فضاسازی برای رسیدن به زمان تاریخی اثر



عنوان داستان : خانه تاریکی ها

خانه‌ام طوسی بود، رنگ کدر و دلمرده، اصلا دوستش نداشتم، تا اینکه پدر تصمیم گرفت مرا عروس خانه‌ای کند که طلایی بود. رنگ ها برایم مهم بودند. زندگی برایم رنگ داشت. قرار شد عروس خانه ای شوم که همه چیز آن می‌درخشید. دلم پر از شادی شد، رنگ طلایی و نجات از رنگ طوسی. چه چیزی بهتر از این!
اما طلایی نبود، خانه‌ام طوسی پررنگ بود. رنگی که از آن متنفر بودم. رنگی که گاه به سیاهی نزدیک می‌شد. دلم می‌گرفت و نمی‌توانستم هوای طوسی را نفس بکشم. نمی‌توانستم عروس خانه‌ای باشم که تیره و تار است و رنگ مرده دارد. از وقتی که عروس این خانه شده بودم زر و زیور زیاد داشتم. همین گوشواره‌ها را که می‌خواستم بخرم وقتی مرد زر فروش روبروی چشم هایم گرفت، طلایی بود و می‌درخشید. مثل خورشید، با شادی و ذوق گرفتمش و به خانه آمدم. جلوی آینه که ایستادم. کنیز گوشواره‌ها را در سوراخ گوشم فشار داد. سر بلند کردم. گوشواره‌ها نمی‌درخشیدند. فریاد زدم:« اینها که گوشواره‌های من نیستند. اینها یک تکه آهن هستند. طلا باید بدرخشد. نکند تو گوشواره‌های من را برداشته‌ای؟» دخترک سرش را پایین انداخت. لبهایش لرزید و گفت:«بانو گوشواره‌ها که دست خودتان بود. در جیب خودتان» لبهایش را که گاز گرفت، پرش مژه های بلندش را دیدم. مثل یک گنجشک بی‌پناه، نفس‌نفس می‌زد و می‌لرزید. من هم نمی‌توانستم نفس بکشم. نفس من هم بند آمده بود. او از ترس، من از هوای لعنتی این خانه. هوای طوسی و سنگین. دستش را گرفتم سرد سرد بود و نوک انگشتانش یخ کرده بود.
- راست می‌‌گویی! نترس، فقط جواب من را بگو، بدون ترس و واهمه، این گوشواره‌ها می‌درخشند؟
دختر سرش را بالا گرفت و به گوشهای من زل زد و سرش را به پایین تکان داد و گفت:« مثل خورشید، بانوی من گوشواره‌ها مثل خورشید می‌درخشند و چشم‌ها را خیره می‌کنند، بسیار برازنده شما هستند» نگاهم را به آینه دوختم. نه تنها نمی‌درخشیدند، بلکه رنگ تیره‌ای داشتند. رنگشان طوسی پررنگ شده بود. می‌خواستم دخترک را پرت کنم گوشه اتاق و آینه را به سرش بکوبم. اما او چه گناهی داشت؟ دیگر مطمئن شده بودم که این چشمهای من بود که نمی‌توانست رنگ‌ها را درست ببند. اما من درخشش گوشواره‌ها را در دست مرد زرفروش دیده بودم. هر چه بود در این خانه بود و آدم‌های آن. اصلا این خانه نفرین شده. درست است که وسیع است و زیبا، چشم نواز است و دل فریب، اما ! من خانه کوچکی دیده بودم که مثل در می‌درخشید. من‌، باید دوباره درخشش و زیبایی را ببینم. من باید...
دخترک گوشه‌ای ایستاده بود و با تعجب من را نگاه می‌کرد.
- بانوی من! چرا رنگتان پریده؟ بانوی من با خود چه زمزمه می‌کنید؟ شما باید استراحت کنید.
کف دستهایم را به دو طرف سرم فشار دادم و اشاره کردم که از اتاق بیرون برود. دخترک عقب‌عقب خارج شد و من به روزهایی رفتم که شاد بودم، کنیز بودم اما مثل شاهزاده ها، غرق در شادی بودم. دخترکی بودم که همه چیز را نقره ای و طلایی می‌دید. بچه ها به من می خندیدند و می گفتند مگر می شود همه چیز رنگ داشته باشد، آن هم به آن زیبایی که تو می گویی! اما من همه چیز را زیبا می دیدم. هوایی را نفس می کشیدم که نسیم بهشتی بود. روزهایی را می گویم که هم بازی بچه های کوی بنی هاشم بودم. روزهایی که در بهشت زندگی می کردم. خاکش نه زمین مدینه که قطعه ای از بهشت بود.
هنوز چند لحظه ای از رفتن دخترک نگذشته بود که دایه سراسیمه سمت من آمد و مرا در آغوش گرفت.
- بانوی من دوباره چه شده است؟ چرا پریشانی؟ برخیز.
نگاهش را به چشمهایم دوخت. سورمه چشمهایش را زیباتر کرده بود.
- گردش برویم. قرار است اسیران و خارجی ها را بیاورند. برخیز و آماده شو، که با هم به تماشا برویم. برخیز که باید مثل همیشه بدرخشی.
من و درخشیدن؟ منی که در تاریکی گیر کرده بودم؟ این خانه و دالان های تو در تو، زیبایی‌هایی که چشم هر کس را مسحور می‌کرد برای من آینه عذاب شده بود. کاش از اینجا می‌رفتیم، این روزها همه چیز رنگ سیاهی گرفته است. هوا سنگین شده است و نمی شود نفس کشید. کاش از این شهر فرار می کردیم.
***
نمی‌توانستم به روبرو خیره شوم. شتر که جلوتر می‌آمد چشم هایم را بستم. اسیران روی شتران بی جهاز نشسته بودند. با هر تکان شتر، تکان تکان می‌خوردند و جابه جا می‌شدند. اجازه نداده بودند که صبح به تماشای اسیران بیاییم. شب بود و تاریکی، اما من درخشندگی نور را حس کی کردم. می‌خواستم از دایه بپرسم که چشمهای آنها نیز نور طلایی خورشید را می‌بیند؟ نور طلایی! سالها در شهر شام جزتیرگی و رنگ طوسی هیچ چیز ندیده بودم حالا چه می‌دیدم؟ چگونه به چشمهایم اعتماد می‌کردم؟ به چشمهایم نمی‌توانستم اعتماد کنم که این روزها بارها و بارها درون قصر به تمسخرم گرفته بودند. اما فقط نو نبود. بوها را که اشتباه نمی‌کنم. من بوی آشنایی می‌شنوم که سالهاست در انتظارش بوده‌ام. من این بو را سالهای پیش به ریه هایم فرستاده بودم و جان گرفته بودم. هر کس هر چه می‌خواهد بگوید اینها مجوس نیستند. اینها بوی مدینه را می‌دهند.
سمت شتر رفتم. دایه دستم را گرفت
- بانوی من نزدیک نشوید؟ بگویید من بپرسم؟ چه می‌خواهید بدانید. نزدیک اسیران نشوید.
اما نه! من باید خودم می‌پرسیدم. من باید سراغ سرورانم را از اینان بپرسم.اسیرانی که گذرشان به شام افتاده است؟ از مدینه تا شام راه زیادی است. چرا اینها را این گونه، کشان کشان و درمانده آورده اند.
نفس کشیدم. هر چه به زن نزدیکتر می‌شدم، نسیم بیشتری حس می‌کردم. همه جا روشن می‌شد و درخشش پیدا می‌کرد. مثل روزهایی که مدینه بودم . تا آنجا که می‌توانستم بوی خوش را بلعیدم . بعد از مدتها می‌توانستم هوای سبکی را نفس بکشم. زن سرش پایین بود و نگاهش را به طرف من نمی‌دوخت. احساس کردم وجود من با لباس های فاخر و مرکب های رنگارنگ باعث آزارش شده است.سوالم را زودتر پرسیدم
- من سراغ گمشده ای می‌گردم که اهل مدینه است. می‌خواهم بدانم از آن گمشده من، از اهالی آن خانه خبر داری؟
زن بدون اینکه سر بلند کند پرسید:«کدام خانه؟ نامشان را بگو؟» دستهایم یخ کرده بود. نفس نفس می‌زدم. من این صدا را می‌شناختم، چقدر زیبا بود. صدایش مثل مروارید سفید بود. اگر دایه این حرفها را بشنود می‌گوید :«بانوی من این سخن ها را نگو، مگر صدا رنگ دارد» اما داشت این صدا سفید بود صدا، صدای آقایم علی ابن ابیطالب بود. روزی که حسین را صدا کرد و حسین مرا شفا داد. صدا صدای علی بود، ولی این زن اسیر کجا و علی بن ابیطالب کجا؟ سالها از مرگ علی می‌گذرد. خودم را جمع کردم. تمام انرژی‌ام را در صدایم ریختم. صدایم می‌لرزید. می‌خواستم لرزش صدایم را پنهان کنم. می‌خواستم زن نفهمد که من می‌لرزم اما زن سرش را بلند کرد. چشمهایم را بستم. صدا جوانتر از چهره شکسته زن بود.
- علی را می‌شناسید، پدر حسین و زینب؟ کوچه بنی هاشم و حسن بن علی را؟
چهره زن شکسته اما پر از صلابت بود. می‌لرزیدم. نه زمین بود که می‌لرزید و من را جلوی اسیران مدینه میلرزاند. این زمین شوم شام، هیچ وقت آرام نداشت. زن دستش را به بازوی من گذاشت. آرام گرفتم. مثل لحظه ای که حسین شفایم داد و همه اهالی خانه آرام گرفتند.
- با آنها چکار داری؟
پس می‌شناختش؟ مطمئن بودم که این زن آشناست. مطمئن بودم که نشانی به من خواهد داد. نمی‌دانم چرا و به کدامین اعتبار، سفره دلم را باز کردم و رازی را گفتم که خیلی ها هنوز نمی‌دانستند.
- من همسر یزید هستم.، من کنیز آن خانه بودم. علیل بودم که حسین شفایم داد. مرا آزاد کردند که کاش نمی‌کردند و کنیز آن خانه می‌ماندم، کاش اسیر این سیاهی نمی‌شدم
نگاهم را به زن دوختم. چشمهایم به نور عادت کرده بود.
- تو زینب را می‌شناسی؟ خواهر حسین را؟
زن جواب نداد. هر دو بازویش را در دستهایم گرفتم. گویی خون تازه در رگهایم دوید. چرا جواب نمی‌داد؟ چرا من اینگونه بی تاب شده بودم؟ چرا نفسم تنگ شده بود. قلبم تند تند می‌تپید و بی قرارم می‌کرد.
- می‌شناسی‌اش؟
زن نگاهش را در نگاهم دوخت.
- برو هند.
نمی‌توانستم بروم. کجا باید بروم؟ باید پیدایشان می‌کردم و از آنها می‌خواستم که شفایم دهند. قرار دل بیقرارم شوند و چشمهایم را درمان کنند. این زن نام مرا از کجا می‌دانست؟ نباید بروم. باید بمانم و جواب سوالهایم را بگیرم. چرا راز دلم را گفتم؟ چرا باید پیش او اقرار می‌کردم که من کنیز و علیل بوده‌ام. زن می‌دانست. مطمئن بودم که مرا می‌شناخت. من باید حرف می‌زدم. باید زینب را پیدا کنم. برای همین آمده ام. سالهاست هر کسی که از مدینه می‌آید من بی قرار می‌شوم و سراغ بانویم را از او می‌گیرم. بازوهای زن را گرفتم و فشار دادم. مثل بچه ای که به مادرش چنگ بزند.
- من باید زینب را پیدا کنم. باید خبری از حسین بن علی بگیرم.
زن سرش را بلند کرد، گویی خورشید طلوع کرد، دستش را کمی‌بالا آورد و به روبرو اشاره کرد
- من زینب هستم. آن سر که می‌بینی، سرحسین بن علی است که بر نیزه است.
اشتباه نکرده بودم، او زینب بود که چون اسیران در شهرها چرخانده شده بود. صدای زینب بود که وقتی حرف می‌زد گویی علی بود که سخن می‌گفت. دیگر نمی‌توانستم او را در آن حال ببینم. بر زمین افتادم. یزید چه کرده بود؟ اینها که خارجی نبودند، اینان فرزندان رسول خدا بودند. من شاهد بوده ام که علی چگونه زینب را احترام می‌کرد. حالا چه شده است. من سیاهبخت چگونه می‌توانم در این خانه نفس بکشم. چگونه می‌توانم خود را اسیر خانه ای کنم پر از سیم و زر ، در حالی که دختر شاه عرب روی خاکها و خرابه ها خانه کرده است! سرم را بر زمین کوبیدم. گرمای خون را حس کردم. دیگر نمی‌توانستم دنیای تاریکم را حس کنم. باید بانو را نجات می‌دادم. من! بانو! من که باشم که به نجات بانو بیندیشم؟ باید خودم را از این خانه بلا نجات دهم. باید بانو را به خانه ام ببرم تا استراحت کند، تا من و خانه‌ام را شفا دهد، خانه تاریکی‌ها و دلتنگی‌ها. دلم می‌خواست سربلند کنم و بر چهره مهربانی کسی نگاه کنم که شفایم داده بود. نمی‌توانستم. بانو زینب پایین آمد و سرم را در آغوش گرفت. آرام شدم، گویی سر بر ابرها نهاده بودم. گویی هیچ دردی نداشتم. همه جا را سفید می‌دیدم و درخشش خورشید را حس می‌کردم. بعد از سالها چشمهایم زیبایی را می‌دید و قلبم آرامش وجود بانو را حس می‌کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مرضیه نفری سلام

از دیدنتان در دوره آل جلال بسیار خوشحال شدم. «خانه تاریکی‌ها» را خواندم. پرداختن به سوژه‌هایی که برای مخاطبان آشنا هستند کار ساده‌ای نیست. تازگی کار شما در این است که این بار واقعه کربلا را از زاویه دید همسر دشمن دیده‌اید. همسر یزید قرار است راوی حماسه‌ای باشد که بارها دیده و شنیده و خوانده‌ایم. خوب این نوع نگاه در نوع خودش تازه است. اما کار آن‌گونه که انتظار می‌رود درنیامده است. به نظرم می‌رسد یکی از عمده ترین دلایل در نیامدن این داستان، فضاسازی ضعیف کار است. این اثر برای روایت تاریخی فضاسازی مناسب ندارد و زمان تاریخی داستان خوب درنیامده است. مکان داستان خیلی کمرنگ است درحالی‌که انتخاب مکان داستانی یکی از عناصر قابل توجه است. مکان اگر درست انتخاب شود و اگر درست و اساسی جا بیفتد و با سایر جزییات جفت و جور شود بخش عمده‌ای از کار را پیش می برد. داستان با تک‌گویی راوی شروع شده؛ اتفاقا راوی دارد مکان زندگی‌اش را، خانه‌اش را توصیف می کند اما وقتی از خانه‌اش حرف می‌زند خواننده حتی نمی‌تواند حدس بزند منظور از خانه، در واقع قصر یزید است. هیچ نشانه روشن، هیچ اشاره راهگشایی که مخاطب را به تاریخ روایت برساند نداریم. به این می‌ماند که راوی، زنی معمولی است که دچار روزمرگی و افسرگی شده و حالا دارد از اتاق آپارتمانش حرف می‌زند نه درباره خانه‌ای در هزار و چند سال پیش، آن هم نه در ایران بلکه در جای دیگری و اصلاً معلوم نیست که داریم بخشی از تاریخ مذهبی را ورق می‌زنیم.
نکته دیگر که باعث ضعف اثر شده زبان است. اگر مثلا قرار بود به دوره تاریخی ویژه‌ای در ایران برسیم، پیشنهاد می‌کردم زبان همان دوره تاریخی مورد نظر را مطالعه کنید اما وقتی داستان به بخشی از تاریخ مذهبی مربوط می‌شود، بهتر است از زبان ابداعی (فیگوراتیو) استفاده کنید. زبانی است که نویسنده برای اشاره به جغرافیای بومی یا تاریخی کار خودش ابداع می‌کند. زبانی که به اثر رنگ و بوی تاریخی یا اقلیمی می‌دهد. به عنوان مثال سریال‌های تاریخ مذهبی را به خاطر بیاورید. همه می‌دانیم که مردم دوره خلافت امام علی (ع) به زبانی که در سریال امام علی (میرباقری) دیده‌ایم حرف نمی زده اند یا مثلا مردم در عراق زمان هجرت امام حسین (ع)، مثل فیلم «روز واقعه» صحبت نمی کرده‌اند اما زبان ابداعی نویسنده فیلمنامه یا فیلمساز به خلق فضای مورد نظر کمک کرده است. منظور این نیست که عین آن زبان را به کار ببرید اما می‌توانید از زبانی استفاده کنید که برای فضاسازی مناسب‌تر باشد. اینطوری با خواندن دو سوم کار، خواننده همچنان فکر می‌کند با داستانی در زمان معاصر سر و کار دارد. البته استفاده از زبان یا مکان معاصر می‌تواند نوعی تکنیک به حساب بیاید اما حتی اگر به عنوان تکنینک به کار برده شود باید آنچنان به‌روز شده باشد، جوری بومی‌سازی شده باشد که با اثری کاملا بازآفرینی شده روبرو باشیم و اینطور ناهمساز به نظر نرسد.
نکته سوم این است که جز تک‌گویی نسبتا طولانی راوی که بیشتر به توصیف محل زندگی اش می گذرد، اتفاق داستانی دیگری نداریم. درست است که واقعه کربلا به خودی خود اتفاق بزرگی است، اما اگر قرار است داستان تازه‌ای بنویسیم باید از دل همان ماجرا قصه‌ای ناشنیده روایت کنیم. چیزی ببینیم که کسی ندیده باشد. از زاویه‌ای روایت کنیم که کسی روایت نکرده باشد یا دست‌کم به شیوه‌ای که کاملاً تازگی داشته باشد و همین نکته است که کار را سخت‌تر می‌کند. با توجه به توانایی شما در خلق جزییات قابل توجه داستانی، فضا می‌توانست بسیار داستانی‌تر از این باشد؛ بسیار داستانی‌تر.
نفیسه مرشدزاده، یک سری داستان‌های کوتاه دارد که هر کدام از آن‌ها را با محوریت یکی از قصه‌های قرآنی نوشته است که کار دلنشینی است. «پدر، عشق، پسر» سید مهدی شجاعی را هم بخوانید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های تأثیرگذار و مثال‌زدنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.