موش شهری، موش دهاتی




عنوان داستان : شلوارکی برای سفر به تهران
نویسنده داستان : مجید صادقی


پسرعمویم حامد ، پسربرادر کوچکتر پدر من است . مثل خودم ترکه ای و لاغر و استخوانی است ، طوری که منو حامد باهم در یک پاچه شلوار پدرم جا می گیریم . هر بار هم که برای تعطیلات از تهران به خانه ما می آمدند ، چه که وقتی از راه می رسیدند ، یا وقتی که با هم بیرون می رفتیم و حتی موقع رفتن ، در تمام مدت شلوارک به پایش بود!
سال قبل هم که به اتفاق یکی از دوستان پدر به مسافرت شمال رفتیم ، تمام مدت دقت کردم ، هرجا خانواده ای با ماشین پلاک نمره ی تهران توقف کرده بودند ، مردها و پسرهایشان ، شلوارک پوشیده بودند ! شلوارک رنگی ، گل گلی، چهارخانه با زمینه سفید و شلوارک سیاه با خال خال های سفید و ...
کم کم به این نتیجه رسیدم که پوشیدن شلوارک یکی از رسم و رسوم مردان و پسران تهرانیست یا اینکه این هم یکی از شکل های نشان دادن با کلاس بودن در تهران است!
خیلی کم پیش می آمد که ما با خانواده برویم تهران و مهمان عمو و دایی باشیم ، اغلب آنها تعطیلاتشان را در شهر وروستای ما می گذرانند . پدرم می گوید زندگی مردم در تهران فرق کرده ، آنها مثل ما الاف نیستند ، تهرانی ها تمام روزرا باید بدوند!
خلاصه هفته قبل بعد از سالها ، قرار شد به اتفاق خانواده عازم تهران بشویم و چند روزی را خانه عموی بزرگم که به تازگی بازنشسته شده برویم ، هم برای عرض تبریک و هم به این بهانه کمی تهران بزرگ را سیاحت کنیم!
خیلی هم خوشحال بودیم که بلاخره یکی از اقوام نزدیک ما در تهران الاف و بیکار شده و می توانیم ما هم برای تعطیلات از این به بعد برویم تهران!
من هم شلوارک سفید راه راه ی را که برای همین منظور چند روز قبل سفر خریده بودم پوشیدم و روی صندی عقب اتومبیل پدر ولو شدم . این را هم اضافه کنم که تعدادی شلوارک ورزشی و غیر ورزشی هم که از قبل داشتم ، همه را درون ساک خودم جا دادم تا موقع بیرون رفتن و گشت و گذار بپوشم!
عمو منوچهر ، برادر بزرگتر پدرم ، اگر چه سالها در تهران زندگی کرده اما هنوز هم به شدت پایبند رسم و رسوم اخلاقی و اصیل است، سر این جور چیز ها با هیچ کس تعارف ندارد ، برای همین هم کل فامیل ما از عمو منوچهر حساب می برند ، مادرم همیشه و همه جا از سه دختر دم بخت عمومنوچهر تعریف می کند که با همین قواعد اصیل، در تهران بزرگ امروزی هرکدامشان یک پارچه خانم شده و از هر انگشتشان هزار هنر می بارد و پنجه آفتاب هستند و به هر خانه ای بروند آبادش می کنند و زن زندگی و و با کمالات و اهل جمع کردن مال زو ندگی هستند و با این دختر های آتش پاره ی اهل بریز و بپاش امروزی تومنی صنار توفیردارند و منتظرم دو تای اولی روانه خانه بخت بشوند و دختر کوچکش را برای پسر خودمان بگیریم و ...
خلاصه غروب بود و ما در ترافیک خیابان های تهران و از خانه عمو زنگ پشت زنگ ، که کجا رسیده اید که شام از دهن افتاد!
پدرم گفت « شازده پسر، یک ربع دیگه می رسیم ، بجنب همانجا توی همین تاریکی شلوار پلوخورات رو بپوش و آن شلوارک اِواخواهری رو از پات بکن که عمو منوچهر از این چیزا خوشش نمیاد . حالا عموت هیچ ، جلوی دخترعمو هات هم زشته ، بخصوص دختر عمو آخری...ههههههههه! »
صدای قهقهه پدر و خنده های ریز مادرم همینطورتوی سرم پیچ و تاب می خورد ، هیچ ؛
همه پسرهای لاغر و ترکه ای توی خیابان هم به چشمم حامد می آمدند که از قضا این بار درست و حسابی شلوار به پا کردن اینم هیچ
مانده بودم چطور به پدرم که بعد سالها مهمان خانه خان داداشش شده بگویم که بجز شلوارک چیزی همراه نیاورده ام!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. بد نیست نکاتی را با هم مرور کنیم، نکاتی که از داستان شما داستان بهتری می‌سازد. داستان معروفی هست به نام «موش شهری و موش دهاتی». داستان شما تا حدودی زیادی من را به یاد آن داستان انداخت و این برای کسی که به تازگی داستان‌نویسی را شروع کرده است خیلی خوب است. چه چیزی است که آن داستان را جهانی کرده است و در داستان شما وجود ندارد؟
مساله اصلی داستان شما تفاوت کیفیت زندگی در یک کلان‌شهر و یک شهر کوچک یا یک روستا است و این وقتی معنا پیدا می‌کند که ما این تفاوت از نگاه راوی را به خوبی بشناسیم و بتوانیم آن را به تمام لحظات زندگی او بسط بدهیم. سوالی که در ابتدا مطرح می‌شود این است که دغدغه راوی چیست؟ به بیان ساده‌تر چرا راوی این داستان را تعریف می‌کند؟ چون یک موقعیت بانمک است؟ این برای داستان خیلی کم است. موقعیت بانمک بیشتر به درد خاطره می‌خورد. پشت این شلوارک پوشیدن راوی، یک دنیا حرف هست و اصلی‌ترین سوال این است که چرا راوی دوست دارد شبیه پسرعمویش باشد؟ این مساله اصلی داستان شماست که حتی خود راوی هم از آن بی‌خبر است و تا وقتی در داستان شما نباشد داستان شما عیار بالایی نخواهد داشت. اگر قرار است این یک داستان بانمک و سرگرم‌کننده باشد باز هم رویکرد شما برای تعریف این داستان رویکرد مناسبی نیست، چون داستان تازه از همان جایی شروع می‌شود که داستان شما تمام می‌شود. این‌که پسری بعد از سفر به شهر و خانه عمویش می‌فهمد پدر و مادرش به ظاهر به نیت خواستگاری از دختر عمو او را به این سفر آورده‌اند و او لباس موجهی همراه خود نیاورده است. تازه از این‌جاست که موقعیت‌های بانمک ساخته می‌شود و درام شکل می‌گیرد، یعنی از همان‌جایی که داستان شما تمام می‌شود. بد نیست به عنوان تمرین یک مرتبه از این‌جا به بعد داستان را برای خودت بنویسی و ببینی از این موقعیت داستانی چه استفاده‌هایی می‌توانی بکنی؟
می‌ماند همان مساله اصلی که تفاوت کیفیت زندگی در یک شهر کوچک و یک کلانشهر است. برای بیان این مساله باید نسبت به زندگی راوی شناخت زیادی داشته باشی شناختی که در حال حاضر به نظر وجود ندارد. راوی داستان تو شهری است. برای توشتن از زبان یک روستایی باید روستایی باشی (یعنی به اندازه یک روستایی به شکل زندگی در روستا و گویش یک روستایی اشراف داشته باشی) نه این‌که سعی کنی مانند یک روستایی فکر کنی آن‌وقت منطق راوی و لحن او باورپذیر نخواهد بود و این کمی کار داستانت را مشکل می‌کند. نرخ اطلاع‌رسانی در داستان تو نرخ ثابتی نیست. در دو پاراگراف آخر اطلاعات زیادی در مورد خانواده عمو و خود عمو می‌دهی که می‌توانستی زودتر از این‌ها، آن‌ها را با مخاطب در میان بگذاری و همین باعث می‌شود که داستانت کمی شتابزده روایت شود. به نظر باید برای روایت این داستان حوصله بیشتری داشته باشی. خوشحالم که داستان می‌نویسی و امیدوارم در آینده نزدیک داستان‌های بیشتری از تو بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
مجید صادقی » پنجشنبه 27 مهر 1396
خیلی ممنون جناب خانلری عزیز ، نکات ارزنده ای رو مدنظر قرار دادید که امیدوارم در کار های بعدی با رعایتشون داستان بهتری بتونم بنویسم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.