مراقب تناقض‌ها باشید



عنوان داستان : صدا

طناب در دستش بود دنبال جایی می گشت تا طناب را آویزان کند ، معلوم بود چه کاری می خواست انجام دهد که به جسم ترسیده و بی جانش جانی دوباره می بخشید
یک طناب دو تا گره یک چهارپایه و خلاص
طناب را گره زد و به گردنش انداخت با پا های لرزانش به روی چهار پایه رفت ، دست های عرق کرده و لرزانش را به سمت طناب برد
می خواست طناب را به گردنش بی اندازد ، از روی چهار پایه بپرد و برای آخرین بار راحت شود
مغزش از شدت ترس تاپ تاپ می کرد
خون در رگ های ترسیده اش به سختی جریان داشت و قلبش مثل قلب جنینی با شدت بر طبل زندگی می کوبید
گویی زمان ایستاده بود
نفس کشیدن سخت بود ، فکر کردن سخت بود ، حرف زدن سخت بود
صدایی شنید صدا هایی از توی کوچه می آمد صدای خنده ، صدای قهقه ، صدا هایی که چندان دلچسب بود که بی هوا فکرش را درگیر کرد
صدا های که شنیدنشان شهوت شنیدن را تحریک می کرد
هر لحظه صدا ها پیچده تر و بلند تر می شد
مثل درخت انگور که شاخه هایش دور میله ها می پیچید و رشد می کنند ، صدا ها اطراف فکرهایش می پیچید و افکارش را خاموش مر کرد ...
طناب ول شد ، شوق دیدن صدا ها بیشتر ، پایش را پایین گذاشت ۀهسته از پای خسته اش کار می کشید
خودش را به نزدیکی پنجره رساند دست برد پرده را کنار بزند ، دستش توان نداشت اصلا تکان نمی خورد
اما شوق شنیدن ، دیدن چنان در جانش رخنه کرده بود که به جسم ترسیده و بی جان اون جانی دوباره می بخشید
دست بلند کرد پرده را گرفت صدا ها قطع شده بود گویی حهان خاموش شده باشد و سکوت جاری ...
باز هم کنجکاو بود پرده را کشید نور چشم هایش را به جنگ طلبید و سایه طناب را نقش زمین کرد ...
کار از کار گذشته بود جسدی به زمین افتاده بود
طناب ، چهارپایه و پرده خودکشی کردند ...

18/5/96
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سلام. اولین مسأله‌ای که به عنوان یک داستان‌نویس باید به آن توجه کنید عدم تناقض‌گویی در داستان خودتان است. یعنی چیزهایی نگویید که در خطوط دیگر آن‌ها را تکذیب کنید یا گفته‌تان آن چه را در خطوط قبلی گفته شده تکذیب کند. در این‌جا متأسفانه چنین مشکلی به چشم می‌آید.
داستان را خوب آغاز کرده‌اید، با هیجان و تعلیق. البته از لحاظ زمانی، جملات دو خط اول ایراد دارند. "معلوم بود .... دوباره می‌بخشید" این دو را نمی‌شود به شکلی که شما نوشته‌اید ادغام کرد مگر آن که کلمه "چه" را برداریم. سعی کنید در هیچ کجای داستان چنین اغلاطی نداشته باشید و به‌خصوص در گشایش و شروع داستان‌تان. خیلی زود توی ذوق خواننده می‌خورد و احتمال دارد دیگر ادامه ندهد.
دومین اشتباه در جایی است که می‌گویید "طناب را گره زد و به گردنش انداخت" و بعد در ادامه هم گفته‌اید: "می‌خواست طناب را به گردنش بی اندازد" چند بار طناب را به گردنش انداخته یا می‌خواسته بیاندازد؟ باید داستان خود را چندین و چند بار بخوانید و بدهید دیگران بخوانند تا اشتباهات نگارشی نداشته باشید. مهمترین بخش کار، ویرایش و اصلاح است که می‌بایست بارها و بارها انجام پذیرد.
نقطه قوت در داستان هم البته دارید. در ادامه، خوب بر روی احساس و هیجان متن تمرکز کرده‌اید: "خون در رگ های ترسیده‌اش به سختی جریان داشت و قلبش مثل قلب جنینی با شدت بر طبل زندگی می کوبید." داستان‌هایی از این دست باید هم بر توصیف احساسی حادثه و کنش متمرکز شوند و آن را پررنگ کنند. لازم است تا هیجان و احساس شخصیت داستان در چنین لحظه مهمی از زندگی به خوبی ترسیم شود. اتفاقاً آنچه مخاطب مشتاق دانستن‌ش می‌شود همین درگیری‌های ذهنی و احساسی شخصیت در چنین موقعی است. منتها باز هم می‌بینیم در خط بعد به تناقض رسیده‌ایم و آن چه را که خود گفته‌اید نقض کرده‌اید: "گویی زمان ایستاده بود". وقتی صحبت از تپیدن قلب می‌شود یعنی زمان دارد جریان می‌یابد. تپش قلب نوعی استعاره از گذر زمان نیز هست و لزومی ندارد مستقیم بگویید زمان دارد می‌گذرد. تپش یعنی حرکت و حرکت عامل شکل‌گیری زمان هم می‌شود. پس با چنین استعاره‌ای در اصل زمان نایستاده.
با این حال در ادامه وقتی بر عمق احساسی صحنه متمرکز می‌شوید داستان بهتر می‌شود: "نفس کشیدن سخت بود، فکر کردن سخت بود، حرف زدن سخت بود". تکرار سخت بودن به دلیل واقعاً سخت بودن صحنه و مهم بودن آن خیلی خوب نشسته.
داستان از میانه به بعد باز هم با ضعف روبرو است. این که صدایی او را از این تصمیم برحذر کند باید صدای خاصی باشد. اما اشاره خاصی به صدا نشده. پایان‌بندی هر اثری به اندازه شروع و میانه مهم است ولی در متن شما قوت پایان‌بندی خیلی دچار ضعف و در عین حال ابهام شده است. به‌خصوص که باز هم دچار نقض جملات خود شده‌اید.
ابتدا گفته شده "طناب ول شد، شوق دیدن صداها بیشتر، پایش را پایین گذاشت" و "خودش را به نزدیکی پنجره رساند" اما در انتها داریم که "جسدی به زمین افتاده بود." چگونه پایش را پایین گذاشته و تا پنجره رسیده است و بعد جسدش بر زمین افتاده؟ احتمالاً خواسته‌اید بگویید دیر به فکر زندگی افتاده اما در بیان چندان خوب عمل نکرده‌اید.
اما در مورد خواسته‌ها و سئوالات شما. در حد بضاعت اندک این صفحه نمی‌شود همه توضیحات فنی را داد. ولی با خواندن نقدهایی که از داستان‌ها انجام شده می‌توانید کمک خوبی بگیرید. همچنین در صفحات دیگر این پایگاه مطالب کمکی خوب و مفیدی قرار داده شده که می‌توانید استفاده کنید. برای بهتر نوشتن باید با توجه به نقدهای به‌عمل آمده باز هم بنویسید. همین متن خود را دوباره بازنویسی کنید. ابهامات و اغلاط را حذف کنید. کوتاه بودن داستان مهم نیست. مهم کیفیت خوب آن است. تا می‌توانید مطالب تکراری را حذف کنید. حتماً کلاس داستان‌نویسی بروید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.