احترام به مخاطب




عنوان داستان : مردی که سعدی را ایستاده می‌خواند
نویسنده داستان : سعید مبارکی

به قول اصفهانی‌ها ده شونزده سال پیش و در واقع اواسط دهه ی هشتاد که من تازه دبیرستانی شده بودم، "همشهری جوان" هنوز زَلَم زیمبوهای امروزی اش را نداشت و اوج جذابیتش برای خیلی ها گوی و تمشک‌های طلایی‌ای که به برنامه های تلویزیونی داده می‌شد بود و برای من که مثل خیلی‌ها در آن دوره، دسترسی درست و درمانی به اینترنت نداشتم و اگر هم داشتم، خیلی چیز دندان‌گیری نصیبم نمی‌شد، حکم لعبتی را داشت که هفته به هفته منتظر آمدنش بودم. خوب یادم هست که گاهی هنوز به خانه نرسیده شروع به خواندنش می‌کردم و از عکس‌های دلبرانه‌ی روی جلد و صفحه ی تأمل برانگیز بسم الله، تا صفحه ی آخرش را که یک مصاحبه طورِ خودمانی با یک شخصیت مشهور دوست داشتنی بود با علاقه میخواندم. آن روزها "پیامک" که اینجوری گفتنش هم تازه باب شده بود، یک راه ارتباطی جذاب و فراگیر برای ملت همیشه در صحنه تلقی می‌شد و من هم به همین مناسبت هر هفته یک چیز جالب انگیزناکی از متن مجله یا از هرجا که می‌توانستم پیدا میکردم و با ذوق و شوقی زایدالوصف و کور امیدی برای چاپ شدن، آن را به شماره پیامک مجله میفرستادم و یکی از فانتزی هایم این بود که پیامکم در همان شماره ای چاپ شود که "احسان رضایی" به پیامک ها پاسخ می دهد(که البته در بین سه باری که پیامکم چاپ شد، این شانس را نداشتم) درست مثل همین حالا که دوست دارم احسان رضایی داستانم را بخواند و نقد کند و اگر بخواهم مراتب را رعایت کرده باشم، حالا دیگر باید بگویم "جناب آقای احسان رضایی"؛ ولی من به حرمت علاقه‌ی یک‌طرفه‌ای که حالا دیگر ده سالگی‌اش هم تمام شده، به همان احسان رضایی خالی اکتفا میکنم.
حالا شاید بپرسید چرا احسان رضایی؟! البته شاید هم نپرسید و خودتان با دلیلی که برای خودتان دارید بدانید چرا، شاید هم اصلا نه بدانید و نه بخواهید بدانید که خب اصلا مهم نیست! اما برای آنها که نمی دانند و می‌خواهند بدانند یک توضیح مختصری از علت علاقه ام به وی شرح می دهم، باشد که آنها هم علاقه مند شوند.
احسان رضایی در ذهن آن روزهای من (و همین حالا هم) یک شخصیت موقّرِ مؤدّبِ متینِ دوست داشتنی داشت (و دارد) که این را از نوشته ها و نقدها و یادداشت هایش در مجله فهمیده بودم و از لبخند ملیح و نگاه نرم و نازکش که با اینکه تنها تصویری که از او دیده بودم، همانی بود که صفحه‌آرایانِ نامردِ ناآگاه از علاقه‌ی خوانندگان به نویسندگان، در دایره‌ یا مربعی به قطر یا ضلع یک الی دو سانتی‌متر در کنار یا بالای نوشته هایش در مجله قرار می‌دادند و اصلا به این فکر نمی‌کردند که شاید یکی باشد که بخواهد نویسنده‌ی محبوبش را دقیق‌تر ببیند. با این همه اما انگار مدتها بود او را دیده بودم و می شناختم و دهها تصویر از او در خاطر داشتم، چرا که خوانش مطالبش همیشه برایم همراه بود با تصوّر چهره‌اش و فقط مشکلی که داشتم، نداشتن صدایش بود!
در مورد سبک نگارشش، چیزی که همیشه مرا جذب می کرد این بود که وقتی مطالب او را میخواندم احساس میکردم به معنای واقعی کلمه برایم مفید و آموزنده است و حتی شوخی ها و طنز نوشته هایش هم برایم با بقیه ی نویسندگان مجله فرق داشت؛ هرچند آنها را نیز دوست داشتم و مطالبشان را می خواندم اما هیچکدامشان برایم "احسان رضایی" نمی شدند. یکی از خصوصیات منحصر به فرد او که همیشه مرا به غبطه و تعجب وا میداشت، احاطه اش بر کتب ادبی و بی ادبی!(غیر ادبیاتی) بود که معمولا در نوشته هایش به یک نحوی نمود داشت و جزء عمده تفاوتهای او با دیگران به حساب می آمد و همیشه برایم سئوال بود که مگر می‌شود که یک نفر با این سن و سال، این همه کتاب را خوانده باشد و هی از فلان کتاب و بهمان نویسنده بگوید و دل آدم را ببرد.
خلاصه در همین حال و هواها هفته‌ها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند و جام پشت جام بود که از دست ساقی به کام من ریخته می‌شد، تا اینکه در یک عصر پاییزی در ضلع شمال شرقی میدان انقلاب، درست همانجا که قبلا آش نیکوصفت آنجا بود و صف مشتریانش از زیرزمین تا وسط پیاده‌رو بالا می‌آمد و اتفاقا من هم در همان صف ایستاده بودم و بوی سیرداغ و پیازداغ داشت دیوانه‌ام می‌کرد، برای اینکه راه را برای عبور مشتری‌هایی که از پایین به بالا می‌آمدند باز کنم، برگشتم به سمت عقب و در میان مردمی که در حال عبور از پیاده‌رو بودند، مردی که حداقل یک سر و گردن از بقیه‌ بالاتر بود، با یک پالتوی خاکستری بلند و موهای از پشت بسته‌شده توجهم را به خود جلب کرد و با قدمهای بلندش هرلحظه از من دورتر می‌شد. با اینکه موقع عبورش از کنارم فقط نیم‌رخش را دیده بودم به دلم افتاد خودش است و بیخیال صف آش فروشی شدم و دویدم طرفش. در چند ثانیه‌ای که طول کشید تا به او برسم با خودم ‌گفتم "حالا چی بهش بگم؟" و واقعا هم آن لحظه چیزی برای گفتن نداشتم و فقط دلم می‌خواست ببینم خودش است یا نه و با او هم‌کلام شوم و صدایش را بشنوم! خلاصه بعد از اینکه نزدیکش شدم، صدایش کردم؛ اما چه باید می‌گفتم؟ با دستپاچگی و مِن‌مِن کنان گفتم: "من از خوانندگان همشهری جوان هستم و به مطالب شما خیلی علاقه‌مندم، می‌تونم شماره‌تون رو داشته باشم؟" و او در جواب با جدیتی که اصلا توقعش را نداشتم ولی بعدا به او برای این لحن حق دادم گفت: "ممنونم، لطف دارید. میتونید از طریق شماره‌های نشریه در تماس باشید" و رفت. و این اولین و تلخ‌ترین مواجهه‌ی من با او بود!
اردیبهشت سال بعدش، در حالی که داشتم کیسه‌های سنگین کتابهای خریده شده از نمایشگاه کتاب را به سمت چادر پیک بادپا می‌بردم، دوباره دیدمش که داشت با همان فیزیک بالا بلند و مهربان، در حال صحبت با خانمی راه می‌رفت و من که نمی‌خواستم مزاحم خلوتشان بشوم فقط در مدتی که از کنارم عبور می کردند نگاهش کردم و این بار حتی ریسک یک مکالمه‌ی کوتاه را هم به جان نخریدم و ترجیح دادم بگذارم زمان رابطه‌ی ما را پیش ببرد!
با بیشتر شدن مشغله‌های درسی و ورود به عرصه‌های جدید، به تدریج جدیت من در هر هفته خواندن همشهری جوان کمرنگ شد و البته کم‌شدن غنای ادبی نشریه و تبدیل شدنش به تعدادی صفحه‌ی روتینِ حوصله‌سر بر(به زعم من) در میان انبوه تبلیغات، در این کمرنگی بی‌تأثیر نبود و معنای آن هم دور شدن من از نوشته‌های احسان رضایی و خود او بود.
دیدن اتفاقی چند آیتم‌ کوتاه در برنامه‌های فرهنگی و معرفی کتاب و مصاحبه با نویسندگان که به گمانم از شبکه‌ی چهار پخش می‌شد، چندبار دیگر فرصت دیدن او را به من داد تا اینکه اینستاگرام متولد شد و با پیدا کردن صفحه‌اش، بعد از مدتها بالاخره توانستم یک راه مطمئن و بی‌دردسر برای ارتباط با او پیدا کنم که البته من هم از اون بی‌جنبه‌هاش نبوده و نیستم که بخواهم دم به دقیقه مزاحمش بشوم و همین که هر از گاهی چند کلامی از او بخوانم و خیالم راحت باشد که ارتباط گرفتن با او سهل الوصول است، برایم کافی‌ست. از دیدن قسمتی از برنامه‌ی کتاب‌باز که مهمان سروش صحت بود و خواندن دو کتابش(باغ وحش اساطیر و شهرزاد خسته‌س) هم به لطف اطلاع‌رسانی‌اش در همین صفحه لذت بردم.
سومین روز اردیبهشت سال 97 اما اتفاقی افتاد که خیلی وقت بود انتظارش را می‌کشیدم. یک نشست دو ساعته با احسان رضایی، آن هم با موضوع جذاب "داستان"، در محفل "چای و داستانِ" مدرسه اسلامی هنر قم. نشستی که در آن با بیان شیوا و لحن متین و شیرین و پر آب و تابِ خاص خودش برایمان از چراییِ مطالعه‌ی متون کهن و آثار کلاسیک و آگاهی‌هایی که می‌شود از میان سطرهای قدیمی اما پرارزش این کتاب‌ها به دست آورد گفت و در پایان هم با خواندن داستان کوتاهِ شکسپیرِ لعنتی، نعمت را بر ما تمام کرد و حظ و بهره‌مان را کامل. (به جان شما "شکسپیر لعنتی" نام داستان بود و من داشتن هرگونه خصومت شخصی با عالیجناب شکسپیر را تکذیب می‌کنم!). خاطره‌ی این نشست جذاب که فعلا آخرین دیدار ما بوده را هم به همراه یک عکس دونفره‌ از خودم و خودش در صفحه‌ام منتشر کرده‌ام به رسم یادگاری تا بماند روزگاری و دکتر احسان رضاییِ جان با این جمله مزینش کرده که:
"سرمایه‌ی هر کسی همین رفاقت‌ها و اخوت‌هاست".
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، نوشته شما را خواندم. راستش برای نوشتن درونمایه‌ای را انتخاب کرده‌اید که نمی‌شود از آن ایرادی گرفت. من‌هم مثل شما اعتقاد که دوست عزیزم «احسان رضایی» برای نوشتن درونمایه بسیار جذابی است و من‌هم مثل شما دل در گروی مهرش دارم و بارها نوشته‌هایش را خوانده‌ام و از آن‌ها آموخته‌ام. ناراحتم که در مورد نوشته شما می‌نویسم چون امیدوار بودم که این مرتبه خود احسان رضایی در مورد داستانی که به اسمش نوشته شده نظر بدهد اما متاسفانه این داستان قسمت من شد و قرار است که من از آن با شما صحبت کنم. واقعیت این است که نوشته شما لحن محترم و پاکیزه‌ای دارد و این پاکیزگی در نوشته‌های بسیاری از نویسنده‌های حرفه‌ای هم دیده نمی‌شود. اما شما در استفاده از دایره واژگانتان زیاد یکدست عمل نمی‌کنید. البته به نظر می‌رسد که شما بیشتر از کتاب‌ میل به خواندن نشریات دارید و همین علاقه در شکل نوشتن شما هم تسری پیدا کرده است و زبان نوشته شما و لحن آن را کمی تا قسمتی ژورنالیستی کرده است. تمام هنرهایی که با مواد اولیه سر و کار دارند با این مقوله یکدست‌سازی درگیر هستند. مثلاً آشپزی یا سنگدوزی روی لباس یا هنرهایی از این دست. یک آشپز وقتی می‌خواهد سوپ درست کند مواد اولیه‌اش را دسته‌بندی و بعد یکدست‌سازی‌ می‌کند. او هیچ‌وقت از ورمیشل و سیب‌زمینی در یک سوپ استفاده نمی‌کند. شما هم به عنوان نویسنده درست باید شبیه به همین کار را انجام بدهید و از کلمه‌های غیرهم‌خانواده در یک متن استفاده نکنید. مثلاً همین حالا جالب‌انگیزناک و کورامید از یک خانواده نیستند و این پریشانی در استفاده از دایره لغات باعث می‌شود تا من و دیگر مخاطب‌های نوشته شما گاهی از متن جدا شویم و هیچ‌چیز مانند این خاموش و روشن شدن مخاطب به وقت خواندن متن شما، برای شما به عنوان نویسنده این متن ضرر ندارد. من نوشته شما را نه به‌عنوان یک داستان که به عنوان یک یادداشت مطبوعاتی می‌خوانم و در مورد آن صحبت می‌کنم، چون نوشته شما نه داستان است و نه ویژگی‌های یک داستان را دارد به همین خاطر کمتر در متن شما دقیق می‌شوم و به عنوان یک دبیر سرویس با شما صحبت می‌کنم و در مورد بایدها و نبایدهای نوشته‌تان با شما گپ می‌زنم. بعد از یک‌دست سازی کلمات به نظرم مهم‌ترین نکته‌ای که در نوشته شما وجود دارد احترام به مخاطب است. وقتی شما نوشته‌ای را به قصد انتشار از خودتان جدا می‌کنید یعنی نظر مخاطب برای شما مهم است. داستانی که از شما منتشر می‌شود یا یادداشتی که از شما در مطبوعات منتشر می‌شود برای مخاطب است و به همین احترام به مخاطب مهم‌ترین اصلی است که به عنوان نویسنده باید در نظر داشته باشید. نگاه به اوضاع و احوال نابسامان و پریشان این چند سال نکنید که فضای مجازی را صاحب تریبون کرده و همه را ژورنالیست بار آورده و همین مسأله باعث شده که در نوشته بعضی از دوستان صاحب‌تریبون توهین به مخاطب یک پز روشنفکری به حساب بیاید، اما در اصول روزنامه‌نگاری مانند احسان رضایی و تمامی روزنامه‌نگاران کاردرست دیگری که می‌شناسم احترام به مخاطب همیشه یک اصل است و به همین خاطر آن جمله «شاید نه بدانید و نه بخواهید بدانید که این اصلاً مهم نیست!» را نمی‌فهمم. به نظرم نگه داشتن این جمله هیچ کمکی به یادداشت شما نمی‌کند نه بار طنز آن‌را بیشتر می‌کند و نه آن‌را خواستنی‌تر، اما نبودنش کمک زیادی خواهد کرد، چون به‌نظرم اگر قرار نیست به مخاطب احترام بگذارید بهتر است چیزی را به قصد خواندن مخاطب منتشر نکنید. یکی از دلایل اصلی که باعث می‌شود یک نوشته یا یک داستان به دل مخاطب بنشیند این است که نویسنده درونیات ذهنی یا احساسی مخاطب را بهتر از خود او بنویسد به نحوی که مخاطب بعد از خواندن داستان یا یادداشت او به خودش بگوید که او هم به این چیزها فکر کرده بوده اما آقا یا خانم نویسنده بهتر از او این حس را به رشته کلام درآورده است. در زمان خواندن یادداشت شما این حس که من‌هم به این‌ها فکر کرده بودم به سراغم آمد و متوجه شدم که این حس به دلیل توصیف خوب و قدرتمند شما از احسان رضایی و احساسی که او در مخاطبانش ایجاد می‌کند به سراغ من آمده است و خواستم به شما یادآوری کنم که در نوشته‌های بعدی بدانید که یکی از نقاط قوت شما قدرت توصیفتان است. آن خرده‌روایتی که جلوی محل قدیم آش نیکوصفت اتفاق می‌افتد؛ در مورد آن بخش هم صحبت کوتاهی دارم. آن بخش به ترجمه از زبان دیگری شبیه است. شاید به این خاطر پر است از جمله‌های به هم مرتبط. در حقیقت جمله‌های به‌هم مرتبط نسبتاً کوتاه جمله بسیار بلندی را ساخته‌اند که خواندنش برای مخاطب سخت است. چون خیلی از این جمله‌ها فاعل یا مفعول و یا حتی فعل مشترک دارند. به نظرم در آن بخش باید جمله‌ها خرد شود و با هویتی مستقل به کار بروند بدون این‌که ارتباطی با جمله بعد داشته باشند در عین حال برآیندشان هم حفظ شود. اما نکته مهم دیگری‌که می‌خواهم در مورد آن صحبت کنم سر و سامان دادن به همین متنی است که حالا داریم؛ یک خطی این متن می‌شود احسان رضایی و یک دیدار عقیم و ناموفق و بعد آشنایی بهتر و مفصل با او به هوای برنامه‌های تلویزیونی و صفحه شخصی‌اش و به همین بهانه آشنایی با او و هنر نوشتنش. حالا به نظرم کلیت متن شما کمی آشفته و بدون برنامه است. به نظرم بهتر است این متن با همان آشنایی ناموفق شروع شود و آن آشنایی ناموفق بهانه‌ای بشود برای این آشنایی نهایی با آقای رضایی به واسطه برنامه‌های تلویزیونی و اینستاگرام و در این فاصله میان این دو نقطه کانونی به هوای فلش‌بک‌های جسته و گریخته‌ای که می‌زنید برای احسان رضایی همان رزومه‌سازی را انجام بدهید. در کل باید بگویم که از شما برای شراکت این نوشته ممنونم. شنیده‌ام که می‌گویند وقتی اثری حالت را خوب کرد دیگر نباید در مورد بایدها و نبایدهای آن حرف زد و واقعیت این است که متن شما با لحن پاکیزه و توصیف کارآمدش حال من را خوب کرد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
سعید مبارکی » پنجشنبه 08 شهریور 1397
برای پرداخت متن و رساندن آن به درجه‌ای از مطلوبیت که قابلیت ارسال مجدد داشته باشد، حتما زمان مناسبی خواهم گذاشت و خوشحال خواهم شد اگر افتخار بازبینی آن را هم به من بدهید.
سعید مبارکی » پنجشنبه 08 شهریور 1397
جناب خانلری عزیز سلام. از شما به سه دلیل ممنونم. اولین و مهمترینش اینکه انقدر خوب و دقیق متن را مطالعه کرده بودید که از روی لطف، خودتان را با بخش‌هایی از آن همراه دیده‌اید. دوم اینکه به نکته‌ای اشاره کردید که من اصلا به آن توجه نداشتم یعنی اصل احترام به مخاطب. دروغ چرا، من خودم آن بخش از متن را گرچه قدری خنک و بی‌مزه می‌دانستم اما فکر می‌کردم ممکن است کمی بار طنز داشته باشد که واقعا الان از این فکر خام پیشمانم. سوم هم اینکه تعریف شما از توصیفات موجود در متن من بیش از حد انتظارم بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.