مخاطب داستان کیست؟




عنوان داستان : زوزه ی روح
نویسنده داستان : فاطمه نوروزی

«فاطمه نوروزی»:
زوزه ی روح"


در افسانه ای خیلی قدیمی در مورد«خسوف و کسوف»چنین آمده است که،
خورشید و ماه مادر و دختر هستند.
خورشید زنی بود که چهار تا فرزند به دنیا می آورد،اما درست بعد از تولد،آنها می‌میرند.
او عقیده پیدا می کند که فرزندانش به خاطر زیبایی چشم می شوند و می‌میرند.
برای همین تصمیم می گیرد از قبیله ی خود دور شود و به تنهایی فرزند پنجم خود را به دنیا بیاورد.
بنابراین در یک شب به طور پنهانی و دور از چشم رئیس قبیله که همسرش هست،قبیله را ترک می کند.
او روزها و شبها راه میرود تا به منطقه ای امن میان جنگل می رسد.غاری را پیدا می کند،و از خوار و خاشاک برای خودش رختخوابی آماده می کند.
بعد از استراحت یک روزه به فکر شکار و انبار آذوقه برای زمستان خود میشود.
درست جلو غار چشمه کوچکی است،بنابراین از آب خیالش راحت میشود.
با شکار چند خرگوش و پرنده آذوقه ی زمستان خود را هم فراهم می کند.
هیزم زیادی هم تهیه می کند.
خورشید فکر همه چیز را کرده است.
دیگر میداند همین روزها درد به سراغش می آید و او مادر میشود.
و بالاخره در یک شبی سرد در گوشه ی غار صاحب دختری زیبا میشود.
صورت دختر خورشید نورانی درست مثل ماه شب چهارده می باشد.
از این رو خورشید برای دخترش نام"ماه"را انتخاب می کند.
ماه کوچک هر چه بزرگتر میشود زیبایی اش چند برابر می شود.
خورشید تا جایی که میتواند محافظت می کند که دخترش خیلی بیرون از غار نرود.
گاهی هم که دیگر حوصله ماه سر میرود شب هنگام فقط اجازه دارد از غار بیرون شود.
تنها دوست و همدم ماه بعد از مادرش وزغ چشمه ی جلو غار است.
ماه برای وزغ آواز می خواند و وزغ میرقصد.
سالها میگذرد با بزرگ شدن ماه و پدیدار شدن اندام زنانگی اش زیبایی او تکمیل میشود.
خورشید همیشه موهای ماه را با گلهای رنگارنگ آراسته می کند.
و از پوست حیوانات لباس های رنگی زیبایی برای او درست می کند.
تا اینکه یک شب که ماه و وزغ کنار چشمه آواز می خواندند و میرقصیدند،غریبه ی ناشناسی آنها را پنهانی دید میزند،و کنجکاو میشود، که بداند این دختر زیبا این جا چکار می کند؟چند روز و شب مخفیانه نگهبانی داد تا اینکه فهمید این مادر و دختر به تنهایی درون این جنگل و داخل غار زندگی می کنند.
مرد ناشناس خورشید را شناخت او همسرش بود که سالها پیش از قبیله فرار کرد.
و حالا با دیدن خورشید و این دختر زیبا،احتمال میداد خورشید به او خیانت کرده است.
این فکر او را دیوانه کرد او سالها در رنج و عذاب به دنبال همسر خود آواره بوده است،در حالی که خورشید در حال خوشگذرانی و عیش و نوش با دیگری بوده؛
تصمیم خطرناکی گرفت،آب چشمه را مسموم کرد.
خورشید هم که نمی دانست ؛ از همان آب مسموم شده برای ماه غذایی پخت.
ماه وقتی آن غذا را خورد به شدت حالش خراب شد،
و مادر بیچاره اش مثل دیوانه ها گریه و زاری،
آنگاه بود که همسرش خود را نشان داد و اعتراف کرد که او آب چشمه را مسموم کرده است.
خورشید جیغ می کشید و دلیل این دشمنی را میخواست،رئیس قبیله علتش را خیانت او دانست.
خورشید به سر زنان گریه می کرد و می گفت:این دختر خودت است.
و از اول تمام اتفاقات را تعریف کرد.
همسرش که حالا حقیقت ماجرا را فهمیده بود،ناراحت شد و به دنبال چاره ی درمان دخترش ماه افتاد.
اما سم اثرش را گذاشت و ماه در آغوش مادرش جان داد،و خورشید هم از غصه مرگ دخترش کنارش سکته کرد.
رئیس قبیله با دستان خودش همسر مهربانش و دختر زیبایش را کشته بود.
این غم برای او خیلی سنگین بود،وزغ هم که از آب چشمه خورده بود در حال مرگ بود.
ولی با همان وجود کنار جنازه ماه آوازی غم انگیز سر داد،رئیس قبیله میدانست تنها دوست و همدم ماه این وزغ است،و حالا می فهمید وزغ چقدر ناراحت هست.
برای همین تصمیم گرفت از غار بیرون شود و به زندگی خود پایان دهد،خود را به دشتی رساند که میدانست گرگی قوی در آنجا زندگی می کند.
و همان شد که میخواست گرگ قوی و گرسنه بویش را حس کرد و در یک حرکت او را تکه پاره کرد و خورد.
و طبق این افسانه حالا هر وقت روح رئیس قبیله درد می کشد از بلایی که بر سر همسر و دخترش آورده،گرگ زوزه می کشد.
و طبق همین افسانه هر وقت که گرگ زوزه می کشد،
خورشید و ماه در آغوش هم خسوف و کسوف می کنند.


فاطمه نوروزی
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. اولین پرسشی که خواندن داستان شما برای من ایجاد کرد و مایلم پاسخش را بدانم این بود که مخاطب این داستان کیست؟ به هیچ روی نمی‌توان این داستان را داستان کوتاه حوزه بزرگسال دانست. حتی در حوزه کودک (و نه نوجوان) این داستان، داستان فنی و سالمی محسوب نمی‌شود. حتی برای روایت قصه‌های افسانه‌گون یا همان داستانهای پریان برای کودکان نیز باید منطق قابل قبولی ارائه کرد. اینکه اگر چشم شور به زعم خورشید موجب مرگ فرزندانش می‌شده برای چه از همسرش گریخته و خب چطور آب جاری و چشمه زاینده را می‌شود مسموم کرد؟ اگر اشتباه نکرده باشم داستان افسانه‌ای است در باب کسوف و خسوف و علت هر دو پدیده را یک ریشه داستانی می‌داند، حال آن‌که علت خسوف و کسوف متفاوت است. و حتی اگر با تکیه بر داستان بناست چیزی آموزش داده شود باید داستان از لحاظ ساختاری سالم و صحیح باشد. و خب کمی متن شبیه داستان اسطوره‌ای رستم و سهراب و فرزندکشی هم شده اما چیزی که داستان را طنز می‌کند همان وزغ است. سمی که کودکی را از پا درآورده بر وزغ به راحتی فایق نمی‌آید و خب نحوه خودکشی و رهایی پدر از درد و رنج خط بطلان می‌کشد بر تمامی داستانها و افسانه‌های کهنی که مبنایشان فرار از گرگ و فریب او، و به نوعی آموزش خودمراقبتی به کودکان است. شاید بهتر بود پایان عاقلانه‌تر و آموزنده‌تری انتخاب می‌کردید. در داستان کوتاه بزرگسالان شاید هرگز وظیفه آموزش بر گردن داستان نباشد، اما در داستانی که برای مخاطب کودک و خردسال نوشته می‌شود یکی از وجوه واجب در داستانگویی وجه آموزنده بودن آن است.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.