داستان چطور شکل می‌گیرد؟




عنوان داستان : انتظار
نویسنده داستان : مهران عزیزی

ساعت دقیقاً چهار صبح بود. تا چشم باز کردم نگاه کردم به ساعت. هشیار بودم؛ بر خلاف همیشه که طول می‌کشد خودم را پیدا کنم، آن شب، یعنی آن ساعت صبح، بیدار که شدم هشیار بودم. شاید اصلاً نخوابیده‌بودم. شاید می‌دانستم آن شب، انتظار تمام می‌شود.
-«مهران! مهران! پاشو... وقتش‌ه... می‌شنوی... بیداری؟»
صدای همسرم بود. جَستم و کلید بالاسرمان را زدم. چراغ اتاق روشن شد و نور زرد لامپ پاشید در اتاق و چشم‌هام را زد. صورت همسرم خیس عرق بود و از درد مچاله شده بود. چشم‌هاش بسته بود و بریده بریده نفس می‌کشید و گاهی که صداش بالا می‌آمد یا من را صدا می‌زد یا «یا زهرا» می‌گفت. موهای ریخته روی پیشانی‌ش را کنار زدم و تلاش کردم دستپاچگی‌ام مضطرب‌ش نکند و گفتم:
َ-«عزیزم نترس... من اینجام... آب می‌خوری؟»
-«نه... بریم... بریم بیمارس‍...»
نتوانست ادامه بدهد و لب‌ش را گاز گرفت.
ساعت را نگاه کردم. چهار صبح بود. چهار صبحِ دهم آذر نود و سه. پریدم و لباس‌هام را تند و تیز تنم کردم و کیفم را برداشتم. وسایل را، هر چه که فکر می‌کردم نیاز باشد، پیش‌تر ریخته بودم داخل‌ش. خودم را رساندم به همسرم و زیر بغل‌ش را گرفتم که بتواند از تخت بیاید پایین. چقدر زیبا شده بود. با احتیاط ایستاد و دست‌هاش را گرفت زیر شکم‌ش. پرسیدم:
-«تکون که می‌خوره؟»
با سر گفت بله و به من تکیه کرد. لباس‌هاش را به هر جان‌کندن بود تن‌ش کردم و همان دو قدم و نصفی طول هال، تا برسیم به پله‌های راهرو که چپ‌ش پارکینگ خانه‌مان بود، به نظرم چند ساعت طول کشید و همه‌ی دنیا، به من تکیه داده بود و پاهام می‌لرزید. قلب‌م درست در حلق‌م می‌زد و سخت‌م بود آرام باشم و آرامش بدهم ولی آرام ماندم و در دل‌م غوغا بود.
در ماشین را باز کردم و نشاندم‌ش. کیف را انداختم روی صندلی عقب و دویدم و در پارکینگ را باز کردم. سرمای آذرماه به صورت‌م زد و لرز کردم. کوچه تاریک بود و ساکت. همسایه‌ها، یا خواب بودند یا خواب‌زده. به آسمان نگاه کردم و از عمق جان گفتم «یا ارحم الراحمین».
نشستم و سوئیچ را که می‌چرخاندم نگاه کردم به صورت همسرم و به نظرم آمد آرام‌تر شده. ترسیدم و صداش کردم. آرام سر چرخاند و محوْ لبخند زد. خیال‌م راحت شد. دلم خواست ببوسم‌ش اما ترسیدم بفهمد هول‌کرده‌ام و فقط دست‌ش را گرفتم و فشردم.
-«چقدر یخ‌ه دستات!... خوبی؟!»
-«خوبم عزیزم. سرده بیرون. بپوشون خودتو.»
و پتو را بالاتر کشید و استارت زدم. بسم‌الله گفتم و عقب عقب رفتم بیرون. راه افتادم. باز دردش گرفته بود. گفتم:
-«چه کنم عزیزم؟ بریم قزوین؟»
-«نه... نمی‌رسیم... داره میاد...»
تا قزوین، تا آن بیمارستان‌ی که قرارهامان را با آنجا گذاشته بودیم و صحبت‌هامان را با دکترهاش کرده بودیم، دو ساعت، بیش و کم، راه بود. گفتم «توکل به حق» و پیچیدم سمت بیمارستان شهر خودمان که خاطره‌هام هیچ‌وقت خوش نبود از آنجا.
رسیدیم. راه زیادی نبود. جلوی در اورژانس نگه‌داشتم و پیاده شدم و هروله کنان رفتم ویلچر بیاورم. پرنده پر نمی‌زد. پرستار سرش را روی دست‌هاش گذاشته بود و خواب بود. با صدای قدم‌هام تکانی خورد و گیج و منگ نگاهم کرد. یادم نیست چه گفتم که ماجرا را فهمید و ویلچر را نشان‌م داد. برداشتم و پرستار هم آمد. بخش زایمان طبقه‌ی بالا بود و همسرم ناله می‌کرد و من در آن سکوت نیمه‌تاریک، در خودم تنها بودم.
همسرم را سپردم و در که تاب خورد و بسته شد گریه‌ام گرفت. نشستم روی صندلی و سرم را در دست‌هام گرفتم و خیره شدم به سنگ‌های کف راهروی بخش که خاکستری بود و مات. حالم که جا آمد بلند شدم و رفتم که ماشین را جابجا کنم و برگردم. مهتابی ته راهرو چشمک می‌زد و زور می‌زد روشن بماند و نمی‌توانست. بوی بیمارستان را دوست نداشتم. مضطرب‌م می‌کرد. از جایی صدای هُرهُر گنگی می‌شنیدم. پله‌ها را پایین آمدم و از جلوی پرستار خواب‌زده رد شدم و در شیشه‌ای اورژانس را هُل دادم و تا برگردد، رسیدم به ماشین و بردم‌ش زیر سایه‌بان پارکینگ بیمارستان و شانه به شانه‌ی آمبولانس سفید و آبی پارک کردم. قرآن‌ را از داشبورد برداشتم و پیاده شدم و نگاه کردم به آسمان که دیگر کم‌کم داشت روشن می‌شد.
باز اورژانس و پله‌ها و ته راهروی بخش زایمان و من و تنهایی و مهتابی نیمه جانی که چشمک می‌زد. نفس‌م جا آمد و تکیه دادم و قرآن را باز کردم: «اذ دخلوا علیه فقالوا سلما قال انا منکم وجلون * قالوا لا توجل انا نبشرک بغلم علیم*...».
باز گریه‌ام گرفت اما آرام‌تر بودم؛ خیلی آرام‌تر؛ و دیگر تنهایی، آنقدرها ترسناک نبود.
صدای اذان می‌آمد. مسجد نزدیک بود؛ آن طرف خیابان. اما دلم می‌خواست نزدیک‌تر باشم. نمازخانه‌ی بیمارستان در همان طبقه بود. نماز خواندم و برگشتم....
کسی به شانه‌ام می‌زد. چشم‌هام را باز کردم و صورت مادرم را دیدم.
-«خوابی پسرم؟ کی دردش گرفت؟ خوب بود حال‌ش؟»
دست مادر را گرفتم و بوسیدم. کی خواب‌م برده بود؟!
-«سلام. ساعت چنده مامان؟ کی اومدید؟ آره، خوب بود الحمدلله»
یادم آمد، ماشین را که پارک می‌کردم، برای مادر پیامک زده بودم و گفته بودم قصه را.
-«بعد نماز دیدم پیام‌تو. شیش و نیم‌ه. می‌خوای تو برو خونه بخواب. من هستم اینجا»
نمی‌توانستم بروم و نرفتم. دوست داشتم سرم را در بغل مادر بگذارم و سیر گریه کنم. می‌ترسیدم و نگران بودم. نمی‌شد. کم‌کم بیمارستان داشت شلوغ می‌شد. پرسیدم:
-«بابا کجان؟»
-«دم در تو ماشین»
می‌دانستم. مثل همیشه. و حتماً نگران بود و نگرانی‌اش پشت چهره‌ی سنگی‌ش پنهان بود. بهتر که نیامد بالا. دوست نداشتم ببینم‌ش و بغض‌م باز بترکد و بشنوم:
-«خجالت بکش مرد گُنده»
و زیر سبیل سیاه و سفید پَهن‌ش لبخند بزند و دست بگذارد روی شانه‌ام و من یک بار دیگر خودم را پسر کوچکی ببینم زیر سایه‌ی بزرگ‌ش. داشتم پدر می‌شدم و باید محکم می‌بودم پس همان بهتر که نیامد بالا.
ساعت هشت و ربع روز دهم آذر سال نود و سه بود و من دل توی دل‌م نبود. کسی درِ بخش زایمان را باز کرد و نامم را گفت. مادر رفت داخل و پنج دقیقه بعد صِدام زدند.
چقدر طول کشیده بود این چهار ساعت و ربع. چقدر این نُه ماه و چند روز و چهار ساعت و ربع طول کشیده بود. چقدر همسرم شب تا صبح نخوابیده بود و من هم. چقدر زندگی‌مان و خودمان عوض شده بودیم. چقدر منتظر این لحظه بودیم من و همسرم و چقدر این انتظار مثل هیچ انتظار دیگری نبود.
وارد بخش شدم و می‌دانستم این من که می‌رود دیگر برنمی‌گردد.
پسرم را، کوچک و آرام، در پارچه سفید پیچانده بودند و در آغوش مادرم، صورت‌ش مثل صورت ماهِ همسرم بود که خسته و خوشحال تکیه داده به پشتی بالا آمده‌ی تخت بخش زایمان، داشت توی چشم‌هام می‌خندید و آرام بود. بچه را گرفتم و نگاه‌ش کردم. چقدر زیبا بود. چقدر آرام خوابیده بود. کنار همسرم روی تخت نشستم و درْ گوش‌ش گفتم:
-«شاه‌کار کردی خانومی. خدا رو شکر که هر دو تا سالم‌ید. مخلص تو و این فرشته کوچولو هم هستم. دوستت دارم عزیزم.»
لبخند زد و بازوم را فشرد.
گفتند باید بروم. بچه را دادم و راه افتادم. توی آینه‌ی راهروی بخش، خودم را که دیدم نشناختم.
پدر شده بودم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
سلام آقای عزیزی. شما از مخاطبان پرکار پایگاه نقد داستان هستید و این پرکاری و زیاد نوشتن، تأثیرش را در نثر شما نشان می‌دهد که به‌طور واضحی نسبت به آثار اولیه‌تان در همین سایت پیشرفت کرده است. این خاصیت مداومت در یک کار است، هر چقدر بیشتر و بیشتر بنویسید، نثرتان باز هم پیشرفت بیشتری خواهد کرد. اما نکته‌ای که باید خدمتتان بگویم، این است که داستان بجز نثر خوب و روایت روان، نیاز به شخصیت و حادثه هم دارد. خلاصۀ یک‌خطی روایتی که برای ما فرستاده‌اید این است که مردی نگران همسرش است که در آستانۀ وضع حمل است. همین. همین که چیزی معمول و مرسوم است. اما در داستان، نیاز به حادثۀ معمولی نداریم. این، می‌شود خاطره‌نگاری. اما در داستان، حادثۀ معمولی به کار ما نمی‌آید. در داستان ما به حادثه‌ای نیاز داریم که خاص و ترجیحاً بیرونی باشد (در برابر اتفاقات درونی، چیزهایی که در ذهن و ضمیر فرد می‌گذرد). مثلا اگر شما بخواهید یک تصادف را سوژۀ داستانتان کنید، چون تصادف امری روزمره و معمولی است، لازم است این سوژه را کمی خاص‌تر و غیرمعمولی‌تر کنید، مثلاً قهرمان داستانتان با ماشین حمل مواد مخدر تصادف کند. این‌طوری قاچاقچی‌ها برای باز نشدن پای پلیس، سعی در راضی یا سر به نیست کردن شخصیت داستان شما دارند و دست به کارهایی می‌زنند که داستانی است؛ خود شخصیت اول داستان شما هم ممکن است بعد از فهمیدن وجود مواد مخدر، تصمیم‌هایی بگیرد که باز داستان را گسترش می‌دهد. می‌بینید؟ با یک کم دستکاری در سوژۀ اولیه و خاص کردن آن، کاری کردیم که یک داستان جذاب داشته باشیم. همین سوژۀ شما، یعنی نگرانی موقع وضع حمل را شادمهر راستین و رضا میرکریمی، با اضافه کردن این ایده که زن را راننده تاکسی به بیمارستان می‌رساند و نه شوهرش، تبدیل به فیلمنامه‌ای به اسم «امروز» کردند که فیلمش برندۀ چندین جایزه هم شد. آنجا به همین سوژۀ معمولی چیزهایی اضافه کرده‌اند: رازی که زن دارد، راننده تاکسی که دلش برای تنهایی او می‌سوزد و قضاوت‌های دیگران دربارۀ راننده. داستان، این‌طوری شکل می‌گیرد. به ایده‌تان چیزهایی اضافه و کم کنید و سعی کنید ماجرا را تا حد ممکن خاص و غیرمعمولی انتخاب کنید تا بشود راحتتر داستان گفت. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است. در حال حاضر، سردبیری پایگاهِ نقد داستان را به عهده دارد.



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » 24 روز پیش
سلام و احترام. سپاسگزارم از محبت و بزرگواری‌تان و راهنمایی‌های ارزنده‌تان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.