زمان نشاندن و نشان دادن گره اصلی




عنوان داستان : قاب عکس های خالی
نویسنده داستان : زینب ارونی

دوباره حامله شده ام ، باید بروم از داروخانه نبش قنادی تست بارداری بگیرم . شاید پاشا ناراحت بشود این روزها به آروین توجهی نمیکتد .برایش ماشین های فلزی گران قیمت نمیخرد . دست خودش نیست از بچه خوشش نمی آید از تخت بلند میشوم .قاب عکس روی عسلی می افتد زمین اروین به من لبخند میزند .روی سینه ام فشارش می دهم .و می گذارم روی میز .دمپاییهای جلو بسته کرکی قرمز را میپوشم . به اتاق آروین می روم خوابیده است .عروسک خرسی قهوه ای اش را محکم بغل گرفته برای سال بعد که به کلاس اول برود تختش را عوض میکنم پتورا تاگردنش بالا میکشم تکان کوچکی میخورد .موهای روی پیشانی اش را کنار می زنم کمی عرق کرده ، آن را را پایین میکشم شخصیت کارتونی روی پتو اسمش ؟بیخیال با ساعت جادوییش به من زل زده است .پسرم هم از این ساعتها دارد . هر وقت بیدار شود مرا به شکل پری مهربانی در می آورد ، خودش رامحکم توی بغلم می اندازد یک بوسه کوچک نه، ده تا بوسه هم سیرم نمی کند .به قول زنها ی همسایه پدر سوخته از حالا چشمهایش سگ دارد .میگویند بزرگ که بشود دخترها دنبالش راه می افتند .غلط میکنند. مال خودم است و او را میچسبانم به خودم آنقدر که دردش می گیرد . .
شال را می اندازم روی سرم ، تا پرستارش بیاید زود برمیگردم .دلم میخواهد .پیاده روی کنم .هوا کمی سر شده است دستانم را محکم بغل میکنم کلاغهای روی درخت غار غار می کند اگر آروین اینجا بود می گفت مامان حتما گرسنه هستند . . مردم از کنارم رد میشوند به دمپایی و شلوار پاچه گشادم نگاه میکنند من اینطور راحت تر هستم با پوشیدن کفش پاهایم داغ می شود
داروخانه شلوغ است .روی نیمکت مینشینم .دستم را میگذارم روی شکمم حتما دختر است .با موهای خرمایی که با کش صورتی ان را میبندم .زنی که داروها را به مردم می دهد چانه اش را جلو می برد چشمان سبزش را ریز می کند و سرش را کج میکند شبیه گربه عمه راضیه می شود که همیشه بعد از رفتن به خانه انها یک جرو بحث طولانی با آروین داریم که ما چرا میوکی نداریم . .مرد بغل دستی اش مثل پاشا لباس سفید پوشیده است ولی دستانش را توی جیبش مشت نکرده .اگر آروین بیدار بشود؟ بخیال تست میشوم وسریع برمی گردم خانه .
صدای زن همسایه از راه پله شنیده می شود .حتما دوباره پسرش لباسش را گلی کرده پسر با تلنگری به من راهش را باز می کند زن به دنبالش می اید . ارام سلام می کند .میخواهد دنبال بچه اش بدود که جلویش را می گیرم . از او میپرسم که ایا امروز هم باید برای جلسه به مهد برویم ؟او فقط سرش را تکان می دهد و سریع از کنارم رد می شود صدای شالاپ شلوپ دمپایی هایش میپیجد داخل راهرو
در اتاق آروین را باز می کنم هنوز خوابیده است ساعت را نگاه میکنم هنوز پرستارش نیامده او هم عوض شده .یک بار پاشا گفت زن قابلی است .نزدیک بود عوض ماهیچه گوسفندی انگشتم را ببرم خندید وبلند تر گفت از هر لحاظ چاقو را انداختم روی تخته دست به کمر نگاهش کردم بیشتر خندید .گفت دلم میخاد موهاتو مث اون بلوند کنی وهمیشه لبخند بزنی زیر پیاز داغ را خاموش کردم و بسته سبزی را گذاشتم داخل فریزر . زل زدم به چشمهایش و گفتم امروز ناهار املت داریم .او خندید و بغلم کرد .باید او را اخراج کنم . روی نانهای تست مربای تمشک و توت فرنگی میریزم و ان را می گذارم اخل ساندویج ساز.وقتی اروین گفت دل من هم یک آبجی کوچولو می خواهد نظرم عوض شد .
به اتاق می روم اروین بیدار شده موهای مشکی اش هر طرف پخش شده است مرا که می بیند خرس قهوه ای را توی بغلش فشار می دهد .حتما میخواهد دوباره صبحانه نخورد .یا برای نرفتن به مهد بهانه بیاورد.اگر پاشا بفهمد دوباره حامله شده ام ؟چطور به او بگویم سر میز شام یا توی رختخواب، وقتی زل زده است به گوشی همراهش .او حتما اخم میکندو پتو را میکشد روی سرش .برایش قورمه سبزی درست میکنم غذایی که دوست دارد مخصوصا وقتی پر از لوبیا باشد اما آروین ماکارانی را به همه چیز ترجیح می دهد .
پرده اتاق را مرتب میکنم و اسباب بازیهایی که دیشب از داخل کمد روی زمن ریخته مرتب سرجایش میگذارم بچه دست و دلبازی است برعکس پسر همسایه که تا اروین را میبیند ماشینهای پلاستیکی اش را قایم میکند و میگوید بابام اجازه نمیده او ماشینهای کوچک فلزی و رنگی خود را زیر دست همه می اندازد .
سر میز شام پاشا زل زده است به تاپی که تازه خریده ام .حتما او هم از حرف تایپ شده پ انگلیسی که پر شده از نگینهای سفید خوشش آمده است .لبخند میزند و چنگال را دور ماکارانی میچرخاند ،اما نمیخورد وان را فرومیکند توسالاد کاهو ،حتی دیگر غذاهای من را دوست ندارد کنسرو قورمه سبزی را از یخچال برمی دارد زیر دستش قل می دهد اروین کنار پدرش نشسته است . میداند او زیاد به غذا خوردن بچه ها گیر نمیدهد .میگوید گرسنه باشد سنگ را هم میخورد .قاشق را پر میکنم و میبرم طرف دهانش و صدای همیشگی را از خودم در می آورم اومممممم..... ولی او دهانش را باز نمیکند . پاشا دستانم را میگیرد و بوس میکند ..آرام می گوید
امروز رفتی بیرون ؟
میخواهم به او بگویم ما تا چند وقت دیگر صاحب یک بچه دیگر خواهیم شد .اما چشمک میزنم .و او آه می کشد .و قاشق رامی اندازد داخل بشقاب خالی .
روبه روی تلوزیون مینشیند کنترل را برمی دارد و زل میزند به مرد شگم گنده ای که کلاه زرد روی سرش گذاشته ودماغش قرمز است اسمش چه بود ؟بیخیال حتما ویارم سخت میشود.دیگر شبها نباید غذای سنگین بخورم .کنارش مینشینم .سرم را میگذارم روی شانه اش و میگویم سر این یکی هم با هم صدای قلبش را گوش می دهیم قطره اشک از گوشه چشمش می افتد روی روزنامه دستانم را محکم فشار می دهد و ارام میگوید بیخیال و میرود به اتاق خواب
.آروین رو ی صندلی خوابش برده او را روی تختش میگذارم و موهایش را بوس میکنم .پاشا روی تخت دراز کشیده وزل زده است به ترکهای گوشه سقف .مرا که میبیند چشمهایش را می بندد
دستش میخورد به قاب عکس آروین میخواهد ان را بردارد و مثل هر شب داخل کشو بگذارد .دستم را میگذارم روی شکمم و نگاهش میکنم . میخواهد نوازشم کند خودم ر ا عقب میکشم ..او عوض شده است حتی به عکسی آروین هم حسادت می کند اوبا او بازی نمیکند حتما میخواهد مثل هر شب بگوید ااین قاب عکس خالی است مثل تخت اروین یا شکم من .درد کنار پهلویم شروع می شود .دستانم را محکم میگیرد،دردم زیاد است. داد میزنم موهایم را چنگ می زنم حتما بچه ام میخواهد به دنیا بیاید تیرهای آهنی از نیسان روبه رو وارد ماشین ما شده ، بوی خون پر میشود توی دماغم . پاشا با یک لیوان آب و قرص کنارم می ایستد اروین در حالی که خرس قهوه ای را محکم بغل گرفته از توی قاب عکس نگاهم می کند ....



.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زینب ارونی سلام

داستان «قاب عکس‌های خالی» را خیلی خوب نوشته‌اید. به شما تبریک می‌گویم. آنچه این اثر را به اثری قابل توجه تبدیل کرده نثر ساده و سالم، پرداخت خوب، فضاسازی زنده و جزییات پیش‌برنده داستانی است.این اثر پیرنگ ساده‌ای دارد اما پرداخت هنرمندانه به بافت پرکشش کار کمک بزرگی کرده است. انتخاب زاویه دید معمولاً یکی از تصمیم‌های مهمی است که داستان‌نویس می گیرد و با این‌که اغلب معتقدند بخش اعظم انتخاب زاویه دید در اثر داستانی حسی است و در واقع خود داستان است که زاویه دید را انتخاب می‌کند نه نویسنده، اما انتخاب راوی اول شخص در میان انواع زاویه دیدها انتخاب وسوسه‌انگیزی است. صمیمیتی که روایت اول شخص میان اثر و مخاطب برقرار می‌کند و رنگ خاطره‌گونه‌ای که به کلیت کار می بخشد، نویسنده را وامی‌دارد در اولین انتخاب‌ها من راوی را انتخاب کند. با اینکه معتقدم بد نیست در این زمینه دست به تجربه‌های تازه‌تری نیز بزنید اما انتخاب من راوی با وجود معمول و تکراری بودنش در این اثر خوب درآمده است. تک‌گویی‌ها (مونولوگ‌ها) برای رسیدن به هسته مرکزی اثر طراحی شده‌اند و با چینش اصولی‌شان مخاطب را برای رسیدن به جایی که باید برسد هدایت می‌کنند تا در پایان با ضربه نهایی روبرو شود. البته اصل ماجرا خیلی دیر رو می‌شود در واقع اولین و تنها مقدمه‌ای که خواننده را با مشکل مواجه می‌کند قطره اشکی است که از چشم شوهر راوی روی روزنامه می‌چکد و اشکی است که دیر می‌چکد. در داستان کوتاه گره را خیلی پیش‌تر از این می‌توان نشاند و نشان داد. بهتر است عدم تعادل به آغاز داستان نزدیک‌تر باشد تا به پایان آن. وقتی عدم تعادل دیر اتفاق می‌افتد و تعادل بیش از حد معمول به درازا می‌کشد، ممکن است اثر دچار اطناب شود و در نتیجه ممکن است مخاطب برای رسیدن به ضربه‌ای که در چند سطر پایانی گنجانده‌اید تاب نیاورد. احتمال از دست دادن مخاطب زیاد است. می‌دانید چرا؟ چون تا پیش از چکیدن همان قطره اشک مورد نظر همه چیز بر وفق مراد است. زنی داریم که دارد از بچه و شوهرش حرف می‌زند و گاهی جزء به جزء وقایع روزمره‌اش را با تصاویر دقیق روایت می‌کند. به نظر می‌رسد همه چیز سر جای خودش قرار دارد؛ اینجاست که مخاطب از خودش می‌پرسد خوب پس مشکل کجاست؟ چون توصیف‌ها و صحنه‌ها هر قدر شفاف و شیشه‌ای و جذاب نوشته شده باشند اما برای نگهداشتن مخاطب کافی نیستند. در داستان کوتاه مشکل اساسی، عدم تعادل یا هر چه اسمش را بگذاریم اگر زودتر خودش را نشان بدهد می‌تواند یقه مخاطب را بچسبد و او را به قلب داستان بکشاند. گذاشتن گره اصلی در ابتدای ماجرا به ایجاد تعلیق بیشتر نیز می‌انجامد. کاش آن قطره اشک زودتر از چشم مرد می‌چکید. با این حال این نکته از ارزش و زیبایی این داستان کم نمی‌کند. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. در پایگاه نقدداستان منتظر آثار خواندنی و درخشان شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 24 روز پیش
منتقد داستان
سلام. منتظر آثار خوب شما هستیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
زینب ارونی » 25 روز پیش
سلام استاد همیشه بعد از نقد داستانم پیامی به گوشی همراهم میاد ولی این دفعه خبری نشد ،چون زیاد اهل نت نیستم نتوجه نشدم داستانم نقد شده و همینطور سر زدم و چه نقد خوب مفیدی بود ممنونم خیلی سپاسگزارم از اینکه وقت گذاشتید و داستانم را خوندید ،خوشحالم از اینکه لذت بردید و خوشحالترم از اینکه نکته قابل تاملی را گوشزد کردید چشم حتما اینکار را انجام میدهم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.