این سرزمین مادر افسانه‌های هزارتوی جهان است




عنوان داستان : ملکه سرزمین خورشید
نویسنده داستان : فاطمه نوروزی

در روزگاری خیلی دور در قبیله«انگولا» دختری به دنیا آمد،که درست چند دقیقه بعد از تولدش مادرش را از دست داد.
و پدرش چند روز بعد از مرگ مادرش با زنی دیگر ازدواج کرد.
دخترک زیبا که نامش"لوریا"بود،با رنج و سختی زیر دست نامادری بزرگ میشود.
نامادری لوریا زنی حسود و بیرحم بود،و دلیل حسودی زیادییش به لوریا داشتن دختر زشتی بود که از شوهر اولش داشت.
زیبایی لوریا تحسین تمام مردان قبیله و حتی قبایل اطراف را برانگیخته بود.
او هر چه بزرگتر میشد و اندام زنانه اش آشکار تر،زیبایی اش بیشتر رخ می نمود.
جوانی در قبیله نبود که آرزو داشتن لوریا ی زیبا را نداشته باشد.
هر روز بر تعداد عشاق لوریا افزود میشد.
اما نامادری او که خود دختری زشت و بدقیافه داشت،به تمام عاشقان لوریا جواب منفی میداد.
پدر لوریا هم که مردی ساده بود،اختیار زیادی در زندگی نداشت.
تا اینکه روزی نامادری بدون کوچکترین خبر و اجازه ای لوریا را به رئیس پیر و خرفت قبیله«توگو»شوهر داد.
مردان قبیله به خاطر احترام به رئیس قبیله توگو نتوانستند مانع تصمیم نامادری بشنود.
بنابراین لوریا مجبور شد،همراه شوهر پیر خود راهی قبیله توگو شود.
در میانه ی راه شب هنگام برای استراحت بیرون از جنگل در دشتی وسیع اتراق کردند.
خادمان آتش برافروختن،تا شب تاریک روشن باشد.
چادر ها بر افراشته شد،و در کنار چادر رئیس قبیله آتش بزرگتری بر پا شد.
لوریا گوشه ی چادر نشسته بود وبه سرنوشت شومی که در تقدیرش نوشته شده بود فکر می کرد.
طبق سنت لوریا باید بعد از رسیدن به قبیله توگو موهایش را می تراشید و تقدیم خدایان معبد توگو می کرد.
و برای لوریا چقدر دردناک بود این امر،او عاشق موهای بلند و سیاهش بود،از زنان قبیله اش شنیده بود که موهای مادرش هم سیاه و بلند بوده؛
لوریا به شوهر پیر خود که وسط چادر به خواب رفته بود نگاه می کرد.
این پیرمرد کجا و آن جوانان زیبای و عاشق کجا ؟
در همین اندیشه های بود که ناگهان با سر و صدای جنگجویان محافظان رئیس قبیله متوجه خطری میشود.
خرسی بزرگ وارد چادر شده است،
لوریا از ترس در جایش میخکوب میشود،احتمال میدهد آتش کنار چادر خاموش شده است و این خرس به این سمت آمده است.
تاریکی مطلق بر تمامی دشت سایه افکنده بود،جنگجویان با پرتاب نیزه به طرف خرس قصد کشتن و یا فراری دادن او را داشتند.
جنگجویان و محافظان با هدف کشتن خرس نیزه ها را فقط در تاریکی پرتاب می کردند.
لوریا که گوشه ای از چادر پنهان شده بود از برخورد نیزه ها در امان ماند.
اما رئیس پیر قبیله بی نصیب از نیزه های جنگجویان و محافظان خود نماند،وقتی آتش از دوباره برافروخته شد هم خرس کشته شده بود و هم رئیس قبیله...
صدای همهمه ها بلند میشود،در میان صداها لوریا می فهمد،طبق سنت قدیمی قوم توگو،بعد از مرگ رئیس قبیله همسرش هم باید با او زنده به گور شود.

لوریا میداند بودنش در این مکان یعنی مرگ حتمی،بنابراین از وجود سر و صداها استفاده می کند و خودش را به دل جنگل می سپارد.
لوریا رفت و رفت تا به جایی رسید که طنابی از آسمان آویزان بود.
لوریا وقتی طناب را به دست گرفت ناگهان از زمین بلند شد،و اندکی بعد خود را در سرزمینی عجیب و غریب نزدیک دهکده ای زیبا یافت،
متعجب شد و خیلی ترسید،خود را در گوشه ای پنهان کرد،لوریا نمی دانست آنجا سرزمین خورشید است،
و خورشید پادشاه آن سرزمین می باشد.
در همان هنگام مادر خورشید که زنی سرخ رو و مهربان بود،از کنار پناهگاه لوریا می گذشت که او را دید،و با مهربانی از لوریا خواست که با او به خانه اش برود.
لوریا که چاره ای دیگر در آن سرزمین عجیب و غریب نداشت،خواسته ی مادر خورشید را پذیرفت.
مادر خورشید محو زیبایی لوریا شد و از او خواست زن پسرش خورشید شود و عنوان ملکه سرزمین خورشید را دریافت کند.
لوریا از همسری با خورشید می ترسید،و این خواهش مادر خورشید را نپذیرفت.
زنان دیگر خورشید خبر پیدا شدن دختری زیبا به نام لوریا را به گوش خورشید رساندند.
به او گفتند مادرت زن تازه ای برایت یافته است.
خورشید با کنجکاوی زیاد به خانه ی مادرش رفت؛چون به باغ مادرش رسید همه چیز به رنگ سرخ در آمد.
لوریا از ترس پنهان شد،اما خورشید به درون خانه رفت و لوریا آن دختر زمینی زیبا را پیدا کرد.
و شروع کرد با او به حرف زدن،اما هر چه گفت پاسخی نشنید.
خورشید که دیگر سخت عاشق لوریا شده بود،شش خادم خود را به نزد لوریا فرستاد تا با او سخن بگویند و راضی اش کنند،خادمان هدایای بسیاری فراهم آوردند و با لوریا به گفتگو نشستند،اما دختر همچنان خاموش بود.
این بار خورشید،
ماه را که رئیس خادمان او بود،نزد دختر فرستاد تا با او گفتگو کند و لوریا دختر زیبای زمینی را راضی کند.
اما همچنان لوریا خاموش ماند.
سرانجام،خورشید پرتوهای نورش را به دختر زمینی لوریا هدیه داد و دلش را به دست آورد،و با او ازدواج کرد،
و از لوریا صاحب سه پسر شد.
وقتی که خورشید نور خود را به لوریا داد،دختر زمینی آنرا در ظرفی گذاشت و در گوشه ای در اتاقش پنهان کرد؛
چنین شد که زمین تاریک شد و سالیان سال زمین همچنان در تاریکی فرو رفت،تا اینکه روزی لوریا دلش برای پدرش و مردمان قبیله اش تنگ شد،و هوای دیدار آنها به سرش زد.
او با هدایا و خادمان بسیار راه زمین را در پیش گرفت.
وقتی که به نزدیکی خانه ی پدری اش رسید،خادمان آمدن لوریا را به پدرش و نامادری اش و مردم قبیله خبر دادند.
رئیس جوان قبیله که روزگاری سخت عاشق لوریای زیبا بود،
دستور داد گاو سیاهی بیاورند تا پیش پای لوریا قربانی کنند.
اما لوریا که اکنون همسر خورشید بود آن قربانی را نپذیرفت.
رئیس قبیله دستور داد گاو هایی به رنگ های دیگر بیاورند،اما لوریا باز نپذیرفت.
سرانجام،به دستور رئیس جوان قبیله وقتی گاو سفیدی آوردند،لوریا آن قربانی را پذیرفت.
آن گاو را سر بریردند و گوشتش را خادمان و خویشان و مردم قبیله خوردند.
سه روز بر این منوال سپری شد،لوریا که از تیرگی زمین ملول شده بود

و سخت دلتنگ همسرش خورشید و همچنین سه پسر کوچکش،عازم آسمان شد.و چون به خانه ی خود رسید،نور شوهرش را به او پس داد،
و این چنین شد که زمین دگر بار روشن شد.
آن گاه لوریا از همسرش خورشید خواست که دستور دهد،درشب هنگام که خورشید در آغوش لوریا خوابیده است،ماه بر زمین روشنائی بخشد.

و چنین شد که وظیفه ماه آن شد که در شب به جای خورشید زمین را روشن نگه دارد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه نوروزی سلام

«ملکه سرزمین خورشید» شبیه قصه‌های عامیانه است، شبیه افسانه‌های قدیمی است که خیلی هم خوب است و نوشتن آن اصلاً کار ساده‌ای نیست، اما افسانه‌ای است که نتوانسته بومی سازی شود و نوعی گرته‌برداری از افسانه‌ها و فانتزی‌های مشهور به نظر می‌رسد. اگر خود شما عناصر مشترک میان این اثر و سایر آثار شناخته‌شده را بررسی کنید متوجه می‌شوید که شبیه نوعی تکه‌چسبانی (کلاژ) است؛ ترکیبی از انواع قصه‌های فانتزی یا افسانه‌هایی که خوانده و شنیده‌ایم. زن بابای خبیث، دختر زشت نامادری، دختر زیبایی که در دست نامادری اسیر شده، زنده به گور شدن به خاطر مرگ همسر، رسیدن به دنیای سحرآمیز روشنایی‌ها، ازدواج، نوری که زندانی می‌شود و ...رد پای پررنگ همه اینها در قصه‌ای یا افسانه‌ای وجود دارد بنابراین به خودی خود چندان خلاقانه نیست و مهمتر اینکه استفاده از آنگولا و قبیله و اسمی همچون لوریا اثر را به کارهای ترجمه نزدیک کرده که وضع را بدتر می‌کند؛ بدتر به این معنی که اگر از فضاها و اسامی بومی‌تر استفاده می‌کردید آسیبی به ساختار اثر نمی‌خورد. کشور ما مادر افسانه‌های هزارتوی جهان است. این همه باورهای عجیب و غریب جان می‌دهند برای قصه شدن، برای خوانده و شنیده شدن و درست به همین دلیل روشن می‌توان گفت اگر به نوشتن آثاری از این دست علاقمند هستید کارتان بسیار سخت‌تر است. چون تا دلتان بخواهد از این نوع قصه‌ها داریم؛ قصه‌های عامیانه شگفت‌انگیز. پس اگر بناست چنین قصه‌هایی بنویسید بهتر است کاری کنید کارستان. مثل این است که می‌خواهید روی قلعه‌های سترگ هزاران ساله بنایی بسازید نو که هم دیدنی است و هم در عین حال تمامی راز و رمز قلعه‌های گذشته را در خودش دارد. این کار شدنی نیست مگر با شناخت کامل قصه‌های عامیانه و بیرون کشیدن عصاره آنها و «در افکندن طرحی نو». دست به کار شوید. اثر نویی خلق کنید با ساختار و عناصر و ماجراهایی تازه و با فضاسازی بومی که رنگ آشناتری داشته باشد. از اسم‌ها و فضاهای بومی به بهترین شکل ممکن استفاده کنید. خمیره ماجراها را با عصاره باورهای غریب این سرزمین بیامیزید آن وقت اگر، تأکید می‌کنم اگر اثر بر پایه دانش، تجربه، خلاقیت و داشته‌های بومی بنا شود نتیجه‌اش خود شما را حیرت‌زده خواهد کرد. امیدوارم خواننده چنین اثری به قلم شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.