حادثه یعنی تحول




عنوان داستان : گلهای پژمرده
نویسنده داستان : ریحانه گودرزی

- وای چه گل های قشنگی! حیف که خشک شده.
مرد رد نگاه زن را دنبال کرد؛ سبد گل زیر تیر برق روی زباله ها افتاده بود. زن دست مرد را گرفت و گفت: خوشگله نه؟
نگاه مرد روی ساختمان نزدیک سبد قفل شد.
- : عجب خونه ای! حتما تازه اومدند اینجا. این سبد گل هم براشون هدیه آوردند.
زن قدمهایش را کند کرد. گردن کشید تا کارت روی سبد را بخواند. جوهر روی کارت پخش شده بود.
- : شاید برای دخترشون خواستگار اومده.
مرد خودش را توی شیشه های آینه ای در ساختمان بریده بریده دید.
- : چه حالی می ده آدم یه همچین خونه ای داشته باشه. خوش به حالشون! واقعا زندگی می کنند. و آه کشید.
ماشینی کنار خیابان ایستاد. زن جوانی از آن پیاده شد و در حالی که دور می شد، برای راننده جوان دست تکان داد. مرد جوان بوسه ای برایش فرستاد. چهره زن در هم رفت. نگاهش روی صورت زن جوان خشک شد.
- : حتما دختره رو دوست داشته. دختر هم دوستش داشته. اما تنها چیزی که هیچ اهمیتی نداشته احساس دختر بوده. فقط نظر پدرش مهم بوده؛ پدری که همیشه باید حرف اول و آخر رو می زده.
ماشین راه افتاد. نگاه مرد تا سر خیابان با ماشین رفت.
- : چه ماشینی داشت! اینها دارند زندگی می کنند نه ما. ماه به ماه چندرغاز پس اندازمون رو می شمریم و ذوق می کنیم که تا چند سال دیگه می تونیم یه ابوطیاره بخریم.
نگاه زن سمت یکی از پنجره های ساختمان که پرده آن کشیده شده بود برگشت.
- : حتما چند روز خودش رو توی اتاق حبس کرده، حتی غذا هم نخورده. خواسته یه بار هم شده جلوی حرف پدرش وایسته. توی این چند روز فقط اشک ریخته و به پسر فکر کرده.
اشکی روی گونه ی زن خط کشید. صدایش می لرزید: پیش خودش فکر می کرده اگه سر حرفش بمونه، پدرش کوتاه می آد.
آه بلندی کشید: چقدر خوش خیال بوده. برای پدرش دو تا نشدن حرفش، مهم تر از دخترش بوده. و دستش را از دست مرد بیرون کشید.
مرد به انتهای پیاده رو خیره شده بود.
- : شاید از اول پول دار بوده. نبوده هم زرنگی کرده و با یه خونواده پول دار وصلت کرده. پدر زنش هم دستش رو گرفته و کمکش کرده تا این شده.
زن دست برد تا اشک هایش را پاک کند. مرد غرق در افکارش بود؛ آنقدر که سوز باد را لابه لای موهایش که داشت تنک می شد حس نمی کرد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
از نظر حرفه‌ای دو نکته در مورد داستان شما بسیار به چشم می‌آید. یکی زبان انشائی است که از زبان داستان کاملاً فاصله دارد و دیگری نداشتن حادثه در داستان. زبان انشائی متن را خشک می‌کند و از ادبیت آن می‌کاهد. به نثر خودتان توجه کنید: "ماشینی کنار خیابان ایستاد. زن جوانی از آن پیاده شد و در حالی که دور می‌شد، برای راننده جوان دست تکان داد. مرد جوان بوسه‌ای برایش فرستاد. چهره زن در هم رفت. نگاهش روی صورت زن جوان خشک شد." از لحاظ داستان‌نویسی این سطور بسیار ابتدایی هستند. داشتن تکنیک در داستان‌نویسی یعنی این توانایی که در مواردی جملات را ترکیب کنید و از مکث‌های بی مورد بپرهیزید و افعال را خشک به کار نبرید. حالا نمونه‌ای از ترکیب جملات خودتان را ببینید: «با ایستادن ماشین کنار خیابان، زن جوانی پیاده شد و موقع دور شدن دستی برای راننده تکان داد. بوسه‌ای که مرد جوان برایش فرستاد چهره‌ی زن را در هم برد.»
شما پنج نقطه انتهای جمله داشتید و من دوتا، ضمن آن که کلماتی را حذف کرده‌ام که نبودشان به معنا و کلیت داستان لطمه نمی‌زند. اما یکی از مواردی که در آن جمله خوبی نوشته‌اید اینجاست: "مرد رد نگاه زن را دنبال کرد". این جمله ادبیت دارد و داستانی است. چنین جملات خوبی در متن شما کم هستند. در جایی از متن‌تان حتی لحن رسمی با لحن غیررسمی درآمیخته‌اند. "حتما تازه اومدند اینجا. این سبد گل هم براشون هدیه آوردند." اینجا لحن رسمی شده در حالی که در دیالوگ های دیگر غیر رسمی حرف می زنید. برای رفع این مشکلات در داستان نویسی باید ۱) کلاس داستان بروید و ۲) متون ادبی فاخر و داستان‌های خوب را زیاد بخوانید. سعی کنید به فرم داستان‌ها توجه بیشتری بکنید تا به محتوا. برای داستان‌نویس در زمان یادگیری، چگونه گفتن مهم است تا چه گفتن. به محتوای آثار کاری نداشته باشید و فقط تمرکز کنید روی تکنیک‌های نوشتاری داستان‌های خوب.
نکته دوم نداشتن حادثه بود. این متن شما یک روایت ساده است از دو نفر که با هم دیالوگی دارند، اما این کافی نیست و تا زمانی که متن به حادثه نرسد داستان نمی‌شود. حادثه البته یعنی تحول و این تحول می تواند درونی و یا بیرونی باشد. اصطلاحاً می‌گویند در داستان باید از نقطه الف به نقطه ب برسیم. یعنی حرکت و تحولی در داستان احساس شود. خواننده یک تکان احساسی و هیجانی بخورد. باید تغییری در شخصیت‌ها رخ می‌داد. دیدن این خانه و آن زن و مرد جوان، باید برداشت ذهنی و احساسی آن‌ها را عوض می‌کرد. احساس حسرت پیدا کردن اگر به ایجاد تغییر در شخصیت‌ها نرسد فایده ای ندارد. این حرف‌هایی که دو شخصیت می‌زنند را همه زده و شنیده اند و چیز جدیدی نیست. "شاید از اول پول‌دار بوده. نبوده هم زرنگی کرده و با یه خونواده پول‌دار وصلت کرده. پدر زنش هم دستش رو گرفته و کمکش کرده تا این شده." از این جمله مرد می‌توانستید کمک خوبی بگیرید و مسیر داستان را هدفمند کنید. چنین فکری می‌توانست موجب تغییر احساس مرد نسبت به زن همراه خودش بشود و پشیمان از این رابطه‌ای که دارند. یعنی فکر کند حالا او هم می‌تواند سراغ زنی برود که پدرش پول‌دار باشد و از طریق پدرزنش او هم پول‌دار بشود، یا فکر دیگری. این یعنی تغییر و داستانی شدن.
همان‌طور که گفتم حرفهای این دو را معمولاً همه زده و می‌زنند. باید حرف جدیدی داشته باشید تا خواننده از خواندن داستان شما خسته نشود. از خودتان بپرسید چه چیزی در داستان شما هست که باعث شود خواننده‌ای آن را بخواند؟ یکی از دو فرم یا محتوا باید حداقل جدید باشند. البته امروزه به نظر زبان خوب می‌تواند مخاطب جذب کند. روی زبان واقعاً کار کنید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.