طی کردن فاصله دستگرمی‌ها تا داستان




عنوان داستان : در سوگ لامبورگيني
نویسنده داستان : مهري حيدري

جوانکی دلباخته بر پریوشی پلنگ وار اندر فضای مجازی گشته و به غایت وی را دل بداده،چونانی که از بهر پست های آن چنانی اش پی به زیبایی و ثروت هنگفت و نجابت بی مثالش برده و قلب خویشتنِ خویش را در صدد گریز به سوی این زیبا رو یافت .
پس از چندی دل را به دریا زده ، به سوی دخترک پیامکی روانه داشته و صحبتی چند را بر وی عرضه می دارد.
دخترک با صدایی ملیح و پسرکُش جوانک را مورد خطاب قرار داد که ای جوان بگو از دارایی دنیا چه داریکه چنین گستاخ به مصاحبت با همچون منی بنشسته ای!!!
جوانک بگفتا عزیزکم بیا از این مقوله بگذریم که بحثی به این بی ارزشی ما را از اصل مطالب باز نگاه ندارد.مال دنیا مثال چرک کف دستیست که من و تو را چونان که غرق در عشق باشیم بدان حاجتی نیست!
بگذار حقیقتی را بر تو آشکار سازم که مرا از مال دنیا تنها جامه ی تنم از بهر خودم می باشد و دیگر هیچ!
دخترک پرسید از علم و دانش در چه حد بهره جسته ای ؟!
پسرک گفت :بی پیرایه خدمت عزیزکم بگویم که مرا از سواد نیز بهره ی چندانی نیست جز آنکه چندی پیش در حجره های اکابر پنج درجه ای در حد مکاتبت و رفع و رجوع امورات اندکی آموخته ام.
دخترک پرسید:مگر تو چندسال داری؟!
جوانک گفت:عمری باشد سی و هفتمین بهار را پیش رو دارم.
دخترک باز پرسید:از من چه میدانی؟
جوانک گفت:می دانم که پریوشی بی مثال در زیبایی و نجابت می باشی که ثروتی هنگفت را از ارثیه ای فراوان به چنگ خواهی اورد و تنها نداشته ات یار و یاور و مردی عاشق پیشه چون منی است.
دخترک بگفتا عزیزکم این بار کور خوانده ای،این تصاویر که از چون منی ملاحظه کرده ای هنرِ دستِ ابزار نرم هایی همچون ویرایشگران عکس و اعجاز تیغ جراحان با تجربه ی فراوان می بوده است و آن اماکنی که رویت کرده ای نیز به همان اوضاع .
و اما اگر از نجابتم می خواهی بدانی به تو بگویم که تو هزار و هفتصدمین مورد از عقب افتادگان ذهنی طول تاریخی که در این چهل و پنج سال دوشیزه گی ام با این تصاویر اوسکُل گردیده ای.
جوانک لَختی سکوت کرد و سپس گفت :چه حیف که در چهل و پنج سالگی نیز قدر سی ساله ای چون منی را که در خودروی لامبورگینی ام بنشسته و با مدرک مهندسی ام با چون تویی به مصاحبت پرداختم ، ندانستی و باز نیز به فصل تُرشاندنت فصلی دیگر افزودی.
دخترک که به خیال خامش هزار و هفتصدمین خواستگار بی لیاقتش را پرانده بود در سوگ از دست دادن یک لامبورگینی خود را برای چهل و ششمین عمل جراحی زیبایی خویش آماده کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مهری حیدری سلام

«در سوگ لامبورگینی» بیشتر یک جور حکایت طنز است تا داستان؛ به‌ویژه با نثر و زبان ویژه‌ای که به کار گرفته‌اید، یادآور حکایت‌ها و متن‌های طنزآمیز نویی است که در قالب و فرم حکایت‌های کلاسیک بعد از عبارت «اندر حکایت ...» یا «آورده‌اند که...» می‌آیند؛ بنابراین نمی‌توان با ابزار بازخوانی و بررسی یک اثر داستانی به خوانش آن نشست؛ اما شاید بتوان همین پیرنگ ضعیف را برای نوشتن اثری با ساختاری داستانی‌تر به کار گرفت؛ دختری که با عکس‌های فتوشاپ می‌خواهد خواستگار دلخواهش را پیدا کند اما نه تنها موفق نمی‌شود بلکه ندانسته و در واقع به دلیل نقشه فریبکارانه‌ای که برای آینده‌اش کشیده، به بخت خودش پشت پا می‌زند. اگر قرار باشد داستان همین دختر خانم را کامل و شسته رفته با تمام عناصر داستانی بنویسید، چه خواهید کرد؟ چون به هر حال برای خودش فراز و فرودی دارد. این نوع نوشته‌ها را می توانید به عنوان دستگرمی برای خودتان داشته باشید یا حتی اگر خیلی به نوشتن آنها علاقمند هستید، به شکلی هدفمندتر دنبالشان کنید مثلاً مجموعه حکایات طنزی با درونمایه‌های مشابه یا شخصیت‌های ثابت اما ماجراها و اتفاق های متفاوت بنویسید؛ در آن صورت حتی ممکن است به مجموعه‌ای بسیار شیرین و خواندنی تبدیل شوند. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. همچنان منتظر آثار داستانی قابل بحث شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.