هماهنگی میان عناصر




عنوان داستان : پری دریایی
نویسنده داستان : فاطمه کریمی

-تو اون مرد رو یادته؟
آبپاش سفید و بزرگش را روی نیمکت گوشه‌ی ایوان گذاشت. نگاهش می‌درخشید وقتی به گلدان ها و برگ های شبنم زده نگاه می‌کرد.
عطر پای سیب لب پنجره زیر مشامش می‌زد و او را به یاد روز های جوانی‌اش می‌انداخت.
برگشت و با لبخند به همسرش که با یک پیشبند جدید و گل صورتی داخل آشپزخانه کیک می‌پخت نگاه کرد. با آن دستکش های بزرگش، سینی کوچک کیک را لب پنجره‌ی مشرف به ایوان می‌گذاشت.
- می‌شنوی چی‌ می‌گم سوزی؟ راجع به همون قضیه حرف می‌زنم. قبلا که برات تعریف کرده بودم.
همسرش با نگاهی آکنده از خنده، شانه های نحیف و افتاده‌اش را بالا انداخت و دستکش هایش را درآورد.
-مَت، باز شروع کردی به خرافه گویی و داستان سرایی؟ بچه ها که اومدن از این چیز ها براشون تعریف نکن، مارتا هیچ خوشش نمیاد پسرهاش از این داستان های ترسناک بشنون.
صدای خنده‌ی مَت، دو پرنده‌ای را که روی پیچک نیلوفر نشسته بودند فراری داد. طول ایوان را طی کرد و روی صندلی راک پیرش نشست. با احتیاط نگاهی به قاب خالی پنجره کرد، دست داخل جیبش برد و پاکت کوچکی را باز کرد؛ پیپ بزرگ و قهوه‌ای رنگش را از ماریجوانا پر کرد و مشغول کشیدن شد.
صندلی به آرامی عقب و جلو می‌رفت، گاهی صدای جیر جیری می‌داد و لحظه‌ای بعد او را به خلسه‌ای شیرین می‌برد.
صدایش را بالا برد و گفت:
- این رفیق قدیمی با تمام تکون هاش میتونه منو به روز های ببره که با کشتی روی دریای طوفانی به جنوب آتلانتیک می‌رفتیم.
همسرش، بی توجه به تمام حرف های او، با لبخندی کنج لبش، روی یکی از صندلی های حصیری نشسته و مشغول لاک زدن ناخن هایش بود.
مت با نگرفتن جوابی از سوی او، بیشتر خودش را درون صندلی فرو برد و غرق در رویاهایش شد.
سوزی با وسواس خاص خودش بشقاب ها را روی میز ناهار خوری میان سالن می‌چید. نگاهی به صفحه‌ی نباتی ساعت دیواری کرد؛ درست نیم ساعت گذشته بود. قبل از آنکه فرصت کند دوباره به آشپزخانه برگردد در باز شد. مارتا، ایان، پسر هایشان و پشت سر آن ها مت وارد خانه شدند.
سَم دست دور گردن برادرش انداخته بود و با تمام قوا بو می‌کشید. تام کف دست او کوبید و بالا پرید.
- آخ‌جون پای کیکه.
سوزی با لبخند دست روی سر نوه‌هایش می‌کشید و با مهربانی همه را به سر میز ناهار دعوت می‌کرد.
پسر ها، بر سر هم می کوبیدند و نخود فرنگی‌هایشان را به بشقاب یک دیگر پرتاب می‌کردند. مارتا در کنار همسرش، مدام به آن دو هشدار می‌داد هرچند فایده‌ای نداشت. سوزی اما با مهربانی دست روی سر آن دو می‌کشید و قربان صدقه‌ی حرف زدنشان می‌رفت.
خنده‌های مت در صدر میز با صدای نوه‌ی کوچکترش به اوج خودش رسید.
-پدربزرگ برامون داستان تعریف نمی‌کنی؟
برادرش هم نیز به او پیوست. انتهای چنگال هایشان را روی میز کوبیدند.
-قول داده بودید یک داستان خفن برامون تعریف کنید.
مت که با شنیدن حرف های آن دو احساس سرزندگی می‌کرد، بشقاب خالی‌اش را عقب راند و راحت نشست. دست روی شانه‌ی ایان که همچنان می‌خندید کوبید و بی توجه به نارضایتی مارتا گفت:
- دوست دارید داستان اون پری دریایی های شیطون رو بشنوید؟
صدای هیجان زده‌ی ایان او را بیشتر از قبل به وجد آورد.
-اوه پری دریایی های لعنتی، من با داستان های اون ها بزرگ شدم.
مارتا که تا آن لحظه خودش را با موبایلش سرگرم کرده بود دندان روی هم سایید و زیر نگاه های خیره‌ی سوزی، بشقاب های خالی را از روی میز جمع کرده و به طرف آشپزخانه پا تند کرد.
مت روی کاناپه‌ی نزدیک تلوزیون یلم داد و پاهایش را روی میز دراز کرد. همان طور که با خلال میان دندان هایش را تمیز می‌کرد به این می‌اندیشید که دقیقا باید از کجا شروع کند.
با لبخند به سه صورت خندان مقابلش نگاه کرد و داستان سرایی را از سر گرفت.
- من اون مرد رو به خوبی یادمه، مهندس کشتی رو می‌گم، اون لعنتی عاشق پری ها شده بود. اون روز بارون مثل سیل از آسمون روی سر ملوان ها می‌ریخت. سرکارگر و منشی بیچاره‌ام تلاش می‌کردند جون بار های روی عرشه رو نجات بدن. مسیری رو می‌رفتیم که تا به حال ازش رد نشده بودیم. جایی که صخره ها مثل شمشیر از دل اقیانوس بیرون زده بودند؛ با هر حرکت اشتباه ممکن بود بدنه‌ی کشتی سوراخ بشه و غرق شیم. یادمه اون سال پول زیادی برای استخدام سکان‌دار پرداخت کردم ولی می‌ارزید، آخه اون یکی از حاذق ترین سکان دار ها بود.
تام دستش را بالا برد و میان حرفراو پرید.
- حاذق چیه پدربزرگ؟
ایان در حالی که با نگاهش دنبال کنترل می‌گشت حاضر نبود خودش را از روی مبل جمع کند و پا از روی میز بردارد رو به پسرش گفت.
- آدمی که تو کارش ماهر باشه رو بهش می‌گن حاذق.
مت، تکانی به خودش داد و کنترلی را که تا الان رویش نشسته بود به طرف میبز پرت کرد. دست روی اندک ریش هایش کشید و پرسید:
-تا کجا تعریف کردم؟
یکی از پسر ها بالا پایین پرید و دست دور گردن برادرش حلقه کرد.
- گفتید پول زیادی دادید، اون صخره ها چی‌شدند؟
- آره درسته. صخره ها، هر چقدر به اون صخره های لعنتی نزدیک تر می‌شدیم صداها بیشتر می‌شد، صدای خنده‌ های طنازانه و سنگینی نگاه ها مارو به وحشت انداخته بود.
تام دوباره دست بلند کرد، این بارخودش را جلو کشید و از روی کاناپه پایین آمد.
- طنازانه چیه؟
سم هم به دنبال برادرش پایین آمد.
- نگاه سنگین چجوریه؟
مت به آن دو که به چهره‌ی یک‌دیگر خیره شده و ابرو درهم می‌کشیدند خندید.
- بذار یک جور دیگه بگم. صدای خنده‌های قشنگی می‌اومد و ما حس می‌کردیم کسایی دارن نگاهمون می‌کنن.
تام زیر لب کلمه‌ی قشنگ را تکرار کرد و بعد خندید. مت در حالی که هنوز دست روی ریش هایش می‌کشید ادامه داد:
-جاشو ها، نه کارگر ها بین خودشون داستانی داشتن که می‌گفتن زنان ماهی شکلی در دریا مردان و دریا نوردان رو فریب می‌دن و به درون آب می‌کشن تا بخورنش.
مت به وضوح سفید شدن چهره‌ی نوه‌هایش را می‌دید، ایان اما کمی آن طرف تر در حالی که روی شبکه‌ی ورزشی متوقف شده بود از خنده ریسه می‌رفت. مت به دنبال چیزی دست روی جیب هایش کشید و ادامه داد:
- این چیزی بود که اون احمق ها تعریف می‌کردن. اون چیزی که ما دیدیم فرق زیادی با داستان ها داشت. زن های جوون و کوچیکی که ازکمر به پایین باله و دم داشتن از صخره ها آویزون بودن. و می‌خندیدن و تاب می‌خوردن و به درون آب می‌رفتن. اون ها با شیطنت باله هاشون رو روی صورت کارگر های وحشت زده می‌کشیدن. چهره‌های نورانی‌شون شبیه به فرشته بود. موهای شناوری که رنگ طلا داشت و چشم هایی درشت تر از حد معمول.
تام دست روی صورت برادرش می‌کشید و ریز می‌خندید. صدای سوزی از داخل آشپزخانه آن ها را به سکوت واداشت.
-مت؟ بچه ها رو اذیت نکن. اون ها داستان های تخیلی تو رو باور می‌کنن.
سم دست تام را پس زد و جلوتر رفت.
- پدربزرگ شما واقعا اون ها رو دیدید؟
- معلومه که دیدم من غنیمت ها و یادگاری های زیادی با خودم از اون سفر ها آوردم.
ایان از جا برخاست و به دنبال صدای همسرش به طرف راه‌پله حرکت کرد.
- من هیچوقت حتی یکی از اون یادگاری ها رو هم ندیدم.
مت دستش را در هوا تکان داد و با بیخیالی دوباره مشغول شد.
- اون موجودات ریز نقش با اون گوش های کشیده و زبون های درازشون بی آزار تر از چیزی بودن که افسانه ها راجع‌بهشون گفته بودن. مدت زیادی نگذشته بود و راه زیادی تا خروج از بین صخره ها مونده بود و هنوز هم ...
ایان از بالای نرده ها خم شده و با دست به پسر هایش اشاره کرد.
- بچه ها بیاید بالا مادرتون کارتون داره.
پسر ها بی درنگ و با عجله از جا برخاستند و دویدند. مت غرولند کنان بیشتر خودش را درون مبل فرو برد. سوزی با لبخند ظرف بزرگ شکلات را روی میز گذاشت.
- بهت که گفتم مارتا از این کار خوشش نمیاد.
مت لب هایش را بالا کشید و نچی کرد.
- مارتا هیچی از واقعیت زندگی نمی‌دونه اون فقط دنبال حساب و کتاب و کارشه.
سوزی همچنان سر تکان می‌داد و با وسواس انگشت روی لاک ناخن هایش می‌کشید. با نارضایتی از پاک شدن آن ها دوباره به طرف آشپزخانه قدم برداشت.
مت به دنبال پاکت کوچکش دست در جیب جلیقه‌اش برد. با یادآوری اینکه آن را تمام کرده از جا برخاست. بی توجه به حرف های سوزی و هشدارهایش از پله ها بالا رفت و وارد اتاق زیر شیروانی شد. مطمئن بود هنوز کمی از آن را داخل کمد دارد.
با تعجب در نیبمه باز را کاملا باز کرد و داخل رفت. مطمئن بود آخرین بار خودش آن را بسته بود. از مقابل رگال های لباس های کهنه گذشت و جلوی در کمد ایستاد.
با حس خیسی زیر پایش متعجب به زمین نگاه کرد. روی پارکت های مقابل کمد کمی آب و چند تا صدف کوچک افتاده بود. با ابرو هایی درهم و نگاهی آکنده از تعجب برگشت و راهی که قطرات آب روی زمین به جا گذاشته بودند را نگاه کرد. در نهایت به سَم رسید که با شیشه‌ی کوچکی در دستش حیرت زده پشت یکی از رگال ها ایستاده بود.
نگاه شگفت زده‌ی مت از روی صورت او به روی پیکره‌ی کوچک و محبوس پری دریای داخل شیشه نشست.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه کریمی سلام


شما نویسنده بسیار جوانی هستید و با توجه به تجربه کوتاه داستان نویسی‌تان امیدوارم نکته‌هایی که به آن‌ها اشاره می‌کنم به کارتان بیایند. «پری دریایی» را خواندم. می‌خواهم همین جا درباره اسم داستان چند نکته مهم یادآوری کنم، می‌دانم تکراری است اما نکته بسیار مهمی است. همیشه گفته‌ایم و باز تأکید می‌کنم داستان با عنوان آغاز می‌شود بنابراین انتخاب عنوان مناسب کار ساده‌ای نیست. یکی از امتیازهای عنوان خوب این است که در عین ارتباط با محتوا خیلی لو دهنده نباشد و یا به اصطلاح رایج، جوری نباشد که داستان لو برود. دیگر اینکه تا جایی که ممکن است نو و خلاقانه باشد و کمتر تکرار شده باشد اما «پری دریایی» عنوان تازه‌ای نیست. در داستان شما خانواده‌ای داریم که دور هم جمع شده‌اند و پدربزرگ خاطرات دریانوردی‌اش را تعریف می‌کند. پدربزرگ در خلال خاطره‌هایش از پری‌های دریایی حرف می‌زند و اتفاق‌های عجیب و باورنکردنی را که دیده یا شنیده روایت می‌کند. این سوژه به خودی خود مشکلی ندارد حتی تکراری بودنش مشکل اصلی نیست چون همانطور که بارها گفته‌ام، تکراری‌ترین و دم‌دستی‌ترین سوژه‌ها هم با پرداخت نو و هنرمندانه به اثری متفاوت و خلاقانه تبدیل می‌شوند مشکل اصلی در اینجا چیز دیگری است. اولین مسأله‌ای که به محض شروع داستان با آن مواجه هستیم تناقضی است که بین محتوا و فضاسازی کار وجود دارد. من دلیل منطقی و درستی برای انتخاب اسم‌های غیر ایرانی پیدا نکردم. نمی‌دانم چرا شما و تعداد دیگری از نویسنده‌های جوان برای آدم‌های داستانتان اسم‌های غیر ایرانی انتخاب می کنید. شاید یکی از دلایلش خواندن آثار ترجمه‌ای فراوان باشد. به هر حال هر چه که هست، انتخاب اسم‌هایی مثل سم و مت و ....اثرتان را به کارهای ترجمه‌ای نزدیک می‌کند که اتفاق خوبی نیست. وقتی اسم‌ها خارجی می شوند و فضاسازی تا حدودی غیر بومی است آن وقت استفاده از جاشو در داستان به شوخی شبیه می‌شود. منظور این است که در یک اثر داستانی، عناصر با هم هماهنگی دارند. اسم‌ها، اشیاء، اتفاق‌ها، فضاسازی کلی، همه و همه با هم در ارتباط هستند. مثلا وقتی شما در داستان از "جاشو" و یا حتی "پری دریایی" استفاده می‌کنید، ذهن مخاطب بلافاصله به سمت فضاهای اقلیمی جنوب کشیده می‌شود، در این صورت کدام عناصر می‌توانند در کنار جاشو و پری دریایی بیایند؟ خوب معلوم است: لنج، ناخدا، گرما و شرجی نفس‌گیر جنوب، کَپَر، خرما، باورهای رازآلود و عجیب و غریب، اسم‌های بومی و ....اما اینجا چه داریم؟ مت، مارتا، ماری جوانا، پای سیب و ...می‌بینید چقدر متناقض است؟ هیچ ارتباط معنادار و هیچ هماهنگی میان این‌ها وجود ندارد و اصل مطلب همین است که فضا به کلی شبیه داستان‌های ترجمه‌ای خارجی است، هیچ چیزش بومی نیست مگر همان جاشو و پری دریایی. حتی اگر اسم‌ها را فارسی کنیم مشکل حل نمی‌شود، یعنی فضاسازی آشنایی نداریم. تمام کنش‌ها و صحنه‌ها غیر ایرانی هستند. اما بخش پایانی کار خوب درآمده. یعنی جایی که یکی از نوه‌ها شیشه کوچک را برمی‌دارد. شیشه‌ای که پری دریایی در آن محبوس مانده است. مهمترین و جدی‌ترین پیشنهادم این است که از سوژه‌های آشنا استفاده کنید. از فضاسازی‌های ایرانی و بومی استفاده کنید. برای تمرین می‌توانید فکر اولیه را از تجربه‌های زیستی و خاطره‌هایتان بیرون بکشید، اما وقتی داستان را می‌نویسید به خاطره متکی نباشید، بلکه در پرداخت داستان از تخیل خودتان استفاده کنید. پیشنهاد دیگرم مطالعه داستان‌های خوب ایرانی است. تمامی آثار داستانی خوب را بخوانید. آثار کوتاه صادق چوبک را حتماً بخوانید. آثار احمد محمود را بخوانید. داستان‌های کوتاه منیرو روانی‌پور را بخوانید. داستان کوتاه «پری دریایی» خسرو باباخانی را هم بخوانید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان بسیار سپاسگزارم و امیدوارم به تمرین و تجربه خستگی‌ناپذیر ادامه دهید و همچنان خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحث شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.