منطق نخ پنهان هر داستان است




عنوان داستان : قاب عکس
نویسنده داستان : کبری قیاسوند

-دیگه خسته شدم. بازم که گفتی محمد. چقدر این اسم رو تکرار می کنی! چند بار باید بهت بگم زن، دیوونم کردی. چرا انقدر آزارم می دی؟
زن با گوشه ی روسری اشک های نقره ای اش را پاک و زیر لب زمزمه می کرد: -خوب مگه حالا چی شده.
-چی شده؟ تو داری اذیتم می کنی. مگه یه آدم چقدر می تونه تحمل داشته باشه. چرا انقدر فراموش می کنی!
- باشه دیگه بهت نمی گم محمد.
زن نگاهی به قاب عکس پشت سر مرد انداخت. تصویر علی ، شوهرش که چند سالی از شهادتش می گذشت و روزگار فرصت نداد بیش از چند روز باهم زندگی کنند. حالا در کنار مردی زندگی می کرد که دیوانه وار عاشق برادر شهیدش بود.
این بار با آستین لباسش، اشک هایش را روی گونه هایش می کشید و قرص ها را دانه دانه به مرد می داد:
- بیا علی جان، قرص ها تو بخور.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
هر داستانی نیازمند منطق است. این منطق در تمام مسیر داستان و لابلای عناصر آن لازم است تا مانند نخ تسبیح همه چیز را به هم متصل سازد. منطق‌ها هستند که داستان را مفهوم و باورپذیر می‌کنند. به خصوص در داستان های رئال این منطق لازم‌الحضور است. البته دو نکته مهم را فراموش نکنیم و آن این که ۱) یک داستان می‌تواند غیرمنطقی باشد اما بی منطق نمی‌تواند باشد. ۲) غیرمنطقی بودن خود نوعی منطق است. این دو نکته بحث‌های مفصل‌تری را خارج از مجال این نقد می‌طلبند که امیدوارم در جایی بدان بپردازم. اما اگر برگردم به داستان شما؛ باید بگویم اینک با اصلاحی که انجام شده داستان منطق خود را پیدا کرده است. مردی به نام محمد دیوانه‌وار عاشق برادر شهید خود که علی نام داشته بوده و اینک می‌خواهد نقش او را در خانواده‌اش بازی کند. با همسر او ازدواج کرده و حتی هویت خود را به هویت برادر واگذار کرده و دوست ندارد دیگر او را محمد بدانند تا بدین وسیله شاید برادر را زنده نگاه دارد. البته قرص‌هایی که زن به او می‌دهد معنای دیگری به عمل مرد می‌دهد و او را شاید فردی موجی معرفی کند که از روی عدم تعادل روحی چنین ادعایی را دارد. به‌هرحال فارغ از دلیل ادعای این مرد، تمام منطق روایی و کنش‌ها و دیالوگ‌ها اینک تابع طرح داستان، معنادار شده‌اند. ما همه کنش‌ها و دیالوگ‌ها را می‌پذیریم چرا که دلیل آن را در داستان می‌شود پیدا کرد.
گاه دلایل را در لایه‌های پنهان داستان قرار می‌دهند و گاه در لایه‌های رویی آن. از آنجا که متن شما را می‌شود یک داستان مینیمال دانست و تابع قاعده داستان مینیمال می‌باید متن ساده باشد (نه از لحاظ معنایی، بلکه از لحاظ فرمی) پس شیوه‌ی پرداخت شما کاملاً درست و خوب نشان می‌دهد.
فرم شما ساده است اما عمق دارد. سه شخصیت این داستان هر کدام برای خود جهانی از معنا و احساس را یدک می‌کشند. برای برخی شخصیت اصلی می‌تواند محمد باشد و برای برخی زن. محمد که دارد بار مصیبت از دست رفتن برادر را تحمل می‌کند و در عین حال رضایت ندارد همسر برادرش تنها بماند یا در جهان ناملایم بیرون تنهایی به سر ببرد و شاید بقیه عمر و زندگی خود را فدای همسر برادرش و برادرش کرده باشد. و زن که او هم از ازدواج اول چیزی ندیده و درست چند ماه بعد همسر را از دست داده و در ازدواج دوم نیز شوهری دارد که دچار مشکل روانی می‌نماید و باید دردسر زندگی و مواظبت از او را تحمل نماید. علی هم با این که در داستان حضور فیزیکی ندارد اما سرگذشت خود را داشته و مردی بوده که به فاصله چند ماهی از ازدواج به شهادت رسیده است. پس داستان علیرغم کوتاهی و سادگی فرم، جهانی از معنا و احساس را یدک می‌کشد.
داستان مینیمال، داستان حذف است. به نظرم باز هم می‌شود حذفیاتی داشت. پیشنهاد می‌کنم بعد از "زن نگاهی به قاب عکس پشت سر مرد انداخت"، عبارت " تصویر علی" را حذف کنید. خواننده خود متوجه می‌شود که آن تصویر کیست و قضیه چیست چرا که در ادامه نشانه‌های لازم داده می‌شود. در جایی هم که محمد می‌گوید "چی شده؟" بهتر است یک علامت تعجب نیز بعد از علامت سئوال بیاید چرا که این سئوال معمولاً در حالتی از تعجب پرسیده می‌شود انگار که گوینده آ ن بخواهد بگوید "یعنی نمی‌دانی چه شده؟"
در مجموع این داستان شکل کاملی از یک داستان مینیمال پیدا کرده و در همین شکل فعلی نیز قابل قبول است. ممنون از شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
کبری قیاسوند » جمعه 02 شهریور 1397
بسیار سپاسگزارم از راهنمایی های خوب شما استاد بزرگوار.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.