توجه تکنیکی و درست به پرداخت




عنوان داستان : 17:21
نویسنده داستان : احسان رضایی کلج

17:21، صداي كوبيده شدن تلفن. بوق بوق بوق. درد، زايده شدن عشق.
- سلام فاطمه‌ام. ساعتي پنجاه. اگه هستی تل بده زنگ مي‌زنم، وگرنه مزاحم نشو.
و خداوند در صبحی نگران، زاده شد. از میان نوری که فاطمه را بغل زده بود. هنگام نشخوار چرندیات یک کتاب کهنه‌ی پاره، توی پارک ملت. داستان به آنجایی رسیده بود که تمام بشریت حرامزاده‌اند. چراکه حوا عاشق شیطان بوده است و اصلا قابیل فرزند اوست. بعد آدم، حوا را می‌دزدد و به زمین می‌گریزد. چیزی نگذشته بود و من دست در دستان باد، فاطمه را می‌فشردم و هنوز زندگی بودم.
- منو جايي نديدی؟ اه‌ه‌ه‌ه‌ه، گمش كردم.
گفتم: دوسش داشتي؟ البته، می‌دونم دوست داشتن تحقيرشده‌ترين كلمه‌ي تاريخ بشره.
- زير پل درد داشتم. 15 سالگي. فراری از خونه به پارك ملت. اسماعيل به جُرم بچگی جِرم داد. توی بیمارستان چشم باز كردم مادر گريه، پدر چاقو.
گفتم: دوسش داشتي؟ بیا راه بریم که من نگات نکنم. نورت داره چشمامو كور مي‌كنه.
- درد، درد، درد. تو دادگاه فحش، ناموس به باد، زندان. شلاق. گريه، گریه، گریه. تا شوهر. شوهرم دادن به اسماعيل. متجاوز.
گفتم: دوسش داشتي؟ سايه داشت. خوشبختت مي‌كرد. بخند. سيگارو تف نكن. بخند.
- درد، درد، درد، حامله شدم. با همون یک‌بار. برادر آمپول زد، نیافتاد. لگد زدم، نيافتاد. زدم نیافتاد. پدر زد، نیافتاد. فقط درد. اتاقم شد زندان. بچه. بچه. بچه.
گفتم: دوسش داشتي؟ دختر خوبه. عزيز مادره. كنارت ميمونه.
- دنيام يلداست. تو اصلا پنجاه تومن داري؟
گفتم: اگر باد نبردت، پنجاه مي‌دم نگات كنم.
و خداوند اينبار كنار دستمان گل داد. بال‌هايم داشت سبز مي‌شد. هنوز زندگی بودم. هنوز اسماعیل را ندیده بودیم که خشم بود و چاقوی دستش تیز. باران مي‌تابيد به خستگي‌هاي تنم و جِرم لاي دندانم كرم‌هاي وجودم را مي‌جويد كه او آمده كنارم راه رفتيم تا كنار امامزاده كه به جرم عاشقي دارش زده‌اند. و تجريش همه‌اش شده صالح و مي‌خنديد به لباس پاره‌ام از چاقوي تشنه. و من نمی‌دیدم اسماعیل همه چشم شده است و من و فاطمه را دنبال می‌کند.
چرندیات کتاب توی دستم که تمامی ندارد. قابیل داد زده بوده است که عشقم را پس بده و هابیل خندیده بوده است لابد، که بیا برش‌دار و ببر. و چون قابیل در هوا چنگ زده بوده است و عشق جاخالی داده، همه‌اش می‌شود مشت، خشم، مرگ. و چیزی نمی‌گذرد کلاغ های پارک ملت زیر همان پلی که فاطمه را و بعد من را اسماعیلی کرده بود، به خرده‌های مغز پاشیده روی زمین تک می‌زنند.
- حالت خوبه؟
گفتم: هه هه آره فقط يكم مُردم.
- دِ خري ديگه چقد گفتم نمير! مگه به خرجت رفت؟ گفتم نمير.
گفتم: نگفتي. گفتی شدم بال‌های تو. حتی هنوز پنجاه تومنو نداده بودم.
- خودم صدبار داد زدم، آي آي.
گفتم: ببین دارم مثل پروانه‌ها بال می‌زنم.
- حالا خوبه فقط يكم مُردي. گوشاتو وا نكردي كه همش دنبال دستام گشتی!
گفتم: دستم كو؟ ببين تو جيباي تو نيافتاده؟
- داري دريا ميشي ازت بخار در مياد.
و خداوند اينبار از خوابم پراند كه اگر بخار مي‌شديم مجالي براي پريدن از خواب نبود. هيچ خواب‌زده‌اي بعد از بخار شدن نمي‌تواند ادعا كند همه‌ی زندگي‌اش خواب است. خواب دیده بودم، وقتی حسابی دست‌های خونی‌اش را شسته، قابیل، تلفن زده است به شیطان و گفته، کشتمش داداش. و شیطان بدجور سکوت کرده بوده است و چیزی در وجودش می‌خواسته گوشی تلفن را بکوبد به دیوار. ولی هرچه اطرافش را می‌گردد می‌بیند بشر هنوز دیوار را اختراع نکرده است. پس تلفن را آرام می‌دهد به دست من و دست نوازشش را می‌کشد به سرم.
گفتم: سلام صبح بخير.
- خوب نخوابيدم سيانور از ديشب صدام می‌زد. ليوانم پر ترس شده بود ولي تو نگذاشتي.
گفتم: خوابتو ديدم پر نور شده بودي.
- حالم ازت پره تهوعه. چي از جونم مي‌خواي؟ يك هفتس كار نكردم. به توچه؟
گفتم: ساعتي پنجاه بدم نگات كنم؟
- ديوونه‌اي. شك ندارم. ديشب خواب يك سگ رو ديدم. از زير سنگ زاييده شد. پر خون. صورتش تو بودی، تنش من. كُشتمش.
گفتم: پر نور بودی. دوسش داري؟ بالاخره تموم ميشه این زندگی سگی. يكم درد داره فقط.
- چرا بهم زنگ ميزني؟ ديشب سيانور پر از ليوان چاي شده بود. تو اومدي. يك سگ. صورتش تو بودی. ترسيدم.
گفتم: ترس خوبه. وقتي بترسي درد ميره. يادت رفته بود گاهی بايد بترسي؟
- من هنوز زير پلم. هنوز اسماعيل تجاوزه. هنوز مردم نگاهن. هنوز مادر گريه، پدر چاقو.
گفتم: اين گل هديه به تو.
- تف به گورت. حالم ازت تهوعه. گمت كردم. ردیفت چی بود؟ 21، 17؟ این لباس خونیِ پارتو آورده بودم پهن کنم رو سنگت.
گفتم: گم شدني نيستم. پنجاه بدم فقط نگات كنم؟
تَق‌تَق‌تَق. و خداوند چراغ قوه‌اش را انداخته بر روي طنابِ دارِ آويزانِ توي اتاقم. شور و هيجان جمعيت را بلعيده و تو دست ميزني. همه داد زده‌اند. بِپر، بِپر، بِپر. خوشحالم فاطمه. مي‌پريدم با بال تو. طناب، تابم مي‌دهد و سايه هاي نوري كه چرخ شده است، راه‌راه روي ديوار، صورت لهیده‌ام را مخفی می‌کند. حالا كه تو، ليوان سیانور توي دستت خشكيده و طناب دارد عشقبازي مي‌كند لاي پاي سرنوشت، من وضو گرفتم و سمت تو، الله و اكبر...
شیطان یک هفته است پشت در جهنم نشسته است و استعفایش را تقدیم می‌کند و نمی‌گیرم. کتاب را ورق می‌زنم و از لایش یک جفت بال کوچک با قابلیت حمل به داخل کابین هواپیما می‌افتد روی زمین.
- امروز خسته‌تر مي‌پرم. تا كي ميخواي نقش بازي كني؟ ديشب خواب ديدم. از زير سنگ نور بيرون اومد. تو مسيحي نه؟ پس ريشت كو؟
گفتم: دوسش داري؟ خب بالاخره يك‌جايي هم خدا مي‌خنده. نور تعارف مي‌كنه. تو كه نبايد خَر بشي؟ بايد بشي؟
- آخه خره دوست دارم چجوري حاليت كنم؟ چرا گورتو گم نميكني؟
گفتم: پنجا بدم نگات كنم؟ ديشب خواب ديدم دوتا سگ روي هم زوزه مي‌كشن و زمين رو باردار می‌کنن. و زمين سبز موند تا ميلياردها الاغ از گشنگي نميرن.
- فردا اسماعيل آزاد ميشه. اين شب آخره. يلدا بوي گل ميده.
گفتم: می‌خوای بهش صاف و پوسکنده بگی که باباش ... که با یک روح تلفنی حرف زدی و باباش ... که یک روح عاشق بال‌هات شده و باباش ...
- چقدر زر می‌زنی. ته تهش که تنها می‌شه بی من. من واسه اسماعیل فقط مرگم. می‌فهمی؟ فنجون سیانور منو ندیدی؟
گفتم: پنجاه بدم دستامو ول نكني؟ من گمم.
- سلام فاطمه‌ام. ساعتي پنجاه بدي آدرس خونتونو ميدم.
گفتم: اینجا تاریکه. گم كردم همشو. تو گفتي سمت خستگي‌هاي تو پيدايي‌ام. من ابراهیمم.
- اسماعیل منم. فردا تجاوز از زير پل تموم پارک‌ها ميره تو آسموناي من. پارك ملتو گل ميكارن بخاطر همه‌ی فاطمه‌هایی كه به جُرم بچگی جِر خوردن.
گفتم: نخ و سوزن بدم؟ بالاخره دوسش داري ديگه؟
- دوست داشتن تجاوز به كلمه است. اسماعيل آزاده ميشه فردا، نه آزاد. از قرمزي سر مي‌برمش. و من ليوان سيانور توي دست‌هاي زمونه می‌شم.
گفتم: پشتتو نگاه كن، من پر از خستگی‌ام.
- فقط برو. فقط گمشو. فقط حلالم كن. فردا اسماعیلی شو.
گفتم: من ابراهیمم. به هستي تجاوزم. آنقدر كه شده‌ام انگاره‌ي عورت زمين.
- جوابتو نميدم فقط حلالم كن.
گفتم: پنجاه بدم نگات كنم؟ هه‌هه. بالاخره که مُرده بودم؟ نمردم؟
- ههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.
من مرده بودم و خداوند فردا ابراهیم‌هاي سربريده را به سمت ذبح اسلامي كشتارگاه فرستاد و يك روز تمام گوسفندها نفس راحتي كشيدند. من بالاي طناب تاب خوردم و فاطمه، فاطمه است، با بال‌هایی در جیب من. با دستي پر از ليوان سيانور كه بوي بال پروانه‌اي مي‌دهد و من كِرم گوشتالويي كه فقط برگ مي‌خورد تا كرمكش گشنگی‌های تنش بخوابد.
کتاب را می‌بندم و پرت می‌کنم به سمتی که بوی فاطمه می‌دهد. چرندیاتش از لابلای صفحات بیرون می‌ریزد روی زمین. چند کلاغ بالای سرمان غارغار می‌کنند و چرندیات را می‌بلعند. شیطان کنارم می‌نشیند و زانوهایش را بغل می‌کند و می‌زند زیر گریه. ساعتم را نگاه می‌کنم.
17:21، صداي كوبيده شدن تلفن. بوق بوق بوق. درد، زايده شدن عشق.

مرداد 94
بازنویسی اردیبهشت 97
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای احسان رضایی کلج سلام

داستان چشم‌اندازی از اتفاق‌ها، صحنه‌ها، توصیف‌ها، کنش‌ها و سایر عناصر جهان متن است که برای مخاطب به نمایش گذاشته می‌شود؛ بنابراین برای ساختار این جهان به فکر اولیه، به طراحی، به اتفاق، به تعلیق، به عدم تعادل، به کشمکش، به گفتگوهایی که داستان را پیش می‌برند و به ساختار منسجم نیاز داریم. اگر این ساختار ضعف بنیادین داشته باشد، هیچ ترفندی و هیچ تکنیکی نمی‌تواند داستان را نجات دهد. در این اثر بیشترین فضای کار را دیالوگ‌ها پر کرده‌اند، در واقع مخاطب با دیالوگ‌هایی مواجه است که جمله‌های نیم‌بند بریده بریده دارند و تقریباً هیچ صحنه یا توصیف داستانی و یا هیچ کنش معناداری نداریم. مخاطب باید تلاش کند از خلال همان جمله‌های بریده بریده بی فعل و یا حتی از میان کلمه‌هایی که مدام تکرار می‌شوند و جای جمله‌های مستحکم را گرفته‌اند، بفهمد ماجرا از چه قرار است. البته مخاطب متوجه ماجرا می‌شود اما این پرداخت، پرداختی نیست که انتظارش را داشته باشیم و داستانی نیست که ما را به لذت خواندن اثری ناب برساند. برای پرداخت، علاوه بر دیالوگ به توصیف و صحنه هم نیاز داریم. این نثر به‌ظاهر شاعرانه که بین شعر و داستان دست و پا می‌زند جای پیرنگ بی رمق را نمی‌گیرد و خلأ پرداخت داستانی را پر نمی‌کند و به داد ساختار نامنسجم و نارسای اثر نمی‌رسد. درست است که تعدادی از داستان‌ها به‌طور کلی دیالوگ‌محور هستند و اصلا خودش نوعی تکنیک به حساب می‌آید مثل داستان «آدمکش‌ها»ی همینگوی و یا «خطاکار» چخوف و بسیاری از آثار ماندگار و موفق دیگر؛ اما در چنین داستان‌هایی تمام دیالوگ‌ها کار عناصر حیاتی را انجام می‌دهند و هر دیالوگ مخاطب را یک گام به هسته‌‌ی اصلی داستان نزدیک می‌کند. دیالوگ زمانی کارکرد درستی دارد که با پیرنگ پیوند اساسی و ناگسستنی داشته باشدوگرنه تبدیل به مکالمه ساده‌ای می‌شود که بود و نبودش فرقی نمی‌کند. پیشنهادم این است که فعلاً روی پرداخت داستان متمرکز شوید و تمرین کنید. تلاش کنید سوژه‌ها را با صحنه‌ها و جزییات داستانی، با توصیف‌ها و با دیالوگ‌ها پیش ببرید. جمله‌ها را از این حالت سکسکه‌وار شترمرغی خارج کنید و بگذارید نثر شما شکل و شمایل مستحکمی به خودش بگیرد. برای رسیدن به نثر سالم بسیار تمرین کنید. هر فرمی حتی در خلاقانه‌ترین و غیرمعمول‌ترین حالتش باید سالم، منسجم و پذیرفتنی باشد و مهمتر اینکه باید تأثیر حسی درستی بگذارد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. در پایگاه نقد منتظر آثار فراوان شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۴
محمودرضا پیرهادی » 5 روز پیش
با سلام. داستان را خواندم. با اینکه از بی تقدسی کلمه ها حالم خوب نبود. با این حال برای احترام به قلم نویسنده نظر خودم را می نویسم. هر کلمه تصویری می سازد از آنچه مورد تصور نویسنده است. داستان بمباران تصاویر است. جایی باقی نمی گذارد برای چیدن عناصر و یافتن سرنخ پی رنگ. بودن هیچ. هیچ را به بودن مجبور کنی. در نهایت هیچ همان هیچ است. بهتر است در دنیایی که اغلب بر طبل هیچی می کوبند سکوت کنیم تا ندای اندیشه وجودی مان را بهتر بشنویم. این اندیشه همان گلی است که در دستان خداوند جوانه زده است.
آناهیتا آروان » شنبه 10 شهریور 1397
منتقد داستان
سلام. دانستن اینکه برای خلق اثری مدرن تلاش کرده اید دشوار نیست و دریافت دیالوگ هایی که برآیند ذهن مالیخولیایی شخصیت داستان شماست هوشمندی نمی خواهد، اما تلاشتان تلاشی بوده که به بار ننشسته. اثر ممکن است به لحاظ فرم یا محتوا در ذهن شماکامل باشد اما وقتی پیاده شده تکامل، انسجام و تاثیری که در ذهن شما داشته از دست داده است بنابراین اصلا درنیامده. تمامی دیالوگ ها می بایست ساختاری مدرن را بنا می گذاشتند که نیم ساز مانده و نیم سوز شده اند.امیدوارم همچنان خواننده داستان های قابل بحث شما باشیم.
احسان رضایی کلج » یکشنبه 11 شهریور 1397
با کمال میل از دیگر داستان هایم خواهم فرستاد. اما بحث پیرامون نقد مدرن فارغ از داستان من، بین من و شما مفتوح است. هرچند که به شخصه بیش از آنچه لازم است پشت کاری نمی ایستم، چه اگر اثر خودش زبان گویا نداشته باشد محکوم است به فنا.
احسان رضایی کلج » شنبه 10 شهریور 1397
خانم آناهیتا آروان عزیز سلام. از بذل توجه شما به داستانم سپاسگزارم. به عنوان منتقد خدمت شما عرض میکنم باوجود اینکه نقد شما سراسر مهر و تمایل به بهبود است اما یکجا به خطا رفته اید. داستان من که قطعا بی ایراد نیست در قالبی مدرن بیان شده و نوع نگاه ساختار کلاسیک به آن اگر کاملا بی راه نباشد دست کم، کم لطفی به نقد مدرن و نگاه مدرن است. این داستان فاقد فضای جدی است و جملات بریده و بدون فعل از جنس مالیخولیای درگیری ذهن نویسنده و شخصیت داستان است. این داستان یکی از دیوانگی های من بود. باز هم ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.