بستن کادر داستانی مورد نظر




عنوان داستان : سنگ فرش ها
نویسنده داستان : زهرا عبدلی

در ایستگاه میدان انقلاب با شتاب از اتوبوس پیاده شدم. همین که وارده پیاده رو شدم با شدت به یک خانم بر خورد کردم سرم داد زد چه خبرته؟ ببخشید خانم؟ چی چیو ببخشید؟ کوری؟ معذرت خواهی فایده ای نداشت. از ایشون  وحرف هایی که می زدند گذشتم و به راهم ادامه دادم. میدانم تقصیر نگاهم است. از وقتی که یادم می آید همیشه سرم را پایین می اندازم و راه می ورم. از نگاه کردن به چشم آدم هم میترسم تا چشمم به چشم کسی می‌افتد زود نگاهم را پایین می اندازم. البته خیلی هم بد نیست. من تمام سنگ فرش های پیاده روها را می‌شناسم. می‌دانم کدام پیاده رو هاسنگ فرششان پوسیده شده است. جدول های کدام خیابان شکسته اند. تازه از راه رفتن های مردم حال و روزشان را میفهمم. مثلا دیروز قدم ها تند تند برداشته می‌شدند. جلوی هیچ مغازه ای نمی ایستادند برخی از قدم ها هم بسیار آرام برداشته می‌شدند طوری که برداشته نمی شدند بلکه آنها را می‌کشیدند. البته مقابل ساختمان پاستور یا ساختمان143 پاهای ایستاده دیده می شدند. از قدم ها و راه رفتن ها که بگذریم مردمانی را که بر روی سنگ فرش های خیابان انقلاب کاسبی می‌کنند را میشناسم. دیروز موقعی که داشتم از آن خانم معذرت خواهی میکردم یکی شان را دیدم. مردی میان سال در سمت دیگر خیابان بالاتر از بانک ملی بر روی سکو ها بساطش را پهن می‌کند. تقویم سال جوراب سنجاق قفلی، جا سوئیچی دفترچه یادداشت از چیز هایی است که آن مرد از زمان کودکی من می فروشد حتی در زمستان هم دست از فروش برنمی دارد. در آن روز های سرد چهارپایه ای فلزی با خود می آورد رویش را با پتو مسافرتی می‌پوشاند و در زیرش آتش می‌گذارد مختصر اگر بگویم یک کرسی سیار برای خودش درست می‌کند. از خیابان گذر کردم و به سمت دیگر میدان رفتم. در آنجا یکی دیگر از آشنایان قدیمی سنگ فرش ها را دیدم. پیرزنی دست فروش با چادر سرمه ای رنگ گل های ریز رز سفید ملافه ای بر روی سنگ فرش ها انداخته و پشت به عبور ماشین ها و ربه روی مغازه کوچک ساعت فروشی نشسته بود. در بسته های کوچک نایلون خاکشیر و سه نوع سبزی کوهی خشک شده می فروخت.او هم از همان کاسب هایی است که سرما مانع کارش نمی‌شود. ولی او هیچ کرسی ندارد تنها دارایی اش در زمستان تشکچه کوچکی است که او را از سرمای سنگ فرش ها جدا می کند. با یک پتو مندرس که از زیر چادر بر روی پاهایش می‌کشد. او هم یکی از قدیمی ترین آشنایان سنگ فرش هاست.دیروز که دیدمش در دلم گفتم موقع بازگشت  از او هم خریدی میکنم. اما افسوس نزدیک غروب بود که داشتم برمیگشتم اما به جز دو هزار تومان پولی در جیب نداشتم. برای رفتن به ایستگاه اتوبوس از رو به روی او رد شدم. زیر چشمی نگاهی به او انداختم روی دهانش را با چادر پوشانده بود و به حالت مورب و پشت به پسر جوانی که داشت در سمت چپ  او بساط لباس پهن می‌کرد،نشسته بود. چند بسته از خاکشیر و سبزی کوهی باقی مانده بود شاید هم همشان باقی مانده بود. هیچ کس نبود تا از او بسته ای بخرد. من هم قاطی همان هیچ کس ها شدم و از مقابلش رد شدم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا عبدلی سلام

«سنگ‌فرش‌ها» را خواندم. از زحمتی که کشیدید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. اما این نوشته بیشتر شبیه تمرین توصیف یا تمرین مشاهدات است یعنی مثل این است که کسی بخواهد برای تمرین بهتر دیدن، آنچه در یکی از مسیرهای معمول هر روزه‌اش به چشم می‌بیند با دقت بنویسد؛ اما داستان نیست. در اینجا راوی دستفروش‌های خیابان را به خواننده نشان می‌دهد. حالا اگر این نوشته داستان بود بعد از چند سطر، دوربینِ نگاه نویسنده کادر مورد نظر را انتخاب می‌کرد و مخاطب متوجه می‌شد داستان، داستان کدام‌یک از این آدم‌هاست و ما با داستان زندگی یکی از همان آدم‌های دستفروش (به عنوان مثال) آشنا می‌شدیم در حالی که این اتفاق نیفتاده است و نویسنده از کنار همه می‌گذرد و داستانی شکل نمی‌گیرد. مهمترین مسئله پیرنگ است و گره‌ای که باید در ماجرا طرح می‌شد تا بعد به اوج و گره‌گشایی یا به تعادل ثانویه برسد. پیشنهاد می‌کنم اتفاق‌های داستانی را برای خودتان فهرست کنید. برای این کار و برای اینکه بدانید چطور می‌توان فکرهای اولیه نوشت، تلاش کنید فکر اولیه داستان‌هایی را که خوانده‌اید از دل آنها بیرون بکشید. در واقع نوعی بازگشت به قطعه‌ای از تصویر کلی اثر است که تمامی طرح بر آن استوار شده. می‌توانید از شناخته‌شده‌ترین آثار داستانی شروع کنید. مثلاً از خودتان بپرسید در داستان «گلدسته‌ها و فلک» جلال آل‌احمد، فکر اولیه چه بوده؟ یا در داستان «بچه مردم» جلال یا در داستان «عدل» چوبک یا هر داستان دیگری. به خاطر داشته باشید فکر اولیه را در حد یک سطر طراحی کنید. مثلاً «بچه‌ای را سر راه می‌گذارند» و ... آن وقت همان فکر را به بازی بگیرید. برایش مکان، زمان، شخصیت، توصیف، فضاسازی و ... طراحی کنید تا ساختار داستانی‌تان شکل بگیرد. ابتدا فقط یک اتفاق، یک شخصیت، یک مکان داشته باشید. این انتخاب‌ها را محدود کنید تا بتوانید از پس پرداخت کار برآیید و اثر دچار عدم انسجام و پراکندگی نشود. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. منتظر داستان‌های شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.