اهمیت تأثیرگذاری حسی



عنوان داستان : من برگشتم

- مامان من زود برمی گردم؟ پاساژسر همین خیابان دیگه. تازه شیماهم با دوستش هست. انقدر نگرانی نداره که بعدشم میریم خونه ی مامان جون.
مامان دستهای خیسش را با دامنش خشک کرد. تا به حال به من اجازه نداده بودند که تنهایی بیرون بروم.
- می گم من ببرمت ؟
نگران بود و دوست نداشت با شیما دختر عمه ام بیرون بروم
- نمی خوام شما بیایی. خب شیما بزرگه، 16 سالشه، عمه اصلا مثل شما نیست. خوش به حال شیما.
مامان با عمه خیلی فرق داشت. عمه به شیما گیر نمی داد و اجازه می داد با دوستهایش بیرون برود اما مامان صبح تا شب مواظب من بیچاره بود.
- چادر سر نمی کنی؟
سریع خیلی عصبانی گفتم:« مامان، ما قبلا در این باره حرف زدیم. ساق دست که می اندازم.» معلوم بود که از دستم ناراحت است، زیر لب گفت:« نه تورا به خدا ساق دست هم ننداز.» بعد رفت طرف آشپزخانه و گفت:« باشه برو، رسیدی خانه ی مامان جون زنگ بزن خیالم راحت بشه.» کیفم را برداشتم و گفتم:« چشم خداحافظ.» کفش های مشکی ام را پوشیدم، ساق دست را درآوردم و زیر فرش راه پله جاسازی کردم. رفتم بیرون و در آیینه ی در خانه به خودم نگاه کردم. رژلب قرمزی که مامان حتی اجازه نزدیک شدم را به آن نمی داد را آرام روی لبم کشیدم، با هزار تا بدبختی برش داشته بودم. لبم خیلی قشنگ شده بود. شالم را عقب کشیدم. هردقیقه بر می گشتم وعقب را نگاه می کردم هر لحظه امکان داشت یک کسی بیاد توی کوچه و من را ببیند و آبرویم برود. موهایم را ریختم کنار و موهای بافته شده را از پشت از شالم بیرون انداختم، به خودم نگاه کردم واقعا خوشگل بودم. من با این قیافه به این خوشگلی بعد همه اش مجبورم چادر سر کنم و مثل زن های دوره ی قاجار بگردم. خب منم دل دارم. راه افتادم به سمت جای قرار با شیما. احساس غرور و آزادی می کردم اما ازطرفی احساس می کردم بیشتر نگاه ها طرف من است. از بعضی از نگاه می ترسید م نمی دانم چرا ولی خیلی می ترسیدم. سعی می کردم خیلی ریلکس مثل تمام دخترهایی که در خیابان تنها بودند رفتار کنم. شیما برایم دست تکان داد من هم برایش دست تکان دادم. رسیدم دوستش هم آورده بود اسمش سپیده بود، به او سلام کردم شیما سقلمه ای به من زد و گفت:« خوشگل کردی، می خواهی دل کی رو ببری؟» از حرفش خجالت کشیدم من اصلا به این چیز ها فکر هم نمی کردم. سپیده دست هایش را دورم حلقه کرد و گفت:« ببین بچه شده مثل لبو، بریم تا به تاریکی نخوریم.» راه افتادیم، شیما و سپیده با من خیلی شوخی می کردند، من هم خیلی خوشحال بودم چون برای اولین بار داشتم بدون حجاب کامل و با آزادی بیرون می رفتم. اما نگاه ها روی ما سه تا مخصوصا من یک جوری خاصی بود مثل نگاهی که مامان و بابا به دختر های بی حجاب داشتند. حدودا به پاساژ رسیده بودیم، قلبم خیلی تند میزد از هیجان زیاد بود. سه تایی وارد پاساژشدیم، شیما به مغازه ی وسایل آرایشی و بهداشتی فروشی اشاره کرد و گفت:« بریم یکم خرت و پرت بخریم دلمون باز بشه.» با تعجب پرسیدم:« خرت و پرت یعنی چی؟» سپیده رو به شیما گفت:« چرا این مهشید انقدر پاستوریزه است؟ خرت و پرت یعنی لاک و رژ و چیز های اینجوری.» سر تکون دادم و به سمت مغازه راه افتادیم شیما یکم جلوتر از ما رفته بود تو و چند تا لاک انتخاب کرده بود. سپیده با غرغر گفت:« همه یه خوشگل ها را که تو انتخاب کردی، قبول نیست. نامرد.» پسر مغازه داررو به سپیده گفت:« البته برای شما از اون رنگ میارم.» سپیده و شیما بلند خندیدند. یک پسر دیگه هم اومد و گفت:« به به چه خبره!» بعد رو به شیما گفت:« این دفعه چی می خوای؟» دست هایم یخ یخ بود، لحن حرف زدن و نگاه کردن پسرها را دوست نداشتم. قلبم تند تند می زد، کلا من از پسر ها می ترسیدم همیشه هم از پسرها فرار می کردم. آرام آرام به سمت بیرون مغازه قدم برداشتم به ویترین نگاه کردم، پایم را در چهارچوب در گذاشتم و شیما و سپیده را صدا زدم تا برویم. یکی از پسر ها رو به شیما و سپیده گفت:« پس بیرون رفتن مون چی میشه؟» اون یکی پسر دستی به موهای ژل خورده اش کشید و گفت:« الان بچه همراه شونه » این را گفت و پلاستیک خرید های شیما و سپیده را روی میز گذاشت، پسر اولی ازجیب شلوار جینش دو تا کاغذ درآورد و به شیما داد. شیما خنده ای کرد و یکی از کاغذ هارا به سپیده داد. آمده اند بیرون شیما گفت:« مغازه ی خوبی بود چرا تو خرید نکردی؟» گفتم:« پاساژ بزرگه اگه بخواهیم توی هر مغازه انقدر وایسیم وقت نمی کنیم کل پاساژ را ببینیم.» شیما دیگر هیچ حرفی نزد احساس کردم از یک مغازه سایه ای بیرون آمد و دنبال ما راه افتاد. جرات به پشت سر نگاه کردن را نداشتم. پاساژ پر پسر بود و من خیلی می ترسیدم. اما شیما و سپیده خیلی راحت برای پسرها لبخند می زدند. سایه ای که حالا به پسری تبدیل شده بود نزدیک ما آمد هی دم گوش شیما و سپیده چیزی می گفت و آنها بلند می خندیدند. من می لرزیدم هر خانم چادری که می دیدم نزدیکش راه می رفتم تا فکر کنند که من با آن خانوم هستم. قلبم داشت میامد توی دهنم. خودم این را حس می کردم . شیما میگفت که چقدر ترسو هستم و خیلی لوسم و از این حرف ها. دیگر شیما و سپیده کاری به کارم نداشتند، با دوتا پسر می خندیدند. من پسر هارا دیده بودم دم پاساژاز موتور پیاده شده بودند. دختری را دیدم که با مامانش به خرید آمده بود، حتی چادر هم سر کرده بود. دلم برای مامان تنگ شده است دیگر حالم از این پاساژ به هم می خورد انگار در و دیوار این پاساژ مرا درخود می بلعند. رژ لب را خوردم و به یاد حرف های مامان افتادم کاش کمی به حرف هایش گوش می کردم. ای کاش با مامان اومده بودم.سپیده با لحن تندی رو به من می گوید:« مهشید نری گم شی کار دستمون بدی پشت سر ما باش.» انگار شیما و سپیده را نمی شناختم برایم خیلی غریبه بودند. به دست هایم نگاه کردم می لرزیدند، من دیگر نمی توانستم یک لحظه هم در این پاساژ بمانم. یاد در دوم پاساژ افتادم به سمتش راه افتادم. شالم را جلو کشیدم و موهای لختم را توی شال فشار دادم، به سمت خانه دویدم. هوا تاریک شده بود. تند می دویدم. می خواستم فریاد بزنم، جیغ بکشم و مامان را صدا بزنم. اما بغضی درگلویم نمی گذاشت. داشتم خفه می شدم. اشک هایم سر می خوردند یکی، دوتا و بعد جاری می شدند. چقدر دلم برای چادرم تنگ شده بود. هیچ وقت با چادرم نمی ترسیدم. با خودم حرف می زنم قول می دهم به به حرف های مامان گوش بد هم. دیگر بدون مامان هیچ جا نمی روم، چقدر نبودش در این یک ساعت سخت بود. آستین های سه ربع مانتویم را می کشیدم پایین اما پایین نمی آمدند. از بین آدم ها رد می شدم. به بعضی هایشان طعنه می زدم . بعضی هایشان با ترحم نگاهم می کردند. انگار این یک ربع راه سال ها طول کشید.به کوچه ی خودمان رسیدم. دویدم سمت خانه زنگ را زدم. مامان آیفون را برداشت و گفت:« کیه؟»با گریه گفتم:«من..م:»با صدایی نگران و با ترس گفت:« مهشید مگه نرفتی خونه ی مامان جون؟» انگار گریه کرده بود، انگار منتظرم بوده است و می دانسته برمی گردم. اشک هایم را پاک کردم.تمام دوستت دارم هایم را در جمله ام جمع کردم و گفتم:« مامان، نرفتم برگشتم.»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه گائینی سلام

خوشحالم که به داستان‌نویسی علاقمند هستید. اگر سن و تجربه داستان‌نویسی شما را در نظر بگیریم «من برگشتم» تمرین بدی نیست اما برای اینکه بتوانید داستان بی‌نقصی که مورد نظر خودتان است بنویسید، نکاتی هست که دانستن و رعایت کردن آنها می‌تواند کمک خوبی باشد. در اینجا دختری داریم که دوست دارد با دوستانش به گردش برود. همراه آنها می‌رود و وقتی متوجه رفتارهای سبک‌سرانه دوستانش می‌شود پریشان و پشیمان به خانه برمی‌گردد. با اینکه فضاسازی در بخش مربوط به فروشگاه کمی قابل قبول است اما داستان به‌طور کلی کشش و کشمکش داستانی جذابی ندارد و توصیف‌ها و مجموعه عناصر داستانی آنچنان نیستند که از نظر حسی بر خواننده تاثیر بگذارند. اولین نکته‌ای که می‌تواند برای شما راهگشا باشد این است که بدانید داستان با فکر اولیه آغاز می‌شود؛ بنابراین هر قدر فکرهای اولیه ناب‌تر و داستانی‌تری داشته باشید، قدرت تاخت و تاز بیشتری در اختیار شماست. بعضی از سوژه‌ها قابلیت و انرژی بیشتری برای تبدیل شدن به داستان‌های خوب و خواندنی دارند و برعکس، تعدادی از سوژه‌ها هستند که جای چندانی برای پرداخت داستانی ندارند. دومین نکته عدم تعادل است. حتما شنیده‌اید که معمولا در داستان لااقل با یک عدم تعادل روبرو هستیم. معنای ساده‌اش می‌شود اینکه در جهان داستان، ابتدا همه چیز عادی است و همه چیز سر جایش است اما یک‌دفعه مشکلی پیش می‌آید که تعادل دنیای داستانی را به هم می‌زند، آن وقت این عدم تعادل اوج می‌گیرد و وضع بدتر و پیچیده‌تر می‌شود تا جایی که گره‌ها باز می‌شوند و مشکلات از بین می‌روند و داستان دوباره به تعادل برمی‌گردد. البته این یکی از فرم‌ها و تکنیک‌ها در طراحی و در واقع، معمول‌ترین آنهاست. پس باید ببینیم در داستانی که طراحی می کنیم، عدم تعادل چیست یا کجاست؟ سومین نکته اینکه وقتی داستانی را طراحی می‌کنیم بهتر است بیش از هر چیز به فکر داستان‌گویی باشیم یعنی تلاش کنیم قصه‌گو باشیم و داستان پر کشش و تأثیرگذاری روایت کنیم و اگر پیامی داریم، آنچنان لابلای ماجراهای داستانی تنیده شده باشد که اصلا آموزشی به نظر نرسد؛ مثلا در همین داستان اگر شما به عنوان نویسنده فقط داستان را تعریف کنید و بگذارید مخاطب خودش به نتیجه برسد، هم ساختار داستانتان درست‌تر است و هم تأثیرگذاری آن بیشتر می‌شود؛ ضمن اینکه باید توجه داشته باشید پیامی که به مخاطب منتقل می‌شود باید درست و منطقی باشد پس رفتارها، گفتگوها و زندگی آدم‌های داستانتان را بدون هیچ قضاوت و پیش‌داوری به مخاطب نشان بدهید و یقین داشته باشید خواننده داستان خودش به همه مفاهیمی که در ذهن شماست می‌رسد. برایتان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و خواندنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
محمودرضا پیرهادی » 5 روز پیش
با عرض سلام. زبان فیت راوی است. دنیای پرداخت شده همان دنیایی است مورد انتظار است. از این جهت برای سرراستی و بی پروایی نویسنده در جریان روایت بایستی تبریک گفت. اما بهتر است بدانیم داستان با گزارش نویسی یا یاداشت روزانه کمی فرق دارد. نکته مهم در پرواز پرنده خیال و کشف لایتنهاهی دنیای مرموزی است به نام داستان. خواننده در دنیای داستان هم تحت تأثیر قرار می گیرد و هم بی اندازه لذت می برد.
پرهام علیدوستی » پنجشنبه 08 شهریور 1397
با احترام به سرکار خانم اروان نکته ای به ذهنم رسید. این داستان به نوعی تم تنبه و تحول دارد و لذا حائز کشمکش درونی و درگیری شخصیت با خودش و انتخابش است. لذا از نظر عصاره داستانی به نظر فقیر نمی رسد. اما فرم خطی و عدم ارائه دلبستگی های راوی به ارزشهای خانوادگی هول و ولا و تعلیق را کمرنگ کرده است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.