کمال در عین کوتاهی




عنوان داستان : عمامه زردوز
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

نمی‌دانم چطور باید نَجلا را دست به سر کنم. مثل بچگی لجباز و یک‌دنده است. آن‌قدر اصرار می‌کند تا قبول کنم. ولی نمی‌داند نمی‌توانم بروم سراغ مُنیب. حداقل امروز نمی‌توان. اما گوشش بدهکار نیست و می‌داند بهانه می‌تراشم، کنجکاوی‌اش گل کرده که برایش توضیح دهم چه کار مهمی دست و پایم را بسته تا نتوانم به سراغ منیب بروم.
گوشم داغ شده. روی جدول کنار خیابان می‌نشینم و گوشی را از گوشم فاصله می‌دهم. گوشم هوا می‌خورد. نگاهی به صفحه تلفن همراه می‌اندازم یک ساعت و چهار دقیقه و پنجاه و دو ثانیه، پنجاه و سه ثانیه... و آن‌طرف خط نجلا غافل از اینکه متوجه حرف‌هایش نمی‌شوم یک‌ریز حرف می‌زند. طنین صدایش را با این فاصله از گوشی می‌شنوم. دست راستم از یک ساعت و چهار دقیقه و پنجاه و چند ثانیه گرفتن تلفن درد گرفته است. روی صفحه نمایش شکل یک گوشی قرمز رنگ خودنمایی می کند. نمی‌دانم چه می‌شود. دست چپم را می‌گذارم روی گوش راستم و با انگشت شصت دست راست تلفن قرمز رنگ را لمس می‌کنم. همه دنیا ساکت شد. گوشی را خاموش می‌کنم.
روبه‌روی خانه نَهام نشسته‌ام. عمارتی بزرگ و قدمی و اجدادی که برای او فقط یک بنای تاریخی و ارث اجدادی نیست.
اولین روزی که به این خانه پا گذاشتم، روز جشن نارنگی بود. نهام بالای ایوان ایستاده و تمام حیاط با نارنگی فرش شده بود. دختر و پسر و زن و مرد و همه و همه با نارنگی به جان هم افتاده بودند. متعجب از این دیوانه‌بازی‌ها بودم که صدای نهام توجه مرا به خودش جلب کرد:
- این جشن هم مثل خونه شیخ تو بازار عبدالحمید ثبت جهانی می‌شه ببینید کی گفتم!
مثل کارگردانی بود که صحنه نبرد میدانی فیلمش درست از آب درآمده، خودش به خودش کلی افتخار می‌کند. خنده‌ام گرفته بود که یک‌هو چشمش افتاد به من. نگاهش همیشه همینجوری بود. محکم. مردانه. همیشه دربرابر نگاهش بی‌دفاع بودم. از چشم‌هاش می‌خواندم چه می‌خواهد. بدون این‌که به زبان بیاورد.
زن‌های دیگر هم همین را می‌گفتند. البته من همه‌شان را ندیدم. ولی همان دو – سه نفری ار که دیدم هم حس من را داشتند در برابرش. برای همین بیشتر مجاب می‌شدم مقاومتی نکنم. هرچند که من هیچ‌وقت اهل مقاومت نبودم. برعکسِ نجلا. احتمالاً اگر جای من و نجلا عوض می‌شد تمام اختراعاتم را می‌دادم نجلا تا به نام خودش ثبت کند و نجلا از نهام یک بره مطیع و آرام ساخته بود، اگر دلش پیش منیب گیر نکرده بود حتماً شوهرش هرکه بود مثل موم توی دستش بازی می‌خورد. اما منیب به نجلا فکر هم نمی‌کرد.
الآن هم لابد پس از چند بار تماس با گوشی خاموش من رفته است درِ خانه تا عصبانیتش را خالی کند که با درِ بسته و خانه‌ی خالی مواجه شدن بیشتر اعصابش را به‌هم ریخته و منتظر است ببیندم تا حسابی کفرش را سرم در بیاورد... واه که فکر کردن به عصبانیتش هم برایم استرس‌آور است.
کیفم را باز می‌کنم. چشمم به بسته کوچک سیمان فوری نجلا می‌خورد. چقدر توضیح داد که مختصات شیمییایی‌اش چگونه است. در هر جمله‌ای سعی می‌کرد یک جوری اسم منیب را بیاورد که: «مثلا اگه منیب پرسید...» چه؟ «تو اینجوری بگو»، «اگه منیب گفت...» فلان. لبخند موزیانه‌ای زدم که «می‌خوای خودت برو همه چیُ درباره اختراعت بش بگو!» نفسش بند آمد. زد توی صورتم. می‌دانستم همه این‌ها بهانه است و اِلا غیر از منیب هم آزمایشگاه‌های صنعتی پیشرفته‌تری هستند. خودِ منیب یک‌بار همین را پرسید. نمی‌دانستم چه بگویم. می‌دانستم اگر بگویم اصل ماجرا چیست، منیب همه چیز را به‌هم می‌ریزد.
از خاطرات گذشته بیرون می‌آیم. وارد خانه نهام که می‌شوم یکی از پیش‌خدمت‌ها می‌گوید:
- آقا نیستن!
زیر لب می‌گویم:
- به درک که هیچ‌وخ نباشه...
درِ اتاق را باز می‌کنم. قلبم تند تند می‌زند. عمامه زردوز شیخ خزعل را از کمد در می‌آورم. می‌خواهم دوباره آن را روی سرم بگذارم. اما عجله دارم و اِلا بدم نمی‌آید مثل آن‌روز که تازه چشمم به این عتیقه موروثی رسیده بود آن را روی سرم بگذارم و برقصم. نهام که در اوج لذت از عشق‌بازیِ با من بود گفت:
- فکر کنم اولین و آخرین نفری تو هستی که جرأت کنی این عمامه رو سرت می‌ذاری... زن‌ها که اصن هیچ... بچه‌هام حتی تا حالا جرأت نداشت دست بزنن بش... ولی خو تو نارنگی...
وقتی از اموال موروثی شیخ خزعل حرف می‌زد بغض آمیخته با غروری وجودش را می‌گرفت. مجسمه‌ای تمام قد از شیخ را در حیاط درست کرده بود و پایینش عبارت «هویتُنا» در سنگ مرمر سیاهی حجاری شده بود. هربار چشمش به آن می‌افتاد آهی می‌کشید که:
- حیف... قیافه من به شیخ مزعل رفت... اما پدرم عینش بود.
من هم با همان بدن برهنه و عمامه‌ی زردوز در حالی که عربی می‌رقصیدم به او که در گذشته‌اش غرق بود گوش می‌دادم.
عمامه را توی کیفم می‌چپانم که درب اتاق باز می‌شود. وای خدای من نهام! او که امروز صبح بلیط داشته و الآن باید تهران باشد. چهره‌اش برافروخته‌اش گویای آن است که از همه چیز با خبر است.
- توی ای‍ همه سال کم رسیدم به هِت هرزه؟ حالا جرأت کردی هست و نیستم می‌دزدی؟
هرزه! چقدر این کلمه برایم آشناست. از همان اولین روزی که در این اتاق با یک دست تکمه‌های قابلمه‌ای مانتوی چرمم باز شد و چشم‌های حیرت‌زده‌اش عریانی تنم را که جز همان مانتو چیزی نپوشانده بودش را می‌بلعید و نارنگی صدایم زد، احساس هرزگی کرده بودم و هربار که می‌گفت نارنگی این حس در من عمیق‌تر شده بود. حالا رودربایستی را کنار گذاشته و راحت پرده از حس نارنگی بر می‌دارد.
دندان قروچه می‌کند و زیر لب می‌گوید از تو کیفت درش بیار تا نکشتمت... نمی‌دانم اگر عمامه را به او ندهم چه می‌شود. اما می‌دانم اگر عمامه را بدهم تمام قول و قراری که با نجلا برای سرمایه‌گزاری و تولید سیمان فوری‌اش گذاشته‌ایم بر باد می‌رود. ولی من تاب مقاومت ندارم. آن هم در برابر نهام خشمگین.
کیف را باز می‌کنم. چشمم به بسته کوچک سیمان فوری و عمامه زردوز و گوشی همراه خاموش و موچین و شکلات و چسب زخم و رژی که در کیف پخش و پلا کنار هم تپانده شده‌اند می‌افتد. دستم بی‌اختیار بسته کوچک سیمان را بر می‌دارد و در یک لحظه آب دهانم را پرت می‌کنم توی صورت نهام و با سرعتی که از خودم انتظار ندارم بسته کوچک را با دست توی صورتش می‌کوبم. پلاستیک نازک سیمان پاره می‌شود. تمام محتویاتش توی صورت، بینی و دهان نهام پخش می‌شود. چشم‌هایش گرد شده، می‌خواهد سرفه کند، اما هرچه تقلا می‌کند نمی‌تواند. مثل گاوهای وحشی اسپانیایی به طرف من حمله می‌کند و با لگد توی شکمم می‌زند. پرت می‌شوم روی تخت. ولی نهام با سر می‌رود توی دیوار. از درد به خود می‌پیچم. اما هرطور که هست فرار می‌کنم.
...
منیب دست‌پاچه و سراسیمه سراغم می‌آید. حرفی را پشت زبانش پنهان کرده که نمی‌تواند بگوید. بهانه می‌تراشد و عذرخواهی می‌کند. اول برای پیدا نکردن موتور سواری که من با آن تصادف کردم و علت درد شکم من است به گمان منیب و بعد به خاطر اینکه به من شک کرده بوده و خیال می‌کرده من با نهام ارتباط دارم و حالا فهمیده همه‌اش ای کس دیگری وسط بوده و می‌خواهد که م او را بخشم. حوصله‌ام از حرف‌های در هم و بی‌ربطش سر می‌رود و نمی‌دانم می‌خواهد چیزی بگوید یا بنا دارد چیزی را از زیر زبانم بیرون بکشد. هنوز شکمم درد می کند. می‌خواهد اجازه بدهد استراحت کنم که می‌رود. چند دقیقه بعد صدای پیام گوشی پلک‌هایم را باز می‌کند. دلم می‌خواهد نجلا باشد که نگرانی چند روز بی‌خبری‌اش را از دلم ببرد. اما منیب است. هزار بار پیامش را می‌خوانم و از بهت در نمی‌آیم.
- سُعاد جان! نمی‌دونستم چطوری بهت بگم. نجلا رو تو خونه نهام دستگیر کردن
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
یک داستان کوتاه، یک داستان کوتاه است. کوتاه است امّا ناقص نیست، بخشی از یک داستان بلند هم نیست. یک داستان کوتاه یک داستان کامل است؛ داستانی که می‌شود همه‌ی اجزای آن را تصوّر کرد و قبل و بعدِ آن را در خاطر آورد و شخصیت‌ها را به تمامی در جایگاه خویش به تماشا نشست و ربط آنها را با ماجرا دانست.
یک داستان کوتاه بر خلاف تعریف و تصوّر اشتباهی که بعضی‌ها دارند، بریده‌ای از یک زندگی نیست، بلکه خود زندگی است. درست است که در یک داستان کوتاه ما رخدادی واحد را ارائه می‌دهیم که در خدمت یک تأثیرگذاری واحد و مشخّص است، امّا شیوه‌ی بیان این رخداد واحد و ظاهر شدن شخصیت‌ها و ربط و نقش آنها در این رخداد واحد، طوری است که خواننده می‌تواند از خلال خوانش این روایت واحد و معرفی شخصیت‌های محدود آن در ذهن خود یک زندگی را ترسیم کند.
نویسنده‌ی یک داستان کوتاه هیچ‌گاه قصد ندارد که بریده‌ای از یک زندگی را به نمایش بگذارد، بلکه قصد دارد به مدد ارائه‌ی بخش محدود و انتخاب‌شده‌ای از زندگی، یک زندگی کامل را در ذهن و تصوّر مخاطب به وجود بیاورد. داستان کوتاه به گونه‌ای نوشته می‌شود که در عین کوتاهی و حذف بخش‌های بسیار زیادی از روال یک زندگی، به اتّکای نحوه‌ی ترسیم رخداد و عمل آدم‌ها و فضایی که بوجود می‌آورد، پی بردن به کیفیّت زیستن آدم‌ها و جهان آنها را دست‌یافتنی می‌کند. از این لحاظ نوشتن یک داستان کوتاه، کار بسیار ظریف و پیچیده ای است. اگر ویژگی داستان کوتاه محدود بودن آن در شکل ارئه‌ی آن است چه در حجم و چه در استفاده از امکانات روایی، این ذات محدود طبیعتاً نویسنده را نیز در نمایش یک زندگی با محدودیت روبرو می‌کند. بنابراین ارائه‌ی یک داستان خوب بسته به این است که تا چه حد نویسنده بتواند در عین محدود بودن امکاناتش تصوّر یک زندگی کامل را در ذهن ما به وجود بیاورد. قرار است خواننده در زمانی اندک داستانی بخواند که تصوّر کاملی از یک زندگی در ذهن او به وجود بیاورد. همه‌ی شگردهایی که نویسندگان در داستان کوتاه به کار می‌برند به خاطر این است که در مجالی کوتاه و حجمی اندک بتوانند از عهده‌ی نشان دادن یک زندگی بربیایند.
«عمامه زر دوز» شروع خوبی دارد. یکباره ما را در دل ماجرا می‌اندازد و کنجکاوی ما را برانگیخته می‌کند و ما را برآن می دارد تا پیش برویم و بخواهیم که از ماجرا سر دربیاوریم. سعاد راوی داستان به خانه‌ی نهام می‌رود و در غیاب نهام عمامه‌ی زر دوز شیخ خزعل را که ارثیه اجدادی است و از خزعل به نهام به ارث رسیده است برمی‌دارد که با خود ببرد، نهام ناغافل سر می‌رسد و سعاد بسته‌ی سیمان فوری را که در کیف دارد به صورت نهام می‌کوبد، البته پیش از آن آب دهانی به صورت نهام انداخته است و این آب دهان و البته کیسه‌ی نازک سیمان فوری باعث می‌شود، سیمان بر نهام اثر کند! و راوی از مهلکه فرار کند و خودش را نجات دهد. نجلا و مهیب از دیگر شخصیت‌های داستان هستند؛ نجلا که سیمان فوری را به راوی داده است و مهیب که که قرار است این بسته را تحویل بگیرد و راوی امّا به جای دادن بسته سیمان به مهیب به سراغ نهام می‌رود و ماجرای گفته‌شده پیش می‌آید.
مشهود است که نویسنده سعی کرده در مجال کوتاهی که در قالب داستان دارد، تا حدّ ممکن ما را با کم و کیف رخداد و ربط شخصیت‌ها با رخداد آشنا کند. این تلاش ستودنی است، امّا تلاشی است که به سبب پایانی شتاب‌زده و روایتی بیش از اندازه فشرده نتوانسته است به نتیجه برسد. آنچه از «عمامه‌ی زردوز» انتظار داریم این است که داستان بتواند ربط آدم‌ها و جهان زندگی آنها و موقعیتشان و کم و کیف چرایی رخداداد را زنده و واضح در ذهن ما ترسیم کند. داستان «عمامه زر دوز» ویژگی‌های خوبی از جمله آغاز خوب و طرح قابل گسترش و نثر قابل قبول دارد و می‌تواند با چند بار بازنویسی و اضافه شدن فرازهایی در روشن‌تر کردن روایت و جهان درونی و بیرونی شخصیت‌ها، داستان بهتری شود.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.