روی پرداخت داستانی‌ترین اتفاق متمرکز شوید




عنوان داستان : تنهایی
نویسنده داستان : فاطمه علیرضایی

با صدای خس خس سینه اش از خواب پریدم. باز هم شب، باز هم تاریکی و باز هم کابوس... چند شبی می شد که راحت نخوابیده بودم...چند ثانیه ای در جایم بی حرکت ماندم و به سقف ترک خورده رو به رویم خیره شدم... خستگی به سرم فشار می آورد...آرزو می کردم همین الان سقف روی سرم فرود بیاید و به این همه خستگی پایان دهد... بی فایده بود... سقف هم خیال فرود آمدن نداشت. دست ها را کنار بدنم ستون کردم و بلند شدم. همین که پاهای لختم را روی زمین گذاشتم سرما تا عمق وجودم نفوذ کرد... سرم تیر کشید و ناخودآگاه پلک هایم را روی هم فشار دادم... مدت ها بود که تصور می کردم به سرما عادت کرده ام...سرما تنها چیزی بود که در زندگیم به وفور یافت می شد... بالاخره روی پاهایم ایستادم. می دانستم کجا باید بروم و چه باید بکنم. مستقیما به سمت پنجره ی اتاق خواب رفتم و تا انتها گشودمش. باد سرد شروع به لمس تنم کرد. برگشتم و صندلی میز آرایش را پشت به پنجره گذاشتم و نشستم. پشت سرم حرکت روح مانند پرده در دست باد را تصور می کردم ولی چیزی برای نگرانی از پنجره،باد و پشت سرم وجود نداشت. باید به رو به رویم خیره می ماندم. آنقدر خیره که هیبت کریهش پیدا شود...آنقدری که خودش را نشان دهد. فکر می کردم رفته و برای همیشه از دستش خلاص شدم ولی امشب باز هم با صدای زوزه اش از خواب پریدم...عصبانی بودم...باید امشب هر طور شده از شرش خلاص می شدم...باید به او می فهماندم که دیگر تحمل دیدن چهره کریهش را ندارم...شاید یک ساعتی گذشت تا بالاخره خودش را نشان داد... پیکری سیاه و قدبلند داشت با شانه هایی آویزان،انگشتان دست هایش کشیده و بلند بودند با ناخن هایی زشت و نامرتب،گردنش به سمت جلو آویزان بود و سرش را پایین انداخته بود. از آن فاصله که ایستاده بود هنوز پیکرش جزوی از فضای سیاه اتاق بود. با تردید قدم های کوتاه برمی داشت،مثل کودکی یتیم که نگران پس زده شدن از یتیم خانه باشد. لحظه ای دلم به حالش سوخت... ولی نه...او دلیل دردهای بی حد و نهایتم بود...باید هر طور شده از خودم می راندمش...پشتم از سرما تیر می کشید،با این حال سینه ام را جلو دادم، پای راستم را روی پای چپم انداختم و با صدایی نسبتا رسا گفتم:"جلوتر بیا"
سرش را بلند کرد...همان چهره ی کریه...صورتی به سفیدی گچ،چشمانی تماما سیاه،بینی بزرگ عقابی با لبانی به باریکی یک خط...پوست پیشانی اش چروک خورده و تا روی چشم هایش افتاده بود...همین چهره شایسته موجودی به نحسی او بود.
زیر چشمی نگاهم می کرد و جلوتر می آمد. فاصله که به یک متر رسید؛ ایستاد...بلند شدم و با قدم هایم دایره ای دور هیکلش رسم کردم...خوب براندازش می کردم و از هر زاویه ای به او می نگریستم...برای بار هزارم متوجه شدم از تمام زوایایش،از تک تک گوشه و کنارهایش بیزارم.
بالاخره عزمم را جزم کردم...در نقطه مقابلش،مقابل صورت منحوسش متوقف شدم...دهان باز کردم تا صحبت کنم...دیگر حتی صدایی که از حنجره ام بیرون می آمد را نمی شناختم... مدت ها بود که حتی با خودم هم صحبت نکرده بودم...نمی دانم چطور ولی تمام آنچه در ذهنم غوغا کرده بود را با یک جمله مختصر و مفید بالا آوردم : "چرا هنوز نرفتی؟"
چشمانش را بست،سرش را پایین انداخت و گفت:"نمی توانم"
خودم را برای بحث طولانی آماده می کردم.
_"چرا؟"
_"کسی نیامده که من بروم."
_"خودت هم خوب می دانی هر جا که تو باشی نفر سومی نیست."
_"تو هم خوب می دانی هر جا نفر دومی باشد من نخواهم بود. چرا قبول نمی کنی عدد تقدیر تو 'یک' بوده؟! فقط با حضور من 'دو' می شوی."
خون درون سرم می جوشید. به جایی رسیده بودم که اسمش نه جنون بود و نه عقل...فقط یک چیز را می دانستم؛دیگر تحمل نداشتم...نه می خواستم و نه می توانستم که هم خانه او باشم...باید همین امشب همه چیز یکسره می شد.
انگشت اشاره ام را روی پیشانی اش قرار دادم و سرش را بالا آوردم...چشمان منحوسش درست جلوی چشمانم بود...گفتم:" تو فقط ساخته ذهن منی...تو کابوس شب های منی...من نمی خواهم و تو نخواهی بود."
_"این کار را نکن..."
_"من چشمانم را می بندم و از این خواب طولانی بیدار می شوم. وقتی بیدار شدم تو دیگر نخواهی بود."
_ "نه..."
دیگر نفهمیدم چه شد. چشمانم را بسته بودم. صدای فریاد های خودم و ناله های او را می شنیدم و بعد بی حسی مطلق فرا رسید. خودم را در میان سکوتی گس یافتم...کجا بودم؟ نمی دانم...
راهرویی تاریک بود که در دو طرفش تعداد بی شماری در قرار داشت...از تمام درها قفلی آویزان بود و نمی توانستم داخل شوم ولی از مقابل هر دری که می گذشتم صداهایی شنیده می شده که هر کدام برایم خاطره ای را زنده می کرد...
صدای پدرم که وقتی 9 سالم بود به من گفت:"برو یک پاکت سیگار برایم بخر" و وقتی که برگشته بودم فهمیدم برای همیشه رفته...
صدای دوست صمیمی ام وقتی گفت :" دیگر رفاقتی بین ما نمانده" و زنگی که آن روز در گوشم پیچید...
صدای سیلی که خواهرم در گوشم زد و گفت که دیگر نمی خواهد هیچ وقت مرا ببیند...
صدای لیلی...همان روز که مرا پس زد...هنوز هم با شنیدن حرف هایش همان حس مبهم 10 سال پیش را دارم...حسی که غم و ناامیدی و دل شکستگی را تواما داشت...و بالاخره به در آخر رسیدم...گوشم را به در چسباندم...باورم نمی شد...صدای مادرم بود...موقع خداحافظی و نوازش های مادرانه اش در همان شبی که مرد...آخرین شبی که خبری از آن موجود منحوس در زندگیم نبود.
راهرو هنوز ادامه داشت...ادامه راه در تاریکی مطلق بود...جلوتر و جلوتر رفتم...در خلا محبوس بودم...هرچقدر تقلا می کردم کمتر می یافتم...گم شده بودم...یعنی این جا ته راه من بود؟! راهروی زندگیم به این خلا ختم می شد؟!
با احساس سرمای شدید چشمانم را باز کردم...پرده اتاق هنوز در حال رقص در دست باد بود و آن جا بالا سرم روی صندلی چشمان شوم "تنهایی" هنوز به من زل زده بود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه علیرضایی سلام

هم «تنهایی» را خواندم و هم پیامی که زیر آن گذاشته بودید. از شما به خاطر اعتمادتان به پایگاه نقد داستان متشکرم. همان‌طور که خود شما اشاره کرده‌اید معلوم است راوی تنهایی‌اش را به شکلی زشت و غول‌آسا می‌بیند و تلاش می‌کند با تنهایی‌اش ارتباط برقرار کند اما نکته بسیار مهمی که می‌عوانست در تبدیل این متن به اثری داستانی کمک کند، نادیده گرفته‌اید. می‌دانید نکته چیست؟ اینکه در واقع عدم تعادل اصلی و یا هسته‌ی پرانرژی که می‌توانست داستان را خلق کند و به آن شکل بدهد تنهایی راوی نیست بلکه مسأله مهمتر مرگ مادر است. این حادثه (رو در رو شدن با مسأله مرگ) بار دراماتیک بالایی برای داستان شدن دارد. اما در اینجا نویسنده و به تبع آن راوی، چنین حادثه داستانی بزرگی را نادیده گرفته‌اند و به جای آن به تنهایی راوی پرداخته می‌شود؛ درست است که مرگ حادثه بیرونی تکرار شده‌ای است و اگر خوب درنیاید می‌تواند اثر را کلیشه‌ای و کسالت‌بار کند اما اگر پرداخت متفاوت و نویی داشته باشید می‌اوانید داستان خارق‌العاده‌ای بیافرینید. اگر بتوانید حس‌ها و افکار را در گیر و دار چنین اتفاقی (یا در حوادث مشابه) بیرون بکشید، داستان حس‌برانگیزتر و موفق‌تر خواهد بود. فکر کنید اگر قرار باشد راوی به جای تصور موهوم تنهایی، با واقعیت ترس‌آور مرگ مادر مواجه باشد و ذره ذره و لحظه لحظه کنش‌ها، احساسات و افکارش را و حتی گذشته خودش و مادر را در همان لحظات به نمایش بگذارد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در این صورت شما به عنوان نویسنده چگونه وارد داستان خواهید شد؟ از کجا شروع می‌کنید و چگونه کار را ادامه می‌دهید؟ فکر کنید برای راوی در چنان لحظات رازآلود، چه چیزهایی چه حقایقی، چه حرف‌ها و چه احساساتی تازه و تجربه نشده‌اند و ارزش انسانی‌تری دارند. اجازه بدهید مثال ساده‌ای بزنم برای اینکه کار را کارگاهی‌تر و ملموس‌تر ببینید. فرض می‌کنیم قرار است همین راوی را در مواجهه با مرگ مادر قرار دهیم فقط زاویه دید را تغییر می‌دهیم یعنی به جای اول شخص، دانای کل را انتخاب می‌کنیم: «با صدای خس خس سینه‌اش از خواب پرید. موهای کم‌پشت سفیدش را زیر نور بی‌رمق مهتابی همیشه روشن اتاق تماشا کرد. دست راستش از زیر پتو بیرون سریده بود. دست هشتاد و چهار ساله را سر جایش برگرداند. پرده‌های چرکمرد و نیم‌جان اتاق، جهان زنده بیرون را از چهاردیواری سردی که مرگ در آن نفس می‌کشید جدا می‌کردند و بی هیچ حس روشنی تا صبح انتظار می‌کشیدند. یک بار دیگر به خال‌های پررنگ دست مادرش نگاه کرد و به رگ‌های برجسته‌ای که رفته رفته رنگ آبی لاجوردی‌شان را هم از دست می‌دادند. این دست‌های خسته چندبار پرده‌ها را کنار کشیده بودند؟ به صرافت افتاده بود با محاسبه روزهای زندگی مادر تعداد دفعاتی که پرده‌ها کنار رفته و پنجره‌ها باز شده بودند حساب کند اما از تصور همه کارهای کوچک و بزرگی که این دست روزها و ماه‌ها انجام داده بود، سرش گیج می‌رفت... » این یکی از صدها افتتاحیه‌ای است که می توان برای چنین داستانی طراحی کرد. با این مثال و در واقع با این تمرین کارگاهی فقط می‌خواستم بدانید وقتی می‌گویم بهتر است روی هسته داستانی‌تر که قابلیت پرداخت بیشتری داشته باشد متمرکز شوید، منظور چیست. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. امیدوارم به تجربه داستان‌نویسی‌تان ادامه دهید و بتوانیم خواننده داستان‌هایی خواندنی و پرکشش به قلم شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.