رمزهای ناگشوده




عنوان داستان : زبباتر از موی بلوند
نویسنده داستان : فاطمه مطلبی


از همان دوران بازی های کودکانه ی دسته جمعی ته بن بست ، قلق آرام کردن من فقط به دست دختر اکرم خانم بود و بس . زمین و زمان هم جمع می شدند ، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را هم که برایم می آوردند باز هم فقط دختر اکرم خانم میدانست چطور می تواند مرا با سه جمله آرام کند. اما امان از روز هایی که دختر اکرم خانم به مهمانی ، مسافرت ، یا مدرسه یا هر جای دیگررفته بود ، اگر تمام دختران محله هم می آمدند و همان سه جمله را می گفتند، باز هم فایده نداشت. انگار زبان دختر اکرم خانم جادو داشت . بزرگتر که شدیم گفتند دیگر بچه نیستی که دختر اکرم خانم بیاید سه تا جمله بگوید تا تو آرام بگیری...گفتند دختر اکرم خانم برای خودش خانومی شده است ، خواستگار های جور و واجور برایش می آید ، دیگر بچه هم نیستی که با یار و یار کشی به زور بگویی مال تو باشد و دائم مراقبش باشی.
دختر اکرم خانم مثل تمام دختران همان محله ،شاید کمی حتی شلخته تر هم بود ، کمی هم صدایش جیغ جیغو تر بود ، دماغش هم کمی بزرگتر ، قدش هم کوتاهتر ، ابروها و سبیل هایش سیاه تر و صورتش پر موتر بود ; شاید اگر هر کس دیگری پا به محله ی ما میگذاشت عاشق دختر مرضیه خانم میشد . دختر مرضیه خانم ٬ هم موهای بلوند داشت ، هم دماغش قلمی بود ، هم هیکل ژورنالی داشت ؛ همیشه عطر به لباسش میزد و بر خلاف بقیه دختران محله مانتو های فیت بدن می پوشید ، قد بلند داشت و چنان باعشوه نگاه میکرد که دل پسران محله را لرزانده بود ، من اما بعد ازآن همه سال باز هم چشمم دنبال دختر اکرم خانوم بود ; رخساره دختر اکرم خانم شاید قیافه نداشت ، شاید موهای بلوندنداشت شاید دماغش قلمی نبود اما من چشمم دنبال دختراکرم خانم بود . بیست و دوسالم که شد به مادرم گفتم یک عمر چشمم دنبال دختر اکرم خانم بوده ، اما مادرم گفت دختر اکرم خانم برازنده من نیست ، گفت این هاهوس است دو روز دیگر پشیمان میشوم . میگفت هوای کودکی در سرم تاب میخورد . مادرم میگفت لاله دختر مرضیه خانم از نگاه هایش پیداست که مرا دوست دارد، میگفت اگر بروم خواستگاری لاله، حتماقبول می کند. قبول نمیکردم اما مادرم گفت بعد از عروسی میفهمی که ازدواج با لاله که دختر زیباییست وموهای بلوند دارد عاقلانه تر بوده. من هم که تا قبل از آن ازدواج نکرده بودم، گمان کردم ازدواج که شوخی نیست، شاید مادرم راست می گوید. خواستگار لاله شدم و گل از گل مرضیه خانم شکفت. مادرم راست میگفت، لاله مرا دوست داشت خیلی هم دوست داشت. مادرم راست می گفت موهای لاله خیلی زیباست، چشمان درشت ودماغ قلمی زیبایی دارد. من و لاله دوتا دختر زیبا داریم که موها و دماغ وچشمهایشان همه به لاله کشیده و در محله به زیبایی دخترانمان نیست.
اما سال هاست که دیگر آرام نیستم؛ یعنی کسی نیست که آرامم کند؛ یعنی لاله هم حرف های دختر اکرم خانم را میزند اما من سالهاست که آرام نیستم. میخواهم بگویم بعضی صداها جادو دارد، زمین گیرت می کند. چشم باز می کنی و میبینی پخش زمین شده ای. میخواهم بگویم به نظرمن جادوی صدای دختر اکرم خانم از موی بلوند زیباتر است.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
فاطمه خانم مطلبی سلام

«زیباتر از موی بلوند» اسم بدی نیست. نثر آن هم روان و کم غلط است، اما آنچه که نوشته‌ای داستان نیست. بلکه متنی است شبیه به روایت یا خاطره. درست است که گاهی از توصیف استفاده کرده‌ای، مثل سطرهایی که به توصیف ظاهر دختر اکرم خانم پرداخته‌ای، اما داستان خوب و یا درست، جز توصیف، اجزای ساختاری دیگری هم دارد. داستان باید چیزی بیش از روایت باشد. فرض را بر این می‌گذاریم که می خواهی داستانی عاشقانه بنویسی، خوب ابتدا باید خط داستانی طراحی کنی که نسبت به آثار مشابه کمی تازه تر و خلاقانه تر باشد. عاشق دختر همسایه شدن به شدت دم دستی و نخ نماشده است. آن هم به این شیوه که پیرنگ ندارد. صحنه های جاندار، شخصیت پردازی، فضاسازی و ...ندارد. همه اش روایت است. راوی به جای اینکه حرف دلش را گوش کند توصیه ی مادرش را می پذیرد اما علی رغم زندگی آرامی که دارد از انتخابش راضی نیست و ذهن اش همچنان گرفتار دختری است که دوست داشته با او ازدواج کند. خوب این حس را به شیوه هایی به مراتب قوی تر از این می توان منتقل کرد اما قلق دارد. تمرین می خواهد. خلق داستانی که بتواند تاثیر حسی عمیق و درستی بر مخاطب بگذارد، به همین سادگی نیست. اصلا همین نکته از دشواری های کار است و در عین حال شکوه داستان نویسی نیز هست. راوی در نخستین سطرها می‌گوید «...فقط دختر اکرم خانم می دانست چطور می تواند مرا با سه جمله آرام کند...» و همین جمله چند خط پایین تر یک بار دیگر تکرار می شود «...اگر تمام دختران محله هم می آمدند و همان سه جمله را می گفتند باز هم فایده نداشت...» چند سطر پایین تر برای بار سوم می گوید «... دیگر بچه نیستی که دختر اکرم خانم بیاید سه تا جمله بگوید تا تو آرام بگیری...» خوب آن وقت آن سه جمله چی هست؟ کجاست؟ وقتی نویسنده ای در یک پاراگراف جمله ای را مثل کد یا رمز تکرار می کند، باید حواسش باشد که تا پایان داستان جوابی به خواننده ی اثر بدهد. خواننده که علم غیب ندارد. داستان کوتاه هم خیلی جای طرح معما و یا تست هوش نیست. مثال آوردم، فقط برای اینکه به خاطر بیاوری چه ریزه کاری های مهمی در نوشتن یک داستان خوب هست که باید شش دانگ حواس هر نویسنده ای به آنها باشد؛ البته بسیار جوانی و جوانی امتیاز بزرگی است برای کسی که شور نوشتن داشته باشد و فرصت را غنیمت بشمارد. تا می توانی داستان های خوب بخوان. خواندن آثار قوی بهترین آموزگارت خواهد بود. تمرین و تکرار را کنار نگذار و تلاش کن رنگ و بوی جغرافیای زیستی ات را وارد داستان هایت کنی.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.