چطور داستان را بازنویسی کنیم؟




عنوان داستان : ماسك
نویسنده داستان : مهري حيدري

صبح یک روز سرد زمستانی دختر جوانی در ایستگاه متروی امام خمینی تهران با یک ساک پر از وسایل روی صندلی نشسته بود.
به محض توقف کامل قطار ،دختر وارد اولین واگن مخصوص بانوان شد.ثانیه ای از حضورش در واگن نگذشته بودکه فریاد تبلیغات اجناسش مسافران را از چرت صبگاهی پراند.
دختر جوان با تمام انرژی تلاش می کرد که صدای خود را به گوش مسافران بیشتری برساند تا مبادا شانس فروش یک جفت جوراب را هم از دست بدهد.حدود چهار ایستگاه بعد به سمت تجریش دخترکی ماسک به صورت وارد قطار می شود و صدا می زند :(مریم حقانی پیاده بشیم؟!)مریم ایستگاه حقانی پیاده شد تا خریداران بیشتری برای جوراب هایش در قطاری دیگر پیدا کند . همینطور که روی صندلی ایستگاه مشغول مرتب کردن جوراب های آویزان از دوش و گردنش بود یکی از همکاران دست فروشش گفت:(هی دختر،حواست باشه امروز بگیر بگیره ها دم به تله ندی شب عیدیه)مریم گفت:(نگران من نباش خدیجه خانم تا الان شده که واسه من ریش گرو بذاری؟!)خدیجه خانم هم با یک افاده ای که انگار رییس سازمان مترو باشه گفت:(خیلی هم خوش خیال نباش دختر جون تا الان هم صدقه سر قدیمی هایی مثل من با اون خواهر ور پریده ات اینجا تونستید کار کنید وگرنه تا الان هفتاد دفعه بار و بنه تون رو گرفته بودن و خودتونم آره...
مریم که دیگر از رجزخوانی های خدیجه کلافه شده بود سرش را به طرف تونل برگرداند. خدا خدا می کرد که عوض ده دقیقه انتظار برای امدن قطار معجزه بشود و دو دقیقه ای قطار برسد ولی آمدن قطار آن هم در زمستان و شلوغی اول صبح اگر ده دقیقه طول می کشید یعنی روی شانس بودی . خلاصه قطار رسید و مریم به سرعت رفت وسط واگن و شروع به تبلیغات کرد .:(جوراب دارم،جورابای نخی،کالج ،پاپوش ،خانومی خواست بیارم خدمتش؟)دور تکرار ورود و خروج به واگن های زنانه ی اول و اخر قطار برای مریم تمامی نداشت . سنگینی ان همه بار ،سر و صدای بالا و پایین فروشنده های دیگر،ترس از ریختن مامورین قطار برای گرفتن بار فروشنده ها،تنها مشکلات دستفروشی در قطار نبود.مریم به گوشه ای از دیواره قطار تکیه زد.زوق زوق پاهایش به جایی رسیده بود که دیگر وجود پاهایش را حس نمی کردبعضی روزها از راه رفتن زیاد حس می کرد کف کفشش با پاهایش یکی شده و به قول خودش انگاری پا برهنه است.ساعت دو بعد از ظهر بود.این دهمین باری بود که امروز مریم پایش را داخل این قطار می گذاشت خانوم میانسالی که به نظر نمی رسید خریدار باشد صدا زد :(خانوم ،جوراباتونو ببینم!)مریم بدون اینکه حرفی بزند جوراب هارا جلوی اون خانوم گذاشت.بعد از ده دقیقه زیر و رو کردن جوراب ها صورتش را انطرف گرفت و به بغل دستی اش گفت:(ماشالا ماشالا یکی دوتاهم نیستن که! معلوم نیست از کجا میان!)
مریم که تا شش ماه قبل در یک شرکت منشی بود ،کلی خودش را قورت داد که جواب ندهد اما انگار کاسه ی صبر مریم برای این یک قلم دیگر جایی نداشت مثل توپی اماده شلیک گفت :(اولا که ادم فضایی نیستم !فوقش از چهارتا خیابون بالاتر،یا پایین تر از همونجایی که تو اومدی اومدم . ثانیا حیف که از شهرستان نیومدم وگرنه بهت می گفتم اگه شما دیروز از گرد راه رسیدی منم امروز رسیدم.ثالثا دزدی که نمی کنم کاسبم خانوم جون کاسب!حالام اگه دوزار توی جیبت نداری که یه جفت جوراب بخری دلیل نمیشه شخصیت منو ببری زیر سوال!
برای چند لحظه انگار قطار سالن اجتماعات شده بود و مریم سخنرانش .زن دهانش از تعجب وا مانده بود.!یک سری از مسافران هم ساکت شدند و انگار مشغول فکر کردن بودند. یک سری دیگر هم به خودشان زحمت پریدن از چرت قیلوله راندادند!اما باز هم جای شکرش باقی بود که هنوز کسی جرآت نکرده بود ان خانوم پر مدعا رو تایید کند.
ان روز هم با تمام سختی هایش به شب رسید.مریم مثل همیشه ساعت نه شب در ایستگاه حقانی منتظر دخترک ماسک به صورت ماند. ساعت کم کم داشت از نه و نیم رد می شد که سر و کله ی ماهرخ پیدا شد همان دخترک ماسک به صورت که با عجله به سمت مریم میدوید.
مریم گفت :(دختر نیم ساعت منو اینجا کاشتی هیچ معلوم هست کجایی؟!)ماهرخ گفت:(عصبانی نشو بذار سوار شیم برات میگم.)
مریم گفت:(خیلی خوب طفره نرو ،امروز چیزی کاسب بودی یا نه؟!)ماهرخ خندید و گفت:(نه اندازه ی شما ابجی خانوم.)مریم گفت:(اولا که اگه اندازه ی منم کاسب نبودی که ،امشب باید نون خالی سق بزنیم چون فقط سه روز مونده تا اجارمون و هنوز یه دویست چوبی کم داریم ثانیا تو از کجا امار منو داری؟نکنه بازم اون خدیجه پاچه ور مالیده گوشاتو پر کرده؟!)
ماهرخ گفت:(ابجی یه دقیقه زبون به دهن بگیر بذار بگم .حدودای یک ساعت قبل بودش که مهندس زنگ زد. به من گفت الا و بلا گوشی رو بده مریم .)مریم که انگار برق گرفته باشدش گفت:(تو چی؟چی گفتی؟نگفتی کجاییم که؟امارمون رو ندادی که؟بگو دختر بگو چی شد؟)ماهرخ بادستپاچه گی گفت:(ابجی نه بخدا هیچی نگفتم فقط گفت موبایل خواهرت خاموشه بی زحمت پیغام بده شرکت به اون نیاز داره.همین!)ماهرخ که انگار توی همین چند لحظه داشت یه کوهی رو جا به جا می کرد نفس عمیقی کشید و با اخم رویش را از مریم برگرداند.مریم زیر لب غرولوند کنان با خودش حرف می زد:(مرتیکه بی ناموس،موندم به چه جرآتی به من زنگ زده بعد از اون همه گند کاری توی شرکت و خوردن مال مردم . اصن فکر کرده کی هست که می خواد منو بخره ؟!)ماهرخ خوب گوش هایش را تیز کرد که ببیند چیزی از حرف های خواهرش دستگیرش می شود یا نه !اما وقتی عصبانیت مریم را دید ترجیح داد سکوت کند و به او نزدیک نشود مریم گفت :(ماهرخ بیا کنارم،یه خواهش دارم ازت اگه این مردک بهت زنگ زد |جواب نده اگرم ناشناس زنگت زد بگو از من خبری نداری و خودتم قراره واسه ی ادامه تحصیلت بری شهرستان.ماهرخ که کمی اوضاع رو ارام تر دید گفت:(ابجی بخدا فکر کردم اگه برگردی شرکت اوضاع بهترمیشه و دیگه لازم نیست واسه مخارجمون بیایم مترو دستفروشی.)
مریم نگاهی تند به ماهرخ انداخت و گفت:(خواهر من اگه فکر می کنی خیلی سختته از فردا لازم نیست بیای مترو برو همون خیاط خونه ی اشنای خدیجه خانوم و حمالی کن . سر برجم دوزار بذارن کف دستت که نتونی شکمتم باهاش سیر کنی چه برسه اجاره خونه و هزینه های درس و مشقت.)
ماهرخ گفت:(بخدا ابجی منظورم این نبود.کور شم اگه بخوام تورو تنها بذارم فقط اینکه ...)
مریم که انگار هنوز از داغ تماس مهندس سرد نشده بود گفت:(فقط چی؟هان؟فقط اینکه چرا نری تو اون شرکت کوفتی و خودتو راحت نکنی ؟
ماهرخ خانوم !من با کار کردنت توی این جور جاها مخالفتی ندارم ولی اگه از همون سفره ای که من ازش لقمه خوردم توهم خورده باشی بعید بدونم دووم بیاری!
اگه من از اونجا اومدم بیرون و تن دادم به دستفروشی توی مترو | واسه اخلاق تندم و زیاده خواهیم نبود !این نقلی بود که باید واسه مامان اختر می گفتم.میدونی که حقوق بازنشستگی بابا نه جواب خرج و مخارج نحصیل تورو میداد نه هزینه های جهیزیه منو.
شرکتی که دوسال توش کار کردم سه بار حکم پلمب بهش خورد ولی هربار با امضا و وساطت یه بالا دستی دوباره باز شد.خلافاش از نقض قوانین بازرگانی بگیر تا بالا کشیدن اموال یه عده بدبخت و بیچاره بود.بچه که نیستی !اونجااعتبار کارم خیلی کمتر از اعتبار ظاهرم بود .
الان هم بیشتر از این نمیتونم اعصابتو خطخطی کنم.خود دانی.
ماهرخ با اینکه نوزده سال بیشتر نداشت به خوبی متوجه حرف های مریم شد .
ماسک روی صورتش را برداشت و تا اخرین ایستگاه قطار بین اخرین مسافران شبانگاهی به دنبال مشتری برای جوراب هایش گشت ...
نقد این داستان از : الهام فلاح
متن شما پیش از اینکه لذت خواندن یک داستان کوتاه را داشته باشد ارضا کننده فضولی و کنجکاوی است در استراق سمع دو تا زن دستفروش مترو. در واقع این متن تا رسیدن به شکل استاندارد داستان کوتاه مسیری طولانی مقابل خود دارد. ایده داستان شما بیان عزت نفس و شرافت آدمهایی است که در مسند دستفروش‌های مترو می‌بینیم، اما چیزی که ارائه کردید ابدا این ایده را پیاده نمی کند. ایرادهای متن را با هم بررسی می‌کنیم:
شما یک راوی دانای کل برای متن انتخاب کرده‌اید که بر اساس تعریف دانای کل باید به همه زاوایای شخصیت اصلی و گذشته و حال او واقف باشد. اما این دانای کل تعمداً گاهی خود را به نادانی می‌زند. در سطرهای ابتدایی داستان تنها به داشتن یک ساک آن هم در دست دختری که شغل و نامش را برملا نمی‌کند اشاره می‌کند و این، در پیاده‌سازی راوی دانای کل کاملاً اشتباه است.
مسئله دیگر منطق داستان شماست که در خدمت پیاده‌سازی ایده قرار نگرفته. گنجاندن چند صحنه باسمه‌ای به زور چسبانده شده مثل آن صحنه دعوا و هوچی‌گری مریک با زن خریدار در مترو چیزی نیست که خواننده را به این فکر بیاندازد که طفلی دختر دستفروش با چه مشکلاتی دست به گریبان است آن هم فقط برای این که وجدان دارد و می‌خواهد نان حلال بخورد و کار قانونی بکند. حال آن‌که نفس دستفروشی در مترو عملی خلاف قانون و برای دور زدن پرداخت مالیات و به هم ریختن موازنه بازار است. و مثال عینی تعرض به حقوق شهروندی کسانی است که مترو را به عنوان وسیله نقلیه انتخاب کرده اند. از همه اینها هم بگذریم دیالوگ دو خواهر در بخش انتهایی متن آن‌قدر سرسری و دم دستی ست که هیچ چیزی ارائه نمی‌کند. جز القای اندکی اطلاعات به خواننده که شبیه این نوع اطلاعات از واضحات زندگی دو خواهر است که لزومی ندارد آن را برای هم تعریف کنند. در ضمن تنها اشاره‌ای می‌شود به این‌که مهندس می‌خواهد مریم را بخرد. اما چرا و چطورش معلوم نیست.
داستان کوتاه تنها به ایده‌ای که در ذهن شما شکل گرفته نیاز ندارد. بلکه مضمون و شخصیت‌پردازی هم نیاز دارد. شروع و پایان معنادار. که متاسفانه در این متن به وقوع نپیوسته. داستانتان را مجدداً بخوانید و همه صحنه‌های نگارش‌شده را این طور محک بزنید که اگر نبودند چه نقصانی در داستان ایجاد می‌شد و اگر لازم است باشند آیا بدون اینکه مؤلف حاضر باشد و توضیحاتی به متن الصاق کند، آیا مخاطب منظور مد نظر شما را درخواهد یافت یا خیر؟

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.