داستانی روی گسل




عنوان داستان : راز پیرزن
نویسنده داستان : حسین میرزایی


گوشه‌ای از فرش را کنار زد و پول را زیر آن گذاشت. کلید گنجه را لای روسری‌اش پنهان می‌کرد و گره می‌زد تا همیشه کنارش باشد. هرگز پول را داخل گنجه نمی‌گذاشت. گنجه برای اشیای ارزشمندتر بود. عکسی را در دستانش گرفته بود و خوشحال بود از این که دوباره چیزی برای پنهان کردن درون گنجه پیدا کرده. این یکی را صبح زنی پیش از آن که با او خداحافظی کند، جا گذاشته بود. پیرزن حس می‌کرد که زن دیر یا زود برای پس گرفتن عکسش باز می‌گردد، اما این چیزی را عوض نمی‌کرد. او نمی‌توانست عکس را پس بدهد. عکس از حالا تا همیشه باید درون گنجه قرار می‌گرفت.

عکس تصویر زن و مردی را نشان می‌داد که کودک حدودا دوساله‌ای را بغل کرده بودند. سیاه و سفید بود و صورت ها در آن تار افتاده بود. آن طور که زن می‌گفت این عکس باید حدود پانزده شانزده سال پیش گرفته شده باشد. قبل از آن که دخترش را در حوالی محله‌ای که پیرزن در آن زندگی می‌کرد، جا بگذارد. زن علی‌رغم میل باطنی‌اش مجبور شده بود که این کار را بکند. چرا که نمی‌توانست از عهده‌ی بزرگ کردن دخترک بر بیاید. شوهرش را در اثر یک تصادف از دست داده بود و لحظه‌ای که دخترش را رها کرده بود، بی‌خانمان بود و خودش را آماده‌ی مرگ می‌دانست.

زندگی طوری چرخیده بود که حالا او هم خانه داشت و هم شوهر و فرزند. اما نتوانسته بود دخترک معصومش را فراموش کند. تمام این‌ها را خود آن زن برای پیرزن تعریف کرده بود. او برای پیدا کردن دخترش دو سه سالی است که هر از گاهی با این عکس به این محله می‌آید و در خانه ها را می‌زند، برایشان ماجرا را تعریف می‌کند و از مردم کوچه و خیابان نشان دخترش را می‌گیرد. اما وقتی نزد پیرزن آمد برای نشانی پرسیدن نیامده بود؛ این کاری نبود که مردم به خاطرش پیش پیرزن می‌آمدند.

پیرزن نه نوه‌ای داشت و نه فرزندی. شوهرش را در جنگ از دست داده بود و سالها بود که تنها زندگی می‌کرد. زندگی به او آموخته بود که مردم حرف‌های زیادی دارند که به هرکسی نمی‌توانند بزنند. اما اگر آدم درستش را پیدا کنند، حتی اگر غریبه باشد، سفره‌ی دلشان را باز می‌کنند. آن ها باید مطمئن شوند که با حرف زدن می‌توانند خالی شوند، هم‌چنین باید مطمئن شوند که آن حرف‌ها بلافاصله پس از شنیده شدن، به کلی فراموش می‌شوند. هر کس می‌تواند شنونده‌ی خوبی باشد، اگر فراموشکار خوبی باشد. پس پیرزن تصمیم گرفته بود با تظاهر به فراموشی، هم خودش را از تنهایی درآورد و هم بتواند محرم دل دیگران باشد. او رازهای زیادی از مردم شنیده بود، اما تنها رازی که برای خودش داشت این بود که هوش و حواسش سر جایش است.
زن هم برای همین سراغ پیرزن آمده بود. او مستاصل بود. بعد از جستجوهای فراوان نتوانسته بود هیچ نشانی از دخترش پیدا کند. آمده بود تا کمی با مونس محله حرف بزند. همین که پیرزن را کنار در خانه‌اش پیدا کرده بود، نشسته بود، عکس را نشانش داده بود و بعد از گریه و زاری در آغوش پیرزن و کمک نقدی ناقابلی به او رفته بود و عکس را جا گذاشته بود. همه می‌دانستند پیرزن محتاج است. برای همین در ازای خسته کردن گوش‌های او با ناگفته‌هایشان، کمکی هم به او می‌کردند.

پیرزن همانطور که به عکس خیره شده بود، قفل گنجه را با کلید باز کرد. گوشه‌ای از عکس بریده بود. زن به او گفته بود که ابتدا قصد داشته عکس را در کنار دخترک بگذارد تا او بتواند در آینده چهره‌ی والدین واقعی‌اش را ببیند. اما بعد پشیمان شده بود. گوشه‌ای از عکس را بریده بود و پشت آن، نام دختر را نوشته بود تا حداقل نامش را حفظ کند. پیرزن از درون گنجه، کتابی را بیرون آورد. مردم برای فراموش کردن اتفاق‌ها پیش او می‌آمدند. برای همین اغلب چیزهایی را هم که یادآور آن اتفاق بودند، به او می‌سپردند. او تمام عکس‌هایی را که به همین دلیل از دیگران گرفته بود، لای این کتاب نگه می‌داشت.

قبل از آن که عکس را لای کتاب بگذارد، به باقی عکس ها خیره شد. هر کدام از آن ها یادآور یک اتفاق بودند. کسانی که این یادگارها را به او داده بودند گمان می‌کردند که آنها نمی‌توانند برای پیرزن معنای خاصی داشته باشند. اما برعکس، این یادگارها برای او خیلی عزیز بودند. با عشق خاصی به تک تک آن‌ها نگاه می کرد. همه‌ی آن‌ها را به یاد می‌آورد و شنیده‌هایش دوباره زنده می‌شد. همانطور که مشغول تماشای عکس‌ها بود، چیزی از لای کتاب به زمین افتاد. گوشه‌ای از یک عکس بود. آن را از زمین برداشت و به دنبال تکه‌ی اصلی آن گشت. اما همه‌ی عکس‌ها سالم بودند. دوباره به آن نگاهی کرد و چیز آشنایی در آن حس کرد. وقتی آن را پشت و رو کرد، نوشته‌ای روی آن بود. این همان گوشه‌ی بریده شده‌ی عکسی بود که زن به او داده بود.

سر جایش میخکوب شده بود. این یکی را کامل از یاد برده بود. یادش آمد که این تکه‌ی عکس را چند سال پیش، زنی که در آن حوالی زندگی می‌کرد به او داده بود و گفته بود آن را در کنار دختری در همین محل پیدا کرده. پیرزن از این اکتشاف یکه خورده بود. نمی‌دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. او نمی‌توانست این اکتشاف را با کسی در میان بگذارد. اگر کسی می‌فهمید که او اتفاقات را به خاطر دارد، دیگر به او اعتماد نمی‌کرد. بعد از آن ممکن بود او تا آخر عمر محکوم به تنهایی شود.

پیرزن دو تکه‌ی عکس را نگاه می‌کرد و چند ساعتی بود که داشت با خودش کلنجار می‌رفت که ناگهان کسی در خانه را کوبید. سالها بود که هیچکس در خانه‌ی او را نزده بود. این باید همان زن باشد. پیرزن تامل کرد. می‌دانست که عکسی که در دستانش گرفته، کلیدی است که می‌تواند در زندگی اسرارآمیز او را برای همیشه قفل کند.

در دوباره به صدا در آمد. پیرزن ایستاد. تصمیمش را گرفته بود. با چسب دو تکه‌ی عکس را به هم چسباند و عصا به دست به سمت در به راه افتاد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب میرزایی عزیز درود.
«راز پیرزن» مواد خام خوبی در خودش دارد اما اشکال جایی آغاز می‌شود که عکس پیش پیرزن جا می‌ماند. شاید نقطه عطف داستان تو باشد اما دلیلی ندارد این عکس پیش او جا بماند. وقتی کسی این‌ اندازه عکس برایش اهمیت دارد جا ماندن عکس اصلا توجیه ندارد این مساله جایی بدتر می‌شود که می‌بینیم عکس‌های زیادی پیش پیرزن داستانت جا مانده است و یکی‌اش هم همان تکه مفقوده عکس است. عکس‌هایی که برای مردم عزیز هستند نمی‌تواند بدون منطق پیش پیرزن جا مانده باشد. خود شما وقتی چیزی برای‌تان خیلی مهم باشد قطعا آن‌را جایی جا نمی‌گذارید بنابراین منطق روایت‌تان از همین‌جا دچار مشکل می‌شود. خواننده هر چیزی را به راحتی از شما قبول نمی‌کند. باید برای هر سوال او پاسخی داشته باشید. نمی‌توانید عکس‌های زیادی را پیش پیرزنی که سال‌ها گوش شنوای افراد محله بوده جا بگذارید و دلیلی هم به مخاطب ندهید مگر این‌که همین جا مثلا بگویید جوری این عکس‌ها را کش می‌رفته یا اتفاقی پیش آمده که همه فکر می‌کنند اگر عکس‌شان یا چیزی از خودشان پیش پیرزن جا بگذارند به مراد دل‌شان می‌رسند. اما همین‌طور نمی‌شود این عکس‌ها پیش او باشند. از طرفی منطق داستانت جایی دیگر هم دچا اشکال است. وقتی می‌گویی او گوش خوبی برای شنیدن دارد دیگر نمی‌توانی در انتهای داستانت بگویی در خانه او را کسی نمی‌زند و راوی این را بگوید. این‌جا تیر خلاص به من مخاطب می‌زنی که انگار داستان‌نویس ما از منطق داستانی چیزی نمی‌داند. او نمی‌تواند فضای واقعی انسان‌ها را تحلیل کند. اگر بخواهی چنین پیرزنی را تصویر کنی حتما باید بدانی او کسی است که علی‌رغم این‌که خودش را به فراموشکاری زده اما گوش خوبی برای اهل محل است بنابراین باید خانه پر ترددی داشته باشد. بنابراین در پاین داستانت کمی سهل‌انگاری کرده‌ای که به داستانت لطمه زده است.
یک مساله دیگر این‌که داستان‌هایی که برپایه اتفاق ناگهانی شکل می‌گیرند داستان‌های قابل اعتمادی نیستند. اتفاقی دو بخش یک عکس پیش یک نفر سوم که هیچ ارتباطی با این عکس ندارد جا می‌ماند اصلا طرح و توطئه خوبی برای داستان نیست. من به عنوان خواننده نمی‌توانم آن را باور کنم. بنابراین فکر می‌کنم شما داستان‌تان را روی گسل بنا کرده‌اید و فرو ریختنی است. داستان در ذهن خواننده آن‌قدر دچار سوال می‌شود که قطعا داستان شما را کنار می‌گذارد. اما باید بگویم رازگونگی‌ای که خواستی خلق کنی قابل تحسین است. همیشه راز برای داستان شدن جذابیت دارد اما باید این را به یاد داشته باشی که رازی که می‌خواهی خلق کنی از این سوال‌ها در ذهن مخاطب ایجاد نکند. با این‌همه در خلق بسیاری از فضاها موفق عمل کرده‌ای و رازآلود بودن را هم القا کرده‌ای اما باید بدانی که در نتیجه موفق نبوده‌ای. وقتی پیرزنی با این خصوصیات خلق می‌کنی دست روی کاراکتر خوبی گذاشته‌ای که پتانسیل خوبی برای داستان شدن دارد. این یک سلیقه شخصی است که فکر می‌کنم پیرزن‌ها نسبت به پیرمردها رازگونگی بیش‌تری دارند و داستانی‌تر هستند. بنابراین فکر می‌کنم داستان تو برای داستان خوب شدن راه زیادی دارد. راهی که باید بگردی و منطق‌های روایتی‌ات را پیدا کنی و آن‌ها را در داستانت به کار ببندی و خانه داستانت را روی اتفاق ناگهانی و شانس و اقبال بنا نکنی.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی


نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
«راز پیرزن» عنوان خوبی است و از همان ابتدا در ناخودآگاه ما چیزی (حسی) را می‌کارد. جمله‌ی نخست هم خوب است زیرا همان حس را ادامه می‌دهد. «گوشه‌ی فرش را کنار زدن» و «چیزی زیر آن گذاشتن» همچنان ادامه‌ی رازگونگی است. مخاطب ایرانی اثر می‌داند که اگر چیزی زیر فرش می‌رود، برای پنهان شدن می‌رود. این استفاده از یک عنصر بومی خوب است؛ عنصری که از ناخودآگاه نویسنده می‌آید و تحمیل او نیست، چراکه با شخصیت (زنی سالخورده) و فضا هماهنگی دارد. گنجه، کلید لای روسری، فرش، عکس سیاه و سفید و عناصری از این دست، همه متعلق به محیط داستان هستند، اما از آنجاکه با شخصیت داستان بستگی و هماهنگی دارند، موفق می‌شوند که محیط را به فضا ارتقاء دهند. محیط رویه‌ی عام مکان است و فضا لایه‌ی خاص و تشخص یافته‌ی آن. محیط، تنها آن زمان که با شخصیت عجین شود می‌تواند تعین یابد، به فضا تبدیل شود و حس ایجاد کند. نویسنده‌ی «راز پیرزن» بدون آنکه آگاهانه در پی فضاسازی بوده باشد، از آنجاکه محیط و شخصیتش را می‌شناسد و صادقانه آنها را بیان کرده است، توانسته اندکی به فضاسازی نزدیک شود.
چیزی که در ابتدای داستان زیر فرش گذاشته می‌شود، «پول» است. پنهان کردن پول، به خودی خود، حس راز و معما را در ناخودآگاه ما پی می‌گیرد. به علاوه، نویسنده «پول» را به صورت معرفه بکار برده، نه نکره؛ نگفته است که پیرزن «پولی» را زیر فرش گذاشت. بیان معرفه‌ی «پول» این سؤال را در حس ما ایجاد می‌کند که «کدام پول؟» و این سؤال- که در صورت وجود "ی" نکره اصلاً ایجاد نمی‌شد- حس راز را تقویت می‌کند.
این، از جمله‌ی اول که سرپا است و از همان ابتدا مخاطب را درگیر می‌سازد. بعد از عبور از جمله‌ی نخست، اما، دو مشکل پدیدار می‌شود. نخست آنکه این جمله‌ی خوب و عناصر ذکر شده‌ی درون آن، هیچ کارکردی در ادامه‌ی داستان ندارند. ما در طول داستان نه به فرش باز می‌گردیم، نه به پول. هم رازآلودی فرش هدر می‌شود، هم معمای پول. نه علّت معرفه بودن پول مشخص می‌شود، نه سؤالی که برایمان ایجاد شده بود پاسخ می‌یابد. مشکل بعدی مربوط به نثر است. جمله‌ی اول، با فعل «گذاشت» که ماضی ساده است تمام می‌شود، اما افعال جمله‌ی بعدی، «پنهان می‌کرد» و «گره می‌زد»، ماضی استمراری هستند. دو جمله که جلوتر می‌رویم با فعل «گرفته بود» مواجه می‌شویم که ماضی بعید است. این تشتت زمانی در نثر منجر به سردرگمی ذهن و حس مخاطب می‌شود. این دو اشکال موجب می‌شود که جمله‌ی خوب آغازین، ابتر بماند، چنانکه مستقلاً خوب است، اما گویی مالِ این داستان نیست.
به عبارت دیگر، جمله‌ی نخست از هر نظر خوب و قابل تحسین است. هم نثر درستی دارد، هم تولید حس می‌کند، هم فضا می‌سازد و هم بدون اینکه خودآگاهی نویسنده مزاحم او شود، نوشته شده است. این ویژگی آخری؛ یعنی جوشش نوشته از ساحت ناخودآگاهی، کلید موفقیت و ریشه‌ی دیگر ویژگی‌های برشمرده شده است. پس از عبور از جمله‌ی آغازین، اما، هرچه پیش‌تر می‌رویم، به نظر می‌رسد که از میزان ناخودآگاهی کاسته شده و بر خودآگاهی افزوده می‌شود و این اتفاق هرچه بیشتر رخ می‌دهد، ضعف داستان نیز بیشتر می‌شود تا جایی که به زعم من، داستان از نیمه به بعد بکلی از دست می‌رود.
تا پنج پاراگراف اول، حتی با وجود تمام مشکلات نثری- هم به لحاظ دستوری و هم در استفاده‌ی صحیح از علائم نگارشی- می‌توان پذیرفت و احساس کرد که این خودِ داستان است که دارد خود را روایت می‌کند و نویسنده تنها نقش میانجیِ میان داستان و مخاطب را ایفا می‌کند. تا بند پنجم، این داستان است که دارد بر حس نویسنده واقع می‌شود و بر ذهنش جاری. اما از بند ششم، این نویسنده است که سکّان روایت را به دست می‌گیرد. از اینجاست که همه چیز بهم می‌ریزد و حس مخاطب و درگیری او بکلی از بین می‌رود. در اینجا نیز، به نظرم دو اشکال اساسی وجود دارد.
اول، ریتم داستان است که به طور ناگهانی افزایش می‌یابد و هرچه به آخر نزدیک می‌شویم نیز تندتر می‌شود. ریتم این داستان، ذاتاً تند نیست. چرا؟ چون اولاً کل داستان دارد در فاصله‌ی چند دقیقه روایت می‌شود. دقت کنید! این اتفاقات نیستند که در حین این چند دقیقه رخ می‌دهند، بلکه روایت است که در طول این دقایق انجام می‌گیرد. یعنی انگار نویسنده به زمان، دستور «ایست» داده و این چند دقیقه آنقدر کش آمده‌اند که نویسنده فرصت کرده، تمام وقایعِ گذشته را برای ما روایت کند. این کش‌آمدنِ درست و خوب، همسو با ریتمی کند است. ثانیاً شخصیت این داستان یک پیرزن است و سکونِ رفتاری یک پیرزن بیشتر با ریتمی کند هماهنگی دارد. ثالثاً در پایان داستان قرار است با یک تصمیم‌گیری مهم و "سرنوشت‌ساز" مواجه باشیم. تصمیمی که تنها آن زمان حسش ساخته می‌شود و در باور مخاطب شکل می‌گیرد که نویسنده ما را با کنکاش درونی شخصیت برای رسیدن به آن تصمیم همراه کرده باشد. واکاوی این کنکاش نیازمند دقت و آرامش است که هر دوی آنها با ریتم تند تقابل دارند. رابعاً سخن گفتن از راز و معما، با دو رویکرد می‌تواند اتفاق بیافتد. یکجا ممکن است تمرکز نویسنده بر جستجوگری برای حل کردن معما و فاش ساختن راز باشد، که در اینجا، شخص جستجوگر، محور داستان قرار می‌گیرد، اما در جایی دیگر هدف نویسنده تبیین خودِ راز است و در اینجاست که شخص صاحب راز را محور داستان قرار می‌دهد. حالت نخست متناسب با ریتمی تند است، اما حالت دوم، با ریتمی کند بهتر شکل می‌گیرد. پس تغییر ناگهانی ریتم در داستان «راز پیرزن» نخستین اشکال اساسی است که از نیمه‌ به بعد آن را بی‌اثر می‌سازد.
اشکال دوم، آشفتگی در منطق داستان است. نویسنده از جایی به بعد، متناقض حرف می‌زند و ذهن و حس مخاطب را گیج و سردرگم می‌کند. یکجا می‌گوید مردم برای درد دل کردن نزد پیرزن می‌آیند، جایی دیگر می‌گوید برای فراموش کردن اتفاقات به او مراجعه می‌کنند. یک بار می‌گوید هر مراجعه‌کننده‌ای خودش شیئی به او می‌دهد، اما باری دیگر می‌گوید که آن عکس جا گذاشته شده است. اول چنین عنوان می‌کند که صاحب عکس، همین امروز صبح در خانه‌ی پیرزن بوده، اما در آخر می‌گوید که سالهاست که هیچ کس به خانه‌ی او نیامده است. و این جمله‌ی آخر تمام منطق و حس داستان را به باد می‌دهد. نتیجه آنکه مخاطب هرچه پیش‌تر می‌رود، بیشتر سردرگم می‌شود.
یک نکته‌ی پایانی:
ماجرای بریدگی کنار عکس، اساس داستان و کشمکش آن است. این نکته‌ی اساسی متأسفانه در «راز پیرزن» تا نزدیکِ اواخر داستان مطرح نمی‌شود. به عبارت دیگر، داستان تازه زمانی آغاز می‌شود که در حال تمام شدن است. اگر نویسنده زودتر از اینها (اولین جایی که می‌توانست) از بریدگی کنار عکس سخن می‌گفت، تعلیق را برای مخاطب ایجاد می‌کرد و در این صورت، خواننده به داخل داستان کشیده شده، لحظه به لحظه درگیر آن می‌شد. باید دانست که تعلیق با آگاهیِ مخاطب است که شکل می‌گیرد. ندانستنِ مخاطب منجر به شوکی لحظه‌ای می‌شود که تنها برای یک مرتبه کارکرد دارد، اما مطلع بودن مخاطب، دلهره می‌آفریند و درگیری خواننده را از یک لحظه به کل داستان تسرّی می‌دهد.
مجموعاً باید گفت که «راز پیرزن» خوب آغاز می‌شود و تا نیمه نیز، هرچند با افت و خیز، موفق می‌شود مخاطب را به لحاظ حسی همراه نگاه دارد. اما در اواسط راه می‌ماند و نتیجتاً تنها می‌تواند یک نمیه‌داستان خوب به مخاطب ارائه کند.
مشخص است که نویسنده‌ی این داستان، شمّ داستانگویی خوبی دارد. به دنبال حرف‌های بزرگ و تکنیک‌بازی هم نیست. به طور ناخودآگاه متمایل است که داستان‌های درونی و آشنای خویش را بیان کند. تمام اینها ویژگی‌های بسیار مثبت و امتیازات برجسته‌ی او نسبت به خیلی‌های دیگر؛ از جمله بسیاری از نویسندگان حرفه‌ای، است که موجب می‌شود بتوانیم به آینده‌ی داستان‌نویسی او امیدوار باشیم. «راز پیرزن»، با تمام اشکالاتش، نقطه‌ی آغاز خوبی برای نویسنده‌اش به شمار می‌رود. نوشتنِ زیاد، خواندنِ زیادتر و اهتمام بیشتر به فراگیری دستور زبان و قواعد نگارشی (نثر) حتماً این آغاز را به انجام خوبی خواهد رساند.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...

دیدگاه ها - ۱
حسین میرزایی » سه شنبه 25 مهر 1396
با عرض سلام خدمت آقایان مرشدی و یوسف بیک. هر دو نقد رو با دقت مطالعه کردم و تقریبا در همه ی نکاتی که عرض کردین با شما موافق بودم. خودم هم نسبت به ایرادهای اساسی داستان، مثل چفت و بست نداشتن منطقی آگاه بودم. اما به این دلیل که تجربه کمی در نوشتن دارم، ذهنم اون قدر درگیر چفت و بست داشتن داستان ها میشه که عملا هیچ کدوم شکل نمی گیرن و نوشته نمیشن. این داستان رو نوشتن تا این وسواس رو از بین برده باشم و فقط دست و ذهنم رو به کار گرفته باشم. امیدوارم در آینده باز هم بتونم از راهنماییهاتون بهره مند شم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.