌ی بی‌شماری را با خیس‌کردن‌ها‌ی متوالی و کنار‌‌زدن موها ، با‌ زحمت بسیار روی سینه‌‌ و پهلوهایم می‌چسباندند.
جایی‌که برای دومین بار لباس‌ها‌یم را درآوردم، مرد دیگری چشمانش را به دستگاهی چسبانده بود و از او بینایی‌سنجی به عمل می‌آمد. با بودن آن مرد، درآوردن لباس برایم عذاب‌آور بود. سعی‌کردم به چیزی فکر‌ نکنم و یا تصور‌کنم در جایی خیلی دور، کنار ساحلی صخره‌ای روی تخته‌سنگی نشسته‌ام و به‌‌سختی می‌توانم مانع تابش خورشید به چشم‌ها‌یم بشوم.
از روی تخت نوار قلب‌که بلند شدم، خیسی، لای موهای تنم روان بود و حس خنکی تبخیر الکل از روی پوستم را به من می‌داد. به‌نظرم می‌آمد در ویتنام مشغول جنگ بوده‌ام و خون‌های در حال فوران از حفره‌های تنم، با انقباض عضلات شکمم هر لحظه غلیظ‌تر می‌شود.
با بخار شدنِ خیسی، پوستم ‌کش می‌آمد و تماس سرِ زبر موهای درهم با آن، به وهم خُشکیِ زخم‌ها‌ی خیالی‌اَم دامن می‌زد. حتی موقع به تن‌کردن زیر‌پیراهن، مراقب زخم‌ها‌یم بودم. وقتی هم پیراهن‌ام را می‌پوشیدم، با احساس شرافت یک مرد جنگیِ در حال مرخصی از بیمارستان، محتاطانه نفس می‌کشیدم تا به بخیه‌ها‌یم فشار وارد نشود و در این فکر بودم که چند روز دیگر می‌توانم به بیمارستان برگردم و با استقبال و لبخندهای شیرین پرستارهای خوشگل، بخیه‌ها‌یم را بکشم. در ذهنم تمام روزهای سخت جنگ را پشت سر گذاشته بودم و زخم‌ها‌ی کُشنده‌ام، بیشتر از آن‌که دردی داشته باشند، محمل پذیرش حسی از افتخار مقدر قهرمانی ملی بودند‌ که روی بخیه‌ها‌ی پوستم جا خوش‌کرده‌‌بود و در هر حرکتی با درد لذت‌بخشی کشیده می‌شد.
غرق همان توهمات، از در شیشه‌ای راهرو دوم، در امتداد لابی، رد شدم و سراغ اتاق شنوایی‌سنجی و تست حجم ریه رفتم. خانم جوانی پشت مانیتور نشسته و پنجره‌ی آفتابی پشت سر، حالت ضد نور به چهره‌اش داده بود و صمیمت و رازآمیزی چشمانش برای مرحله‌ی پایانی معاینه‌ها‌ی متعدد، غیر‌منتظره می‌نمود.
رو به دیوار ایستادم و دو‌بار ریه‌ها‌یم را پُر و تا حد به سرفه افتادن، با صدای آرام، اما رو به اوج "خالی‌کن، خالی‌کنِ..." خانم جوان، خالی‌کردم. وارد اتاقک آکوستیکی شدم که تمام صداهای لابی و خیابان طوسی در آن شنیده می‌شد. هدفون را روی گوش‌ها‌یم گذاشتم و منتظر ماندم، تا با شنیدن اولین صدا، دکمه‌ی قرمز را فشار دهم. ‌تاحدودی شبیه بازیهای‌کامپیوتری بود و از وحشت این‌که سمعک برایم تجویز شود، مثل جغدها، حواسم را جمع‌کرده بودم و هر بوق ضعیف و یا احتمال بروز آن را در هوا می‌زدم.
با ضربه‌ها‌ی انگشتی‌که به شیشه‌ی اتاقک می‌خورَد به خودم می‌آیم و متوجه چشمان راز‌آلود خانمی‌که پشت مانیتور نشسته بود، می‌شوم و از این‌که او متوجه تغییر حالت ظاهری من برای تمرکز بیشتر بوده‌ است، خجالت می‌کشم و سعی می‌کنم به‌آرامی ‌‌و البته سریع، حالت طبیعی‌تری به اجزاء صورتم بدهم.
در بدو ورود و بعد از تکمیل پرونده، این‌بار همراه آزمایش خون، از ما آزمایش ادرار نگرفتند و قدری توی ذوقم خورد. از پرستار علتش را پرسیدم. او گفت: "همه، همه‌ی آزمایش‌ها‌ را نمی‌دهند جناب."
به گمانم، ندادن آزمایش ادرار، احتمالاً یکی از موارد رفاهی مخصوص کارکنان شهرداری بوده که در قالب یکی از تفاهم‌نامه‌ها‌ی مشترک آمده و مباحث مالی‌اَش هم در حساب‌ها‌ی فیمابین حل و فصل شده‌ است.

95/02/07
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. به عادت همیشه اول سابقه داستان‌نویسی شما را از نظر گذراندم و بعد به سراغ داستانتان رفتم. همیشه این‌کار را انجام می‌دهم تا اگر کسی سابقه‌اش کمتر از قدرت داستانش به نظر می‌آمد این‌را بگویم که نوشتن داستان را جدی بگیرد و اگر کسی قوام داستانش به اندازه تجربه داستان‌نویسی‌اش به نظر نیامد به او گوشزد کنم که خواندن را بیشتر جدی بگیرد و بیشتر بخواند و بعد بیشتر بنویسد. هرچه‌قدر گفتن اولی راحت و دلنشین است گفتن دومی سخت و ناراحت کننده است. خوشبختانه این‌جا بیشتر نویسندگان سابقه‌ای در حد یک یا دو سال دارند و وقتی دیدم سابقه داستان نویسی شما در حدود پنج سال است کمی با ترس و لرز به سراغ داستانتان آمدم و بعد از خواندن پاراگراف دوم خیالم راحت شد. اما نکته جالبی در داستان شما هست که بهتر است به عنوان اولین نکته در مورد آن با هم صحبت کنیم. راوی داستان شما اوضاع و مسائل را بیشتر از آن‌که باید دراماتیک می‌کند. این یعنی‌که بیشتر از این‌که شبیه به یک آدم معمولی صحبت کند شبیه به یک داستان‌نویس صحبت می‌کند. سعی دارد همه‌چیز را با مثال‌هایی کاملا دراماتیک بیشتر جا بیندازد یا به نوعی همواره در تلاش است مخاطب فرضی‌اش را شیرفهم کند. بهتر است بگویم او در تمام مدت روایتش مخاطب را می‌بیند و این کمی شبیه این است که در یک سریال یا فیلم سینمایی هنرپیشه مدام به دوربین نگاه کند یا که بوم در قاب تصویر پیدا باشد. این زیادی دراماتیک بودن روایت راوی نوعی انحراف از معیار به حساب می‌آید و طبیعتاً باید تمهیدی در داستان وجود داشته باشد که بر این انحراف از معیار دلالت کند یعنی به عنوان مثال شغل راوی نویسنده باشد یا دلایل دیگری از این دست بر زیادی دراماتیک بودن روایت راوی دلالت کند. نکته دیگری هم در پاراگراف اول وجود دارد، شما داستان را با این جملات شروع می‌کنید: «کفش‌هایم تازه و بدنم تمیز است و بسیار خوش‌لباس‌ام» راستش را بخواهید صفتی مانند تازه برای کفش کمی غریب است و این‌که یک نفر بگوید بدنم تمیز است یکجوری است بیشتر شبیه به زبان ترجمه است انگار که اصل این داستان به زبان دیگری است و از زبان به زبان فارسی برگردانده شده است. و صد البته که اندیشه‌ی پشت این جمله کمی زنانه است. شاید مته به خشخاش می‌زنم شاید هم واقعا همین‌طور باشد اما به نظرم در ادامه برای این جمله هم باید تمهیدی وجود داشته که بر این انحراف از معیار دلالت کند. تمهیدی مانند خودشیفته بودن راوی که این هم فقط تصور خوش‌لباسی او را توجیه می‌کند و نه شعف ناشی از تمیز بودن بدنش را یا نو بودن کفش‌هایش را. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم شما در همان دو یا که سه پاراگراف ابتدایی داستان کار خودتان را زیادی سخت کردید و انتظار من را به عنوان مخاطب داستانتان زیادی بالا بردید امیدوارم که در ادامه داستان این انتظار را برآورده کنید. این خودشیفتگی باز هم در روایت راوی نمود پیدا می‌کند. او جز خودش و آن‌بخشی از فضا که به خودش مربوط است به چیزی کاری ندارد، یعنی درست به اندازه پرژکتور بالای سر خودش به فضا نور می‌تاباند و به بهانه خودش فضا سازی می‌کند در صورتی که فضای داستان شما بود دارد، سر و صدا دارد، آدم‌های دیگری را دارد که سر و صدا می‌کند یا به نحوی از مخاطب فوکوس می‌کشند این‌جا اولین‌جایی است که می‌توانم با اطمینان به شما بگویم این خودشیفتگی راوی شما به دیگر عناصر داستانتان لطمه زده است و همین لطمه است که اهمیت دلالت بر خودشیفته بودن راوی را بیشتر می‌کند. این خودشیفتگی در استفاده از مثال «ده‌کوره» بیشتر خودش را نشان می‌دهد. جلو‌تر که می‌رویم این بدون پشتوانه دراماتیک بودن روایت راوی شما من را به عنوان مخاطب اذیت می‌کند مثل شیرینی آزار دهنده شربتی که افشره‌اش زیادتر از آبش باشد. مثال پول نقد و نداشتن کارت‌خوان یا مثال جنگ ویتنام هیچ وجه تسمیه‌ای در داستان شما ندارند. جزئی نگری و شکل حرف زدن راوی شما زیادی زنانه است، همان جملات اولیه داستان هم زنانه بودند اما اهمیت به جزئیاتی مانند صاف شدن موهای پرستار با اطوی مو این ظن را بیشتر در من تقویت می‌کند که راوی شما حتی اگر زن نباشد زیادی زنانه فکر می‌کند و این هم تبدیل به یک انحراف از معیار می‌شود. اما برسیم به مساله اصلی که با داستان شما دارم. داستان خودتان را برای خودتان در یک پاراگراف به صورت کوتاه و مختصر تعریف کنید. آن‌وقت به این سوال جواب بدهید که مساله داستان شما چیست؟ دغدغه راوی داستان شما چیست و چه‌چیزی او را وادار به انجام این روایت کرده است. بعد از این‌که داستان شما را تا انتها خواندم دوباره آن‌را از سر تا به ته خواندم تا مبادا چیزی از نظرم افتاده باشد یا که من متوجهش نشده باشم. به نظرم نوشته شما داستان نیست. برای شکل گرفتن داستان حداقل به دو اتفاق نیاز است و داستان شما فقط یک اتفاق دارد و همین مساله آن‌را تبدیل به خاطره‌ای کرده است که زیادی خوب نوشته شده است اما داستان نیست. داستان شما نه قبلی دارد و نه بعدی. یعنی همین‌که متن تمام شد داستان هم در ذهن ما تمام می‌شود. هیچ مساله‌ای در داستان شما وجود ندارد که ما را مشغول خودش نگه دارد. یک دلیلش جای خالی همان تمهیدهایی است که داستان انتظار بودنشان را در ما زنده کرده اما چون خالی از آن بود خسارت‌های را جبران ناپذیری را به شخصیتی که اصرار در ساخته شدنش داشتید وارد کرد و در نهایت شخصیت داستان شما را در نظر مخاطب تبدیل به شخصیت گنگ و درنیامده کرد. مساله اصلی هم که همچنان به قوت خودش باقی است؛ این‌که این نوشته داستان نیست. این‌که چرا راوی شروع به تعریف کردن تمام این ماجرای تست سلامتش کرد؟ و چرا با خودش فکر کرد که این روایت برای من مخاطب هم شنیدنی است آن‌وقتی که هیچ تلاشی برای آنتی مانیاک یا غیرشخصی کردنش در مسیر روایت نکرد. چون داستانی وجود ندارد در مورد بازنویسی کردن آن هم هیچ صحبتی نمی‌توانم بکنم. امیدوارم که به زودی داستان دیگری از شما بخوانم. امیدوارم که نوشتن را بیشتر جدی بگیرید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
علی خانی » شنبه 10 شهریور 1397
با سلام و عرض ادب جناب خانلری عزیز ممنونم که وقت گذاشتین و با دقت و حوصله مطلبی را که معتقد هستید داستان نیست خواندید و سپاس از اعلام نظر ارزشمند و آموزنده تون. چشم. در اولین فرصت داستان دیگری در سایت قرار می دهم و از نظرات شما بهره مند می شوم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.