کودک توان دریافت حجم زیاد اطلاعات را ندارد




عنوان داستان : گلی و بهار
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «گلی و بهار» منتشر شده است.

به نام خدا
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود. در یک روستای سرسبز و قشنگ. دختری به اسم گلی زندگی می کرد. گلی خیلی دوست داشت در روستا اولین کسی باشه که فصل بهار را می بیند. برای همین به مادرش گفته بود. هر وقت فصل بهار آمد او را خبر کند. بک روز صبح مادر، گلی را بیدار کرد و گفت: گلی جان بلند شو که فصل بها اومده. گلی با عجله از جای خود بلند شد و به سرعت از خانه بیرون آمد. آن قدر برای بیرون رفتن و دیدن بهار عجله کرد که حتی یادش رفت به مادرش سلام کند. دوید به طرف کوهی که نزدیک خانه بود تا از آن جا فصل بهار را بهتر ببیند. در راه سبزه ها که تازه سر از حاک درآورده بودند تا گلی را دیدند، گفتند: سلام گلی جان، بیا با هم بازی کنیم. گلی در حالی کهبه سرعت از آنها دور می شد، گفت: وقت ندارم. می خوام برم فصل بهار رو ببینم. سبزه ها ناراحت سر به زیر انداختند.
گلی دوید و دوید تا به رودخانه که تازه یخ هایش آب شده بود، رسید. رودخانه تا او را دید گفت: سلام گلی جان،لیل آب بازی کن. من و شاد کن. گلی در حالی که می دوید بدون این که به رودخانه نگاه کند، گفت: وقت ندارم. می خوام برم فصل بهار رو ببینم. رودخانه ناراحت شد و با ناراحتی رفتن او را نگاه کرد. گلی باز هم دوید و دوید تا به گلهای وحشی که تازه سر از خاک درآورده بود، رسید. گلهای وحشی تا او را دیدند، شاد شدند و خندیدند و گفتند: سلام گلی خانم، بیا با هم بازی کنیم. گلی همان طور کهمی دوید بی توجه به گلهای وحشی، گفت: وقت ندارم. می خوام برم فصل بهار رو ببینم. گلهای وحشی ناراحت آه کشیدند؛ اما گلی متوجه نشد. باز هم دوید و دوید تا به درختها رسید. درختها مه تازه از خواب زمستانی بیدار شده بودن و خمیازه می کشیدند. با دیدن گلی شاد شدند و گفتند: سلامگلی، عزیز جان. بیا با هم بازی کنیم. گلی بی توجه به درختها سریع گفت: وقت ندارم. می خوام برم فصل بهار رو ببینم. درختها با تعجب به هم نگاه کردند و دیگر چیزی نگفتند.
گلی به بالای کوه رسید. هر چی نگاه کرد، بهار را ندید. ناراحت کوشه ای نشست. پروانه که تازه از پیله خود بیرون آمده بود. گلی را دید و خوشحال شد و به طرفش رفت. دورش چرخی زد. وقتی دید گلی توجهی به او ندارد. روی شانه ی او نشست و گفت: سلام گلی جان، بیا با هم بازی کنیم. گلی ناراحت به پروانه نگاه کرد و گفت: برو، من امروز ناراحتم. می خواستم فصل بهار رو ببینم؛ اما مثل این که دیر رسیدم. پروانه ناراحت پر کشید و رفت و گلی را بالای کوه تنها گذاشت.
پرستو خانم که داشت از آن طرف می گشت، گلی را دید. آمد و روی شانه ی لو نشست و گفت: سلام گلی خانم، چرا ناراحتی؟! گلی نگاهی به پرستو کرد و گفت: سلام پرستو جان، می خواستم فصل بهار را ببینم؛ اما انگار دیر رسیدم و فصل بهار رفت. پرستوج خانم لبخند زد و گفت: ناراحت نشو عزیزم. من می تونم تو رو ببرم پیش فصل بهار. گلی خوشحال گفت: راست ی گی؟ چطوری؟! پرستو خانم از روی شانه ی او پر کشید و گفت: یواش یواش از کوه پایین برو. تو راه خانه فصل بهار رو می بینی. گلی خوشحال از جایش بلند شد و آرام شروع به پایین رفتن از کوه کرد تا به درختها رسید. درختها خوشحال به لو سلام کردند. گلی که تازه متوجه ی سرسبز شدن آنها شده بود، خوشحال به آنها سلام داد. رفت ورفت تا به گلهای وحشی رسید.پروانهدهم آن جا بود. گلهای وحشی و پروانه با دیدن او خوشحال شدند و سلام کردند. گلی با خوسحالی به آنها جواب داد. رفت و رفت تا به رودخانه رسید. رودخانه به گلی سلام داد. گلی هم جواب او را داد و با آب زلال آن دست و صورتش را شست. رفت و رفت تا به سبزه ها رسید. سبزع ها شاد به او سلام کردند. گلی خوشحال جواب آنها را داد. بعد کنار سبزه ها نشیت و به اطراف خود نگاه کرد. مادرش را دید که به طرف او می آید. خوشحال به مادرش سلام کرد. مادر هم جواب سلام او را با مهربانی داد. گلی به پرستو گفت: از شما متشکرم. من فصل بهار رو دیدم.چقدر فصل بهار قشنگ است؛ اما نمی دونم چرا وقتی از کوه بالا می رفتم، متوجه ی فصل بهار نشدم؟! پرستو که از شادی گلی شاد شده بود، گفت: اگه کمی فکر کنی متوجه می شیچرا هنگام بالا رفتن از کوه بهار رو ندیدی. پرستو رفت و کلی مشغول فکر کردن شد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان آموزنده زیبایی است. مخاطب آن شاید کودک و نوجوان باشند اما بزرگسالان هم می‌توانند تا حدودی از آن استفاده کنند چرا که ایده آن کوچک و بزرگ نمی‌شناسد.
شخصیت کودک برای مخاطب همسن خود جذابیت‌های خودش را دارد. کودک راحت‌تر با او پیوند می‌خورد اما به شرطی که کتاب یا تصویرهای خوبی داشته باشد و یا شخصیت، خوب و تصویری توصیف شده باشد. اسم شخصیت شما هم خوب است. گلی خودش هم با بهار معنا می‌شود.
داستان شما می‌تواند با یک ویرایش فنی بهتر شود. برخی جملات را باید حذف کرد و برخی را با هم ادغام نمود. در مورد جملات داستان می‌گویند که باید نویسنده فکر کند که آیا این جمله حرف تازه‌ای دارد که جملات دیگر نگفته‌اند؟ آیا با حذف این جمله داستان به هم می‌خورد؟ آیا با حذف این جمله اطلاعات لازم به مخاطب داده نمی‌شود؟ یادتان باشد که باید به اندازه لازم به مخاطب اطلاعات بدهید. به اندازه‌ای که داستان شما می‌طلبد نه به اندازه‌ای که قلم‌تان جوهر دارد. ضمن آن که کودک از لحاظ ذهنی توان دریافت اطلاعات زیاد را ندارد و این نکته بسیار مهمی در داستان کودک و نوجوان است.
گلی در مسیر خود با سبزه‌ها و رودخانه و درختان و گل‌ها روبرو می شود ولی خوب است با چیزهای مختلفی روبرو شود که حتی‌المقدور همجنس نباشند. سبزه‌ها و درختان و گل‌ها تقریباً یکی هستند. البته گل و درخت خوب است، ولی به جای سبزه‌ها شاید یک پرنده یا یک چیزی که غیر از نباتات باشد به داستان‌تان تنوع بهتری بدهد.
درخت هم باید پرشکوفه و سبز باشد. سبزی سبزه‌ها را به درختان الحاق کنید. درخت در زمستان هم بوده پس حضور درخت به تنهایی برای رسیدن بهار کافی نیست. درختِ سبز و پر شکوفه نوید آمدن بهار است.
پرستو به عنوان دانای این داستان خوب انتخاب شده. پرنده کوچکی که در عین جثه کوچک عقل بزرگی دارد. تلقین چنین ایده‌ای برای خواننده به‌خصوص خوانندگان کودک و نوجوان بسیار خوب است تا بدانند که عقل در جثه خاصی نیست و کوچکی جثه هرگز دلیل نادانی و بی‌اطلاعی نبوده است.
این که در انتها گلی را با تفکر رها کرده‌اید هم خوب است. این‌طوری مخاطب هم با یک سئوال روبرو خواهد بود و به این سئوال فکر خواهد کرد. داستان‌هایی از از این دست برای واداشتن کودک و نوجوان به تفکر هستند و همین سئوال و حیرت پایانی یعنی تفکر، حتی اگر ساده باشد و پاسخ سهل الوصول.
عادت کنید که نوشته‌های خود را ویرایش کنید. ویرایش باعث می‌شود یک بار دیگر مجبور به خواندن داستان خود شوید و همین نکته ایده‌های جدیدی را در داستان شاید به شما بدهد. البته منظور من از ویرایش، تصحیح اغلاط تایپی بود. عادت کنید کمتر غلط داشته باشید.
در مورد زبان داستان‌تان هم باید خاطر نشان کنم زبان ساده و متناسب با مخاطب بوده است. اگر گروه سنی کودک را مورد نظر دارید برای چنین داستان‌هایی باید تصویر خوب و متناسبی هم داشته باشید. خیلی از خلاءهای متنی را در کتاب کودک، تصویر پوشش می دهد. به عبارتی جور ضعف‌های زبانی و توصیفی را تصویر می‌کشد اما این را هم به یاد داشته باشید که متن در کتاب کودک می‌تواند قربانی تصویر شود. پس متن و داستان باید به اندازه کافی قوی باشد تا کودک را جذب نماید؛ در غیر این صورت فقط تصویر را نگاه خواهد کرد. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
فرخنده رضاپور » دوشنبه 12 شهریور 1397
سلام استاد. ممنون از نقد سازنده تان. حتما نکات ذکر شده را رعایت خواهم کرد.ممنون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.