اهمیت فضاسازی در داستانِ موقعیت




عنوان داستان : دخمه
نویسنده داستان : نسیم سهیلی

نور کم جانی از باریکه سقف به عمق زمین، جایی که کارگرهای معدن در آن گیر افتاده بودند می تابید و نیمچه هوایی جا به جا می شد. مدتی از ریزش تونل گذشته بود و همه هنوز توی شوک بودند. کسی چیزی نمی گفت و هر چهار مرد مثل جنین توی خودشان جمع شده بودند. فقط صدای نفس هایشان بود که سکوت دخمه را می شکست.
اسد آرام و چشم بسته دستی به بدنش کشید. جای کوفتگی و زخمی نبود فقط چند خراش جزئی بود که کمی می سوخت. زیر چشمی بقیه را پایید و صدای خس خس سینه اش توی سرش پیچید.
تکین دستهای تا آرنج سیاهش را تکان داد و صدای نفس ها را شکست.« سالمین همه؟»
مردها تکانی خوردند و تلی از خاک نرم و نمناک معدن را از سر و بدنشان تکاندند.
فیروز خاک توی دهانش را تف کرد. چند بار نفس عمیق کشید و زخمش را نگاه کرد. روی ساق پایش یک تکه استخوان دهان باز کرده بود و باریکه ای از خون آرام دایره قرمز و لزج روی شلوارش را بزرگ تر می کرد. آستینش را جر داد و بالای زخم را بست. نفس های عمیقی پس می داد. گفت: «تف تو این شانس...! کسی یک نخ سیگار داره؟»
عبدالله بازوهای متورم و بزرگش را دست کشید و ناله ای کرد.« خدا رو شکر. خدا رو شکر سالمیم»
مردها دوباره ساکت شدند دخمه خنک و نمناک بود و بوی نا پیچیده بود توی مشامشان.
تکین سر چرخاند و چشم ریز کرد. تصویر مات و سیاه کارگرها را از نظر گذراند. رو به فیروز گفت:« خونریزی داری؟»
- چیزی نیس. چاربار تا حالا از همین جا شیکسته. استخونش دیگه کهنه شده .
عبدالله ذکر گفتن زیر لب را تمام کرد و گفت: «خیلی خونریزی داره!»
تکین با سر تائید کرد و گفت: «آره ممکنه حالا حالاها پیدامون نکنن باید...»
فیروز کوبید توی پیشانیش و روی زمین تف کرد: «میشه نگران من نباشین! پرسیدم کسی سیگار داره؟»
اسد دست کرد توی جیبش و یک نخ سیگار «مونتانا» بیرون کشید.
اخم روی پیشانی فیروز باز شد و لبخند کمرنگ گوشه لب باریکش را کش داد.« آقوربون آدم با مرام».
با حرکتی زد پشت دست اسد و بعد لبه کلاهش را تکان داد: «پامون برسه بیرون جبران می کنم. سه نخ «مارلبرو» پیشم داری.»
تکین پوزخند زد.
توی پیشانی فیروز گره افتاد.«چته می خندی؟»
- تو احمقی، احمق!
- ببند اون گاله رو...
- اینجا جای سیگار کشیدنه؟ به اون سوراخ بالای سرت نگاه کردی؟ هوا نداریم! ممکنه همونم بسته شه. اصلا می دونی کجاییم ها؟ حالیته چه بلایی سرمون اومده؟
فیروز خلت دهانش را تف کرد و به بالای سرش نگاهی انداخت. نور کمرنگ تر شده بود. دانه های درشت عرق را از پیشانی بلندش گرفت و گفت: «اِِ اِ ...اووونا حتمنی پیدامون می کنن. 14 تامون در رفتیم. کور بودی الاغ؟ اونا الان بیرونن»
سه مرد دیگر ساکت بودند. چشمهای خاکستری فیروز توی یک صورت سیاه، مچاله شده دو دو می زد. دست کشید به پایش و به جای زخمش نگاهی انداخت. خونریزی بند نیامده بود. قمقمه اش را از جیبش بیرون آورد و گلویش را تر کرد. گفت: «شنفتین چی گفتم هان؟ اونا همشون از این خراب شده در رفتن. فقط این جوجه برگشت پیشمون.»
دست خونی اش به طرف اسد نشانه گرفت.« اُو... تا یادم نرفته ... جوجه، اون سیگارای لعنتی رو بکن 6 نخ. خیلی مردی که برگشتی. هی گلابی تو خودت عمرا اگر جای این بچه بودی برمی گشتی ببینی سر رُفقات چی اومده؟» تکین سر تکان داد.« نادون!»
عبدالله استغفرالله گفت.« بس کنید شما دوتا. هوا کمه، کم حرف بزنین. زبون به کوم بگیرین بذارید ببینیم چه کار باید بکنیم!»
فیروز تکمه های پیراهنش را باز کرد و گذاشت عرقش سریعتر خشک شود.« شنفتی گلابی؟ خفه خون بگیر اون مغزتو به کار بنداز! تو که مثلا دانشگاه هم رفتی!»
تکین چیزی نگفت. هیکل سنگینش را تکانی داد. پشت به فیروز نشست و به هدلامپش ور رفت. چند بار بالا و پایینش کرد اما نوری بیرون نزد. گفت: « لعنتیا کار نمی کنن. داره شب میشه. نظرت چیه عبدالله چه کنیم؟»
عبدالله گرد و غبار را از روی موهای خاکستری اش تکاند، چند سرفه خشک کرد و به ساعت آهنیش را دور مچ درشتش نگاهی انداخت.« کار نمی کنه ولی گمونم دم دمای غروب باشه»
صدای ضربه هایی آرام پیچید توی گوش اسد. چرخید سمت حفره و به نور سفید کم جان چشم دوخت. دست های استخوانی و چرکش را در هم گره کرد و بریده بریده گفت:« دارن میان...»
هر چهار مرد بالا را نگاه کردند. تکین داد زد :« کمک.... کمک»
عبدالله سرش را به دیواره سنگی معدن تکیه داد و پاهایش را توی شکم جمع کرد. دستهای زبرش را کشید روی ریش سفیدش و با انتهای آن ها ور رفت. گفت: «داره غروب میشه. چراغ قوه ها خاموش شدن. آب کم نداریم، غذا هم معلومه که نداریم! یک ساعت از ریزش تونل گذشته، اینهام که صدامونو نمیشنون...باید یک کاری کرد» چهاردست و پا روی زمین راه رفت و به دیواره های سرد وسنگی دست کشید. اسد و تکین جا به جا شدند و اجازه دادند او خوب همه جا را وارسی کند.
عبدالله نفس نفس می زد، رسیده بود به فیروز. گفت: «اون جا راهی نیست؟» فیروز زد زیر خنده .«چرا زیر باسنم یک سوراخه می تونی از اون تو رد شی؟ برو بشین سر جات پیری وگرنه تمام هوا رو می چپونی تو اون حلق گنده ات!»
عبدالله ناامید خودش را کناری کشید. اسد همچنان به حفره سقف چشم دوخته بود که تلی از خاک سرازیر شد توی معدن. اسد چشمانش را مالید و خاک روی صورتش را با پشت دست پاک کرد. حفره کوچکتر شده بود و نور خودش را به زور جا داده بود توی هلفدانی.
صدای بولدزری سکوت را شکست. هر چهار مرد نیم خیز شدند. تکین گفت: «پیدامون کردن و خندید.»
عبدالله سرش را چسباند به دیواره تا صدایی که به زحمت از آن عبور می کرد را شکار کند. «اره می شنوم صدای آدمه! صدای قدماشونه، صدای بلدزره»
تکین سرش را برگرداند و قطره اشک گوشه چشمهایش را آرام با پیراهن چرک مرده اش گرفت. قمقه اش را تکان داد. صدای نشیند رو کرد به دیگر مردها.
« کسی آب داره؟»
فیروز خندید: « نه فقط نوشابه دارم، تگرگی هم هس!»
خس خس سینه عبدالله سکوت معدن را می شکست آرام و کم جان گفت: من کمِ کم تا نیم ساعت دیگه دووم بیارم. با این تنگی نفس کارم تمومه. خدایا منو ببخش اگه...»
فیروز پرید وسط حرفش:« آیه یاس نخون پیری! سه تا دخترام اون بیرون منتظرن باباشون برگرده .حتی اون مادرشون که 5 سال رخت خوابشو جدا کرده همونم می خواد برگردم. میفهمی؟ چشم انتظارن! باید برم بیرون، من باید برم بیرون...»
تکین هیکل سنگینش را جا به جا کرد و اندک آب دهان خشکش را قوت داد: واقعا یک قطره آب هم ندارین؟
اسد قمقمه اش را پرت کرد طرف او « کم کم بخور. شمرده، شمرده. آب رو بجو»
تکین قمقمه را توی هوا چنگ زد و همان طور که به اسد چشم دوخته بود آب را جرعه جرعه سر کشید.
فیروز نگاهش را دوخت به اسد: «اووو... دهقان فداکار!» کمی مکث کرد و همان طور خیره به او زیر لبی گفت: « تو چرا برگشتی پیشمون جوجه؟»
همه نگاه ها روی اسد بود که زمین دوباره لرزید و خاک نصف بیشتر حفره را گرفت. جسم مردها تا نیمه در خاک نمنام و سرد فرو رفته بود.
فیروز داد کشید: «لعنتیا تمومش کنین دیگه! اون بیرون دارن چه غلطی می کنن؟ منتظرن ما زنده به گور شیم!»
سنگهای درخشانی از بین خاک ها خود نمایی می کرد. عبدالله گفت: «ای امان از این فیروزه....» و چند سنگ بزرگ و آبی گذاشت توی جیبش.
تکین یک تکه سنگ برداشت و توی انگشتانش غلتاند همانطور که با آن بازی می کرد گفت:«همش به خاطر این سنگهای مسخره است که الان ما این جاییم! چقدر زنم ازینا دوست داشت چقدر دلم براش تنگ شده...»
رو کرد به اسد: « اگه زن داشتی، اگه یکی رو دوس داشتی بازم برمی گشتی پیشمون؟»
عبدالله خودش را زیر خاک جا بجا کرد. گفت: « خدا بنده هاشو دوست داره .اسد فرشته نجاتمون بود. اما خودشم گیر افتاد. باید عین یک قهرمان ازش استقبال بشه من به همه می گم چه کار بزرگی کرده»
رو کرد به اسد: «اون موقع که معدن ریخت تو با اون بیرون فاصله ای نداشتی چرا برگشتی؟ اصلا به این فکر کردی که دیگه شاید بیرون رو نبیینی»
بغض گلویش را فشرد و صدایش لرزان از کنج گلویش بیرون خزید.« کسایی که دوستشون داری ممکنه....»
اسد اندکی از خاک از روی هیکلش را تکاند. تمام بدنش کرخ و سرد شده بود. گفت: من یک بابا اون بیرون دارم و یک کره اسب البته الان دیگه کره نیست. چند سال پیش وقتی خیلی بچه بودم مادر هر دومون مرد. من موندم پیشش تا بزرگ شد. اولش مادر من مرد بعد مادر اون. خیلی غمگین بود فکر می کرد من عمدا مادرشو کشتم اما اینطوری نبود. ماده اسب خودش مرد.واقعا می گم خودش خیلی اتفاقی یک روز مرد. شبش آب سرد ریخته بودن رو بدنش می دونی ما دزد و بدخواه زیاد داشتیم. آره اینجوریا بود که ما دوتامون یتییم شدیم.»
فیروز عصبی گفت: «روضه خونی بسه رابین هود! داستان کره اسب یتیم به درد ما نمی خوره! می دونی چیه جوجه هیچ کس تو این دوره زمونه برا کسی این کارو نمی کنه. راستشو بگو واس خاطر چی برگشتی؟»
زمین دوباره لرزید و خاک آرام آرام از دیواره ها و سقف ریزش کرد. جسم مردها زیر خاک فرو رفته بودند. صدای نفس های آرام سکوت بینشان را می شکست. چشم ها به تنها دریچه امید بالای سرشان بود که هنوز اندک نوری پس می داد. خاک نرم داشت خوب کار خودش را انجام می داد و توی تمام حفره ها و جاهای خالی می خزید.
تکین سعی کرد بغش را فرو بدهد گفت: «چقدر دوست داشتم ناهار خونه بودم.» سنگ آبی را از جیبش بیرون آورد و به آن خیره شد.« لعنتی تو الان باید انگشتر بودی تو دستش»
چند قطره آب از سوراخ سقف چکید. تکین هیکل تنومندش را کشید سمت سوراخ چشمهایش دو دو می زد.« آبه! شاید داره بارون میاد» و دهانش را گرفت زیر قطره های ریز آب.« شاید اینا اشک زن و بچه هامونه که اون بیرون دارن برامون زار می زنن. روزنامه های فردا رو بگو! همه جا عکسمونو چاپ می کنن زنم حتما ذوق می کنه»
عرق سراپای فیروز را پوشانده بود. گفت:«حیف که نصف هیکلم زیر خاکه وگرنه یک مشت حواله اون صورت چاقت می کردم زنت از اینکه اون تاپاله گه، اون هیکل نکبتیت زیر خاک دفن بشه بایدم خوشحال بشه!»
. تکین بی جرکت به حفره بالای سر چشم دوخته بود
فیروز دنباله بحث را کش داد:« تو چه مرگت بود از پشت میز اومدی تو این جهنم دره؟!»
عبدالله گفت: «داریم می میریم... بلاخره نمی فهمیم انفجار کار کی بوده!»
تکین گفت: «تو فکر می کنی ریزش طبیعی نبوده؟
- نه گمونم یک بی ناموس عمدا این کارو کرده!
- چرا باید یکی این کارو کنه خورده؟ برده ای داشتیم با کسی؟من که نداشتم.
- منم نداشتم اما شنیدم چند سال پیش یکی برا گرفتن پول بیمه انفجار ساختگی راه میندازه
- چرته!
- منم فقط شنیدم.
- اخه کی میاد به خاطر پول مردشو بکشه!
عبدالله رو کرد به اسد گفت: « تو فکر می کنی کار کی بوده؟»
اسد گفت: واقعا نمی دونم. اما الان فقط دوست داشتم یکی از اون آبجوهای دست ساز داشتم و سر می کشیدم. یک قوطی بزرگ دلستر با برچسب Non-alcoholic! خنک و تگرگی» و قاه قام خندید.
تکین رو به عبدالله گفت: «الان پشیمون نیستی که چرا آبجو نمی خوردی عبدالله؟»
- می دونی چیه اگه الان یکی از اون شیشه های سبز اینجا بود چشم بسه همشو سر می کشیدم
- پس پشیمونی ؟
- اره پشیمونم
فیروز گفت: «نباید همه روزای اون عمر لعنتیتو هشیار تو این خرابشده کار می کردی باید حداقل روزی شش ساعتشو مست می کردی»
- اره باید مست می کردم!...
فیروز زیر چشمی به تکین که توی خودش فرو رفته بود نگاه کرد. گفت: «هی گلابی دلت می خواست الان خونه خودت زیر کولر کنار زنت خوابیده بودی؟»
- با زن تو اره؟
- به موقعش دندوناتو تو دهانت خورد می کنم.
عبدالله کم رمق و بی جان گفت: تمومش کنین.
تکین اجازه داد اشک ها روی صورت چرک و سیاهش خط بندازد. گفت:«هیچ وقت فکرشو نمی کردم یک جا اینقدر هوا کم باشه که نتونم جم خورم و دهن یک بی ناموس رو سرویس کنم!»
دوباره زمین لرزید و حفره بالای سر مردها کاملا بسته شد. چیزی دیده نمی شد و فقط صدای نفس هایی بود که به شماره افتاده بود.
چانه فیروز می لرزید بلندگفت:« هی گلابی نفست بند اومده؟»
کورمال کورمال خودش را کشید سمت تکین. چشم تنگ کرد تا جنازه را ببیند. کلمات شکسته و بی رمق از زیر زبانش خزید. « خاطر زنشو خیلی می خواست، عاشق کارش بود. می گفت هیجانشو دوس دارم»
چشمهای اسد گشاد شده بود و نفس هایش بلند تر از همه اندک هوای خفه آن دخمه را می گرفت و پس می داد. گفت:« هممون می میریم عین قهرمان ها»
فیروز پوزخند زد و چشمهایش را بست. قطره اشکی صورت چرک عبدلله را شست و تا زیر گلویش را خط انداخت.
اسد صدای ضربان کند قلبش را می شنید. تند تند گفت: «قول بدین اگه رفتین بیرون به بابام بگین هیچ وقت اون دروغش درباره تانک های دشمن رو باور نکردم»
فیرزو گفت: «مگه بابات چی می گفت پسر؟»
- می گفت خودش تنهایی جلوی چندتا تانک عراقی ها واستاده و منفجرشون کرده! می گفت اگه نبود خیلی اتفاق ها می افتاده...
- بابات یک خالی بند بوده ولی نگرون نباش اگه رفتیم بیرون بهش می گیم پسرش قهرمانه تا دیگه روش نشه از اون تانک های لعنتی دیگه حرف بزنه!»
اسد نفس های کش دار کشید گفت:« دوست دارم یکبار دیگه هرسه تا شونو ببینم زنم دخترم نوه ام»
- منم دوس دارم دخترامو ببینم.
- وااای خدا حکمتتو شکر انگاری صدساله ندیدمشون! تو چی اسد دلت برا کی بیشتر از همه تنگ شده؟
اسد سرش را به زیر انداخته بود و فقط صدای نفس هایش شنیده می شد.عبدالله آرام چشم بست و خس خس سینه اش قطع شد.
فیروز سیگار را از جیب پیراهنش بیرون کشید و گذاشت بغل لبش. گفت:«هی بچه ها آتیش دارین؟» صدایی نیامد. فیروز آب دهانش را قورت داد و کبریت نمداری را به زحمت از جیب شلوارش بیرون کشید. زمین دوباره تکان خورد کبریت جرقه زد و با اولین کام دود را به داخل ریه هایش کشید.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان زیبایی است. لحظه‌های آخر زندگی چهار معدنکاو. معمولاً داستان‌هایی که به لحظات آخر زندگی شخصیت‌ها می‌پردازند داستان‌های زیبایی می‌شوند چرا که آدم‌ها در لحظات آخر زندگی، دل خود می‌شوند. دیگر به مصلحت‌ها نمی‌اندیشند؛ صادق می‌شوند و صریح، لااقل با خودشان. چهار معدنکاو که در ریزش معدن گیر افتاده‌اند و نزدیک مرگ هستند سوژه خوبی برای نوشتن می‌توانند باشند. به‌خصوص که چهار شخصیت متفاوت می‌توان خلق کرد با درونیات و احساسات متفاوت. امکانات چنین سوژه‌ای برای فرم‌ها و مضامین زیبا زیاد است.
اما برگردیم به داستان شما. بهترین شیوه حرکتی در نگارش چنین داستان‌هایی آن است که قبلاً در خصوص نوع شخصیت‌ها تصمیم‌گیری کرده باشیم. البته به نظر می‌رسد شما هم همین کار را کرده‌اید. یعنی چهار شخصیت با ویژگی‌های متفاوت را در چنین موقعیتی گرد هم می‌آوریم و واکنش آنها را داستان می‌کنیم. در اینجا تکین را داریم که فردی دانشگاه‌رفته است پس باید مهندس گروه باشد. لحن ریاست‌مآبانه دارد که اول از سلامت همه سئوال می‌کند. متأهل است و زنش را خیلی دوست دارد و به زعم فیروز به خاطر هیجان این کار وارد شغل معدن شده است. فیروز که متأهل است و سه دختر دارد و آدمی بددهن است و در عین حال به نظر کمی هم به دنبال عیاشی بوده، چرا که از آبجو و لذت زندگی حرف می‌زند و در هر موقعیتی حتی مرگ سیگار زیاد می‌کشد. اسد جوانی است که شاید همان صداقت جوانی‌اش در لحظه آخر او را به این موقعیت وارد کرده، در حالی که می‌توانسته فرار کند ترجیح داده بماند. مجرد است و فقط یک پدر دارد که زمانی جبهه بوده. و عبدالله که ذکر می‌گوید و استغفرالله. کمی ویژگی‌های مذهبی در او دیده می‌شود اما در بخش انتهایی از نخوردن آبجو پشیمان است چرا که گویی از امید به آسمان پشیمان شده.
تفاوت واکنش‌های این افراد در چنین موقعیتی می‌تواند بسیار زیبا باشد. فیروز فردی است که بیشترین آسیب را دیده و استخوانش هم شکسته اما به روی خود نمی‌آورد چرا که از این استخوان شکستن‌ها قبلاً هم داشته. او در چنین موقعیتی باز هم به فکر سیگار و آبجوست. چنین شخصیتی زیبایی‌های خوبی دارد. خاص و متفاوت بودن واکنش‌ها در موقعیت‌هایی که همه انتظار دیگری دارند همیشه برای مخاطب زیباست. آدم‌هایی که معمولی نیستند اما در عین حال باورپذیر می‌نمایند شخصیت‌های خوبی برای داستان می‌شوند.
اسد نیز به خاطر بازگشتش شخصیت متفاوتی از خود نشان داده و برای همین در داستان حضورش قابل اعتنا شده. تکین و عبدالله به عنوان نماینده‌های اندیشه‌ها و واکنش‌های متفاوت هستند که با تقابل‌های خود داستان را پیش می‌برند. عبدالله شاید به خاطر گرایشات دینی‌اش حضورش اهمیت پیدا کرده باشد و تکین به عنوان آدمی مثبت که دانشگاهی است و زنش را هم دوست دارد.
داستان پس از ریزش معدن آغاز می‌شود. فضاسازی خوبی شکل گرفته است. دقیقاً چیزی که این داستان نیاز دارد، جا افتادن موقعیت و فضاست. واکنش‌های این شخصیت‌ها حاصل موقعیت پیش‌آمده خواهد بود پس ابتدا باید موقعیت برای خواننده جا بیافتد. اگر این موقعیت را مخاطب درک نکند نمی‌تواند واکنش‌ها را بفهمد. سختی، تلخی، خطرناکی موقعیت حتماً باید به خوبی توصیف و تشریح شود. باید مخاطب حس کند هر لحظه ممکن است مرگ به سراغ اینها بیاید. پس می‌توان هر از گاهی به ریزش خاکی از بالا اشاره کرد تا تداعی حضور مرگ در هر لحظه باشد. به‌هرحال شروع خوبی دارید که با موقعیت آغاز کرده‌اید. عبارت "نور کم‌جان" بسیار خوب است. تداعی کم‌جانی در همان آغاز در ذهن مخاطب جا می‌افتد و این کم‌جانی از نور به سمت شخصیت‌ها می‌رود و در ناخودآگاه مخاطب لحظه‌ی مرگ را تداعی می‌کند.
تعدد شخصیت ها در قالب چهار نفر هم خوب است. این تعداد هم برای گره‌ها و تعاملات و تضادهای داستانی لازم هستند و هم عمق فاجعه و خطر را می‌رسانند که شاید با یک نفر خیلی نمی‌شد بدان اهمیت داد. هرچه آدم‌های بیشتری در خطر باشند موقعیت حساس‌تر می‌شود.
شخصیت فیروز همان‌طور که گفته شد بسیار در داستان کارآمد است اما نباید بددهنی او افراطی بشود. هر چه کمتر بددهنی کند بهتر است. معمولاً افراط در بددهنی مخاطب را پس می‌زند و شخصیت را لوث می‌کند. سیگار خواستنش خیلی خوب است و از آن بهتر جمله‌ایست که در مورد استخوان شکسته‌اش می‌گوید: "چیزی نیس. چاربار تا حالا از همین جا شیکسته. استخونش دیگه کهنه شده". اما خیلی از جملات دیگر او را می‌شود حذف کرد. کل کل کردن‌هایش با تکین گاه بی‌مورد است. بهتر است بددهن باشد اما بیشتر در خود باشد. مورد آخر مشاجره لفظی رکیکش با تکین خوب نیست. بددهنی زورکی است گویا که نویسنده در داستان نشانده تا کمی جذابیت لفظی به داستان بدهد.
اما تکنیکی که می‌شد از آن استفاده کنید و مغفول مانده، گفتگوی ذهنی است. گاه مرور ذهنی خیلی موقعیت را زیبا می‌کند. در چنین مواقعی افراد به درون خود پناه می‌برند و اتفاقاً درگیری‌های ذهنی‌شان بیشتر می‌شود. در ذهن، گناهان کرده و ناکرده را به یاد می‌آورند. مثلاً فیروز مسأله زن و سه دختر را در ذهن خود بگوید و نه خطاب به دیگران.
کاش دلیل ماندن اسد را به قضیه پدرش ربط می‌دادید. پدرش همرزمان خود را تنها گذاشته و احساس پشیمانی همواره داشته و خجالت. حالا اسد برای این که مثل پدرش نشود مانده است. حتماً این کار را بکنید. خیلی زیبا می‌شود داستان و ماندن اسد هم منطق پیدا می‌کند. جمله آخر اسد هم می‌شد این باشد که "به بابام بگید من جاش موندم". همین جمله یا چیزی مثل این به‌طور غیرمستقیم می‌توانست برساند که چرا مانده. قضیه‌ی اسب را در حالتی بگویید که هیچ‌کس به او گوش نمی کند اما او دارد همین‌طور توضیح می‌دهد. آدم‌ها گاه فقط می‌خواهند حرف بزنند بدون آن که کسی گوش بدهد، به‌خصوص در چنین موقعیت‌هایی. بگذارید دیگران سرگرم کار خودشان باشند اما او داستان اسبش را بگوید. خیلی کوتاه برسانید که دیگران سرگرم خود هستند و او دارد برای خود حرف می‌زند.
یک نکته فنی نیز در مورد داستان وجود دارد و آن وجود و کشیدن سیگار در معدن است. استفاده از سیگار و کبریت در معادن به نظر ممنوع باشد. اگر چنین است برسانید که اینها مخفیانه آورده‌اند.
شاید بتوان نکات دیگری را اضافه کرد اما مجال در اینجا متأسفانه اندک است. توانایی شما برای نوشتن داستان‌های خوب زیاد و قابل اعتناست. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » چهارشنبه 07 شهریور 1397
ممنون از نقد خوبتون سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.