ظرافت انتخاب راوی و موقعیت روایی




عنوان داستان : دیدار در هتل قصر
نویسنده داستان : فاطمه نفری

آن طور نگاهم نکن، بنشین و راحت و بی دروغ حرفهایت را بزن، دیگر هم نیاز نیست از آن نگاه های عاشقانۀ زورکی ات حواله ام کنی تا من را فریب دهی و روانۀ مواد جور کردن کنی! نه، دیگر نیاز نیست! بنشین رو تختی که گوشۀ اتاق ملاقات است و خوب نگاهم کن،که این آخرین دیدارمان در هتل قصر است! آخر بالاخره هر آدمی یک روز بزرگ می شود و بالاخره عقلش را کار می اندازد. به قول آقاجان، من هم اگر دیرتر از این به خودم بیایم رامین و نیما را هم مثل تو از دست می دهم، راست هم می گوید، دیروز می دانی تو وسایل رامین چی پیدا کردم؟ یک کوله پشتی پر از فیلم های مستهجن!
اصلا می دانی رامین چند سالش شده؟ تعجب نمی کنی؟ او فقط چهارده سالش است! البته می دانم که برایت مهم نیست و حتما مثل سه سال پیش که ماهواره را آورده بودی توی خانه و تا صبح می نشستی پای رقص و آواز خواننده های ترک، تو جواب ناراحتی های من، می خواهی بگویی: «انقدر امل نباش، بگذار ببیند، مگر چی می شود؟ تو بیرون صدتا بدتر از اینها ریخته!»
اما من مثل تو فکر نمی کنم! گرفتمش به باد کتک، آنقدر زدمش که با گریه و هق هق گفت: «مامان بخدا اینها را خودم نمی بینم، می فروشمشان!» باز هم افتادم به جانش و گفتم: «غلط می کنی! این پول حرام است، اصلا کی گفته تو کار کنی؟ تو فقط درس ات را بخوان!»
رامین طوری گریه می کرد که تابحال ندیده بودم، قاطی گریه هایش گفت: «تو هرچقدر هم کار کنی پول مدرسه ام را می دهی، من دلم می خواهد مثل بچه های دیگر گوشی و تبلت و اسکیت وهزارتا چیز دیگر داشته باشم!» می بینی؟ او فکر می کند می تواند مثل بچه های دیگر باشد، اما من که می دانم او تا ابد با بچه های دیگر فرق دارد!
نیما هم دست کمی از او ندارد! به زور می رود مدرسه، شاید هم حق دارد، مگر یک بچۀ ده ساله چقدر تحمل دارد؟ توی مدرسۀ قبلی همه به خاطر تو مسخره اش می کردند، چندتا از بچه ها فهمیده بودند که تو افتاده ای زندان، آبرویش را توی مدرسه برده بودند؛ اما حالا که مدرسه اش را عوض کرده ام، باز هم نمی خواهد برود مدرسه، هر روز با گریه می رود و هر روز هم نمره هایش بدتر می شود. می دانی چرا؟ چون بچه ها پدر می خواهند، تو را می خواهند! اما من نمی خواهم، نمی خواهم که تو دیگر پدرشان باشی! برای همین هم امروز بالاخره تصمیمم را گرفتم، سرهنگ راست می گوید، اسم تو هرچه زودتر از شناسنامۀ من و بچه ها خط بخورد برای ما بهتر است!
سرهنگ به آقاجان گفته است کمکمان می کند، نه فقط برای رفاقتی که با آقاجان دارد، بلکه به شرط همکاری من. گفته اگر همکاری کنم، همه چیز زودتر تمام می شود. یکی از وکیل های معتبر را هم به آقاجان معرفی کرده.
آنطوری لبخند نزن که دل من را خوش کنی! آخر دیگر جای دلخوشی نمانده! وقتی به بلاهایی که سرم آورده ای فکر می کنم، مخم سوت می کشد! کاش فقط اعتیادت بود، کاش فقط اخراج شدن از کار و بی کاری ات بود، کاش فقط دزدیدن و فروختن حلقۀ ازدواجمان و بعد هم وسایل خانه بود، آن وقت به آقاجان می گفتم: «اعتیاد جرم نیست، بیماری است.» بعد همانطور که آن سه سال را تحمل کردم، بقیه اش را هم تحمل می کردم و خودم خرج زندگی ام را در می آوردم! اما تو که فقط به اعتیاد راضی نبودی، خیلی زود کارت کشیده شد به مواد فروشی و درافتادن با پلیس ها، هی از دستشان جستی تا بالاخره محکوم شدی به ده سال حبس. نگفتی تکلیف من و بچه هایت چی می شود؟ حالا هم که برای خودت دم کلفت شده ای! شنیده ام خودت ترک کرده ای و عین زالو افتاده ای به جان بقیه؟ شنیده ام برای خودت توی زندان دار و دسته راه انداخته ای؟ یعنی همان سعید بیست و یک سالۀ عاشق، حالا تبدیل شده به این آدمی که حالا زنش را هم قاطی خلافهایش می کند؟
نه، من هرچقدر که خر باشم، دیگر مثل گذشته نیستم! من فهیده ام که تو دیگر برای من آن سعید پانزده سال پیش نمی شوی، فهمیده ام که برای بچه ها پدر و پشت و پناه نمی شوی، فهمیده ام؛ که دوست دارم برای یک بار هم که شده حرف آقاجان که می گوید: «تره به تخمش می رود» درست از آب درنیاید و نیما و رامین به تو نروند. هرچند که پدرشان تو بودی، هرچند که پدرشان مثل پدرهای دیگر به فکر کار و زندگی سالم نبود، پدرشان به فکر مواد کشیدن و نئشه شدن بود و حالا هم خیلی پیشرفت کرده و توی زندان قصر دارد برای خودش یکی از کله گنده های مواد می شود!
راستی چه خوب تو آنجا پیشرفت کرده ای! چه خوب دوساله راه افتاده ای و حالا به شاخه های اصلی مواد وصل شده ای و شده ای تنها تامین کنندۀ جنس بندها! می بینی عجب پیشرفتی کرده ای؟ خوب استعدادهایت شکوفا شده! عجیب نیست؟ اما به قول آقاجان عجیب نیست!
می دانم که راست می گوید، حالا تقریبا به همۀ حرفهایش ایمان آورده ام، یادت هست پانزده سال پیش چه حرفهایی به من ساده می زد و من گوش نمی کردم؟ یادت هست تو می گفتی: «آقاجانت زیادی سخت می گیرد!» آقاجانم هم می گفت: «این پسره دروغ گوست، نمی تواند تو را خوشبخت کند! من که این موها را تو آسیاب سفید نکرده ام!» اما من عاشق بودم و کر، هرچه آقاجانم می گفت فکر می کردم از روی دشمنی است. اما آقاجانم از اول هم آدم شناس خوبی بود، حرفهایش همیشه از روی حساب و کتاب بود، یادت هست همان وقت به من می گفت: «این پسره نه دانشگاه رفته است، نه کار و تخصص دارد، نه خانوادۀ درست و حسابی!» اما من به جای او حرف تو را باور می کردم و مدرک لیسانس قلابی که جور کرده بودی. می بینی؟ من یک عاشق دیوانه بودم، هنوز هم هستم وگرنه کدام زن دیوانه ای دو سال می رود زندان، ملاقات شوهر خلافکارش که اینهمه بلا سرش آورده و اینهمه خفت بهش داده؟
اما امروز با همیشه فرق می کند، امروز آمده ام تا تکلیفم را برای همیشه معلوم کنم و بروم دنبال زندگی و بچه هایم. آره سعید جان، دنیا همین است! پس دستت را از روی شیشه بردار، من نمی خواهم مثل دفعه های قبل و مثل نوجوانهای شانزده ساله دستم را بگذارم روی شیشه، درست جایی که دست بزرگ تو است و چشم هایم را ببندم و احساس کنم تو دستم را گرفته ای و لبهای گرمت روی گونه ام نشسته است، نه، نمی خواهم! من دیگر دستهای بی غیرت تو را نمی خواهم! دستهای خودم را هم نشانت نمی دهم تا ببینی که چطور با چاقو تکه تکه شده اند، هرچند که می دانم تو الکی دستم را از پشت شیشه می بوسی و الکی وعده و وعید می دهی که فقط این دفعه را برو سراغ نادر پلنگ و دفعۀ دیگر خودم برمی گردم خانه و همه چیز را جبران می کنم، برایت خانه می خرم، ماشین می خرم، همۀ وسایل خانه که فروخته ام را می خرم و هزار تا دروغ و جفنگ دیگر که تو تخصص اش را داری. نه، من دستهایم را نشانت نمی دهم که با خودت بگویی این عاطفه چقدر خرفت است!
آخر تو که روی من غیرتی نداری! آقاجانم روی من غیرت دارد که وقتی دستهایم را دید، با همۀ غرورش اشکش درآمد و گفت: «چقدر گفتم به پای این بی غیرت نسوز! چقدر گفتم به ظاهر آرامش نگاه نکن، هرکسی یک روزی به ذاتش برمی گردد! مثل پدرش، مثل برادرش. ندیدی مادرش تو غربت مرد و کسی نبود جنازه اش را از روی زمین بردارد؟ تو هم می خواهی مثل او شوی؟» و آنقدر گفت و گفت تا آرام شد، به اندازۀ تمام پانزده سال گذشته!
و بعد هم بلند شد و آستین هایش را زد بالا و گفت: «هنوز پدرت نمرده که تو صبح تا ظهر سبزی های مردم را پاک کنی و سر خرد کردنشان با چاقو دستهای قشنگت را تکه تکه کنی و عصرها هم بروی آموزشگاه! نه، هر وقت من مردم به فکر این کارها بیفت! بلند شو اسبابت را جمع کن، می رویم خانۀ خودمان، نمی خواهد اینجا اجاره بدهی! همانجا کنار مادرت بچه هایت را بزرگ می کنی و عصرها فقط چند ساعت می روی آموزشگاه رانندگی!»
و نایستاد تا جواب من را بشنود و خودش دست به کار شد. من هم دیگر فکری نکردم، چون دیگر به فکری که تو فاسدش کرده بودی اطمینانی نداشتم، یعنی جای اطمینانی نمانده بود! این را از همان دفعۀ پیش که من را فرستادی پی مواد و من صد گرم مواد را بلعیدم و بعد از یک ساعت توی دستشویی ماندن، توی ملاقات حضوریمان مواد را به دستت رساندم، فهمیدم.
تازه بعدش فهمیدم چه خبطی کرده ام! تا یک ماه خون دفع می کردم، برای خاطر چی؟ برای یک ساعت تو آغوش تو بودن؟ برای احساساتی بودنم؟ برای دلتنگی... می بینی چقدر احمق ام؟ و بالاخره خودم هم این را فهمیدم، البته خیلی زود هم نه! وقتی دوباره برای ملاقات حضوری مان نقشۀ دویست گرم شیشه را کشیدی، وقتی من رفتم پی مواد و به جاهایی که تابحال پانگذاشته بودم، پا گذاشتم؛ وقتی عین زنهای هرجایی نگاهم کردند، وقتی که آقاجان فهمید و برای اولین بار در طول زندگی ام خواباند توی گوشم، وقتی جرم کاری که داشتم انجام می دادم را فهمیدم؛ آن وقت فهمیدم!
فهمیدم که واقعا باید قیدت را بزنم، اما نفهمیدم که هر دفعه که تو را می دیدم، تو چطور سحرم می کردی! و من با تمام بدی هایت باز هم لحظه شماری می کردم برای ملاقات های حضوری مان، چرا؟ چون گفته بودی: «تو ملاقات حضوری از دوربین و مراقب خبری نیست، زن و شوهرها را راحت می گذارند تا باهم خلوت کنند. واقعا هم برو بچ راست می گویند اینجا هتل قصر است.» و من سخت به آغوشت نیاز داشتم! به قول آقاجانم مگر شوهر قحط بود؟ از همان روزی که برگشته ام خانۀ آقاجان و چندتا از همسایه ها فکر کرده اند که طلاقم را گرفته ام دوتا خواستگار برایم پیدا شده، نمی گویم که پسر بیست ساله اند و هیچ اشکالی ندارند، نه! اما حداقل شرایطشان خیلی بهتر از تو است!
آقاجانم گفت باید چندماهی صبر کنند، و چند روز پیش هم تمام سنگهایش را با من واکند، تمام حرفهای سرهنگ را به من گفت و گفت که باید با آنها همکاری کنم، گفت که تو... تبدیل به چه آشغالی شده ای!
و برای همین امروز اینجا هستم. اینجا هستم تا طبق برنامه مان تو حرفهایت را به من بزنی و آنها شنود کنند، تو رابط اصلی را به آنها وصل کنی و آنها هم من را از شر تو خلاص کنند. آره سعید جان تو راحت حرفهایت را بزن، و وسط حرفهای مثلا عاشقانه ات بگو که این بار چقدر شیشه می خواهی و باید سراغ کی بروم؛ تو راحت باش، فکر کن که من همان عاطفۀ سادۀ گذشته ام و من هم برای یک بار هم که شده، توی زندگی ام عاقل باشم و به حرفهای آقاجانم گوش کنم و به ذات خودم برگردم...
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز داستان شما ماجرای زنی است شکست‌خورده که از سر حماقت‌های عاطفی و سبکسری‌هایش تن به هر ذلت و خفتی برای بودن در کنار مردش داده. مردی که بزهکاری و خلاف در تمام گوشه گوشه زندگیش موج می‌زند. اما حالا بیایید به این نگاه کنیم که راوی داستان و موقعیت روایی چگونه است و چطور می‌شد بهتر از این باشد؟ ذکاوت مؤلف در انتخاب راوی در این قسم داستان‌ها بسیار مهم است. اینکه راوی اول شخص را انتخاب کرده‌اید بار قضاوت و تعیین ارزش را روی دوش همان زن روای گذاشته‌اید. این در حالی است که در برابر حجم نکات منفی و بدی‌ها و بزهکاری مرد، زن باید وقتی سخنانش از دل و زبانش می‌گذرد به چیزی هم اشاره کند که مایه اغفال روحی رو روانی او شده باشد. چه چیزی در این مرد مجرم و خلافکار زندانی وجود دارد که زن با همه بدی‌ها و سوء رفتار او کنار آندغه و تحمل کرده است؟ اصلاً همین حجم بلندبالا از بدی‌ها که مرد را یک هیولای کامل نشان می‌دهد می‌تواند داستان نام داشته باشد؟ من اگر جای شما بودم به جای اینکه تغییر موضع زن را از صفر به یک نشان دهم، همین تغییر ناگهانی او را از یک مجنون عقل زایل‌شده به یک دشمن سراسر کینه که می‌خواهد مرد را بفروشد تا حتی از شر نامش خلاص شود، آنچه را که موجب این تغییر رویکرد بود دستمایه داستان می‌کردم. مثلاً ماجرایی که وقتی به دنبال شیشه رفته بود و برای او پیش آمد یا در ادامه آن خونریزی‌ها به خاطر بلعیدن مواد. عوض اینکه تمام آگاه شدن و تغییر رویه و انزجار زن را به آقاجانش نسبت بدهم. زن داستان یک منفعل بدبخت است که کورکورانه در حال پیروی از مردان است. یا پدرش و یا همسرش و حتی در برابر کودکانش نیز اراده و قدرت چندانی ندارد. سوال مهم این است که روایت انفعال یک زن که تا خرخره در زندگی مجرمانه شوهرش فرو رفته آیا وجه داستانی دارد؟
اینکه می‌گویم موقعیت روایی خیلی مهم است منظور این است که این حجم زیاد تک‌گویی اعتراف‌گونه، آن‌هم وقتی رو درروی شوهرش قرار گرفته کمی دور از انتظار و نامعقول به نظر نمی‌رسد؟ این موقعیت روایی نادرستی برای این روایت است. ماوقع را برای فاعل آن شرح کردن هیچ منطق روایی ندارد و بهتر است موقعیت روایی معناداری بگنجانید. گذشته از این، داستان می‌توانست یک پارادوکس روانشناسانه عالی باشد در رفت و برگشت بین خلافها و در عین حال خصوصیاتی از مرد که زن را این‌گونه واله و شیدای خود ساخته. داستان «زنی که مردش گم شد» اثر صادق هدایت داستانی‌ است که زن به درستی در کنار تمام بدی‌ها و ناملایمات مرد علت اینکه چرا شیفته اوست را در لایه‌های زیرین روایت سرنوشت خود به مخاطب می‌فهماند‌. توصیه می‌کنم آن داستان را به دقت مطالعه کنید. در کنار همه آنچه گفته شد باید بدانید خیلی وقت است که زمان سیاه بودن مطلق و یا سفید بودن مطلق شخصیت‌ها به سر آمده و حالا فقط در افسانه‌ها و داستان‌های کهن قابل پذیرش هستند. مرد داستان شما یک‌تنه همه جرایم و بزه‌کاری‌های یک زندان را برعهده گرفته و این هیچ جوره با شخصیت‌پردازی منطقی جور در نمی‌آید، همان‌طور که شیفتگی زن هم محلی از اعراب ندارد. شخصیت باور پذیر از نکات مهم داستان کوتاه است. در داستان کوتاه باید در همان مجال اندک آدم‌هایی را نشان دهید که انگار نمونه آن را همگی دیده‌اند.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.