به نظم روایت دقت کنید



عنوان داستان : بابایی میان ابرها

بابایی میان ابرها
فاطمه گایینی
داشتم کارتون می دیدم که مامان صدایم کرد
- ترانه بیا این پار‌چه‌ها را ببر پهن کن تو حیاط، قربونت برم
تا آمدم غر بزنم مامان ادامه داد:« پاشو دیگه دخترم، آفرین.» حوصله ام سر رفته بود حوصله ی غر‌غر‌های مامان را نداشتم با بی‌حوصله‌گی پاشدم دستمالهای آشپزخانه را برداشتم واز پله ها بالا رفتم. دستمال ها را تکان دادم و گفتم:«مثلا شما دو تا بال من هستید. حالا من راببرید توی ابرها» دستمال ها هیچ تکانی نخوردند. دیگر خسته شده بودم از این همه تنهایی و روزهایی که همه شان مثل هم بودند. برگشتم اتاق، کنار پشتی نشستم.
تلویزیون روشن شد تصویر چند رزمنده جوان روی صفحه آمد، با هم شوخی می کردند و می خندیدند و برای همدیگر سربندهای قرمز را می بستند. مامان دست کشید روی سرم و گفت:« قربونت برم برو به کارهات برس.» گفتم:« باشه مامان زهره خوبم» بازهم چشمهای مامان سرخ شده بود. از وقتی بابا شهید شوده همین جوری بود. من که اصلا از جنگ و شهادت خوشم نمی آمد. جنگ بابا را از من گرفته بود و چشمهای مامان را سرخ کرده بود. اگر بابایم قبر داشت با مامان می رفتیم سرقبرش. آنجا گریه می کردیم و دلمان باز می شد. دلم تنگ شد برای بابا. اصلا با بابا قهر کردم. چرا بابا دلش برایم تنگ نمی شد که دیدنم بیاید. توی خوابم بیاید؟ برگردد و توی قبر خودش بخوابد. یک جایی که من و مامان هم بدانیم. رفتم حیاط داشتم پارچه ها را پهن می کردم که یک لحظه چشمم به آسمان افتاد. آسمان زیباتر از روز‌های دیگر بود. یاد بابا افتادم. آخر یکی از ابر‌ها شبیه بابا بود، یکی شبیه دوست بابا. یک دفعه ابری که شبیه بابا بود آمد و مرا بغل کرد و برد در آسمان‌. صورت بابا را بوسیدم و با هم آشتی کردیم. وسط ابرها چرخیدیم و دور زدیم. بابا گفت:«جای من همین بالاست. وسط ابرها» بغل بابا خوابم برد .
مامان صدایم می کرد اما من چسبیده بودم به دیوار ودر خیالم دست بابا را گرفته بودم.مامان آمد در حیاط، بغلم کرد. بیدار شده بودم اما دلم میخواست بغل مامان باشم.به اتاق که رسیدیم چشمهایم را باز کردم و قصه آشتی با بابا را تعریف کردم. مامان گفت:« تو نباید از بابا ناراحت باشی. اگه بابا نرفته بود جبهه ما آواره شده بودیم ودشمن خانه مون رو گرفته بود.اون وقت ما حیاط و آسمون آبی نداشتیم که تو با بابات بری بین ابرها بچرخی» از کنار پشتی بلند شدم و دور خودم چرخیدم و گفتم:«مامان تو هم دیگه گریه نکن. بیا بریم حیاط ، تو هم بابا را ببین»
من و مامان دویدیم به حیاط، ابرها آمده بودند پایین. بابا با یک دسته گل کنار اولین ابر منتظر ما ایستاده بود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
صمیمیت و سادگی متن‌تان خوب است. با توجه به لحن آن می‌توان آن را داستان خوبی برای مخاطب کودک و نوجوان دانست. وقتی برای مخاطب کودک و نوجوان چیزی نوشته می‌شود باید ساده و صمیمی باشد و به راحتی نیز فهمیده شود. نوشته شما همه این‌ها را دارد. فقط برخی نکات دیگر را هم اگر رعایت کنید داستان بسیار خوبی از آن درمی‌آید.
اول این که حاشیه‌های آن را کوتاه کنید. فقط اصل قصه را بگویید. هر چیزی که به بخش و بدنه اصلی ربطی ندارد را کنار بگذارید. مثلاً جایی که می‌گویید "شبیه دوست بابا" اضافی است. خواننده که نمی‌داند دوست بابا چه شکلی بوده یا اصلاً در باره دوست بابا چرا باید بداند؟ صحبت شما روی باباست و نباید از آن جدا شوید. تمرکز داستان را بر هم نزنید. حاشیه نروید.
دوم این که رعایت مسیر حرکت داستان را بکنید. اول مادر ترانه او را صدا زده در حالی که ترانه داشته کارتون می‌دیده. ترانه بلند می‌شود و می‌رود اما به جای این که کمک کند برگشته و دوباره نشسته روبروی تلویزیون. تلویزیون اگر داشته کارتون نشان می‌داده چرا خاموش شده بوده؟ جایی نگفتید که شما تلویزیون را خاموش کرده‌اید. می گویید "تلویزیون روشن شد و ..." پس خاموش شده بوده. بعد هم ترانه بدون این که به مادرش کمک کند برگشته نشسته پای تلویزیون. اگر نمی‌خواسته کمک کند چرا رفته بوده؟ و بعد دوباره در ادامه نوشته‌اید که "رفتم حیاط داشتم پارچه‌ها را پهن می‌کردم که..." یعنی حالا رفته کمک کند. ترتیب کارها انگار برهم خورده. نباید به دلخواه خودتان نظم و ترتیب انجام کارها را برهم بزنید. به‌خصوص برای مخاطب کودک و نوجوان.
نکته دیگر این که وقتی از زبان شخصیت داستان چیزی را می‌گویید باید زبان جمله و متن با زبان شخصیت یکی باشد. در این جا راوی و بازگو کننده داستان شما یک دختر کوچک است، پس تمام کلمات باید با سطح سنی و زبانی او هماهنگ باشد. نباید کلمات و جملات سنگین به کار ببرید. ترانه باید به اندازه سن خودش حرف بزند ولی در ابتدا جملاتی گفته‌اید که دیگر به اندازه سن او نیست. "دیگر خسته شده بودم از این همه تنهایی و روزهایی که همه‌شان مثل هم بودند." این لحن و زبان یک آدم بزرگ است. راوی داستان هر که هست به اندازه و در سطح زبان و دانش او حرف بزنید.
در داستان‌های کوتاه معمولاً تعداد شخصیت‌ها باید کم باشند. شما هم شخصیت های کمی دارید و این را باید از نقاط قوت داستان شما دانست. جاهایی هم که با صداقت حرف زده‌اید مثل جایی که گفته‌اید از جنگ بدتان می‌آید خیلی خوب است. مخاطب صداقت را دوست دارد و جمله باید صادق باشد. در بخش احساسی متن خوب عمل کرده‌اید و بازی با ابرها هم خوب است. اگر متن‌تان را با نقاشی های خوب همراه کنید داستان خوبی برای مخاطب کودک و نوجوان خواهد شد.
نتیجه‌گیری پایانی داستان هم بسیار خوب است. مادر نتیجه‌ای گرفته که برای کودک قابل فهم باشد. تصویر انتهای داستان هم خیلی خوب توصیف شده و اگر با تصویر و نقاشی همراه شود بسیار خوب از کار درخواهد آمد.
اگر دوست داشتید می‌توانید این کار را برای بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس بفرستید تا آن‌ها در مورد چاپش کمک کنند. از اینترنت به دنبال سایت این بنیاد باشید. هر استانی هم یک نمایندگی از این بنیاد دارد. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.