قضاوت‌ها و حکم‌های کلی قدرت اثر را نشانه می‌روند




عنوان داستان : در او کسی است
نویسنده داستان : مریم شریعتی

این داستان ویرایشی از داستان «در او کسی است» می باشد.

در او کسی است
با ابنکه می دانم دنیای من پر شده از آدمهای بد اقبال اما گاهی از خودم می پرسم:بدبخت تر از من هم وجود دارد؟اما وقتی چشمم به مهسا میخورد آه میکشم.آنجاست کمی جلوتر توی صف ناهار ایستاده و دارد این پا و آن پا میکند.معلوم است که جان ایستادن ندارد.از صف خارج میشوم و ضربه ی ملایمی به بازویش میزنم.مثل زردچوبه شده و نفس نفس میزند.یغلاوی را از دستش میگیرم و میگویم:برو بشین ، من میارم. سرش را تکان میدهد و لبهایش به یک لبخند صورتی رنگ و رو رفته باز میشود.
ده دقیقه ای طول میکشد تا نوبت به من برسد.پاییز شده اما هنوز هوا گرم است،نه آنقدر گرم که زیر پوشت به کمرت بچسبد اما گرم است.صدای پچ پچ کسانی که توی صف ایستاده اند یک لحظه هم قطع نمی شود.غذا را می گیرم.خورش قیمه است.اینبار آلوچه هم دارد.سرم را در سلف میچرخانم،پشت یکی از میزهایی که به حیاط آسفالتیمان دید دارد نشسته است.
_حالت خوبه مهسا؟رنگ به رو نداری؟
دستش را از روی شکم بزرگش برمیدارد و ظرف ناهار را جلوتر میکشد به آرامی میگوید:کاش می مردم راحت می شدم ریحانه..آخه این زندگیه که ماها میکنیم.
یک قاشق از برنج و خورش را با بی میلی توی دهانش میگذارد و زل میزند توی چشمهایم تا جوابم را بشنود.اما من چیزی نمیگویم.آه میکشد و میگوید:کاش سر زا برم
دستش را میگیرم و بغض گلویم را پر میکند:_بس کن دختر،به اون طفل معصوم فکر کن
_به دنیا نیومده قاطی زندونیاس...بدبخت تر از من دیگه این.
نمی دانم چه بگویم.چه طور آدمی دلمرده می تواند یک نفر دیگر را آرام کند؟چطور کسی مثل من که خودش برای دلداری شنیدن عطش دارد می تواند خوب دلداری بدهد.دلم میخواست حداقل رشته های باریکی از امید در دلش بپاشم اما حرفهایم برایش تکراری شده است.
خورش خوش رنگی است(خوش چهره).یک قاشق روی برنج میریزم و توی دهانم میگذارم.مزه ی خاکستر سیگار میدهد.قاشق را در ظرف رها میکنم و به سمت دیگری از سلف خیره میشوم.زنی چادری که گاهی به زندان سر میزند را میبینم که دارد با آن دختر چاق سلول بغلی حرف میزند.
مهسا با همان صدای آرامش که انگار از ته چاه در می آید میگوید:تو چرا اشتها نداری...بچتو که تازه دیدی؟
به مهسا خیره می شوم.انگار دستی نامرئی شکمم را قلقلک میکند. لبخند میزنم و بعد آه میکشم و میگویم:وقتی دیر به دیر بچتو ببینی ،بیشتر میفهمی بزرگ شده...راحت تر میفهمی چاق شده یا لاغر،چقد موهاش بلند شده...چقدر قد کشیده...
مهسا لبهایش را روی هم میچسباند و میگوید:و اینا اصلا خوب نیست
سرم را تکان میدهم و میگویم:پدرام مرد خوبی بود اما زیر سلطه ی مادرش...آخه کی زنشو طلاق میده چون چک هاش برگشت خورده؟جدن کی اینکارو میکنه؟
-تو بگو...چه پست فطرتی موادشو جاساز میکنه تو ساک زن از همه جا بی خبرش تا خودش گیر نیفته؟؟
آب دهانم را فرو میدهم و ساکت میشوم.حس میکنم به مهسا نیشتر زده ام و غده ی چرکی درون ریزی را فعال کرده ام.
زخم من در مقابل زخم مهسا آنقدرها هم کاری نیست می شود به زور مسکن تحملش کرد.من شوهری دارم که طلاقم داده،چون زن سابقه دار برایش عار بوده،اما دخترم را بزرگ میکند،دوستش دارد و حتی اگر گوجه سبز گیلویی خداتومن باشد، برایش میخرد.مردی که شاید کم اما دخترم را می آورد تا ببینمش.مردی که شاید نیفتاد دنبال رفع و رجوع مشکلات مالی زنش اما باعث و بانی اش هم نبود.
من خودم میدانم بلندپروازی های احمقانه ام اشتباه بوده است.اما مهسا چه گناهی مرتکب شده است؟به جز یک اشتباه ناگزیر،زن آدم اشتباهی شده آن هم به اجبار،یعنی بعضی جاها ،شوهر نداشتن مثل لخت گشتن میماند .آن وقت مجبوری حتی به یک مرد بی دندان کچل معتاد گری گوری شوهر کنی و حتی باردار شوی.
البته مهسا میگوید شوهر جوان و خوش تیپی داشته اوایل ازدواجش!دیگر بدتر ،آدم از کجا بفهمد مرد خوش تیپش اینقدر آشغال از آب در می آید؟زن ها آشغال بودن آدمهای خوش تیپ را دیر تر باور میکنند.
ماست را میریزم روی برنج و به صورت زردش زل میزنم.حالش واقعا بد است.برایش نگرانم.فکر میکنم یکی دو هفته ی دیگر زایمان کند.
سکوت بین من و مهسا ادامه دار میشود.غذای نیمه خورده مان از دهن افتاده است.سلف خلوت شده و فقط ما و دوسه نفر دیگر و آن خانم چادری شیک که بارها دیده ام به زندان سر بزند باقی مانده اند.رو به مهسا میگویم :پاشو بریم
به خانم چادری زل زده است میگوید:یکمی دیگه صبر کن این خانومه که اونجا ایستاده مددکارمه شاید خبری چیزی برام داشته باشه.
چند ثانیه از حرفش نمیگذرد که آن خانم چادری به سمت ما می آید و سلام میکند
مهسا میگوید :بفرمائید بشینید خانوم انصاری و بعد به سمت من لبخند میزند:ایشون تنها دوستمه اینجا
لبخند میزنم شاید این همان رشته های باریک امید است که باروی خوش به ما نگاه میکند.خانم انصاری می نشیند با لبخند میگوید:خوبه که همینجا پیدات کردم...راستی یه مددجوی دیگه هم اینجا دارم.
مهسا سر جایش روی صندلی تکان میخورد.آب دهانش را فرو میدهد و میگوید:می دونم که برای من خبری دارید.خوبه یا بد؟
خانم انصاری دستهای سفیدش را روی میز میگذارد.حلقه ی زیبایی در انگشتش دارد با لبخند میگوید:وکیلت معتقده می تونه ثابت کنه که اون مواد مخدر متعلق به تو نیست و تو هیچ گناهی نداری.امیدواره که ب زودی دادگاه دوباره تشکیل بشه.
مهسا میگوید:چطوری ثابت میکنه؟
-یکی دو نفرو دیده...همون آدرسای قدیمی که 6 ماه پیش به درد نخوردن....یه حجت نامی هست که میگه به شوهرت جا داده.
نفس عمیقی میکشم و منتظر ادامه ی حرفهایش میمانم.میگوید:-اگه بر علیه شوهرت شهادت بده ورق بر میگرده
اشک در چشمهای مهسا جمع میشود و میگوید:چی داره برای گفتن؟
-اینکه شوهرت مواد فروش بوده ...اینکه بعد دستگیری تو فرار کرده و رفته پیشش...اون مطمئنه که این کار تو نیست و در عوض هر کاری از اون برمیاد.
-اینارو ک خودمم گفتم
-فرق میکنه مهسا...زمین تا آسمون...باید امیدوار باشی این پیشرفت بزرگیه...به خدا توکل کن
نگاهم روی حلقه ی زیبای خانم انصاری قفل شده است.یادم می اندازد که هیچکس را ندارم.مادرم همیشه میگفت:مگه میشه آدم هیچکیو نداشته باشه؟
خدا بیامرز زن خوش قلبی بود اما به شدت ساده لوح.شاید هم چون هیچوقت پایش ب اینجا باز نشده بود همچین نظری داشت.مهسا هم هیچکس را ندارد .فهمیدن این جمله برایم خیلی گران تمام شده است.بعضی از دریچه ها را هیچوقت نباید باز کرد.بعضی از حقایق را هیچوقت نباید فهمید..خانم انصاری می رود.چادر مشکی اش مثل قهرمانهای کارتون ها با نسیم خنکی که از در ورودی می وزد تکان میخورد .خدا کند که بتوانند برای مهسا کاری بکنند.بله خدا شاید منظور مادرم هم او بوده باشد.از جا بلند میشوم.دم گوش مهسا میگویم:تو هنوز اعتقادی به خدا داری؟
نیشخندی میزند و میگوید:نمی دونم
اشک از گوشه ی چشمش سر میخورد و روی گونه اش را خیس میکند .لبخند میزنم.می دانم که وقتی بچه ی معصومی در تو نفس بکشد،کمکت میکند خدا را بهتر احساس کنی.هیچکس در سلف نیست.مهسا بدجوری در فکر است.از حیاط صدای سوت و خنده می آید .چند نفر دارند والیبال بازی میکنند.
پایان
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم شریعتی سلام

داستان خوب «در او کسی هست» را دوباره خواندم. از جهاتی بهتر شده است مثلاً حالا زندگی خود راوی تا حدودی از سایه‌ای که در آن قرار گرفته بود درآمده و روشن‌تر شده اما اتفاق تازه‌ای که افتاده قضاوت‌های گاه به گاهی است که به اثر آسیب می‌زند. راوی مدام در حال قضاوت کردن است. مردهای خوش‌تیپ را قضاوت می‌کند، مردهای پیر را قضاوت می‌کند، مرد معتاد را قضاوت می‌کند، شوهر خودش را قضاوت می‌کند، مادر شوهر را قضاوت می‌کند و ... این حکم‌های کلی که صادر می‌کند قدرت اثر را نشانه می‌روند و باعث سقوط کار می‌شوند. یادتان باشد که شناخت و بیان احساسات با قضاوت ماجراها و آدم‌ها فرق می‌کند. مخاطب می‌خواهد شاهد احساسات عمیق و اتفاق‌هایی باشد که نویسنده توانسته یا تلاش کرده به آن‌ها صورت و شکل بدهد و آن‌ها را به نمایش بگذارد اما نمی‌خواهد مدام خواننده فلسفه‌بافی‌ها یا حکم‌های کلی و قضاوت‌های نویسنده باشد. نکته دیگر اینکه دیالوگ بین راوی و مهسا که در واقع می‌خواهد درباره علت گرفتاری آن‌ها اطلاعات بدهد خوب درنیامده، یعنی زیادی رو شده است. شاید اگر مهسا فقط در یک جمله رو به راوی می‌گفت: «کاش شوهر من هم مثل شوهر تو به خاطر چک برگشتی طلاقم می‌داد اما مواد نمی‌گذاشت توی ساکم» کافی بود و اثر دیگر نیازی به توضیح بیشتر یا ادامه‌دارتری نداشت. با این‌همه همچنان معتقدم شما نویسنده بااستعدادی هستید و این داستان صحنه‌ها و لحظه های درخشان کم ندارد و با تلاش و تمرین می‌توانید داستان‌هایی به مراتب زیباتر، پرکشش‌تر و تأثیرگذارتر از این بنویسید که مخاطب را به خودش دچار کند. («دچار» به معنی عاشق که تعبیر سهراب سپهری است.) پیشنهاد می‌کنم از این اثر عبور کنید و به تجربه نوشتن با انواع سوژه‌ها و فضاها ادامه دهید. پایگاه نقد داستان منتظر آثار درخشان شماست و بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و لذت‌بخش شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.