انتخاب یک مکان برتر داستانی برای خلق اثری یکپارچه




عنوان داستان : مجنون
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

باران مشت مشت توی سر و صورت استوار می زد و باد بارانی بلندش را از پشت میکشید. استوار اما چشم ریز کرده بود و از لابلای درختان نزدیک رودخانه سایه ای را با چشمانش شکار کرده بود و دنبالش می دوید. پشت سر او مراد که از نفس افتاده بودزنجیر سگ ها را دور دستش حلقه کرده بود و با فاصله از استوار از پی اش می آمد.
آب روی زمین گلی نزدیک رودخانه راه گرفته بود و مرداب کم عمقی درست کرده بود که چکمه های استوار داخلش فرو می رفت و به سختی بیرون می آمد. گل و آب داخل چکمه هایش راه رفتن را برایش مشکل کرده بود. مراد از پشت سر نزدیک شد و فریاد زد: سیل ... داره سیل میاد
استوار بدون توجه به حرف های مراد رو به جلو می رفت. وقتی لب رودخانه رسید مرد جوانی از سوی دیگر رودخانه خودش را از آب بیرون کشید. استوار معطل نکرد و رولور امریکایی لوله بلندش را بیرون کشید و به سمتش نشانه رفت. آب از لوله ی تپانچه اش پایین می چکید و باد دستش را تکان می داد. با هر دو دستش اسلحه را گرفت و چند لحظه بعد شلیک کرد. صدای تیر میان غرش آسمان و هوهو ی باد گم شد. تیر استوار خطا رفته بود و مرد جوان فرار کرده بود.
همین که استوار به آب زد مراد از پشت بند فانسقه اش را گرفت و بالا دست رودخانه را نشانش داد و فریاد زد: داره سیل میاد.
سیلاب پهنای رودخانه را می بلعید و جلو می آمد و استوار چاره ایی جز برگشتن نداشت.
باران هنوز بند نیامده بود استوار کنار مراد پشت درخت بزرگی پناه گرفته بود و غر می زد: اگه توئه تن لش جمبیده بودی گرفته بودیمش.
مراد تفنگ شکاری و کوله اش را کنارش گذاشت و گفت: پدربیامرز من جان دویدن دارم؟
استوار کلاه پاسبانی اش رابرداشت و با کف دستش باران را از سبیل های پرپشتش گرفت و زیرچانه اش جمع کرد و گفت: حالا باید از کدوم ور بریم؟
مراد با آستینش صورت لاغر و استخوانی اش را پاک کرد و گفت: تیر در کردی؟ نزدیش؟
استوار اسلحه اش را دور کمرش جابجا کرد و گفت: نه
مراد بلافاصله پرسید: نتونستی بزنیش؟
استوار اخم کرد و گفت: تیر من خطا نمیره، زنده میخوامش.
و از جایش بلند شد و ادامه داد: حالا از کدوم ور باید بریم؟
مراد زنجیر سگ ها را محکم کرد و گفت: نمیشه بریم، هیچ جا امن نیست. امشبو میریم بابعلی پناه می گیریم صبح حرکت میکنیم.
استوار لگدی زیر کوله ی مراد زد و با صدای بلند گفت: پاشو بینم مرتیکه مگه اومدی گردش؟
مراد به صرافت افتاد: ولله بالله نمیشه سرکار، این بارون تا صبح بند نمیاد نترس تو این هوا نمیتونه زیاد دور بشه.
استوار با کلافگی گفت: گمش می کنیم
مرا دایستاد و همانطور که وسایلش را جمع میکرد گفت: پرنده ایی که از هوا رد میشه از خودش رد میذاره اگه من رد زنم پیداش میکنم.
استوار چیزی نگفت و همراه مراد راه افتاد.
جاده ی سنگلاخ کوه را پیچیده بود و بالا رفته بود. استوار محکم قدم برمیداشت و هنوز زیرلب غر میزد.
مراد سرگرم سگ ها بود و خودش را به نشنیدن می زد.
بالای کوه که رسیدند خورشید غروب میکرد. استوار به مقبره ی کنار چشمه اشاره کرد و گفت: امامزادس؟
مراد مشغول جمع کردن چوب جواب داد: میگن امامزادس ولی بیشتر میگن سفره دار امام رضا بوده بهش میگن باباولی.
استوار دوباره پرسید: حالا چرا اوردیمون اینجا؟
مراد چندتکه چوب خشکی که به زحمت پیدا کرده بود را روی هم گذاشت و گفت: اینجا سیل زیاد میاد پارسال همه ی روستاهای پایین دستو سیل برد ولی قربون جدش برم یه قطره آبم اینجا نرسید اینجا جامون امنه تا صبح.
استوار کنار اتش کوچکی که مراد درست کرده بود نشست و پرسید: قبلا اینجا اومده بودی؟
مراد زیر اتش دمید و گفت:اره چند سال پیش واسه خدابیامرز زنم اومدیم شفاشو از اقا بگیریم.
استوار پرسید: مگه چش بود؟
مراد کتری دودی را روی اتش گذاشت و گفت: مریضی لاعلاج گرفته بود این آخریا جنونم گرفته بود مردم اینجا میگن اگه یه مجنون بیاد اینجا و یه مرغ بکشه و بخوره و شبم اینجا بخوابه باباولی وساطت میکنه پیش آقا و اقام شفاش میده.
استوار سیگارش را به تکه ذغالی روشن کرد و گفت: پس چرا مرد؟
مراد جواب داد: خدا خواست حتما حکمتی داشته.
استوار همانطور که پکی به سیگارش می زد پوزخندی زد و گفت: د اخه مرتیکه این امامزاده ها اگه شفا میدادن که کسی رو تخت مریض خونه ها نبود.
مراد بی آنکه کنایه استوار ناراحتش کرده باشد گفت: نقل اعتقاده، از ما که دین و ایمونمون به شیکممون ینده چه توقعیه.
استوار چیزی نگفت و مراد کبکی که در راه شکارکرده بود را پوست کند و روی اتش گذاشت و چای را اماده کرد.
بعد از سکوت چند دقیقه ایی مراد پرسید چرا همون لب رودخونه نزدیش؟
استوار لبی به استکان چای زد و گفت: زنده میخوامش این نسناسو باید زنده بگیرم.
مراد پرسید: مگه میشناسیش؟
استوار جواب داد: آره این عباس تو سربازخونه ی تهران زیردستم بود همون موقع ها چارتا گلوله دزدیده بود، وقتی گرفتنش کاشف بعمل اومد مرتیکه میخواسته سمت شاه شلیک کنه خلاصه کسی جدی نگرفت ولی وقتی خبرش پیچید تیمسار سه ماه به همه سربازا اضاف زد واسه منم توبیخ و تنزیل درجه، اگه این حرومی نبود میخواست من الان سرپاسبون ژاندارمای تهران باشم نه استوار چلغوز دنبال دزد. الانم که جرمش سیاسیه مرتیکه تنبونشو نمی تونست بالا بکشه حالا شده انقلابی علیه اعلی حضرت.
مراد گفت: تا حالا که خوب در رفته.
استوار سیگارش را زیر چکمه هایش خاموش کرد و گفت: تو اگه شیش دنگ حواستو جمع کنی می گیریمش.
مراد همانطور که ذغال ها را جابجا می کرد گفت: غصه نخور سرکار می گیریمش.

هوا تاریک شده بود و نسیم خنکی که بوی باران داشت به آرامی می وزید
استوار هنوز کنار اتش نشسته بود وبه اسمان نگاه می کرد. ته استکان چای را سر کشید و از جیب بارانی اش شیشه کوچک مشروب را بیرون کشید.
مراد لحظه ایی خیره نگاهش کرد خواست لب باز کند اما ترجیح داد ساکت بماند. استوار فکرش را خواند و گفت: من عادتمه، خوابم نمیبره.
مراد زیرلب گفت: آخه امامزادس، نجس میشه.
استوار جرعه ایی از بطری کوچکش نوشید و گفت: اوهو! سگای تو امامزاده رو نجس نمی کنن این شیشه نجس میکنه؟
مراد گفت: حیوون خدا چرا نجس باشه؟ اگه اینا نبودن جاده هم پیدا نمیکردیم.
استوار دوباره شیشه را بالا برد و جرعه ایی نوشید و در بطری را بست و گفت: اگه مسلمونی که میگم سگ نجسه نباید میاوردی داخل.
مراد سکوت کرد جوابی برای استوار نداشت.گوشت کباب شده را از روی آتش برداشت و سمت استوار گرفت.استوار کبابش را لای تکه نانی گذاشت و مشغول خوردن شد. مراد نگاهی به سگ هایش کرد که در گوشه ایی آرام گرفته بودند.تکه گوشتی برایشان پرت کرد و مشغول خوردن شد. حرف های استوار به مذاقش خوش نیامده بود، از طرفی استوار پربیراه نمی گفت و جوابی برای او نداشت.
ساعتی بعد مراد سگ ها را بست، در اتاقک را باز کرد و هر دو کنار مقبره دراز کشیدند. نسیم خنک جایش را به سوز سردی داده بود و از دوردست ها صدای زوزه ی گرگ ها می امد.
استوار گفت: مراد یه چیزی، مجنون که نمیدونه مجنونه. چطوری بیاد اینجا شفا بگیره؟
مراد گفت: اره زن منم همینجوری بود قبول نداشت، معلومه هیشکی قبول نداره.
استوار چند لحظه سکوت کرد و گفت: پس یعنی شاید ما هم مجنون باشیم خودمون ندونیم.
مرا با صدای خفه ایی گفت: اوهوم.
استوار غلتی زد و گفت: ولی اگه باشیم هم مرغ خوردیم اینجام خوابیدیم شاید شفا گرفتیم ها؟
صدای خروپف مراد بلند شده بود استوار سکوت کرد و چشمانش را بست.

صبح روز بعد قبل از طلوع افتاب مراد وسایلش را جمع کرد و هردو براه افتادند.
هوا گرگ و میش بود و سوز سردی داشت. وقتی از رودخانه عبور می کردند صدای زوزه ی گرگ ها شنیده می شد. استوار جای اسلحه را روی کمرش محکم کرد. مراد و سگ هایش جلوتر می رفتند و استوار پشت سرشان اطراف را می پایید و می آمد. هوا هنوز روشن نشده بود مراد حواسش جمع راه و ردها بود که صدای فریاد استوار را از پشت سر شنید. وقتی برگشت استوار را دید که به خاک افتاده و گله ی سه نفره ی گرگ ها دوره اش کردند. استوار با چشم های از حدقه بیرون زده روی زمین می خزید و مراد را صدا می زد
مراد بی معطلی زنجیر سگ ها را رها کرد و تفنگ شکاری اش را از روی دوشش پایین کشید. سگ ها سمت گرگ ها حمله کردند و قبل از اینکه مراد بتواند شلیکی کند بازوی راستش زیر دندان یکی از گرگ ها رفت. فریادی از درد کشید و روی زمین افتاد، استوار همچنان مراد را صدا می زد. سگ ها دور استوار را گرفتند و مراد همانطور که دندان هایش را بهم میفشرد تفنگش را بالا برد. سگ ها با گرگ های دور استوار درگیر شده بودند. استوارکه خلاص شده بود کمی به خودش امده بود تپانچه اش را بیرون کشید و به سمت گرگی که مراد را زخمی کرده بود شلیک کرد. غرش اسلحه ی استوار گرگ ها را ترساند و فراری شان داد. تیر استوار باز هم خطا رفته بود اما مراد را از دستان گرگ ها نجات داده بود. استوار روی زمین نشست و نفس راحتی کشید. نگاهی به سگ ها که جانش را نجات داده بودند انداخت و کنار مراد نشست و زخمش را وارسی کرد.
مراد ابروهایش را درهم کشیده بود. استوار گفت: اینا از کجا اومدن؟ حالت خوبه؟
مراد دست چپش را روی بازویش گذاشت وگفت: آره چیزی نیست تو سالمی؟
استوار نگاهی به دست و پایش انداخت و گفت: آره آره خوبم.
و از کوله ی مراد پارچه ی چرکی بیرون کشید و بازویش را بست و به سگ ها که ارام کنار صاحبشان نشسته بودند خیره شد. مراد متوجه نگاه استوار شد اما چیزی نگفت.
تا ظهر مراد قدم به قدم رد انقلابی را می زد و پیش می رفت. آفتاب عمود می تابید و هوا رو به گرمی می رفت. استوار حالا زنجیر سگ ها را گرفته بود و پیش می آمد.
عرق از سر و گردن مراد می ریخت و جای زخمش می سوخت. وقتی برای استراحت زیر سایه ی درختی نشستند مراد زخمش را باز کرد. پارچه ی چرکی به زخم چسبیده بود و دور زخم را سیاه کرده بود. استوار دستی به سر سگ ها کشید و پیش مراد نشست. نگاهی به زخم کرد و گفت: اوه اوه چرکی شده باید تمیزش کنیم.
مراد گفت: نه عمیق نیست طاقت سوزوندن ندارم.
استوار بطری مشروبش را بیرون کشید و گفت: سوزوندن چیه نترس یه ذره درد داره ولی تمیزش میکنه.
مراد نگاهی به شیشه ی استوار انداخت مردد بود ولی چاره ایی نداشت.
استوار زخمش را با دقت شست و گفت: حالا باید کجا بریم؟
مراد گفت: مستقیم رفته لب جاده داره میره مشهد.

عصر استوار، مراد و سگ هایش در پاسگاه لب جاده نشسته بودند.
استوار با مرکز تماس گرفت و روبه مراد گفت: راپورتشو دادن تو حرم با یکی قرار مدار داره، اونو گرفتن جاشم گفته. سگا رو اینجا بذار تا بریم.
مراد سری تکان داد و سگ ها را به سربازی سپرد. استوار زخم مراد را پانسمان کرد و همراه با او با اولین ماشین راهی مشهد شد.
نیمه های شب استوار و مراد کنار خیابانی که قرار بود عباس به آنجا برسد کمین کرده بودند. باران دنبالشان کرده بود و نم نم می بارید. ساعتی نگذشته بود که استوار به آنسوی خیابان اشاره کرد و گفت: اوناهاش خودشه.
عباس لنگ لنگان حاشیه خیابان را گرفته بود و به سمت حرم می رفت.
استوار شروع به دویدن کرد و مراد پشت سرش راه افتاد. چند لحظه بعد انقلابی متوجه استوار شد درد پایش را فراموش کرد و شروع به دویدن کرد. باران شدت گرفته بود و خیابان منتهی به حرم خلوت تر می شد.عباس جمعیت را کنار می زد و می دوید، حرم اخرین پناهش بود و با تمام توان به سمتش می دوید.
استوار چشم از فراری برنمی داشت، می دوید تا فاصله اش را کمتر کند و مراد از نفس افتاده پشت سرش می آمد. چند لحظه بعد انقلابی وارد حرم شد صحن شلوغ بود و عباس میخواست بین زوار خودش را گم کند اما استوار لحظه ایی چشم از او برنداشته بود. مراد و استوار به ورودی حرم رسیدند .
همین که چکمه های استوار پله ی سنگی صحن را لمس کرد صدای اذان بلند شد.
استوار لحظه ایی ایستاد. انگار همه ی توانش به یکباره تمام شده بود.
مراد اهسته نزدیک شد، استوار چند قدم عقب رفت. نفسش به شماره افتاده بود و پاهایش به زمین چسبیده بود.
مراد به گنبد طلایی که زیر باران برق می زد خیره شده بود. استوار دستش را سمت جیبش برد و بطری را لمس کرد. مراد به دست هایش نگاه کرد استوار روی زانوهایش نشست سرش را پایین انداخت و پلک هایش را بست. به مراد و سگ هایش به عباس به بابعلی و جنون فکر میکرد. اذان که تمام شد استوار به گنبد خیره شده بود، شانه های مراد می لرزید، انقلابی فرار کرده بود و باران همچنان می بارید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای سجاد دلیلی سلام

خوشحالم داستان دیگری به قلم شما می‌خوانم. تلاش و پشتکار شما قابل تحسین است. این اثر نسبت به دو اثری که پیش از این خوانده بودم به لحاظ صحنه‌های جاندار و داستانی نوعی پیشرفت به حساب می‌آید. گفتگوها هم تا حدود زیادی به پیشبرد کار کمک کرده‌اند. یکی از وی‍‍ژگی‌های مثبت اثر این است که گره اصلی از همان سطرهای ابتدایی نشان داده می‌شود و مخاطب متوجه می‌شود استوار و مراد و جماعت همراهش در جستجوی کسی هستند که خلافی مرتکب شده است و رفته رفته معلوم می‌شود آن که به نظر خلافکار می‌رسد در واقع یکی از مبارزان انقلابی است. همین مسأله زمان تاریخی روایت را هم روشن می‌کند. اما یکی از مشکلات، تناقضی است که در انتخاب همین مکان وجود دارد. داستان از جایی شبیه جنگل آغاز می‌شود، یعنی نشانه‌هایی که شما در داستان گذاشته‌اید می‌گوید اینجا منطقه بکری است که ممکن است مسکونی هم نباشد. مجموعه درخت، رودخانه، گل و لای و ... چنین مکانی را بازسازی می‌کنند، اما درست در پایان داستان مکان به یکباره آنچنان تغییر می‌کند که انگار به کلی ماجرای دیگری دارد اتفاق می‌افتد؛ می‌خواهم بگویم تغییر مکان اگر خوب جا نیفتد می‌تواند چنان پرشی ایجاد کند که بر محتوا نیز تأثیر بگذارد و حتی انسجام حسی مخاطب را از بین ببرد. درست است که وقتی استوار با مرکز تماس می‌گیرد و متوجه می‌شود فراری را در حرم دیده، با همراهانش به حرم می‌رود و درست است که همین تماس دارد تلاش می‌کند تا منطق درستی برای تغییر یکباره مکان بسازد، اما خوب درنیامده است و با وجود توضیح استوار باز هم کار را دچار پراکندگی کرده است. شاید یکی از دلایلش این است که می‌شد از همان ابتدا مکان نزدیک حرم را برای تمامی ماجرا انتخاب کرد، یعنی می‌توانستید یک مکان واحد انتخاب کنید و با توصیف و صحنه فضاسازی مناسبی برایش بسازید؛ در این صورت نه تنها پیرنگ آسیبی نمی‌دید بلکه چنین پرشی هم حس نمی‌شد. شاید فضای رودخانه و درخت و گل و لای و سگ‌های جستجوگر برای شما جاذبه بیشتری دارند و یا به نظرتان می‌رسد که با چنین ابزاری است که می‌شود فضایی جنایی یا پلیسی و یا رازآلود آفرید، اما در واقع اینها کلیشه‌های رایج هستند وگرنه می‌توانید در همان مکان نزدیک حرم تمام جاذبه‌هایی که به دنبال آن هستید ایجاد کنید. یکی از دلایل تأکید بر انتخاب یک مکان در داستان کوتاه همین است. چون نویسنده داستان کوتاه فرصت کافی برای تغییر مکان ندارد و باید تا جایی که ممکن است با انتخاب یک مکان برتر، حرفش را بزند و کارش را به سرانجام برساند. پایان کار هم کمی کلیشه‌ای و شعاری شده است.
در پیام پای داستان نوشته‌اید که ممکن است گذراندن دوره سربازی بر این فضای داستانی تأثیرگذاشته باشد، بله، ممکن است و اصلاً عجیب نیست. نویسنده معمولاً تحت تأثیر فضایی که در آن زندگی می‌کند قرار می‌گیرد، اما نکته اینجاست که می‌توانید از دوره سربازی به عنوان فرصت طلایی برای شکار سوژه‌های ناب داستانی استفاده کنید. شک ندارم در دوره سربازی تجربه‌هایی هست و حس‌هایی که به کار داستان‌نویس می‌آید؛ پس ناب‌ترین سو‍ژه‌های داستانی را فهرست کنید و بهترین و پرکشش‌ترین‌ها را انتخاب کنید. برای نوشتن داستان‌هایی با مضمون و فضای متفاوت هم که مورد نظر شماست، می‌توانید از تجربه‌های زیستی و یا دیده‌ها و شنیده‌هایتان کمک بگیرید.
در مورد معرفی آثاری هم که خواسته بودید، نمی‌دانم چقدر به منابع مطالعاتی دسترسی دارید، اما مطالعه هر اثر خوبی به شما کمک خواهد کرد. مجموعه آثار پیمان هوشمندزاده به وی‍ژه مجموعه داستان «شاخ» را بخوانید. داستان‌های کوتاه صادق چوبک و جلال آل‌احمد را بخوانید. مجموعه داستان «بلبل حلبی» محمد کشاورز را هم بخوانید. اینها فقط چند نمونه‌اند، اما شما هر مجموعه داستان خوبی که به دستتان رسید بخوانید. می‌توانید از شناخته‌شده‌ترین‌ها شروع بکنید. همچنان منتظر آثار خوب و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.