پالتویی برای یک دکمه




عنوان داستان : سرهنگ بازنشسته
نویسنده داستان : امیر فریدونی

آقای س.م سرهنگ بازنشسته هنوز هم خاطرات دوران انقلاب را زمزمه می کند و اسلحه قدیمی را در انبار خانه اش نگه می دارد. افسر عصبی دوران شاهنشاهی حال به پیرمردی بی آزار و کم حرف تبدیل شده است. با آنکه کمی اضافه وزن پیدا کرده ولیکن هنوز هم چالاک بنظر میرسد. مردی که بارها از درگیری ها و تیراندازیهای ایام گذشته جان سالم به در برده است.
خانه گرانقیمتش را فروخته و حال در حومه شهری خلوت در خانه ای کوچک با حیاتی بزرگ زندگی می کند. دیگر کمتر اخبار سیاسی میبیند و از شنیدن جنگ های امریکا و ویتنام لذت می بَرَد. سبیلش را سالها پیش تراشیده و موهای سپیدی که یکی پس از دیگری پژمرده و واژگون می شوند. برخی صفحات روزنامه های دوران شاه را هنوز هم در صندوقی کوچک نگه می دارد. به نظر او روزنامه قویترین عنصری است که می تواند بر روی مردم تاثیر بگذارد. هنوز هم روزنامه های سیاسی خریداری می کند و بدور از وسواس و کنجکاوی های دوران جوانی ورق می زند. در این روزها که حوصله برنامه های تلویزیونی را ندارد بیشتر کتاب می خواند. کتاب های جامعه شناسی و تاریخی نویسندگان غربی بیشتر وقت روزانه اش را در بر می گیرد.
تمامی دوستان قدیمی اش پس از انقلاب به کشورهای امریکا و انگلیس و آلمان سفر کرده بودند . همسرش را سال ها پیش از دست داده و تمامی اقوام نزدیکش او را ترک کرده بودند و او با تمام امتیاز ها و شرایطی که می توانست با دوستان سیاسی اش در اروپا طی کند ولیکن تصمیم به ماندن در وطن گرفت. در این بین احمد،فرزند ارشد خانواده پس از چند سال سکونت در خارج، به کشور بازگشت و دیگر او را تنها نگذاشت. فرزندش محسن بزرگترین نوه خانواده محسوب می شود که بیش از آنکه در خانه مادری آداب و معاشرت یاد گیرد در کنار پدربزرگِ بداخلاقش رشد کرد.
سرهنگ بازنشسته هیچگاه نتوانست عادت سیگار کشیدن را رها کند. شب ها دیروقت به خواب میرفت و در حیات در حین قدم زدن سیگار می کشید و نسل های امروز را با روزگار خویش مقایسه می کرد. بدش نمی آمد ادای فیلسوفان را دربیاورد. در آن تنهایی هیچ چیز همانند مطالعه کتابهای تاریخی و بیوگرافی حاکمان بزرگ قرن بیستم برایش لذت بخش نبود.
صبح روزی که در روی چهارپایه چوبی گوشه حیات نشسته و مشغول مطالعه روزنامه بود صدای زنگ خانه او را متوجه خود کرد. روزنامه را تا کرد و دمپایی پلاستیکی اش را پوشید و با دیدن نوه اش از خوشحالی ادا و اطوار درآورد؛ اداهایی که در دوران کودکی برای ترساندن نوه اش انجام می داد. محسن جدای دیگر نوادگان سرهنگ که همگی در خارج سکونت داشتند و معمولا سالی چند بار به سراغ او می آمدند ، از دوران کودکی با او بوده و این نزدیکی علاقه شدیدی بین آنها پدید آورده بصورتیکه محسن تمام سوالات و ابهامات دوران جوانی را از او پرس و جو می کند. ترس دوران کودکی و گاهاً شکنجه های جسمی از سوی پدربزرگ هیچگاه آنها را از هم دور نکرد بلکه این سختگیری ها علاقه نوه را در دوران نوجوانی شدیدتر نیز کرده بود. حال او یک دانشجوی رشته جامعه شناسی در یکی از بهترین دانشگاههای کشور بود. سرهنگ همیشه به او گوشزد می کرد، بهترین چیز در زندگی فراگیری علم است .
دانشجوی جوان مردی لاغر و بلندقد بود با چشمهای روشن و دماغی کشیده که مدتها در مدارس مورد تمسخر همکلاسی هایش قرار می گرفت. او هیچگاه خشونت و پرخاشگری سرهنگ را به ارث نبرد و از طرفی به انسانی آرام و خونسرد مبدل شده است ؛هرچند او نیز عاشق سیاست و تاریخ است اما این می تواند سرکرده از دوران نوجوانی و نصیحتهایی باشد که در آن از قدرت، سخن به میان می آمد.
جوان دانشجو روی چهارپایه، کنار سرهنگ نشست و پس از احوالپرسی درباره تحقیقی دانشگاهی سخن گفت که می تواند برایش ارزشمند باشد.دانشجو گفت:
""باید تا ظرف یک هفته دیگر یک مقاله تهیه کنم، شما بهترین کسی هستین که میتونین در اینباره بهم کمک کنین""
سرهنگ رویش را برگرداند و گفت:
""مقاله ات درباره چیه؟""
""درباره هویت و ارزشهای دوران قبل انقلاب و تقابل آن با جامعه امروزی، این یک تحقیق کلی هست که هر کس میتونه از دید خودش به ماجرا نگاه کنه، من نمیخوام تو این تحقیق از بچه ها عقب بیفتم""
""از اینکه بتونم تو رو خوشحال کنم از هیچ کاری غافل نمیشم اما کتابهای زیادی در اینباره نوشته شده من هم چندتاشو تو اتاقم دارم""
دانشجو برخواست و همانند بازیگران سینما با ژستی خاص و با حرکات دست پاسخ داد:
""من میخوام شما بهم کمک کنین . شما هم تو دستگاه رژیم گذشته بودین و هم بعد انقلاب ؛ میخواهم بیطرفانه به موضوع نگاه کنیم، این یک تحقیق معمولی نیست ، من همیشه عاشق جامعه شناسی بودم و این بهترین فرصت هست تا خودم رو به اثبات برسونم""
سرهنگ با خنده ای گفت:
""پدربزرگت دیگه اون مرد گذشته نیست ذهنش دیگه خوب کار نمیکنه""
""بنظر من آموختن درس نبرد از ببر پیری که تو قفس زندانیه بهتر از یک کفتارِ آزاده، شک ندارم که دیدگاه شما بهتر از صدها استاد جامعه شناسی و کارشناس مسائل سیاسی هست، شما مسائل را به عینه دیدید نه اینکه چیزی از آنرا خوانده باشید""
دانشجوی جوان از کیفش یک بسته کاغذ سفید بیرون آورد و ابتدا با خودکار بالای صفحه چیزی نوشت سپس به سرهنگ نگریست و گفت:
""از کجا شروع کنیم؟""
سرهنگ انگشت اشاره اش را بالا برد و گفت:
""از یک چای داغ!"
سرهنگ به آشپزخانه رفت و با دو فنجان چای داغ برگشت. حیات بزرگ خانه که با باغچه ها و درختهای پرتقال و نارنج پوشیده شده بود جای مناسبی برای یک گفتگوی جدی بشمار می رفت. دانشجو از شاخه های درخت پرتقال ،یک میوه نارنجی رنگ چید و آنرا به سرهنگ داد و گفت:
""همیشه بهم میگفتین که چیزی بهتر از علم نیست آیا با تحصیل میشه یک سیاستمدار خوب شد؟""
""هنوز هم میگم چیزی بهتر از فراگیری علم نیست چون اگه پس از سالها تدریس کاری پیدا نکنی باز هم ضرر نکردی،تو دنیای امروز پدربزرگت دیگه برای گول زدن نوه اش از اینکه وارد فِلان اتاق نشه با زور وارد عمل نمیشه بلکه با وعده ها اونو از این کار منصرف میکنه، شریعتی روزی گفته بود «در دنیای امروز گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه آمیزتره"
""مقدمه خوبی بود، در ابتدا میخوام بدونم سوق دادن مردم به فرهنگی جدید با اجبار میتونه تاثیرگذار باشه؟""
""سوال مهمیه ، روزی تو کتابی خونده بودم « با اجبار نمیتوان عضو خانواده یا جزء ملتی شد. انسان در انحصار نژادشه. خود هیچه. »خیلی سخت هست مردم را با سنت ها و عقایدی که قرن ها با آن رشد کردن بیکباره نابود کرد. در واقع عقاید و سنن چیزی نیست که انسان آنرا به خودش تحمیل کند بلکه باورهایی است که با آنها زاییده شده و شکل گرفته، ما یک جزء هستیم و عقاید و آداب مان اصل میباشد جزء نمیتونه بر اصل تاثیرگذار باشه. ما میتونیم طور دیگری زندگی کنیم اما هیچکاه نمیتونیم عقاید را حذف کنیم چون آنها ماده شکلگیری تئوریهای نظری و باورهای ما بودن. تنها روزی این باورها و ارزش ها نابود خواهد شد که ما نیز همگی نابود شیم چون اگر در کره دیگری هم زندگی کنیم باز اندیشه ای در آنجا حکمفرمانی میکنه که از ریشه های کهن کشورش جوانه زده ، اگر روزی به ارزشهای جامعه پایبند ماندی دلیلش باورهای نسلهای گذشته است و اگر مخالف باز هم علت آن رفتار نسل های گذشته است. ""
دانشجوی جوان که از صحبتهای سرهنگ به هیجان آمده بود دست از نوشتن برداشت و پرسید؟
""ولی ما میتونستیم با کشورهای پیشرفته برای جهانی شدن فرهنگ حرکت کنیم، اونوقت زبان ما هم جهانی میشد""
سرهنگ نیشخندی زد و پاسخ داد:
""اونا زمانی که از بافرهنگ کردن مردم افتخار میکردن،مردم رو از فرهنگشون دور میکردن.برخی دانشمندان غربی به دلیل اینکه می خوان خرافه پرستی را حذف کُنن تاریخ کشور را مورد انتقاد بردن و باز به تصور اینکه می خوان آزادی فکر را رواج دهند با طبرهایی کوچک، تیکه تیکه ریشه درختی قدیمی را ضربه زدن. جوونهایی مثل شما هیچ چیز از پس لرزه های انقلاب نمی دونن و چیزی رو درک نمی کنن همونطور که ما جوونها رو خوب درک نکردیم. ""
خورشید کم کم غروب کرد و وزش بادی زمستانی شروع به وزیدن کرد. آنها همانطور که قدم می زدند کنار سکویی نشستند. دانشجو به آرامی بدنش را به سمت پروانه ای که روی گلی آرام گرفته بود ؛چرخاند. دستش را دراز کرد و بیکباره به سمت پروانه هجوم برد اما درحالی که احساس می کرد او را گرفته از لای دستش فرار کرد و دور شد. سرهنگ اشاره ای به او کرد و وارد باغچه ای کوچک شد. دو سوسک سیاه در حال نبرد بودند. دانشجوی جوان برگه های کاغذ را همانجا روی سکو گذاشت و به داخل باغچه آمد. سوسک ها با سبک خود مشغول نبرد بودند. سرهنگ با تکه ای چوب به فاصله چند سانتی متر روی زمین خط کشید و این علامتی شد برای برد یا باخت؛ اگر سوسکی عقب نشینی میکرد داخل چاله ی کوچک می افتاد . پیرمرد بازنشسته خنده ای کرد و گفت:
""همیشه عاشق نبرد حیوانات هستم. مردم فکر می کنن که قانون جنگل یعنی هر کی بزرگتره قویتره، شاید بهتر باشه کمی درباره مورچه ها بخونند یا شکارهای بزرگی که عنکبوتها بدون درگیری موفق می شَن. اما این نبرد یک مبارزه واقعی هست . بنظرت کدوم تو چاله می افته؟""
دانشجوی جوان مکثی کرد و با بی اعتنایی گفت:
""سمت راستی!""
""هر دویشان یک جثه دارند تو چطور یکی را برتر از دیگری میدونی؟""
""علتی نداشت همینطوری گفتم""
پس از دقایقی یکی از سوسک ها از مبارزه دست کشید و از کنار چاله فرار کرد.
""این نکته مهمی بود ، اگر دو قدرت با هم برابر باشند هیچوقت برتری بوجود نمی آد مگر آنکه یکی از مبارزه دست بکشه یعنی مقوله ی استقامت، این یکی از فاکتورهای پیروزی جامعه است.""
پس از صرف شام ،دانشجوی جوان به کتابخانه کوچکی در اتاق مجاور رفت. سرهنگ در وسط اتاق روی صندلی پایه دار لم داده بود. دانشجوی جوان کتابها را نگاه می کرد و هر از چند گاهی یکی را بر میداشت و چند صفحه ای می خواند. این کار را هر بار که به خانه سرهنگ می آمد انجام میداد و بیش از آنکه جنبه کنجکاوی داشته باشد بر پایه عادت استوار بود. با کتابی که عکس مشاهیر بزرگ بر آن حک شده بود روبه سرهنگ کرد و گفت:
""انسان های بزرگی بودن که برای کشورشان کارهای مهمی انجام دادن ولی کمتر کسی اونا رو میشناسه!""
""هیمنطوره، اونا اندیشه های خودشون رو فدای جامعه کردن و این خیلی مهمه ، متوجه منظورم میشی، روزی مونتسکیو گفت:«اگر بدونم چیزی برای من سودمنه و برای خانوادم زیانبار آن فکرو از ذهنم دور میکنم و اگر بدونم چیزی برای خانواده ام سودمنده و برای وطنم اینطور نیست اون اندیشه رو از یاد می برم»
سرهنگ نوه اش را در اتاق تنها گذاشت و به حیات رفت تا سیگاری دود کند. مرد جوان مشغول یادداشت برداری از گفتگوهای امروزی بود. فردا باید به شهرستان برود و مقاله اش را تایب کند.
ساعت کم کم به نیمه های شب می رسید که صدای درب خانه جوان را از نوشتن و سرهنگ را از سیگار کشیدن باز داشت، سرهنگ به کنار چهارپایه چوبی رفت و سیگار را داخل جا سیگاری انداخت. دانشجو به کنار پله ها آمده بود و با اشاره درخواست کرد که خودش در را باز کند. پشت در یک پیرزن لاغر اندام بود که وقتی دستش را دراز کرد جای سوختگی پشت دستش نمایان شد. دانشجوی جوان نگاهش را تغییر داد و با حالتی مغرورانه پاسخ داد:
""این موقع شب چی می خوای؟""
پیرزن در همان حال که سرش پایین افتاده بود پاسخ داد:
""کمک!""
""من یک دانشجوی فقیر هستم پولی ندارم، متاسفم، حالا برو""
سرهنگ از فاصله ای کم گفت:
""کیه این موقع شب؟""
""هیچی ، یک درویشه، پول می خواد ؟""
سرهنگ به کنار درب حیات می رود و جوان را کنار می زند، نگاهی به پیرزن میکند . پیرزن از روی کنجکاوی لحظه ای صورتش را بالا می گیرد. سرهنگ دست به جیبش می برد و دو اسکناس به او می دهد و خیلی سریع در را می بندد. جوان دانشجو که ظاهرا از این کار خیلی خوشش نیامده بود همانطور که از پیرمرد دور می شد گفت:
""اون به پول ما احتیاجی نداشت""
سرهنگ در حالی که همانجا ایستاده بود با صدایی بلند گفت:
""تو بزرگترین موضوع تحقیقت را فراموش کردی!""
جوان ایستاد و رویش را برگرداند و گفت:
""متوجه منظورتان نمی شم ...""
""امروز بارها به این نکته اشاره کردم . مردم با ارزش ها و عقاید و سنت هاشون زندگی می کنند . اگر غذا رو از اونا بگیری اعتراض می کنن اما اگه عقایدشونو رو بگیری میمیرن. این بزرگترین درس توئه، من بخاطر خودش کمکش نکردم بلکه بخاطر عقایدش کمکش کردم، صدقه دادن چه کار خوبی باشه چه نباشه یکی از رسوم هست پس از بین بردن اون میتونه وضعیت نابهنجاری بعمل بیاره.""
گفتگوی آنها ادامه پیدا کرد تا آنکه هوا کم کم گرگ و میش شد. هنوز تو کتابخونه بودند. سرهنگ چند کتاب قطور را برداشت و از روی آن داستانها و جملاتی کلیدی را برای نکته برداری به نوه اش بیان کرد. وقتی آخرین کتاب که درباره تاریخ جهان غرب نوشته شده بود به پایان رسید برخواست و گفت:
""من دیگه باید برم بخوابم چون این تنها راحیه که تو رو خواب کنم، اما راستی یه نکته دیگه که دوست دارم بهت بگم، من کتابهای زیادی درباره تاریخ و جنگ خوندم، جنگ ها همیشه با خونریزی همراه هستند و همیشه رژیم ها تغییر می کنن یا بهتر میشه یا بدتر، اما چیزی که مهمتر از اونه ، اینه که تنها رژیم عوض میشه مردم تغییر نمی کنن""
هر دو اتاق را ترک کردند و دانشجوی جوان روی کاناپه دراز کشید. سرهنگ برق را خاموش کرد و در حالی که عادت داشت روی زمین بخوابد، دستی به سر نوه اش کشید و برای یک لحظه همه خاطرات خوش دوران کودکی اش را بیاد آورد. سپس بوسه ای بر پیشانیش زد؛ دراز کشید و گفت:
""می دونی چرا تو کشورم موندم در حالیکه مجبور شدم سالها مخفیانه و در سکوت زندگی کنم""
دانشجوی جوان با چشمانی بسته به آرامی گفت:
""این سوالی بود که همیشه می خواستم ازتان بپرسم اما جرات نمی کردم،چون احساس میکردم خیلی شخصیه""
""آره ، ولی می خوام اونو به عزیزترین فردیکه برام ارزش داره بگم،کسیکه می خواد جامعه شناس خوبی بشه، پس بهتره بیشتر بدونه؛ روزی که قرار بود مردم به خیابونا بریزن، یکی از وزیران کشور که با هم دوستی نزدیکی داشتیم موقع رفتنش از کشور بهم گفت،:« اگه چهره شناخته شده ای نبودم تو کشور می موندم .» اون حرفی بهم زد که هیچوقت از ذهنم دور نشد، وقتی سوار ماشین می شد تو گوشم گفت،:« هیچوقت انتظار نداشته باش مشکل کشور به دست بیگانه ها حل بشه چون فقط ما میدونیم که مشکل از کجاست این ما هستیم که میدونیم کجای سقفمان سوراخ شده و خونه ای که مدتها گرمابخش بوده حالا هوای سرد همه رو عاصی کرده.» من همیشه به اون افتخار می کردم .
فردای آن روز دانشجوی جوان به ساعتِ حرکتِ بلیطِ قطارش نرسید. همانجا در سالن انتظار به نقطه ای نامشخص خیره شد، اما خوشحال بود که تحقیقی جامع بدست آورده است.
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
حالا با خواندن دومین داستان از تو دوست گرامی‌ام دارم به این نتیجه می‌رسم که مدیوم بیانی تو اصلاً و اساساً داستان نیست. گرچه اندکی در توصیف، قابل قبول عمل می‌کنی، اما اساساً شخصیتی برای پرداخت و قصه‌ای برای روایت کردن نداری. نیاز درونی‌ات داستان‌نویسی نیست. به خیاطی می‌مانی که برای پالتویی دوخته شده، دکمه انتخاب نمی‌کند، بلکه وارونه عمل می‌کند و ابتدا دکمه‌ای برمی‌گزیند، سپس برای آن دکمه یک پالتو می‌دوزد. به عبارت ساده‌تر، داستان بر ناخودآگاه تو واقع نمی‌شود، بلکه ابتدا مضمونی در سر می‌پرورانی و سپس به دنبال آن می‌گردی که آن مضمون را در قالب داستان بریزی. بدین ترتیب، داستان برای تو اصالت ندارد؛ هدف اصلی‌ات نشر مضامینی است که در سر داری. اما نمی‌شود که هم به داستان اصالت نداد و هم در پی نوشتنش بود. این، البته انتخاب آگاهانه‌ی تو نبوده و نیست. ناخودآگاه وجودت اینگونه است که داستانی نمی‌اندیشد.
کتاب زیاد خوانده‌ای؛ کتاب غیر داستانی. حالا ذهنت پر است از مفاهیم و جملات قصار و حکمت و فلسفه و تاریخ و... . اینک طبیعی است که این ورودی‌های انباشت شده در ذهن، در پی یافتن مفرّی به عنوان خروجی باشند. برای منظم کردن تمام آنچه خوانده‌ای و نیز ارائه دادنش به جامعه، قلم به دست گرفته‌ای. این خیلی خوب است، اما اگر ندانی که باید چه قلمی در دستانت باشد، تمام حرفهایت تلف می‌شود و مفاهیم ذهنی‌ات هدر می‌روند. ذهن تو اساساً متفکر است، نه متخیل. جنس قلمت از تبار تفکر است، نه از تیره‌ی تخیل. این هیچ اشکالی ندارد که مدیوم تو داستان نیست. اشکال آن است که به این مسأله آگاه نشوی و یا از آن بگریزی. به نظر من می‌رسد که باید بسیار قلم بزنی، اما نه در حوزه‌ی داستان. تو مقاله‌نویس خوبی خواهی شد اگر راه خودت را از همین حالا درست انتخاب کنی. اولین قدم هم تمرین نگارش و نثرنویسی است. در نوشته‌ی حاضر- و آنچه پیش از این از تو خوانده‌ام- اشکالات فراوانی، هم به لحاظ زبانی و هم به لحاظ نوشتاری، وجود دارد. مثلاً زمان فعل‌هایت هر چند خط یکبار تغییر می‌کنند یا گاهی از عباراتی استفاده می‌کنی که از نظر زبانی اشتباه هستند؛ مثل «در روی چهارپایه نشسته بود»، «برق را خاموش کرد»، «ساعت کم‌کم به نیمه‌های شب می‌رسید» و...
حتماً به مقوله‌ی زبان و نگارش توجه زیادی کن و حتماً نوشتن را ادامه بده، اما اگر نظر مرا می‌خواهی، نوشتن داستان را خیلی پی نگیر. قبلاً، در همین پایگاه، نقدی نوشته‌ام با عنوان «مسأله مدیوم». اگر وقت کردی، آن را هم بخوان. شاید مفید باشد.
پاینده، پوینده و پیروز باشی.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.