اهمیت خط اکنونی




عنوان داستان : بدون دعوت
نویسنده داستان : ساناز عظیمی

درست روی همان میز چوبی وسط آشپزخانه که اولین شام مشترکمان را خوردیم نشسته ایم. اگرچه آینه در مقابلم نیست اما رنگ پریدگی ام را حس میکنم. نگاهم را به سر انگشتانم دوخته ام. تنها کاری که در این لحظه از دستم بر می آید. دلم میخواهد گوش هایم را محکم بگیرم تا حرف های بهنام را نشنوم. نمی توانم تصور کنم تا به این لحظه چندین بار به من لعنت فرستاده. تمام تصوراتم اشتباه بود. فکر میکردم با کاری که کرده ام موافق باشد. می خواهم قبل از اینکه بازجویی را شروع کند بگویم این اتفاقات ربطی به دوست داشتنش ندارد، من او را از ابتدا تا به الان دوست دارم، اما جرات نمی کنم. حتما تنها جمله ای که از ذهنش می گذرد این است که من یک قاتل هستم.
می خواهم قبل از اینکه قضاوت بیجا کند بگویم که من مقصر نبودم. اما نمیتوانم حتی سرم را بلند کنم و نگاهش کنم چه برسد حرفی بزنم. لعنتی سرش را از روی برگه ها بلند نمی کند. کاش آن کار ابلهانه را نمی کردم. نباید تاریخ آن ها را روی برگه می نوشتم و نگه میداشتم. اما خب من هم حق دارم آن روزها را تا ابد در ذهن نگه دارم و در سال مرگشان اشک بریزم. نه، مثل اینکه از برگه ها نمی تواند دل بکند. ترس تمام وجودم را گرفته. سرم گیج می رود. بالاخره برگه ها را روی میز می اندازد. مستقیم نگاهش نمی کنم اما زیر زیرکی حرکاتش را می بینم. دستی به موهایش میکشد سپس شقیقه هایش را محکم فشار میدهد.
میگوید: « سه بار؟»
بالاخره حرف می زند. دلم میخواست تا آخر عمر به سکوت ادامه دهد. برای پاسخگویی لب هایم از هم باز نمی شود. آیا باید با وقاحت تمام بگویم بله سه بار. اما مگر میشود این را گفت! این بار بلند تر می پرسد: « گفتم سه بار؟» نمی دانم قبل از اینکه سوالش را تکرار کند محکم روی میز کوبید یا بعد از تمام شدن سوالش، تنم به رعشه افتاده و در پی صدای وحشتناک ایجاد شده با بهنام چشم در چشم شده ام. این بار به چشم هایم نگاه میکند و آهسته میگوید: « سه بار؟چطور تونستی؟» صدایش پر از اندوه شده. طوری به من نگاه می کند که خودم را قاتل زنجیره ای حس میکنم. آن جا بود که مطمئن شدم تمام این مدت اشتباه فکر می کردم. سرم را پایین می اندازم و این بار به خاطر دو به شک بودنم به انگشتانم خیره میشوم.
میگوید: « من چطور با تو زندگی کردم و نفهمیدم انسان نیستی!»
من انسان نبودم. این مسئله برای من تازگی نداشت. همین یک جمله کافی بود تا درد تمام زندگی ام در آن لحظه یادم بیاید. همین کافی بود تا خوی عقده ای بودن من مثل گرگی گرسنه بیدار شود. آنقدر گرسنه که توان دریدن هر آنچه در مقابلش است را داشته باشد. حس کردم دیگر از ترس در درونم خبری نیست. برای اطمینان از اینکه می توانم حرف بزنم لب هایم را از هم باز میکنم. شد. با وقاحت تمام میگویم: « از اول بپرس»
خنده ای میکند، سرش را به چپ و راست می چرخاند و دستی به ریش های تازه جوانه زده اش می کشد و میگوید: «تو داری منو مسخره میکنی؟»
نگاهم را به سمت پنجره آشپزخانه می چرخانم، گنجشکی از روی سیم برق می پرد، میگویم: « اگه اون آخری که خودش افتاد رو هم در نظر بگیریم آره سه بار.»
بهنام با حالت عصبانی که حتی نمی تواند روی صندلی بنشیند دستش را زیر چانه ام میگذارد و سرم را به طرف بالا هول میدهد. دندان هایش از خشم روی هم ساییده میشوند. در همان حالت میگوید: « تو حیوونی، یه حیوون وحشی.»
انسان نبودنم را به من گفته بودند اما تا به امروز کسی من را حیوان خطاب نکرده بود. برایم جالب است. اکنون برایم روشن شده که مربوط به کدام دسته از موجودات زمین هستم. میگویم: «ممنونم من رو روشن کردی.»
چشمانش از عصبانیت سرخ شده. میگوید:« میکشمت.»
بدون هیچ معطلی میگویم: « بکش.»
آنقدر سرد و پر از نفرت و خشم به بهنام جواب میدهم که روی صندلی وا می رود. میگوید: « انقد از بچه بدت میومد؟ »
گفتم: « من از بچه بدم نمیاد.»
بلند می شود. میخندد. شبیه آدم های روانی شده. میگوید: « منو احمق فرض کردی؟ بدت نمیاد و ...»
حرفش را ادامه نمی دهد. روی صندلی می نشیند و آرام زیر لب میگوید:« حتی به زبونم نمیاد.»
با خونسردی تمام میگویم: « سه تا از بچه هامون رو کشتم.»
مچ دستم را میگیرد و میگوید: « خیلی کثافتی.»
دستم را خیلی فشار میدهد. دردم آمده. دستم را به عقب میکشم. دست های سنگین بهنام عقب جلو می شود اما ول نمی کند. بلند میگویم: « ولش کن، تو هیچی نمیدونی.» محکم دستم را به طرفم پرت می کند و میگوید:« راست میگی، نباید به دست یه حیوون دست زد.» همه ی وجودم از گذشته تا همین لحظه درد میکند. باز تکرار میکند تو انسان نیستی و از جایش بلند می شود و میرود. دلم میخواهد تمام این سی سال را جلویش بالا بیاورم تا درکم کند اما چه فایده دارد. هرچه میگفتم در نظر بهنام پوچ و بی معنی بود. از نظر او من جنایتکار هستم. آیا واقعا چنین است؟ من یک جنایتکارم؟
سر و صدا از داخل اتاق خواب می آید. دلم میخواست بهنام خودش را جای من قرار دهد اما من حتی خودم هیچوقت جای خودم نیستم و نبودم. از زمانی که یادم می آید موجودی اضافی به حساب می آمدم. من با یک خشم زاده شدم. من سنگینی نگاه اضافی بودن را همیشه به دوش کشیده ام. از طعنه ی اضافی بودن خسته ام. اولین باری که متوجه شدم یک موجود ناخواسته ام و برای از بین بردنم تلاش های بسیاری کرده بودند آنقدر معنی و مفهوم آن را نمی فهمیدم. آنقدر ناخواسته بودنم را از این و آن شنیدم تا بالاخره در سن هفت سالگی از مادرم پرسیدم:« ناخواسته بودن یعنی چی؟»
زمانی که هم سن و سالهایم مشغول تفریح بودند و از آمدنشان به هستی جز روایت شیرین لک لک ها چیز دیگری نمی دانستند من از زبان مادرم فهمیدم که زن و مرد برای بدنیا آمدن فرزندشان یک تصمیمی میگیرند، ولی من بدون اینکه کسی تصمیمی گرفته باشد شکل گرفته بودم. ابتدا فکر میکردم موجود بی ادبی باید بوده باشم که بدون اجازه خودم را دعوت کرده ام، چون همیشه مادربزرگم میگفت: « نباید بدون اجازه خونه کسی رفت.» از وقتی متوجه بی ادب بودنم شدم خجالت میکشیدم به چهره پدر و مادرم نگاه کنم. خجالت میکشیدم در خانه سهمی را به خودم اختصاص دهم. همیشه صبر میکردم تا دیگر اعضای خانه غذا بکشند بعد اگر چیزی ماند من میخوردم. وقتی اقوام دور هم جمع می شدند از خاطره سرتق بودن من در دوران جنینی حرف می زدند و میخندیدند. در یکی از همین دورهمی ها بود که متوجه شدم خواهرم زمانی که فقط چهار هفته داشتم آنقدر روی شکم مادرم راه رفته تا من بمیرم. زمانی که شنیدم قسمت های مختلف بدنم درد گرفت. بارها به این فکر کردم که در آن لحظه که من در میان انبوهی آب غرق بودم چقدر دردم آمد! کسی چه میداند شاید در آن لحظه من در جایی پناه گرفته بودم تا از این جنایت در امان بمانم. ولی چرا؟ چرا آنقدر مقاومت کردم. چرا آنقدر مصر بودم که به این دنیا بیایم؟ نباید آنقدر سماجت میکردم.
یادم می آید کلاس هشتم بودم که مداد خواهرم را گم کردم و به من گفت: « کاش زمانی که مامان جوشونده های مختلف رو برای افتادنت میخورد مرده بودی.» آنجا بود که فهمیدم مادرم برای از بین بردن من چه تلاش ها که نکرده. سکوت کردم و به اتاقم رفتم. برایم سوال بود که اکنون که من وجودیت دارم چرا با من اینگونه رفتار میشود. مگر یک مداد چه ارزشی داشت! به هر حال خواسته یا نا خواسته من یک انسان بودم.
آن سالی که نحوه ی شکل گیری انسان را در کلاس زیست متوجه شدم اوضاع بدتر شد. آن موقع کاملتر متوجه شدم که معنی نا خواسته بودن یعنی چه. از آن روز بیشتر از بدون اجازه آمدنم خجالت میکشیدم. با آمدن بهنام برای اولین بار پدر و مادرم در مورد من خوشحال شدند. من هم از اینکه از آن خانه به خانه ای با دعوت میروم و در دنیا یک نفر من را خواسته خوشحال بودم.
اولین باری که حس کردم امکان دارد موجودی در وجودم باشد نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. وقتی که مطمئن شدم باردارم انتخاب برایم سخت شد. قرار شد آن شب به بهنام بگویم. مشغول شام خوردن بودیم. صدای در آمد. خانم و آقای سعادت زن و شوهر واحد بغلی ما برای اولین بار به منزل ما آمده بودند. کاش هیچوقت آن شب را برای آنجا آمدن انتخاب نمی کردند. در میان مکالمات و صدای تلویزیون که زیر صدای محفل ما بود شنیدم که بهنام به آقای سعادت می گوید: « مگه دیوونم بچه دار شم؟ بچه جز دردسر چیزی نداره.» آقای سعادت گفت: « به هرحال بچه هم لازمه برای زندگی.» بهنام گفت:« نه جونم ما از پس خودمون بر بیایم شاهکار کردیم بچه پیشکش.»
خب تکلیف مشخص شد. بهنام بچه نمیخواست. یک موجود ناخواسته دیگر قرا بود به دنیا بیاید. من هم تصمیمم را گرفتم و بدون اینکه حرفی از این جنین با او بگویم خلاصش کردم. اصلا دلم نمیخواست فرزندم که پاره ای از وجود من است یک عمر سرکوفت اضافی بودن را بخورد. در تمام این مدت هم هر بار فرزندی ناخواسته شکل گرفت نتوانستم اجازه دهم زجری را که کشیده ام بکشد.
با هر بار سقط ضعیف و ضعیف تر میشدم. از لحاظ روحی تبدیل به یک قاتل روانی شده ام. اما هزار بار دیگر هم باشد نمی گذارم فرزندی از دل من شکل بگیرد که یک عمر اضافی بودن را تحمل کند.
بهنام چمدان به دست از اتاق خواب خارج می شود. نمی خواهم جلو بروم و جلوی رفتنش را بگیرم. برای اینکار باید درد زیستنم را برایش بگویم. برای کسی که خواسته به دنیا آمده و تمام مراحل زندگی را با ذوق والدینش از وجودش گذرانده بدون دعوت پا به یک میهمانی بزرگ گذاشتن به راستی چه معنی ای می تواند داشته باشد.
فقط میگویم: «تو بچه نمیخواستی.»
دستگیره چمدان در دستش است. سرش را برمیگرداند و نگاهم میکند و میگوید: « نمیخواستم ولی حالا که شده بود نباید این کار رو میکردی.»
پشت میکند و میرود. اما میدانم او هم به فرزندانم سرکوفت ناخواسته بودن را میزد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. نوشته بودید که تنها ۱ سال سابقه داستان‌نویسی دارید. من طبق عادت اول یادداشت شما در انتهای داستان را خواندم و بعد خود داستان را. واقعیت این است که در نوشتن داستان ۱ سال سابقه زیادی به حساب نمی‌آید. به همین خاطر خودم را آماده کردم که داستان پر ایرادی را بخوانم اما داستان شما ایراد زیادی نداشت، یعنی به اندازه نویسنده‌ای با سابقه‌ی ۱ ساله ایراد نداشت. به نظرم آمد که شما در همین ۱ سال به اندازه چند سال در داستان‌نویسی پیشرفت کرده‌اید، این‌را به گواه این می‌گویم که با شما و در ارتباط با داستان شما از ریزه‌کاری‌هایی می‌گویم که می‌شود در مورد آنها با نویسنده‌ای حرفه‌ای هم حرف زد. به نظرم تا به این‌جای راه را خیلی خوب آمده‌اید. لطفاً نوشتن را جدی بگیرید و تلاش بیشتری بکنید، اطمینان دارم که به زودی نتیجه تلاش‌هایتان را خواهید گرفت.
داستان شما با تعلیق شروع می‌شود. راوی داستان حقیقت داستان را در مشتش نگه داشته است و به شرح ماوقع میان خودش و شریک زندگی‌اش می‌پردازد. وقتی راوی حقیقت را در مشتش نگه می‌دارد داستان در معرض خطر قرار می‌گیرد. خطر این‌که مبادا راوی واقعیت را تعریف کند یا صرفاً به این‌ خاطر که تعلیق داستان را حفظ کند دروغ بگوید یا که به عمد بخشی از حقیقت را نگوید. به نظر این خطر را تا حدود زیادی مدیریت کرده‌اید و حواستان را به این مسأله داده‌اید که راوی چگونه می‌تواند حقیقت را در مشتش نگه دارد و خودش را از همه‌جا بی‌خبر نشان دهد که مخاطب این بی‌خبری را باور کند. این بی‌خبری و باورپذیری به دیالوگ میان ۲ شخصیت اصلی داستانتان نهفته است و شما در مسیر پیشرفت این دیالوگ نه تنها سلامت تعلیق داستانتان را حفظ می‌کنید، که این تعلیق را پررنگ‌تر می‌کنید و حقیقت ماجرا را در نظر مخاطب مهم‌ نشان می‌دهید و مخاطب را تشنه دانستن حقیقت می‌کند. به نظرم شما علم استفاده از اصلی‌ترین تکنیکی را که در پیشبرد داستانتان انتخاب کرده‌اید دارید و همین مسأله است که داستان شما را برای من به عنوان مخاطب مهم می‌کند. اما مسأله مهم‌تری که هست که می‌خواهم در مورد آن با شما صحبت کنم. این مسأله کیفیت این خانه و این زندگی قبل از این است که ما به آن برسیم. در نظر بگیرید که من مسأله‌ای را میان ۲ نفر برای شما تعریف می‌کنم. چه وقتی این مسأله برای شما مهم می‌شود و چه وقتی این مسأله برای شما اهمیت اهمیتی ندارد؟ بله، این اهمیت در گروی شناختی است که شما از این ۲ نفر دارید. وقتی که شما این ۲ نفر را بشناسید مسأله جاری میان این ۲ نفر برای شما مهم می‌شود و اگر این ۲ نفر را نشناسید، تنها پیچیدگی این مسأله است که می‌تواند شما را به ادامه ماجرا کنجکاو کند. حرف من با شما این است که چرا همه بار داستانتان را روی دوش مسأله میان ۲ شخصیت داستانتان انداخته و از کیفیت زندگی آنها که به شناخت این ۲ منتهی می‌شود استفاده‌ای نکرده‌اید؟ داستان خوب، داستانی است که به مخاطبش القا می‌کند این ماجرا پیش از شروع این داستان در جریان بوده و بعد از اتمام آن هم در جریان است. انگار که بگوید آدم‌های این داستان حیات و مماتشان ارتباطی با این داستان ندارد و جایی از این شهر در حال زندگی هستند. وقتی این اتفاق بیفتد می‌شود گفت که ما این آدم‌ها و داستانشان را باور کرده‌ایم. در مورد داستان شما این امر در گروی شناخت ما از کیفیت زندگی این آدم‌هاست. محل زندگی‌شان، خودشان، رونقشان و ارتباط جاری میان آن‌ها. این داستان احتیاج بیشتری به فضا سازی و شخصیت پردازی دارد. این داستان احتیاج به بو دارد، به حس دارد، احتیاج به بُعد دارد. حالا داستان شما تخت است. می‌شود گفت تمام فوکوس شما رفته به سراغ عنصر تعلیق و نحوه استفاده درست از آن و همین انرژی که این عنصر و باید و نبایدهایش از شما گرفته شما را نسبت به سایر مسائل داستانتان غافل نگه داشته است. به نظرم داستان شما احتیاج دارد به جای این‌که این‌همه در طول رشد کند، کمی هم در عرض رشد کند. یعنی به‌جای این روایت که کمی شتاب‌زده به نظر می‌رسد شما احتیاج به روایتی از سر حوصله‌تر، با ضرباهنگ پایین‌تر و طمانینه بیشتری دارید.
طرح داستان طرح جذابی است و به نظرم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. داستان شما پایان‌بندی درست و تأثیرگذاری هم دارد. خوشحالم که برای نوشتن داستانتان این‌قدر فکر کرده‌اید. خوشحالم که پروسه نوشتن داستانتان را این‌قدر جدی گرفته‌اید. نتیجه‌اش این است که داستان شما برای من به عنوان مخاطب آن جدی شده و مات رادرست و حسابی درگیر خودش می‌کند. اما در بخش دوم داستان یعنی بخشی که راوی از دلیلش برای انداختن بچه‌ها صحبت می‌کند چیزی هست که من را به عنوان مخاطب اذیت می‌کند. چیزی که با بخش اول صحبت‌هایم هم ارتباطی دارد که نمی‌شود آن‌را نادیده گرفت. چیزی که زیادی روی آن حساسم و به نظرم بیشتر به بیشتر داستان‌های ما ضربه می‌زند مسأله خط اکنونی یا «زمین» داستان است. دقیقا همان چیزی که در بخش اول داستان انتظار داشتم وجود داشته باشد و به آن پرداخته شود و از جزئیاتی مانند بوی آن و دیگر شرایط آن صحبت شود. در بخش اول داستان این خط اکنونی وجود داشت اما به آن پرداخته نشده بود. البته در همان ابتدای داستان و به وقت اشاره به میز به نظرم آمد که که برای ساختن این خط اکنونی دورخیزی کرده‌اید اما همان ابتدای ماجرا آن را رها کردید و دیگر هیچ‌وقت به سراغ آن نرفتید. در بخش دوم داستان یعنی همان بخش گره‌گشایی راوی از مسأله خودش این خط اکنونی اصلاً وجود ندارد و این برای داستان تا حدودی ضعف به حساب می‌آید. راوی در گذشته خودش غرق می‌شود و ما به همین واسطه برای چند پارگراف پی‌در‌پی شخصیت دیگر داستان را گم می‌کنیم. به نظرم این‌جا داستان پتانسیل این را داشت که دچار ناامنی زیادی شود، جای یک ناامنی یا یک صحنه دراماتیک در این بخش از داستان خالی است. شما می‌توانستید در این‌جا تراژدی داستان را به اوج خودش برسانید اما برای ساختن این تراژدی به خط اکنونی داستانتان احتیاج داشتید یعنی درست همان‌چیزی که به کل آن‌را نادیده گرفتید.
به هر صورت از داستان خوب شما ممنونم. از این‌همه جدیت و این کار با برنامه ممنونم و امیدوارم که برای داستانتان وقت بیشتری بگذارید و به خوب بودن آن راضی نباشید. منتظر نسخه‌های بعدی این داستان هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.