گاهی اوقات داستان بیشتر از هر چیزی به کوه یخ شبیه است




عنوان داستان : آخرین دفاع
نویسنده داستان : زینب ارونی

لبخند می زنم و پوست کنار ناخنم را می کنم .قرمز می شود مثل چشمهای او که زل زده است به من .لاک ناخنم نامرتب شده ، خیلی وقت است اهمیت نمی دهم .موهای اطراف شقیقه اش سفید شده و در جایگاه متهمین ایستاده است ، .با یک لباس طوسی راه راه و سورمه ای. رنگ زرشکی بیشتر به صورتش می آید دستانش را در هم قفل کرده ونوک انگشتا ن شصتش را می زند روی هم و سرش را آرام بالا و پایین می کند .حتما چند بار لب پایینش را لای دندانهایش فشار داده است .اعتراف می کند خواهرم را کشته است .قاضی آرام می گوید :
-شواهد تایید کننده این موضوع است
شاهد ؟!!! او شاهدی ندارد. به غیر از موشهای خاکستری و خرگوش سفید در آزمایشگاه. چطور قاضی حرفهایش را باور می کند ؟ خوب قاضی که نمی داند وقتی خواهرم بلند می خندید و خرگوش زیر دستانش وول می خورد آمپول در دست او خشک می شد .
تقصیرخودم بود نباید خواهرم را برای کمک به آزمایشگاه می بردم .از همان موقع رفتار خواهرم تغییر کرد شبها تا دیر وقت بیدار می ماند و زل میزد به گچکاری روی سقف تا نگاه مرا می دید لبخند می زد وپتو را می کشید روی سرش .
دیگر در ترافیک کتاب نمی خواند. پشت چراغ قرمز نام او را روی شیشه بخار گرفته ماشین می نوشت بعد سریع پاکش می کرد .کاش سر حرف باز می شد و می گفتم او با همه خانم ها مهربان بود . مخصوصا وقتی که لب پایینش را لای دندانهایش فشار می داد .چشمانش راریز می کرد و فنجان چای را به سمتشان می گرفت .یک ژست حساب شده.
کلاغها .... می خواست یادم برود . کلاغهای روی کاج هم شاهد بودند .که سرما بهانه ای شد برای گرفتن دستانش.
چرا فکر می کردم یک دختر چاق با قد کوتاه و بینی پهن توجه او را به خود جلب نمی کند ؟ هر کسی هم جای خواهرم بود دلش را می باخت از بودن با چنین مردی، با احساسات گرم که دیدنش هم لذت بخش بود. بررسی قفس موشها بهانه بود تا خم بشود وسر انگشتانش را بوسه بزند وخواهرم مثل احمق ها با لبخند دل او را بیشتر آب کند .
موش ،کلاغ و خرگوش همین سه شاهد کافی است که قاضی حکم را عوض نکند. چطور میتواند او را کشته باشد . می گوید عشق میتواند. حرفش را قبول دارم .حالا اماده شده است تا پیش خواهرم برود چون پدرم گفته است فقط قصاص. حق دارد خواهرم سوگلی خانه بود شبها منتظر بود که پدر به خانه بیاید تا برایش چای دارچین بریزد . پدر موهای بافته شده اش را که همیشه دو طرف شانه هایش می انداخت می بوسید و می گفت
-قوربون گیسای خوشگل دخترم بشم ...امروز چن تا بیست گرفته
نمی دانم چرا موهای مشگی مرا نمی دید که دورم می ریختم . وپرتقال پوست کنده را به طرفش می گرفتم .مشقهای من خوش خط تر بود . با چشم غره مادر برای من هم ابرویی بالا می انداخت و دندانهای زردش را نشانم می داد . حتی وقتی پسر لنگ دراز محله که در نانوایی سرکوچه کار می کرد موهای خواهرم را سر بازی کشید پدر مرا کتک زد که چرا مواظب خواهر کوچکترت نیستی .
پدر دستانش را بغل می کند محکم تر ،چشمانش قرمز شده است مثل خرگوش سفید در آزمایشگاه موهای صورتش را نزده است .شبیه ژان وار ژآن شده است .کارتون مورد علاقه خواهرم، که هر دو دلمان می خواست عروسک کوزت را داشته باشیم . ضجه مادرش مثل وز وز مگس برای پدرم آزار دهنده است .می گوید پسرش حقیقت را نمی گوید خودش چند روز قبل حلقه ای را که خریده دیده است مگر می شود او را به قتل برساند ولی او اعتراف کرده که خواهرم می خواست او را ترک کند و زیر قولش زده است .
مادرش سرش را تکان می دهد و با آهنگ ملایمی زیر لب تکرار می کند :
-باور نمیکنم ...باور نمی کنم ...باور نمیکنم ...
سپس داخل کیفش را می گردد نفس نفس می زند .آن را بلند میکند و محتویاتش را می ریزد روی میز .کیف آرایشش پخش زمین می شود دسته ریمل می افتد کنار پای من. برمی دارم مایع آن خشک شده است .مثل لاک ناخن من . ..
.جعبه کوچک چوبی را بالا می گیرد به طرف قاضی می رود .برایم آشناست می گفت از طلافروشی در بازار خریده اند .همان جا که بارها از کنارمغازه اش رد شده بودیم . انگشتر با نگین بزرگ سفید را دوست داشت .
- ببینید اقای قاضی اینو برای نشونش خریده بود ..پسر من قاتل نیست .اون نمی تونه سم تو غذای کسی بریزه به خدا نمیتونه ...
قاضی چکشش را می کوبد روی میز نمی دانم چندمین بار است که می گوید نظم دادگاه را رعایت کنید ولی او اهمیت نمی دهد می آورد طرف مادر، پدر رویش را برمی گرداند اخم می کند و انگشت شصت و اشاره اش را فرو میکند در چشمهایش انگار میخواهد آن را از حدقه در بیاورد .قاضی اشاره می کند تا او را بیرون ببرند جلوی در زانو می زند و می کوبد روی دهانش .او هم گریه می کند نگاهش که به من می افتد سرش را می اندازد پایین .دوباره میگوید :
-پسرم دروغ می گوید ....
و محکمتر می کوبد روی دهانش و شانه هایش می لرزد .
دروغ !!!!!درست میگوید او دروغگوی خوبی بود .وقتی در چشمهای من زل زد و گفت رابطه من و تو یک دروغ بود اما این بار واقعا عاشق شده ...به او گفته بودم اجازه نمی دهم با خواهرم عروسی کند. او چطور فکر می کرد میتواند با بوسه هایش از او نگهداری کند ....حالا می خواهد دوباره پیش او برود، نمی گذارم .قاضی رو می کند به متهم تا آخرین دفاعش را بکند بلند میگویم :
-آخرین دفاع رو من می گم ....
او سرش را به شدت تکان می دهد .شاید دلش به حال من می سوزد خودش می داندکجای داستان را نگفته است . او تنها شاهد من بود وقتی بعد از مرگ خواهرم شیشه سم را در بغلم فشار دادم ..قاضی باید بفهمد همه باید بفهمند .این حلقه برای من است . مرا هم می خواهند بیرون کنند اما باشنیدن حرفهایم سکوت می کنند .
چشمهای مادر بازمانده است .دهانش هم .پدر به کفش نوک تیز خاک گرفته اش زل زده است و من لبخند می زنم و سعی می کنم پوست کنار ناخنم را بیشتر بکنم .....
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. مهم‌ترین سوالی که می‌شود از یک نویسنده پرسید این است‌که چه زمانی اثرش به یک شاهکار تبدیل شده است و چه زمانی اثرش تبدیل به داستان قابل قبولی نشده است؟ شاید برای پاسخ به این سوال متر و مقیاس‌های متفاوتی وجود داشته باشد اما باید بگویم زمانی داستان شما به یک شاهکار نزدیک است که آن‌چه به عنوان داستان روی کاغذ آورده‌اید به آن‌چیزی که در ذهنتان شکل گرفته است نزدیک باشد و این فاصله به کمترین مقدار ممکنش رسیده باشد. حتی در معروف‌ترین شاهکارهای دنیا هم این فاصله وجود دارد حتی به کمترین میزان ممکن، اما وجود دارد. زمانی هست که داستان بدون درونیات ذهنی شما کامل نمی‌شود یعنی فاصله میان آن‌چه به عنوان داستان روی کاغذ آمده است با آن‌چیزی که ابتدا به ساکن در ذهن شما شکل گرفته است این‌قدر زیاد است که می‌شود گفت داستان ناقص است و با کمک آن‌چیزهایی که در ذهن شما باقی مانده است کامل می‌شود. در مورد داستان شما هم باید بگویم که به نظرم بخش قابل توجهی از این داستان در سر شما باقی مانده است به همین خاطر این داستان در نظر خودتان داستان کاملی به نظر می‌رسد اما برای من مخاطب این داستان ناقص است و آن‌طور که باید روی من تاثیری ندارد. دیدم که بیشتر از ۵ سال است که داستان می‌نویسید. در ابتدای راه نوشتن عادت‌های بدی هست که تمام نویسندگان به آن‌ها دچار هستند، می‌شود اسمش را گذاشت عادت‌های بد نوشتن در ابتدای راه؛ به نظرم دو تا از همین عادت‌های بد داستان شما را تحت تاثیر قرار داده‌اند. عادت اول این است که بیشتر ما دوست داریم در اولین داستان‌هایی که می‌نویسیم مخاطب را با جمله انتهایی داستانمان تحت تاثیر قرار بدهیم. در حقیقت می‌خواهیم در همان جمله آخر دریچه جدیدی از داستانمان را بر مخاطب باز کنیم طوری‌که او با خودش بگوید پس ماجرا از این قرار بود. واقعیت این است که پایان شگفت‌آور می‌تواند عیار داستان را بالا ببرد اما نه هر داستانی را. خب شاید از نظر محتوا و از نظر پیرنگ داستان شما می‌تواند پایان شگفتی داشته باشد اما باید بگویم که شما به قیمت همین پایان شوک‌آور حقیقت داستان را در مشتتان نگه داشته‌اید. یعنی راوی از ابتدای داستان بدون هیچ پشتوانه‌ و دلیلی منطقی حقیقت داستان را در مشتش نگه می‌دارد و به یک‌باره در انتهای داستان هوس می‌کند که آن را با مخاطب در میان بگذارد. این‌جا دو مساله پیش می‌آید. یکی پیدا بودن دست نویسنده در این کتمان حقیقت و بیان بی‌دلیل آن در انتهای داستان، که مانع باورپذیری داستان است و عدم باورپذیری همان نقصی است که می‌تواند به تنهایی یک داستان را از سکه بیندازد و نکته دوم این‌که همین پایان شگفت و در مشت نگه داشتن این حقیقت از جانب راوی تا جمله‌ی انتهایی به ما می‌فهماند که شما راوی و زاویه روایت داستانتان را به درستی انتخاب نکرده‌اید چرا که در حقیقت همین راوی اشتباه و زاویه دید اشتباه است که دست شما را در روایت درست بسته است. اما دومین عادت بدی که بیشتر نویسندگان در ابتدای مسیر نوشتن دارند خساست در دادن اطلاعات است. همه‌ی ما در ابتدای مسیر نوشتن دوست داریم که مخاطب را کنجکاو داستانمان بکنیم. برای این‌که این اتفاق بیفتد سوای از این‌که تعلیق برای پیرنگ داستان ما تکنیک مناسبی هست یا که نیست آن‌را چاشنی داستانمان می‌کنیم. البته باید بگویم که در مورد پیرنگ داستان شما به نظر می‌رسد که تعلیق برای آن تکنیک مناسبی باشد اما همین اطلاع‌رسانی قطره چکانی و اطلاعات کمی که به مخاطب می‌دهد باعث می‌شود که داستان شما در عرض رشد نکند. داستانی که در عرض رشد نمی‌کند داستان عمیقی نخواهد چرا که عمق زیادی ندارد و چند لایه نیست. داستان شما طرح و توطئه‌ای جنایی دارد و جنایی نویسی هم مانند دیگر سنت‌های نویسندگی بایدها و نبایدهای خودش را دارد. در گونه‌ی جنایی دغدغه روایت که معمولا مراجعه یک شخص آسیب به کارآگاه یا که وقوع یک قتل است از ارکان اساسی داستان است و بدون آن داستانی شکل نمی‌گیرد. من هرچقدر که بیشتر در داستان شما دقیق شدم دغدغه‌ی روایت را متوجه نشدم یعنی متوجه نشدم که چه اتفاق بیرونی راوی را وادار به این افشاگری درونی کرد؟ آن‌هم افشاگری این‌چنین مهندسی شده و مجهز به تکنیک‌های داستان‌نویسی. اما مساله بعدی که در داستان‌های جنایی اهمیت ویژه‌ای دارد و در غیاب آن ساختن یک داستان جنایی درست و درمان تقریبا محال است، شخصیت پردازی است. تکنیکی که برای داستان شما ضروری است اما داستان شما در غیاب آن انجام می‌شود. شاید یکی از پیشرفت‌های عرضی داستان شما می‌توانست همین شخصیت پردازی باشد و داستان شما به واسطه‌ی شخصیت‌هایش می‌توانست در عرض رشد کند. در حال حاضر ما روایتی را از راوی می‌شنویم و با اتمام روایت همه‌چیز برای ما تمام می‌شود. تمام داستان شما روایت راوی است و بس. امکانات داستان شما برای مخاطب این‌قدر کم است که اجازه‌ی هیچ گشت و گذاری در داستان شما را پیدا نمی‌کند. شما می‌توانستید حداقل سه شخصیت اصلی داستان را این‌قدری بسازید که مخاطب به خوبی با آن‌ها آشنا شود و آن‌وقت داستانتان را بر مبنای همین شخصیت‌های ساخته شده یعنی راوی، خواهرش و شوهر خواهرش بسازید. ما به واسطه آشنایی که با این شخصیت‌های پیدا می‌کنیم می‌توانیم آن‌ها را قضاوت کنیم. البته لازمه‌ی این قضاوت این است که ما کیفیت زندگی شوهر خواهر راوی و خواهرش را و کیفیت ارتباطی را که پیش از این ازدواج راوی با شوهرخواهرش داشته است بشناسیم. وقتی ما آن‌ها را بشناسیم و به کیفیت روابطشان آگاه باشیم می‌توانیم آن‌ها را قضاوت کنیم اما در حال حاضر فقط و فقط باید به گفته‌های راوی اکتفا کنیم. پیشرفت عرضی که از آن صحبت می‌کنم و این لایه‌های عمیق‌تری که داستان شما در حال حاضر فاقد آن است از همین شناخت شخصیت‌ها، شناخت دغدغه راوی و امکان قضاوت آن‌ها میسر می‌شوند. می‌توانم بگویم داستان شما در حال حاضر بیشتر از هرچیزی به یک کوه یخ شبیه است که بخش عظیمی از آن هنوز زیر آب مانده است. بخش عظیمی که در ذهن شما باقی مانده است و به داستانتان منتقل نشده است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۴
محمدحسین روشنی » دوشنبه 26 شهریور 1397
پیش او را بگیرد. اتفاقا با درونمایه خیلی تمیز و خوش ساخت هم خوانی دارد و این یک نقطه قوت اساسی است. دوم داستان اصلا جنایی نیست! این داستان دخترانه تمیز و دراماتیک هر چیزی هست جز جنایی سوم تعلیق هم به جاست و خواننده به راوی جنایتکار حسود در این گفتگوهای درونی آشفته کاملا حق می دهد
محمدحسین روشنی » دوشنبه 26 شهریور 1397
ولی همه نقدهای شما یک طرف آقای خانلری، این یکی یک طرف دیگر....به نظرم داستان را این دفعه درست نقد نکردید....داستان یک خطی روایت را با هم بررسی کنیم تا من تمام نقدهایتان را به این داستان جواب بدهم(با اجازه خانم ارونی البته..من هیچ کدام از عزیزان را از نزدیک نمی شناسم....) دختری که همیشه به خواهرش حسودی می کرده، با ریختن سم توی غذای او، جلوی بی گناه اعدام شدن نامزد خواهرش را می گیرد. انگیزه راوی از این روایت درونی این است که حین روایت دارد دل دل می کند تا طبق نگاه حسود خودش جلوی رفتن نامزد خواهرش
رامبد خانلری » سه شنبه 16 مرداد 1397
منتقد داستان
سلام و ارادت. ممنونم از لطف شما و امیدوارم که شما بییشتر بنویسید و به همین‌زودی مزد این تلاش مضاعف را بگیرید.
زینب ارونی » دوشنبه 15 مرداد 1397
سلام هر وقت نقدی از شما میخوندم با خودم میگفتم خدا کنه این دفعه اقای خانلری داستان من را نقد کنه چرا ؟ چون نظرا ت مفید شما نشان دهنده این است که داستان را به دقت مورد بر رسی قرار دادید من از شما بسیار سپاس گزارم و حتما ان را در دا ستانم اعمال میکنم در ضمن تشبیه داستان من به کوه یخ خیلی دلنشین بود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.