شخصیت اصلی به تصویر پررنگ‌تری نیاز دارد، حتی اگر مرده باشد




عنوان داستان : زیر سایه درخت کهور
نویسنده داستان : عنایت الله مرادزاده

هوا پاپیچ تابستان بود و دمادمش شرجی ،خبر دادند نزدیک های ظهر می رسد، حیاط خانه را گرد و خاک برداشته بود، سایه درختان و دیوارها پا گرفته بودند ،گاهی سویر از این سر شهر تا آن سر کمربندی هوار می کشید، صدای کولرهای آبی و گازی هرج و مرج این وقت ها بود، مرد چند بار تا سرکوچه می رفت و برمی گشت، زنش جوراب هایش را کشید و سربندی که آنوقت ها مرتضی از پایتخت برایش آورده بود را پوشید، گیس های سفیدش از کنار صورت گردش بیرون افتاده بود، پشت هم آب دهانش را قورت می داد و مرتب پلک چشم راستش می پرید ، بعد کم کم جلوی خانه و کوچه شلوغ شد، همه پیرمردهای طایفه با شلوارهای کردی و پیرزن ها با لباس های سرتاپا بلند آمده بودند، کسی ناله و شیون نمی کرد، تعداد زیادی هم در حیاط هر جا که سایه ای می دیدند حلقه می زدند و پچ پچ می کردند و به آجرهای قدیمی حیاط تکیه می دادند ، تعدادی از مردها هرچند دقیقه یکبار سیگاری را روشن می کردند و دود همه فضا را می گرفت، زن از خانه بیرون آمد و به جمعیت نگاه کرد و دهانش خشک شد و به سختی آب دهانش را قورت داد ، چند نفر سلام کردند ، فقط سرش را تکان داد و شیر آب را باز کرد و شروع به شستن حیاط کرد ، بدون اینکه با کسی احوال پرسی یا خوش و بش کند حیاط شسته می شد و مردها و زن ها جا بجا می شدند و بوی خاک بلند می شد ، ،چند مرد و چند زن فقط آه سرد کشیدند، چند نفر هم فقط دستشان را به پایشان می زدند و لبانشان را می گزیدند ، حیاط را که می شست دستش می لرزید ،لبانش گر گرفته بود و چشمانش سرخ شده بود، بوی عرق جمعیت و صدای نفسهاشان بیشتر شده بود ، کسی حرفی نمی زد گاهی چند نفر پچ پچ می کردند، فقط صدای جیرجیر تسمه کولر آبی بیشتر از همه در حیاط پیچیده بود، وقت درس خواندن که می شد مرتضی سرسام می گرفت و خودش روغن کاری می کرد ، چندباری گفته بود اینجا دیگه کولر آبی جواب نمیده،
مرد پیراهن سیاهی پوشیده بود و میان چهارچوب در خانه ایستاد، پهنای شانه هایش تا چهارچوب در می رسید و سرش را که از چهارچوب پایین آورد گفت :
بیرون گرمه بفرمایید داخل،
مردها تشکر کردند،
پیرمردی گفت :
نگفته ساعت چند میاد؟
مرد گفت :
نمیدونم ! گفتن میارنش جاده کمربندی پشت شهر
این را که گفت زن شلنگ آب را رها کرد و شیر آب را نبست ، لباس سیاه مرد را که دید بدنش لرزید و سرد شد ، مرد را کنار زد و رفت داخل ، بین جمعیت سر و صدا بیشتر شد ، تعدادی تا دم در حیاط رفتند و برگشتند و زن ها از جایشان بلند شدند، زن حمام را شست ، رفت و از کمد مرتضی لباس زیر و حوله اش را آورد و در جا رختی حمام آویزانشان کرد و صابونی را از جلدش بیرون آورد و در جا صابونی گذاشت ، قاب عکس مرتضی را چندبار پاک می کرد و لبخند می زد و گونه هایش چال می افتاد ،و بعد هر چند دقیقه یکبار به آبگوشت مورد علاقه مرتضی که بار گذاشته بود سر میزد، مرد چندتا صلوات فرستاد و دکمه های آستینش را بست، هیچ وقت نشده بود ته ریشش اینقدر برسد، این چند روز که خبر آوردند دل و دماغش سمت ریش های زبر و سفیدش نمی رفت، چندبار می خواست بتراشد اما دو دل می شد ، این چند روز زیر چشمان درشتش گود افتاده بود، ناگهان پسر بچه ای با شتاب وارد حیاط شد و داد زد
حشمت هم اومده !
همین که اسم حشمت آمد زبان زن ها به دخیل گفتن افتاد! وصدای همهمه جمعیت بیشتر شد، آنقدر که مرد شنید و از خانه بیرون آمد، یکی از مردها خیلی آرام به طوری که کسی نشنود به چند نفر دیگرگفت :
نگفتم این مرتضی کار میده دستمون!
و همه دلشان شور افتاد و چند نفر بهانه آوردند و با زن هایشان از خانه بیرون رفتند، چند نفر بد و بی راه گفتند و حشمت با چوب دستی زیر بغلش دم در حیاط ایستاد ، دکمه های پیراهنش تا سینه باز بود و پوشیده از چرک ،شلوار کردی گشادی پایش بود و پاچه پای لنگش همیشه بالا بود، و کفش های دوران دانشجوی اش را هنوز به پا داشت، این خیلی وقت بود سرش را می تراشید ، بعد از اینکه بدون مرتضی از پایتخت آمده بود، مرد که او را دید با عصبانیت در خانه را به هم کوبید و حشمت مثل وقتی شد که درست وسط میدان ولیعصر به زانویش زدند و نفهمید از کجا او را زدند ، بعد مرتضی بغلش کرده بود و سوار یک ماشین شخصی شده بودند ، از خوابگاه دانشگاه تا میدان ولی عصر با هم قرار گذاشته بودند از هم جدا نشوند ، هوای پایتخت دود بود و فریاد ،شعله های آتش که از مغازه ها و ماشین ها زبانه کشید حشمت در گوش مرتضی فریاد زده بود که این چیزا به ما ربط داره؟ و مرتضی با خشم نگاهش کرده بود، زانویش آنقدر آسیب دیده بود که از حال رفته بود به هوش که آمد تا چندین ماه به شهرستان نیامد و پی مرتضی در کوچه پس کوچه های پایتخت می گشت،
آرام آرام همه زن ها و مردها حیاط خانه را ترک کردند و بعضی ها هم بدون اینکه کسی متوجه رفتنشان شود صدای چرخ های اتومبیل هایشان از کوچه و خیابان به گوش می رسید ، فقط چند نفر از بستگان نزدیکشان مانده بودند ، مرد به تعدادی که مانده بودند گفت :
فعلا خبری نیست...
و از همه شان تشکر کرد و همه رفتند، جز حشمت که رفته بود و سر کوچه ایستاده بود ،مرد آماده شد و به زن گفت :
نمی خواد تو بیای!
اما زن گوش نداد ، کمی گلاب در فضای خانه پخش کرد ، جوراب هایش را پوشید و بدون اینکه کفش هایش را پایش کند کشان کشان دنبال مرد راه افتاد، تا کمربندی راهی نبود ، روی شن ها و آسفالت داغ با عجله قدم بر می داشت و به گام های بلند مرد نمی رسید ، مرد مرتب مشتش را باز و بسته می کرد ، چشم از جلوی راهش بر نمی داشت حتی وقتی حس کرد چند نفر او را از پنجره خانه ها تماشا می کنند ، به کمربندی که نزدیک تر می شدند گام های شان سریع تر می شد، آنقدر که زن شروع به دویدن کرد و به نفس نفس افتاد و مرد روی سینه اش سنگین شده بود، مثل همان وقت هایی که بمباران هوایی شد و برای پناه گرفتن، خانه و کاشانه را رها کردند و به طرف سیاه کوه دویدند و از روی جنازه مردها و زن ها و بچه ها رد می شدند ، آن وقت ها خبری از جاده کمربندی نبود و مرتضی شیرخواره بود ......
به جاده کمربندی رسیدند و در شانه جاده ایستادند، جاده ای که دو طرفش دشت های وسیع بود ، و فقط هنوز چند درخت کهوری که در دو سوی جاده بودند طاقت گرمای هوا را داشتند ، در دوردست جاده توده ای از خاک قرار گرفته بود، چند دقیقه بعد صدای چوب دستی که خیلی سریع به زمین زده می شد شنیده شد ، حشمت رفت و دورتر از زن و مرد کنار جاده ایستاد و مرد و زن نگاهش نکردند ، نزدیک به یک ساعتی را زیر نور آفتاب کنار جاده نشستند بدون اینکه اتومبیلی عبور کند ، حشمت گوشش را به جاده چسباند و صدای اذان بلند شد و ناگهان با چوب دستیش لنگان لنگان به طرف توده ی خاکی که در دوردست جاده بود می دوید و می لنگید ، آمبولانسی بدون اینکه صدای آژیرش به گوش برسد نزدیک می شد ، نرسیده بهشان توقف کرد و دو نفر بدون هیچ تشریفاتی تابوتی را کنار جاده گذاشتند، مرد و زن هم شروع به دویدن کردند و آمبولانس به سرعت از راهی که آمده بود بر گشت، صدای جیغ های زن در باد گم می شد و بعد مرد ایستاد دیگر ندوید و خیره شده بود به گریه ها و ضجه های حشمت که خودش را روی تابوت انداخته بود، و زنش که خاک کنار جاده را روی سرش می ریخت، اشک از گوشه چشمان مرد سرازیر می شد و به گوشه لبا نش که می رسید خشک می شد، چانه فشرده و لایه لایه مرد لرزید و بعد شانه هایش خم شد و پشتش قوز افتاد و موهایش مثل برف سفید شد و رفت زیر سایه درخت کهور نشست و شروع به کندن کرد .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای عنایت‌الله مرادزاده سلام

داستان «زیر درخت کهور» نشان می‌دهد در بازتاب فضای بومی و توصیف های زنده و صحنه های جاندار موفق هستید؛ بنابراین باید به شما تبریک بگویم. اگرچه داستان با انتظار کش‌داری آغاز می‌شود که می‌تواند اثر را به کسالت و کندی مبتلا کند اما به تناسب فضا و درون مایه و بیشتر به خاطر کنش‌های زنجیره‌ای و صحنه‌های کوتاه به هم پیوسته، ضرباهنگ آن خوب درآمده است. داستان با صحنه انتظار آغاز می شود. هوا گرم است و «خبر دادند نزدیک ظهر می‌رسد» همین خبر انرژی بالایی برای جذب مخاطب و ایجاد تعلیق دارد؛ تعلیقی که ادامه می‌یابد و تا انتها همچنان حفظ می‌شود. تکلیف اثر با خودش روشن است پس تکلیف مخاطب هم با اثر روشن می‌شود. از هر جزء اثر بوی انتظار بلند می‌شود اما مهمتر از انتظاری که مثل مهی غلیظ بر پیکر اثر سایه انداخته، جنس انتظار است که با چند صحنه کوتاه درست و به موقع معلوم می‌شود. در واقع مجموعه کنش‌ها و یا حتی توصیف‌ها و صحنه‌ها، انتظار تلخی را تصویر می‌کنند. می‌خواهم بگویم خواننده داستان بلافاصله متوجه می‌شود این جماعت منتظر به استقبال زائر خانه خدا نیامده‌اند و یا به انتظار تازه عروس کنار هم جمع نشده‌اند که اینطور در بهت و سکوت ایستاده‌اند و پچ پچ می‌کنند. این نکته مهم، با نخستین سطرها خودش را نشان می‌دهد به‌ویژه با رفتار به ظاهر آرام مادر که پشت هر کنش کوتاه و ساده‌اش طوفانی از رنج را و داغ را و ترس را پنهان کرده است: «پشت هم آب دهانش را قورت می‌داد و مرتب پلک چشم راستش می‌پرید» درست از همینجاست که مخاطب برای آنچه در انتها با آن موجه خواهد شد آماده می‌شود. همین صحنه ساده بی هیچ شعار اغراق‌آمیز دیگری، اطلاعات مفیدی می‌دهد. از اینجا به بعد است که مخاطب خودش را در اختیار داستان می‌گذارد تا او را با خودش ببرد و به جایی که تعیین و طراحی شده برساند. تقریباً تمامی صحنه‌های بعدی هم پرکشش و داستانی شده‌اند اما مشکل این است که کم کم به نظر می‌رسد تمامی حجم کار را همین صحنه‌ها پر کرده‌اند و انگار یکپارچگی داستان و طراحی، در همین صحنه‌های پراکنده که به هم نمی‌پیوندند و با هم یکی نمی‌شوند تحلیل می‌رود. جای گفتگوهای راهگشا خالی است. گفتگوهای اندک اثر فقط درباره زمان و مکان رسیدن آمبولانس اطلاعات می‌دهند که چندان تعیین‌کننده نیست و کمکی به پیرنگ نمی‌کند؛ یعنی دانستن و ندانستن اینکه آمبولانس از کدام طرف قرار است بیاید به کار داستان نمی‌آید یا دست کم اهمیتش به اندازه‌ای نیست که با نبودنش ساختار اثر از هم بپاشد. کاش گفتگوها به شناخت بیشتر شخصیت مرتضی می‌انجامیدند و یا بخش‌هایی از زندگی او را که در سایه مانده است برای خواننده روشن‌تر می‌کردند. آن که قرار است بیاید مرتضی است و پیرنگ به تصویر پررنگ‌تری از او نیاز دارد حتی اگر مرده باشد. با توجه به نکات مثبتی که به آنها اشاره شد می‌توانیم منتظر داستان‌هایی به مراتب قوی‌تر و خواندنی‌تر به قلم شما باشیم. فقط اجازه بدهید همین جا به نکته مهمی که فراموش کرده بودم اشاره کنم. داشتن نثر داستانی سالم و درخشان، یکی از مهمترین عناصر داستان‌نویسی است. در انتخاب واژه‌ها دقت بیشتری به خرج دهید. وقتی می‌نویسید «هوا پاپیچ گرما بود و دمادمش شرجی» می‌توان فهمید منظور چه بوده است اما جمله گنگ است، شفافیتی که باید داشته باشد ندارد. هوا که پاپیچ تابستان نمی‌شود؛ البته می‌توان گفت تابستان پاپیچ هوا شده حالا اگر همین جمله را اینطور بنویسیم «گرما پاپیچ تابستان بود و از هر دم و بازدم هوا، بوی شرجی بلند می‌شد» جمله‌ها ساختار درست‌تر و کامل‌تری می‌یابند؛ پس برای به دست آوردن بهترین نثر داستانی تمرین و تلاش کنید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » پنجشنبه 15 شهریور 1397
منتقد داستان
سلام. امیدوارم خواننده داستان های فراوان و قابل بحث شما باشیم‌. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
عنایت الله مرادزاده » چهارشنبه 14 شهریور 1397
سلام.بسیار سپاس از نقدتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.