مکان‌هایی که بار حسی‌شان را به اثر تحمیل می‌کنند




عنوان داستان : دخترم توی اتاق نبود اصلا
نویسنده داستان : زهرا حسینی

روسری ام را میکشم روی چشمهایم ، تاریکتر از این اگر باشد بهتر است ، انگشتهایم را قفل می کنم به هم و می گذارم روی سینه ام ، هفت ماه است که ماه منیر با چشمهای میشی نشسته پشت پلکهایم و ملیکا را شیر می دهد، صدای لالایی اش می پیچد توی گوشم ، صدا می خورد به دیواره های سرم .سردم می شود ، پتویم را تا زیر چانه ام بالا می کشم ، چشمهایم را باز می کنم بوی سیب پر می شود توی دماغم سرم را می چرخانم ، زری طلا بالای سرم ایستاده و دستش را جلو آورده ، یک قاچ سیب که روی نوک چاقوست را به دهانم نزدیک می کند ، سرم را تکان می دهم ، بغض دارد خفه ام می کند ، ماه منیر عاشق سیب بود ، وقتی حامله بود تازه تازه می خریدم میخورد و میخندید ، میگفت دخترم باید شبیه تو باشد آباجی، میخندیدم و براش سیب قاچ می کردم

ـ بگیر دیگه دستم خشکید

زری طلا روسری اش را از پشت بسته و خیره نگاهم می کند ، سیب را از سر چاقو جدا می کنم و می گذارم توی دهانم ، دلم شور می زند ، نگاهش می کنم

ـ زری من باید چیکار کنم؟

می نشیند کنارم ، موهای سفیدم را هل می دهد زیر روسری ، دستهایم که یخ زده اند و دارند می لرزندرا می گیرد توی دستش

ـ تو زن بزرگی هستی ، والا با معرفت تر از تو سراغ ندارم

سرش را می گذارد روی شانه ام

ـ خیلی با معرفتی به مولا ، یادم نمیره چقدر روزای اول به پرت می پیچیدم ، شرمنده ام حرمت مادریت رو نگه نداشتم

دستم را می کشم روی سرش، آب بینی اش را با پشت دست پاک می کند

فریبا و طاهره می آیند توی سلول ، زری سرش را از شانه ام برمیدارد و فین فین می کند ، می نشینند روی زمین کنار تخت ، نگاهشان می کنم ولی نمیبینمشان ، چشمم توی چشمشان است ولی ماه منیر است که آمده نشسته روبرویم ، گریه می کند ، صدایش خفه است ، فرهاد پشت سرش ایستاده و دارد کمربندش را در می آورد ، سرم یخ می زند ، دست میبرم جلو تا بگیرمش ، فریبا دستم را می گیرد ، هر سه گریه می کنند ، میبینمشان حالا، صدای اذان از بلندگو پخش می شود ، همه جمع شده اند پشت میله ها و دارند بروبر نگاهم می کنند ، دو زن با چادرهای مشکی از بین جمعیت رد می شوند و می ایستند روبرویم ، تسبیحم را از روی بالش بر می دارم ، زری و فریبا و طاهره خودشان را کنار می کشند ، چادرم را از روی پله آهنی نردبام تخت برمیدارم ، چطور تا حالا این ترازو ها را ندیده بودم که ردیف شده اند پشت سر هم روی چادرم، زنها نگاهم می کنند ، پتوی قهوه ای روی تختم را مرتب می کنم ، صدای هق هق بلند می شود ، برنمیگردم ، ساعت بند چرمی را از زیر بالشم در میاورم و روی تخت بالای سرم می گذارم ، زری دستش را روی شانه ام می گذارد

ـ اصلا باورم نمیشه ... اصلا باورم نمیشه آباجی

چادرم را سر میکنم ، سرم را برمی گردانم به طرف زنهایی که چادرمشکی پوشیده اند

ـ من آماده ام

راه می افتیم ، چشمهایم خوب نمیبینند ، دستهایی که کشیده می شود روی بازوها و پشتم را نمی شناسم، از سلول خارج می شویم، نور لامپ های راهرو روشن تر از قبل است ، از کدام قبل ؟! چند وقت است که اینجایم ؟! ماه منیر ... ملیکا را خواباندی؟"بله آباجی" فرهاد چرا دیر کرده ؟ میاد حالا شما نگران نباش

بوی نای رطوبت میپیچد توی حلقم، صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک ها ، چند جفت دمپایی دارد کشیده می شود پشت سرم؟  چند جفت چشم دارد میبیند رفتنم را؟چرا هیچکس آنشب ندید وقتی فرهاد از تراس پرت شد پایین ؟ کی تلفن کرد به پلیس؟ چند ماه است که اینجا هستم؟

برمیگردم ، اشک مثل پرده ای کشیده شده روی چشمهایم ، دستهایی که تکان می خورند را میبینم و صدای هق هقی که بلند شده است.

مامورهای زن ایستاده اند کنارم ، یکی شان با بی سیم علامت می دهد که بروم ، از راهروی بلندی رد می شویم ، بوی تند ادرار می آید ، بینی ام را نمی گیرم ، رد میشویم ، بغض دارد خفه ام میکند ، یک گلوله گیر کرده توی گلویم انگار ، دلم می خواهد حرف بزنم ، کلمه ها تمام شده اند در مغزم

میرسیم به دری آهنی که رنگ طوسی خورده است ، مامور دیگری ایستاده پشتش تا ما را می بیند پاهایش را به هم می کوبد و صاف می ایستد، در را باصدای جر بلندی باز می کند ، میروم داخل ، دربسته میشود ، یک تخت در گوشه اتاق است که رویش پتوی سبزی کشیده اند و آنکارد شده است ، شنیده بودم شب قبل از اعدام را همه در این اتاق می گذارنند ، برای که مرتب کرده ای تخت را ؟ کاش می شد میدیدمش، جرمش چه بوده ؟ مثل من قتل ؟ مادر بوده شاید او هم ؟ صدای ملیکا می آید وقتی قلقلکش میدادم ، قهقهه می زد و نفسش بند می آمد ، فرهاد تازه از سرکار آمده بود ، از اولش هم گرم نبود ، اخلاقش سگی بود به قول آقای خدابیامرزش ، ماه منیر اما هوایش را نگه می داشت ، میگفت صبح تا شب جون میکنه برای من و این بچه خب ، اون شب وقتی پای بساط دیدمش ... کاش نمیدیدمش ، کاش بعد نماز میخوابیدم پیش ملیکا تا شام آماده بشه

موکت طوسی پرنگی کف اتاق را پوشانده است ، یکی از مهتابی ها پرت پرت می کند ، پنجره کوچک وسط در باز می شود ،

ـ هنوز که وایسادی حاج خانم !! نمازت بخون یک ساعت دیگه میان ببیننت

زری می گفت یک آخوندی می آید برایم از برزخ حرف می زند ، از توبه ، من از چه چیز باید توبه می کردم ؟! مادر بودم خب ، چطور می توانستم ببینم جگر گوشم جگرگوشش رو ول کنه بیاد اینجا ، که چی؟! که یه همچنین شبی بیارنش بندازنش توی این اتاق منتظر اعمال شب قبل از مرگ باشه ، ملیکا چه می شد پس؟!

میروم جلوتر ، یک چادر سفید از میخی آویزان است ، جانمازی که کنار تخت آهنی گذاشته اند را برمی دارم ، روی دیوار کاغذی چسبانده اند ، "قبله ". مینشینم و جانماز را برمیدارم ، تسبیحم را از مچ دستم  باز می کنم، چه ذکری باید بگویم که آرام شوم؟ ، کدام آیه می تواند من را به قبل از دعوای ماه منیر و فرهاد برساند ؟! کاش گوش واینمیسادم تا ببینم چه خبر است ، کاش وقتی فرهاد زیر لب فحش میداد که چه وقت مهمانی آمدن مادرت است سرم را بیرون نمی آوردم از اتاق ، کاش نمیدیدم  سیلی خوردن دخترم را

فردا اعدام می شوم و همه چیز تمام می شود ، فردا که سرم رفت توی حلقه طناب ، ماه منیر دارد چه کار می کند الان؟! ملیکا غذایش را خورده ؟! مورچه ها گوشت تن فرهاد را خورده اند ، فردا که خاک بریزند روی جسد من هم کارشان را شروع می کنند.تقصیر خودش بود ، عصبانی کرد ماه منیر را ، کاش نمی کشید آن لعنتی را ، داشت سیگار بعدش را دود می کرد توی تراس، آخرهای دعوایشان را نشنیدم، جیغ ماه منیر بود فقط و گریه ملیکا که بیدار شده بود ، پرده اتاق تکان می خورد و ماه منیر که داشت می لرزید

چانه ام می لرزد ، با دست نگهش می دارم ، می لرزد هنوز ، عرق سردی نشسته روی پیشانی ام ، متولد هر سالی که باشم دیگر فرقی نیمکند ، آنقدر زندگی کردم که بدانم دیگر بس است ، خدای ماه منیر هم بزرگ است ، زنده باشد برای دخترش مادری می کند ، من عمرم را خودم بگیرم یا خدا فرقی نمی کند.

سرم را روی سجده می گذارم ، نفر قبلی خیلی گریه کرده سر این سجاده ، شوره بسته گوشه هایش ، نفس عمیقی می کشم ، چشمهایم را می بندم ، از بالای تراس فرهاد را می بینم ، چند مرد دورش را گرفته اند ، زل می زنند به من که از آن بالا نگاه می کنم ، ملیکا چار دست و پا آمده است توی بغل ماه منیر و آرام گرفته .چیزی توی قلبم فرو می رود ، ملیکا دیگر گریه نمی کند ،" من کشتمش آقای پلیس ، عصبانی شدم ، دخترم توی اتاق نبود اصلا"
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا حسینی سلام

«دخترم توی اتاق نبود اصلاً» عنوان خوبی است که می‌شود گفت هم تعلیق و هم بخشی از عدم تعادل تمامی ماجرا را در خودش دارد. مجموع داستان را هم بسیار خوب طراحی و پرداخت کرده‌اید؛ در نتیجه اثری است خواندنی و قابل توجه. به شما تبریک می‌گویم. داستان با صحنه‌ی التهاب‌آلود زنی آغاز می‌شود که مخاطب هنوز نمی‌داند کجاست و چه بلایی سرش آمده است و چرا هفت ماه است ماه‌منیر پشت پلک‌هایش نشسته، اما با همان سطر اول معلوم است قصه، قصه‌ی همین زن است. داستان با هر جمله با هر کنش و هر توصیف و صحنه و ... مخاطب را یک قدم به هسته مرکزی حادثه، به سیبل داستانی نزدیک می‌کند. وقتی قطعات پراکنده به هم می‌چسبند، خواننده می‌تواند تصویر کاملی از جهان داستان شما به دست بیاورد و تصویر کامل نمی‌شود مگر با تمام شدن داستان که تمهید خوبی است و طراحی درستی است برای اینکه کشش و کشمکش کار را به اوج برساند. اثر از همان ابتدا قوی است و کار آن قدر جاذبه دارد که بتواند خواننده را تا آخرین سطر با خودش و با سرنوشت تلخ زنی که آخرین دقایق زندگی‌اش را به نمایش گذاشته‌اید همراه کند. حس‌ها بسیار خوب درآمده‌اند و فضاسازی قوی است. داستان کامل و اثرگذاری است با جزییات کارآمد، فقط می‌ماند یک نکته. می‌دانید که تعدادی از مکان‌ها یا سوژه‌ها از فرط تکرار نخ‌نما شده‌اند یا اصلاً تعدادی از فضاها بار حسی ویژه‌ای بر اثر تحمیل می کند. نمونه‌اش زندان است یا مثلاً بیمارستان یا قبرستان و مکان‌های مشابه. منظور این است که وقتی زندان را انتخاب می‌کنید معلوم است به هر حال قرار است شاهد ماجرای متأثر کننده‌ای باشم و بخشی از این تأثیرگذاری به جهت بار حسی مکانی مثل خود زندان است. داستان‌ها یا فیلم‌هایی که در این مکان روایت شده‌اند کم نیستند؛ بنابراین پیشنهادم این است که به سراغ انواع سوژه‌ها بروید. شخصیت‌ها را در موقعیت‌ها و مکان‌های متفاوتی قرار دهید و اتفاقاً هرقدر مکان‌ها و موقعیت‌ها معمولی‌تر باشند کار شما سخت‌تر می‌شود چون در آن صورت به قدرت بیشتری برلی شکافتن لایه‌های پنهان و کشف نادیدنی‌ترین احساسات و افکار در موقعیت‌های به ظاهر بی‌اهمیت نیاز دارید. شما نویسنده بااستعدادی هستید و بسیار امیدوارم همچنان خواننده داستان‌های فراوان و درخشانتان باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.