در اهمیت شخصیت




عنوان داستان : « پا »
نویسنده داستان : حمیدرضا محدثی


به نام هستی بخش



دو روز است در محاصره ایم. در کانال عراقی ها گیر افتاده ایم. نه راه پس داریم و نه راه پیش. مهمّات و آذوقه ته کشیده. ارتباطی جز بی سیم نداریم. از هوا آتش می بارد. خورشید و خمپاره، هر دو، کانال را می کوبند. با هر انفجار، کانال از بن، به تمامی، چون اتوبوسی که دفعتن در دست انداز عمیقی افتاده باشد، از جا می کند و متلاطم می شود. با هر انفجار، خاک و آتش و ناله در هم می آمیزد. لب ها دلمه بسته؛ عرق در چهره ها به گل نشسته؛ تشنگی و خونریزی و ناله بیداد می کند. مجروحی که در آستانه ی بیهوشی و اغما است، قرآن می خواند؛ دیگری « یا حسین » می گوید. زخمی ها در امتداد کانال، کنار دیواره، خوابانده شده اند. میان بیهوشی و هوشیاری، رنجمویه و دعا، در رفت و آمدند. آفتابِ روزِ دوم که فروکش می کند، فرمانده خبر گشایش معبری برای خروج از محاصره را می دهد. باید زخمی ها را با خود ببریم. نیمه شب است. هنگام حرکت فرا می رسد. ماه در کار نیست؛ سیاهیِ مطلق است. گاهی درخشش انفجاری در اطراف، نور منوّری در آسمان، برای لحظه ای کوتاه، کانال را روشن می کند. برای جبران کمبودِ برانکارد، با جعبه ی مهمّات و هر چه دم دستمان است، برانکارد سر هم کرده ایم. با کمک رزمنده ای، مجروحی را روی آن می خوابانم؛ ترکش تمام بدنش را سوراخ سوراخ کرده است؛ اما زنده است؛ تند و عمیق نفس می کشد. فرمانده نجواکنان فرمان حرکت می دهد. به صف، آرام و بی صدا به راه می افتیم. ته برانکارد را گرفته ام. در تاریکی مدام سکندری می خورم. پایم به جعبه های در هم شکسته، تکه پاره های آهن و آدم، گیر می کند. با هر تکانِ برانکارد، ناله ی مجروح بیشتر می شود. حالا به معبر رسیده ایم؛ برشی باریک بر کمر کانال، که با شیبی تند، به سطح می رسد. گفته اند فقط چند دقیقه وقت داریم تا از آن بگذریم. در حال پیچیدن، سرعت را کم می کنم تا مسیر تازه را تشخیص دهم. ناگهان مچ پایم گیر می کند؛ شل می کنم. دستی آن را محکم چسبیده است. روی بر می گردانم؛ حالا صدای تنفس نا منظم و خش دار کسی که پایم را گرفته، می شنوم. چهره اش را نمی توانم ببینم. نور مورب و زرد منوری در دور دست، لحظه ای کانال را روشن می کند. در بازی نور، چهره ی گرد آلود مجروحی که مچ پایم را چسبیده می بینم. جوانی تازه دمیده است. خیلی جوان! برقِ چشم هایش مرا میخکوب می کند. پس او جا مانده و کسی تاکنون او را ندیده است. آن که سر برانکارد را گرفته ، به توقف من می ایستد. پرسشگرانه سر بر می گرداند. مچ پایم هنوز در دست رزمنده ی مجروح است. انگشتانش رامحکم قفل کرده است. رها نمی کند. هیچ تقلایی برای رها کردن نمی کنم. نمی خواهم مچ پایم را از قفل دستش بیرون بکشم. برانکارد پشتی رسیده است. پچ پچ کنان نهیب می زند که برو! چگونه بروم؟ ! در تردیدی سنگین و تلخ گیر افتاده ام. ...
... مچ پایم را نمی توانم بیرون بکشم. طعمِ شورِ خونِ گرمِ توی دهانم دارد خفه ام می کند. سر گیجه دارم. می خواهم بالا بیاورم. هنوز باور نمی کنم که تصادف کرده ام. دردِ جانکاهی در مچ پایم احساس می کنم. انگار در میان دو تیغه ی انبری سنگین و قوی گرفتار آمده. توی آهن پاره های ماشینم آویزان مانده ام. نگاه را می دوانم بیرون؛ پلاکاردهای بزرگداشت سی امین سالگرد فتح خرمشهر، نصب شده روی تیر برق وسط بزرگراه، در باد تکان می خورد. خورده شیشه ها سر و رویم را پر کرده است. ماشین های عبوری بزرگراه، به آرامی از کنار صحنه ی تصادف می گذرند. برخی می ایستند و پیاده می شوند. چند نفر سراسیمه و هیجان زده، با نگاه های کنجکاو و ترسیده، مرا می نگرند. دستپاچه و سر در گم، به دنبال خارج کردن من از لایِ آهن پاره ها هستند. همه ی بدنم آزاد است جز مچ پا ! وحشت زده ام. نمی دانم چه به سرم آمده. از ترس به لرز افتاده ام. کمک کنندگان به شانه هایم دسترسی پیدا کرده اند؛ نمی توانم بگویم مچ پایم گیر کرده است. دهانم باز نمی شود. خون دلمه بسته راه گلویم را بسته است. نمی توانم چیزی بگویم. کمک کنندگان می فهمند که پایم جایی گیر کرده است. هر چه سعی می کنم و می کنند، پایم رها نمی شود. روزهای طولانی است که رها نمی شود. سال هاست که رها نمی شود. قرنهاست که رها نمی شود!
حمیدرضا محدثی
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
جناب آقای محدثی خسته نباشید.
توصیف صحنه‌ی نبرد در هر دو بخش داستان خوب است. قلم خوب شما توانسته حال و هوای آن لحظه‌ها را به ما منتقل کند، اما داستان شخصیت ندارد. من به عنوان خواننده‌ی داستان با شما به عنوان راوی داستان هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کنم.
دستورالعملی برای نوشتن: توصیف‌های‌تان را در داستان به احساسات و افکار یک شخصیت پیوند بزنید.
زاویه دید اول شخص است پس شخصیتی وجود دارد، اما مخاطب با او همراه نمی‌شود، او را نمی‌شناسد. من با شما همراه نشدم. توصیف‌ها خوب است اما ما را به جایی نمی‌رساند.
شخصیت‌پردازی نازل است و اعمال و رفتارش برای ما توجیهی ندارد.
شما به یک زخمی کمک نکردید و سال‌ها بعد در تصادفی گیر کردید به همان نشانه (مچ پا)
آیا می‌توانستید کمک کنید و نکردید؟
به نظرم در این نظرگاه اشکالی وجود دارد که جای بحث دارد.
اگر بخش دوم را حذف کنید و بخش اول را نگهدارید و اگر شخصیت‌تان ملموس‌تر باشد آن‌وقت می‌توانیم بی‌رحمی و خشونت جنگ را در نوشته شما حس کنیم.
اگر در تمام طول زندگی احساس کنید مچ پای‌تان گیر است ما می‌فهمیم که تأثیر مخرب جنگ می‌تواند سال‌ها بعد از پایان هم ادامه داشته باشد.
موفق باشید.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.