مسأله راوی داستانتان را بشناسید




عنوان داستان : مثل همیشه
نویسنده داستان : ریحانه گودرزی

- : گند بزنند به این کتاب ها!
کوله را می اندازم روی شانه دیگرم.
- : لامصب انگار سنگ پرش کرده اند. معلوم نیست کتاب های لعنتی چقدر وزنشونه. مخ مفت گیر آوردن هر چی به دستشون رسیده نوشتن تو کتاب ها.
می پیچم توی خیابان مشعوف. درختهای خیابان انگار همیشه خدا دارند زار می زنند. شاخه های آویزانشان حالم را به هم می زند. حالا که برگهایشان ریخته مزخرف تر هم شده اند. مامان همیشه توی سر من می زد که صاف وایسا بدبخت. اگه خودتو شل بگیری یه توسری خور میشی، مث مامانت. کاش تو سر درختهای خیابان هم می زد. وقتی چشمت بهشان می افتد، ته دلت خالی می شود، دلشوره می گیری. خیابان قبلی مان هم همین طور بود. از بچگی به خیابان خانه مان که می رسیدم عزا می گرفتم.
باد چنگ می اندازد و مقنعه ام را می کشد. زنی در ساختمان جلویی را به هم می کوبد. صدایش توی گوشم می پیچد. دست دختر بچه همراهش را می گیرد و دنبال خودش می کشد. بچه می زند زیر گریه. عرعر بچه همیشه اعصابم را خط خطی می کند. صاحبش نبود دو تا می خواباندم زیر گوشش. دست زن را می کشد و جیغ می زند: مامانی نریم.
پای زن توی کفش های پاشنه بلند پیچ می خورد. از درز یکی از دکمه های مانتویش که باز مانده، لباس قرمز زیری سرک می کشد. روسری نامرتبش عقب می رود و موهای شانه نشده روی پیشانی آوار می شود. دستش روی صورت بچه پایین می آید. بچه یک لحظه ساکت می شود.
- : مامان و زهر مار. تو که می خواستی پیش بابای عوضیت بمونی چرا دنبال من راه افتادی؟
زن می رود و بچه وسط پیاده رو بلا تکلیف می ماند. موهایش روی خیسی صورتش چسبیده. بلندتر از قبل زار می زند. نگاهی به در بسته پشت سرش می کند. جیغ می کشد و دنبال زن می دود. مامان اگر بود یک کشیده آبدار توی صورتش می خواباند تا یادش بماند کسی که گریه کند کلاهش پس معرکه است. آدم باید خودش حقش را بگیرد والا بنشیند و زار بزند دل کسی برایش نمی سوزد. مردی تنه می زند و رد می شود. آنقدر حواسش به دعوای زن و بچه است که حتی یک ببخشید خشک و خالی هم نمی گوید. داد می زنم: مگه کوری؟
هُش اولش را نمی گویم. از هیکلش می ترسم.
شاکی می شود: وسط پیاده رو وایسادی یه چیزی هم طلبکاری؟!
بابا همیشه کاملش را می گوید، با هُش. هیچ وقت هم نمی ترسد. چند بار به خاطر همین هش دعوایش شده. به من کاملترش را می گوید. مال من یک یابو هم دارد. دیروز که داشتم می رفتم آشپزخانه پایم به پایش خورد. توی هال خوابیده بود. داد زد: هش . . . یابو مگه کوری؟
زن و بچه حالا سر خیابان منتظر تاکسی ایستاده اند. سر دلم می سوزد. قرص های معده ام را دوباره جا گذاشته ام. از بس گیجم. کاش این ورم معده کوفتی درمان داشت. شاید هم دارد. دکترها که چیزی سرشان نمی شود، می گویند عصبی است. سنگی را که گوشه پیاده رو افتاده، شوت می کنم طرف یکی از ماشین های پارک شده. روی قالپاق چرخ خط می اندازد. صدای دزدگیر توی خیابان می پیچد. پایم درد می گیرد اما به روی خودم نمی آورم. به دردسر صاحب ماشین که باید بیاید و دزدگیر را خفه کند می ارزد .
زن و بچه سوار تاکسی می شوند . حتما، مثل همیشه، سر یک چیز کوچک حرفشان شده تا بعد موضوع رسیده به تنبلی های مرد و اینکه بیخیال زندگی است، تا لنگ ظهر می خوابد و به هیچ چیز اهمیت نمی دهد. مرد هم که مثل همیشه گوشش بدهکار نیست. حرفهای زن را بهانه گیری و لجبازی می داند. تازگی هم مشکوک می زند. زنگ خور گوشی اش زیاد شده. موقع جواب دادن لحن صدایش عوض می شود و بددهنی هایش یادش می رود. بعضی شبها هم اصلا خانه آمدن را بیخیال می شود. زن می داند ریگی به کفش شوهرش است.
کلید را توی قفل می چرخانم و وارد راه پله می شوم. از بالا صدای دعوا می آید. مثل همیشه از طبقه دوم است. زن حتما یک ماهی را دندان روی جگر گذاشته تا یک روز که حسابی کفرش در آمده و دعوا راه انداخته. خانم جلیلی توی پاگرد ایستاده و با آقای رمضانی حرف می زند. موضوع مثل همیشه دعوای طبقه بالاست.
- : یک ماهی بود ساکت شده بودند. فکر کردم آدم شدند.
- : ای بابا! خانم دل خوش سیری چند؟ فکر نمی کنند اینجا آپارتمانه. هر چی تذکر می دهی به روی خودشون نمی آورند.
- : چی بگم والله. نمی دونم چرا طلاق . . .
مرا که می بیند حرفش را می خورد . می ترسد یکی بگوید، دو تا بشنود. فقط سرش را تکان می دهد. سر تا پایش را برانداز می کنم و پوزخند تحویلش می دهم. صدای شکستن می آید. حتما باقیمانده سرویس جهیزیه زن هم توی دعوا شکسته شده. بعد صدای دعوا بلندتر شده. فقط مانده زن از خانه بزند بیرون و . . .
در باز می شود و مامان می آید بیرون. بابا داد می زند: هری . . . خوش اومدی.
مامان دستم را می گیرد و دنبال خودش می کشد: یه پدری ازت در آرم که خودت حظ کنی . . .
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. روان و خوش‌خوان نوشته بود و موقع خواندن آن متوجه گذر زمان نشدم. این‌که داستانی به مخاطبش اجازه پیگیری کردن بدهد خیلی خوب است، اصلاً می‌شود گفت که اصلی‌ترین شرط موفقیت یک داستان این است که مخاطبش به راحتی بتواند با آن همراهی کند و خب خوشبختانه داستان شما این اجازه را به مخاطب می‌دهد. اما یکی، دو مساله اصلی در دنیای داستانی شما وجود دارد که بهتر است در مورد آن‌ها صحبت کنیم. مساله اول شروع داستان شماست. شروع داستان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است چرا که همان کلمه‌های ابتدایی داستان هستند که در ذهن مخاطب می‌مانند و در طول داستان تاثیرشان را نشان می‌دهند. نویسنده‌‌ای نوشتن داستان را به ماهیگیری و ابتدای داستان یا شروع آن‌را به طعمه ماهیگیری تشبیه کرده است و گفته شما هرچه‌قدر طعمه بهتری داشته باشید ماهی‌های بهتری از رودخانه می‌گیرید و به همین نسبت هرچقدر داستان شما شروع بهتری داشته باشد موفقیت بیشتری در انتظار آن است. خب به نظر این حرف، حرف بسیار درستی است. با توجه به این اهمیتی که در ارتباط با شروع داستان از آن صحبت کردیم شروع داستان شما و کارکرد آن‌را در داستان نمی‌فهمم. یعنی اگر آن پاراگراف ابتدایی و سنگینی کوله راوی و عقیده‌ام در مورد کتاب‌ها و وزنشان را تمام قد از داستان شما حذف کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟ دوست عزیزی تعریف می‌کرد که هر شب برای دخترش کتاب کودکی را که می‌خواند که در صفحه اولش نقاشی ۱ دوچرخه را کشیده‌اند اما در این داستان هیچ دوچرخه‌ای وجود ندارد. او می‌گفت هرشب وقتی که این داستان به پایان می‌رسید دخترم از من می‌پرسید که این دوچرخه‌ قرمز قشنگ کجای داستان است؟ و من جوابی برای او نداشتم تا این‌که فقط به خاطر همین دوچرخه دیگر این داستان را برای دخترم نخواندم و به دروغ به او گفتم که کتابش گم شده است. فرقی نمی‌کند که مخاطب شما در چه سنی و چه سطحی باشد، بایدها و نبایدهایی هست که تمام مخاطب‌های شما از شما انتظار دارند که آن‌ها را در داستانتان پیاده کنید. همین حالا مخاطب داستان شما انتظار دارد که نقش کوله پشتی و کتاب را در این داستان بداند. و اما مساله بزرگ‌تری که در داستان شما که در داستان شما وجود دارد پیرنگ آن است. همین حالا اگر بخواهید داستانتان را به ساده‌ترین زبان ممکن برای شخص دیگری در پاراگراف تعریف کنید چه می‌گویید؟ این به قول نویسنده‌ها «یک خطی داستان» یکی از بهترین سنگ‌ محک‌ها برای سنجش سلامت یک داستان است. داستان سالم را به راحتی می‌شود تعریف کرد و داستان ناسالم را نمی‌شود تعریف کرد و یک خطی پر از حفره و جای خالی خواهد شد. برای شکل گیری یک داستان حداقل به ۲ اتفاق نیاز است و در مورد داستان شما باید بگویم که خوشبختانه این ۲ اتفاق هر دو وجود دارند یعنی نمی‌شود گفت چیزی که شما نوشته‌اید داستان نیست که اتفاقا داستان است اما به نظرم در داستان شما کمبودهایی وجود دارد که این کمبودها کمی تا قسمتی به این داستان ضربه می‌زند. یکی از بهترین تعاریفی که در ارتباط با داستان شنیده‌ام این است: برای شکل گرفتن ۱ داستان به ۲ اتفاق احتیاج است؛ ۱ اتفاق کوچک‌تر که بهانه روایت اتفاق بزرگ‌تر می‌شود و داستان در حقیقت ارتباط میان ۲ اتفاق است. البته این تعریف کمی تا قمستی کلاسیک است در دنیای مدرن داستان گاهی اتفاق مهم‌تر تبدیل به دغدغه‌روایت اتفاق کم اهمیت‌تر می‌شود مانند بسیاری از داستان‌های کوتاه آقای سلینجر. در ارتباط با داستان شما باید بگویم که هر ۲ اتفاق وجود دارد به همین خاطر همان‌طوری که قبل‌تر از این هم گفتم نوشته شما یک داستان است اما راوی هر ۲ اتفاق را همسنگ همدیگر نشان می‌دهد. یعنی ما متوجه نمی‌شویم که اتفاق اصلی اتفاقی است که در زندگی راوی افتاده یا آن‌چیزی که در خیابان می‌بیند و به زندگی‌اش شبیه است. به نظرم در قدم اول باید تفاوتی میان این ۲ قائل شد. شاید یک دلیلش همان پاراگراف بدون استفاده اول داستان باشد. یعنی اگر آن پاراگراف وجود نداشت داستان از همان مادر و فرزند در خیابان شروع می‌شد و این‌یکی شباهت زیادتری به دغدغه روایت پیدا می‌کرد و به همین بهانه راوی شروع می‌کند به روایت ماجرای خودش در زندگی با پدر و مادرش. این شکل معمول مواجه ما با داستان است که وقتی به داستانی برمی‌خوریم که شبیه آن‌را در ظرف ذهنی خودمان داریم به دنبال تفاوت‌های این نمونه جدیدتر با نمونه‌های قبلی می‌گردیم یا از خودمان می‌پرسیم این آخری چه چیزی بیشتر از نمونه‌های قبلی داشت که ما را وادار به خواندن کند یا که مهم‌تر از آن بد از خوانده‌ شدن خودش را در ذهن ما درخشان‌‌تر از نمونه‌های مشابه حفظ کند. در چنین شرایطی است که تکنیکی مانند «آشنایی زدایی» به کمک نویسنده می‌آید. به نظر داستان شما کمی به آشنایی زدایی احتیاج دارد. مادر و بچه‌ی توی خیابان یا پدر و مادر راوی احتیاج به چیزی دارند که آن‌ها را در نظر ما یگانه کند. چیزی که آن‌ها را همیشه همان‌طور در ذهن ما نگه دارد. یک ویژگی یا یک خرده روایت مربوط دراماتیک که فقط و فقط برای آن‌ها باشد. این هم‌سنگ بودن ۲ اتفاق داستان شما و این عدم فاصله گذاری میان آن‌ها با شخصیت‌های که پرداخته نشده‌اند و شباهت زیادی به تیپ دارند کمی داستان شما را تهدید می‌کنند. حالا داستان شما با وجودی که داستان به یک آن داستانی شبیه است که به اندازه یک داستان کش آمده است. شبیه به یک جرقه یا یک ایده که در ذهن نویسنده ایجاد شده است و نویسنده برای نوشتن آن‌ها زحمت زیادی به خودش نداده فقط با خرده روایت‌های گاهی بی‌ربط سعی کرده سر و شکلی داستانی به این ایده یا که جرقه ذهنی بدهد. به نظرم این داستان روایت از سرحوصله‌تری می‌خواهد، روایت ساخته و پرداخته‌تری. این داستان شخصیت‌ پردازی می‌خواهد و یک استراتژی مشخص برای روایت. در حال حاضر کمی پریشان به نظر می‌رسد. به نظرم روی طرحتان بیشتر فکر کنید و سعی کنید شخصیت‌های داستانتان را بیشتر بشناسید. دقت کنید که همیشه در داستانی با حال و هوای داستان شما خال سیاه داستان مساله راوی است. اول مساله راوی داستانتان را بشناسید و بعد شروع به بازنویسی نسخه بعدی این داستان بکنید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.