تکنیکی شدن، داستان را کلاف سر در گم نکند




عنوان داستان : اسپری سالبتامول
نویسنده داستان : حدیث عباسی

:"میشناسیش؟!"
:"یه چند وقتی هست ..."
از جلو چشم هایم لامپ ها مثل ستاره های دایره شکلی که به ردیف ایستاده اند ،تند تند می گذرند
لبه شالم را روی شانه ام می گذارد ،دوباره سر می خورد می افتد اویزان تا لبه کفش هایم.:"
تره ای از موهایش پیشانیش را دونصف کرده انتهای ابرویش را پوشانده وزیرشالش پنهان شده است.دستانش می لرزند یا تکان های گاه وبیگه باعث لرزششان شده!؟صدای خس خس سینه اش را می شنوم
:"خوب کی هست؟!"این را می گوید به چشمانم زل می زند.دستم رابه میله فلزی می گیرم.لبخند محوی روی لبانش نقش می بندد ،صندلی های ابی رنگ وپیرزنی که گوشه اخرین صندلی خوابش برده تار می شوند و بعد شروع می کنند به چرخیدن...
دکمه های پیراهنش را یکی یکی می بنددیکی را جا می گذارد دوباره باز می کند دستی رو استین های کتش می کشد ازتنش در می اورد روی تخت پرتش می کند:"امشب دیر میام..." اسپره سالبتامول ازجیب کتش چرخ می خورد ومی آید ومیایستد کنار پاهایم، هنوز چشم هایش درون اینه است.برمی گردم رژم رابا پشت دستم پاک میکنم صدای قدم هایم را روی پله ها یکی یکی می شمارم یازده پله تا درخروجی دری که همیشه باز است.هوا سرد است اسمان پر از ابرهای سیاه وتیره اما خیال باریدن ندارد.از پنجره رفتنم را تماشا می کند نگاه نمی کنم اما می دانم که میبیند قدم هایم راتند می کنم. :""ایستگاه باهنر...""بازویم را فشار می دهد :"نمیخوای بگی کیه؟!" اسپره سالبتامول را در دستش می گذارم خیره به چشمانم نگاه می کند.پیاده می شود دهنه اسپره درون دهانش می گذارد می کشد داخل گلویش، چشم هایش و درها بسته می شود. ازپشت شیشه بخار سفیدی را می بینم که ازدهانش خارج می شود ودوباره بعد از تکانی حرکت میکنیم به سمت تاریکی...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم حدیث عباسی سلام

این داستان را آن‌قدر خوب نوشته اید که با اثر قبلی‌تان قابل مقایسه نیست. به شما تبریک می‌گویم. برجستگی این اثر بیشتر در فرم و روایت غیرخطی آن است و البته در ضرباهنگ تند و ایجازی که با هم جفت و جور شده‌اند. چیدمان کنش‌ها و صحنه‌ها خوب و حرفه‌ای درآمده‌اند. همان یکی دو دیالوگ تکرار شونده هم به پیشبرد و فضاسازی کار کمک کرده است. فضای مه‌آلودی که بر کلیت اثر سایه انداخته با پیرنگ پیوند اساسی و درستی دارد؛ اما... با این همه، نوع مونتاژ و روایت موازی صحنه‌ها در دو مکان و دو زمان متفاوت آنچنان در هم ادغام شده که داستان را دچار ابهامی کرده که ممکن است دچار عدم انسجام شود. اگرچه شیرینی کشف همین روایت موازی دو مکان و دو زمان متفاوت به شکل کاملاً به هم پیوسته، برای خواننده جالب است اما تلاش کنید تا داستان در عین تکنیکی شدن و توجه به فرم، دچار پیچیدگی‌های غیرضروری نشود. داستان قرار نیست مثل کلاف سر در گم شود. این تغییر زمان و مکان و رفت و برگشت‌ها می‌توانست شفاف‌تر از این باشد. مخاطب درست متوجه نمی‌شود راوی کنش‌های یک نفر را روایت می‌کند یا دارد کنش‌های دو نفر را به‌طور همزمان روایت می‌کند، یعنی یک نفر که در خانه است و می‌تواند پدر یا مادر یا هر کس دیگری باشد و نفر دومی که در قطار مترو یا در خانه کنار او ایستاده است و در واقع همان کسی بوده که راوی برای ملاقاتش شتابزده خانه را ترک کرده است. به سختی می‌توان تشخیص داد آن که لبه شال را روی شانه راوی می‌گذارد و کسی که فرق موها پیشیانی‌اش را دو نصف کرده و کسی که دستانش می‌لرزند و خس خس سینه‌اش شنیده می‌شود و کسی که اسپری از جیب کتش می‌افتد یک نفر است یا دو نفر متفاوتند. مخاطب نمی‌تواند تشخیص بدهد کسی که چند بار از راوی می‌پرسد «خوب کی هست؟»، جز گفتن همین جمله، کنش دیگری هم دارد یا همه کنش‌های داستان متعلق به نفر دوم است. درست معلوم نیست آن که از پشت پنجره رفتن راوی را نگاه می‌کند نفر اول است یا دومی است. اینها نکاتی هستند که به‌طور همزمان هم موجب تکنیکی‌تر شدن کار و هم موجب ابهام و پیچیدگی بیشتر شده‌اند. چون به هم پیچیدن روایت و یکی شدن آدم‌ها هم خوب است و هم بد. خوب است چون یکی شدن شخصیت‌ها و زمان‌ها و مکان‌‎ها، کار را حرفه‌ای و هنرمندانه کرده است و بد است چون ممکن است به گم شدن یا مغفول ماندن فاعل تعدادی از کنش‌ها و در نتیجه شخصیت‌ها بینجامد و در این صورت ساختار اثر آسیب می‌بیند. البته تمهیدی که برای معرفی جنسیت آدم‌های داستان به کار برده‌اید، هوشمندانه است مثلاً وقتی راوی رژ لبش را پاک می‌کند یا نفر دوم کتش را روی تخت پرت می‌کند، خواننده می‌تواند متوجه جنسیت و تا حدودی شخصیت آنها شود. تمامی جزییات کوچک داستانی به خواننده اطلاعات می‌دهند مثل صحنه شگفت‌انگیزی که یکی از دو نفر لبه شال را روی شانه راوی می‌گذارد اما «دوباره سر می‌خورد می‌افتد آویزان تا لبه کفش‌هایم...» این صحنه یکی از بهترین صحنه‌هاست با اطلاعات کلیدی روشنگر و یا این صحنه هنرمندانه که اسپری از جیب کت مرد چرخ می‌خورد و کنار پاهای راوی می‌ایستد. با این همه، چیزی که در سایه مانده نوع رابطه راوی با اولین نفری است که با او گفتگو می‌کند. مخاطب تا پایان داستان درست نمی‌فهمد او مرد است یا زن و با راوی چه نسبتی دارد؟ شاید از نوع برخوردش با راوی بتوان حدس زد رابطه مادر دختری یا حتی پدر دختری دارند. اما این رابطه می‌توانست روشن‌تر و شفاف‌تر از این باشد. حتی اگر با فاصله‌گذاری درست بین خطوط بتوان به چرخش زمان و مکان و تغییر شخصیت‌ها اشاره کرد، اشکالی ندارد. پایان‌بندی کار هم یکی از نمونه‌های بسیار خوب و مثال زدنی است: «...چشم‌هایش و درها بسته می‌شود. از پشت شیشه بخار سفیدی را می‌بینم که ازدهانش خارج می‌شود و دوباره بعد از تکانی حرکت می‌کنیم به سمت تاریکی...» راوی و قطار و هرچه در آن است به سمت تاریکی می‌روند. این پایان تلخ سیاه، شاید یکی از بهترین پایان‌بندی‌هایی است که می‌توان برای این اثر تصور کرد. این داستان با وجود پایان تاریکش برای من و سایر خواننده‌های این اثر بسیار امیدوارکننده است چون نوید ظهور نویسنده بسیار خوب و توانایی چون شما می‌دهد که می‌توانیم بی‌صبرانه منتظر آثار درخشانتان باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. منتظر آثار بسیار خوب و خواندنی شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
امید غریب » 21 روز پیش
خانم عباسی عزیز از اینکه تمرکز کار را بجای روایت بر چگونگی و فرم روایت گذاشته اید، لذت بردم! داستان شما پر از نکات خوب و جمله بندی حرفه ای بود! قطعا اگر پیگیر و سمج باشید اثار ماندگاری خلق میگنید! فقط یک نکته ی کوچک اینکه از نویسنده غلط املایی اصلا زیبنده نیست! طره درست است!
حدیث عباسی » یکشنبه 28 مرداد 1397
سلام خانم آروان ممنون ازنقد عالی وکاربردی شما.داستان قبلی مال ۶ماه پیش بود متاسفانه دیر نقد شد...خوشحالم که تا حدودی از داستان جدیدم رضایت دارین. اگر که بازنویسی کنم امکانش هست دوباره خودتان بخوانید و نظر بدین؟
آناهیتا آروان » یکشنبه 28 مرداد 1397
منتقد داستان
سلام. خواندن داستان شما هم لذت بخش بود و هم مایه امید و شادمانی. فکر می کنم می توانید زیر بازنویسی تان یادداشت بگذارید تا دوباره آن را ببینم. اگرچه ویرایش و بازنویسی تمرین خوبی است اما پیشنهاد می کنم برای نوشتن آثار جدید هم بسیار تمرین و تلاش کنید. می خواهم همه مخاطبان خواننده داستان های فراوان و خواندنی شما باشند. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.