خلق فضایی بی‌نام




عنوان داستان : تاخیر
نویسنده داستان : نگار سادات عربشاهی


-خوش آمدید خانوم.
+ممنون...
-چی میل دارید؟
+اگر ممکن است چند دقیقه دیگر ... منتظر کسی هستم!
-البته . در خدمتم.
به صدای پای گارسون گوش میدهم . تق تق تق ...کم کم از میز دور می شود . کلاه ام را در میاورم و به ساعتم نگاه میکنم .هنوز نیم ساعت به آمدنش مانده است . کافه ی ساده ای است . همه میز و صندلی هایش چوبی اند و دو نفره . صندلی ها کوتاه اند و زیر میز قرار میگیرند و از دور فقط میزهای سه تیکه کافه دیده میشود . ته کافه یک شومینه است که با رفتن گارسون و انداختن چوب های تازه در آن هر لحظه شعله ور تر میشود و فضای کافه را گرم تر میکند . دیوار های زرشکی رنگی دارد که با پرده های سفید کوتاهی که از وسط با پاپیون زرشکی جمع شده اند، هم خوانی دارد.گرمای این کافه را در این موقع از سال در هیچ یک از کافه های لوکس چند خیابان بالاتر نمیتوان یافت.به نظر من خیابان اصلی با آن چراغ های بیشمارش و سنگ فرش هایش فقط ظاهر جالبی دارد . فکر نمیکنم برای هیچکدام از عشاق این شهر خیابان خاطره انگیزی بوده باشد . درست برعکس این خیابان کهنه و قدیمی که زیاد از آن جا دور نیست . همیشه که با جان به اینجا می آمدیم، میشد عشق را از در و دیوارش حس کرد . انگار تمام بوسه های عاشقانه دنیا در همین کوچه بن بست کافه زده شده بود .صدای شیشه ای در باعث شد دوباره به ساعتم نگاه کنم . یک ربع را صرف فکر و خیال کرده بودم . هنوز یک ربع دیگر مانده بود .توجهم به دختر و پسر جوانی که وارد کافه شدند جلب شد . دختر ریز نقشی بود . اجزای صورتش کوچک بودند . بینی سربالایی داشت و لب هایش به سرخی پالتویی بود که پوشیده بود و با موهای لخت مشکی اش که از زیر کلاه کوتاهش بیرون روی شانه هایش ریخته بود هم خوانی داشت . چشمانش اما درشت بودند و مشکی تر از رنگ موهایش و یک برق خاصی در آن ها بود که خیلی واضح نشان میداد که چقدر از این لحظه خوشحال است . دستانش گواه از این بود که ساعت های زیادی را در گوچه پس گوچه های این خیابان سر کرده بوند . پسر قدش بلندتر بود و دختر تا شانه اش میرسید . پسر خوش تیپی بود و چهارشانه با موهای طلایی خوشرنگ که چهار تار از آن ها روی پیشانی بلندش ریخته بود . لب های صورتی رنگی داشت بینی صاف و تیزی که فاصله ی کمی تا لب بالایی اش داشت .با دست چپ دو دست دختر را گرفته بود و سعی در گرم کردن آن ها داشت و با دست راست منو کافه را و با چشمان خندان قهوه ای رنگش به دختر نگاه میکرد و هر چند ثانیه یکبار دندان های مرتب اش نمایان میشدند، میخندید و لیست شیک ها را برایش می خواند . چقدر صحنه آشنایی بود . یاد قرار اول با جان افتادم .هنوز هم نمی دانم که از خجالت بود یا سرما که آنطور گونه هایم گل انداخته بود . لبخند میزدم و با گوشه پالتو خود بازی میکردم . جان دستانم را گرفت و وجودم گرم شد و با چشمان روشنش به من خیره شد و در گوشم زمزمه کرد که .... دوستت دارم.
-خانوم هنوز هم چیزی میل ندارید؟
با صدای گارسون به خودم آمدم و دوباره به ساعتم نگاه کردم . نیم ساعت از آن یک ربع گذشته بود و جان هنوز نیامده بود.
+یک قهوه لطفا!
-با کمال میل...
شیشه های بخار کرده کافه انتظار معشوقه ام را نشان نمیدادند. خودش خواسته بو که امروز برای صحبت درباره یک مسئله جدی به اینجا بیآییم . البته که این را از لحن صدایش فهمیدم . جان زیاد اهل صحبت کردن نبود . در برخورد اولی که با او داشتم آنقدر سرد به نظر می آمد که هیچوقت فکر نمیکردم بتوانم به او علاقه مند شوم.نگاه هایش همیشه خیره و در عین حال کوتاه بودند . آنقدر سرش را بالا میگرفت و صاف راه میرفت که انگار از تاجی بالای سرش محافظت میکند تا نیفتد . صدای بمی که داشت باعث میشد از بین صد ها صدایی هم که در جمع های شلوغ باشد بتوانم تشخیصش دهم و با همان لحن آرام درست مثل شخصیتش هر حرفی را که میزد انتهایش اسمم را صدا میزد و آن جملات و حرف ها را منحصر به من میکرد . قدش متوسط بود ولی آنقدر اعتاد به نفسش بالا بود که با همین قد قهرمان بسکتبال شهر شده بود . در همه ی این سال ها یکبار هم اورا بدون اصلاح ندیدم . آنقدر همه چیزش روی حساب و کتاب بود که گاهی کلافه ام میکرد و اگر بحثی هم پیش می آمد سر همین موضوع های مشابه بود که مثلا همیشه به من یادآور میشد که وقتی با او حرف میزنم صدایم را بجز خودش کسی متوجه نشود . ولی من همیشه موقع صحبت کردن وقتی با چشمان با ذوق او که کلامت من را یکی پس از دیگری جستجو میکردند ، مواجه میشدم سر شوق میآمدم و ناخداگاه صدایم بلندتر میشد و با هیجان تر ادامه میدادم.
از جان بعید بود که انقدر دیر کند . کسی که همیشه معتقد بود زود رسیدن بهتر است از تاخیر. کم کم داشتم نگران میشدم که دست کوچکی را روی شانه ام احساس کردم . برگشتم و با چهره ژولیده دخترک سیگار فروشی رو به رو شدم.
+سیگاری نیستم دختر جان!
-خانوم الان نمیخواهم به شما سیگار بفروشم .آقایی بیرون کافه سر کوچه به من این نامه را دادند که به شما بدهم . با نشانه های که دادند فکر کنم شما همان خانوم باشید.
+مگر چه نشانه ای داد ؟
-آقا گفتن یک خانوم با موهای کوتاه به رنگ سیاهی شب . کسی که تنها نشسته است و مضطرب . مدام با گوشه پالتوی خود بازی میکند و به یک جا خیره شده است و چشمانش عاشق ترین چشمان دنیا است.
الان نیم ساعت است که شما با گوشه پالتوی خود بازی میکنید خانوم. و البته چشمانتان خیلی زیباست.
+خب ! نامه را به من بده.
-بفرمایید
+میتوانی بروی.
-آخر خانوم شاید بعد از خواندن نامه شما دلتان سیگار بخواهد، متظر میمانم.
بی توجه به حرفش و در حالی که دستانم میلرزید نامه را باز کردم.
"ماری عزیز ، به خاطر همه ی خوب بودن هایت از تو ممنونم ! از خدا برایت خوشبختی و لبخند میخواهم . برای همیشه خداحافظ
. جان"
نمیدانم چندبار نامه را خواندم و چند ساعت طول کشید تا موجه صدای دخترک بشوم که میگفت خانم ! سیگار میخواهید ؟!
+بله یک سیگار به من بده...
حالا پنج سال میگذرد و هنوز در آن کافه سیگار میکشم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم عربشاهی عزیز درود.
چند نکته در مورد داستان «تاخیر» باید بگویم. آن‌چه در داستان شما موج می‌زند فضای رمانتیکی است که خلق کرده‌اید. کافه و انتظار و یک پسر و دختر عاشق و یک عاشق در انتظار و یک معشوق که قرار است بیاید و در آخر هم نمی‌آید و سیگار و... همه این چیزهایی که در داستان شماست به من نوید یک داستان رمانتیک می‌دهد. داستانی که فقط احساسات مرا نشانه رفته است و قرار نیست چیز دیگری به من اضافه کند.
خانم عربشاهی، داستان سلسله علت‌ها و معلول‌هاست. یعنی باید برای هر کاری که در داستان می‌کنید دلیل داشته باشید. صرف این‌که یک تصویر انتظار برای خواننده خلق کنید داستان شما تمام نمی‌شود. داستان شما هیچ چیز جز احساسات غلیظ و رمانتیک به من نمی‌دهد. تجربه‌هایی که به درد من مخاطب نمی‌خورد. یک نفر انتظار یک نفر دیگر در یک کافه می‌کشد. یعنی داستان شما همین است؟ چه تجربه‌ای پشت این داستان است؟ ایراد عمده داستان شما این‌جاست که هیچ تجربه‌ای از زندگی در آن نیست. شما نگار سادات عربشاهی هستید اما یک لحظه با خودتان فکر کرده‌اید چرا باید اسم شخصیت‌های داستان‌تان «جان» و «ماری» است. این دو نفر در کجای زندگی ما جا دارند؟ چند نفر از آدم‌های اطراف‌تان را می‌شناسید که اسم‌شان جان و ماری باشد؟ فضایی مبهم از خارج مرزهای ایران ترسیم کرده‌اید که کمکی به داستان‌تان نمی‌کند و داستان‌تان را هم باورپذیر نمی‌کند. این داستانی که تعریف کرده‌اید آیا در یکی از کافه‌های تهران که زندگی می‌کنید اتفاق نمی‌افتد؟ اتفاق می‌افتد. اما شما از اسم‌هایی استفاده کرده‌اید که من خواننده با آن‌ها احساس نزدیکی نمی‌کنم. داستان یعنی تجربه‌های زیسته ما. ما باید از آن‌چه زندگی می‌کنیم داستان بنویسیم. خیابانی که شما تصویر می‌کنید در داستان‌تان را نمی‌توانم تصور کنم. این خیابان کجاست؟ خیابان اصلی و خیابان قدیمی کدام خیابان‌ها هستند؟ شما حتما خیابان‌ ولیعصر تهران را با آن‌ همه درخت‌های زیبای چنار دیده‌اید. این خیابان برای عاشقی کردن چه چیزی کم دارد؟ شما کافه‌های تهران را دیده‌اید. این کافه‌ها برای قرارهای عاشقانه چه چیزی کم دارند؟ آدم‌های اطراف ما که اسم‌های‌شان شبیه خودمان است آیا نمی‌توانند همین عاشقیت را پشت سر بگذارند؟ شما به جای این‌که داستان‌تان را با همین المان‌ها باورپذیر کنید در یک ناکجاآباد داستان‌تان را خلق کرده‌اید. شهری که نامی ندارد. تیم بسکتبال شهری که نامی ندارد. خیابانی که نامی ندارد. کافه‌ای که نامی ندارد.
با این‌همه مشکل شما جایی است که به زندگی خودتان باور ندارید. حداقل در این داستان باور ندارید. امیدوارم به خیابان‌ها و کوچه‌های تهران و ایران برگردید و آدم‌های اطراف خودمان را ببینید و از آن‌ها بنویسید. تجربه زیسته خودتان را جدی بگیرید. من و شما و آدم‌هایی که اطراف ما هستند قصه‌های زیادی برای تعریف کردن داریم. چه دلیلی دارد از جان و ماری‌ای بنویسیم که حتی نمی‌دانیم چرا جان با نامه از ماری خداحافظی می‌کند. چرا این جدایی اتفاق می‌افتد. جدایی این‌ها برای ما چه اهمیتی دارد؟ این‌ها سوال‌هایی جدی است که داستان شما باید به آن‌ها پاسخ بدهد.
اما باید بگویم شما تصویرگر خوبی در داستان‌تان هستید. توصیف‌های‌تان در داستان قابل توجه هستند و خیابان‌های بی اسم و کافه بی نام و آدم‌های اطراف‌تان را خوب توصیف کرده‌اید. همین تسلط به توصیف کردن را در داستانی بگذارید که برای خودتان اتفاق افتاده است. خودتان منظورم تجربه زیسته‌ای است که در این 22 سال داشته‌اید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
کوروش جعفریزاده » پنجشنبه 13 مهر 1396
ضمن تشکر از اساتید محترم , با این دیدگاه اعلام نظر می کنم که نوقلمان محترم هم در این قسمت مشارکت نمایند چرا که مطالعه نظرات متفاوت و کنار هم قرار دادن نگاههای مخاطب خود کلاس درس است .همانطور که استاد مرشدی فرمودند نویسنده می بایست برای سوالات ایجاد شده در ذهن خواننده پاسخ داشته باشد .نمیشود فقط یک تصویر از یک بخشی از زندگی یک شخصیت را ترسیم کردبدون توجه به پاسخگویی به سوالات ایجاد شده .به نظر من داستان شما برای شروع بسیار کار خوبی ست به شرطی که به عناصر داستان کوتاه توجه داشته داشته باشید .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.