چراغ زرد




عنوان داستان : غریبه ای در جنگل
نویسنده داستان : امیر فریدونی


همیشه خواب می دید روزی در جنگل نزدیک خانه گرفتار خواهد شد...
جنگل آنقدر وسیع بود که هرچه جلوتر می رفت بیشتر دور می شد. تصمیم گرفت راهی که آمده را بازگردد اما هیچ نشانی از خود باقی نگذاشته بود. به علت سراشیبی ها و چاله ها، مدام راهش را تغییر می داد. چیزی بهمراه نداشت و احساس می کرد هر لحظه بیشتر در جنگل محو می شود. نظم و شکل درخت ها تغییری نمی کرد . درختهای لاغر اندام و بلند که به هم چسبیده بودند و پسرک دید مناسبی نسبت به محیط نداشت . کمی جلوتر شکل درختها تغییر یافت .دیگر از آن نظم خبری نبود و برخی درختها بلند و قدیمی نشان میدادند و برخی کوتاه و جوان که با فاصله ای نسبت به یکدیگر قرار گرفته بودند. حال می توانست گرمای آفتاب را حس کند. اینکه جنگل چه حیواناتی را در خود جای داده همیشه برایش معما بود. مارهایی سمی که خود را به رنگ درخت ها استتار کرده اند و بین شاخه ها پنهان هستند. حشرات کوچکی که شاید هیچگاه آنها را ندیده باشد و بدتر از همه مسیری که شاید بعلت چرخش او دور خودش هیچگاه بپایان نرسد.
صدای خفیفی از اطراف شنیده شد. این صدا به او آرامش می داد . دیگر تنها نبود. مدام به دورش می چرخید و به دوردست خیره می شد و دوباره به عقب برمی گشت. حس میکرد چیزی در تعقیبش است. صدا را دنبال کرد. مردی کوتاه قامت اما چهارشانه با یک طبر مشغول قطع درخت است و کنارش سگی بزرگ به درخت بسته شده بود. سگی قهوه ای رنگ با حاشیه های سیاه که بر قسمت پشتی و زیر گردنش امتداد پیدا می کرد. پسرک کمی جلوتر آمد و به مردی که اسلحه ای در کمر داشت گفت:" چرا درختها را قطع میکنی،ما به آنها احتیاج داریم"
شکارچی گفت:" این درختها نمی گذارند نور به درختهای دیگه برسه"
پسر جوان گفت:"این درختها به ما زندگی می دن، قطع آنها خلاف قانونه"
شکارچی از ضربه زدن بازایستاد و رو به جوان کرد و گفت:"کدام قانون، ما از قانون چه می دانیم. اگر همین لحظه رعد و برقی درختها را آتش بزند و تمام جنگل خاکستر شود آنوقت چه می توان کرد، چه قاتونی برای آن پاسخ دارد؟"
_ آن فقط یک اتفاق است.
_من از اتفاق چیزی نمی دانم. من یک شکارچی هستم و قوانین خودم را دارم.
_چرا درختهای بلند و قدیمی را قطع می کنید؟
_آنها نمی گذارند نور به درختهای دیگر برسد. آنها جلوی آتش ایستاده اند!
درخت که مدت ها مورد هجوم ضربات طبر بود کم کم تسلیم شد و پس از ساعت ها کمر خم کرد و به سمت خاک یورش برد هماندم کلاغی سفید که روی شاخه ها بود و تا آخرین لحظه از تسلیم باز نمی ایستاد مجبور شد با پارچه ای که به سرش گره خورده بود به پرواز درآید . لحظه ای بعد چند کلاغ سفید دیگر دید که بالاس سرش در پرواز هستند و همگی پارچه ای مشکی بر سر دارند. پارچه ای که شاید برای زیبایی و بطور غریزی به سرش گذاشته بودند حال انگار مانع بینایی شان میشد . از دیدن آنها در شگفتی ماند. اگر صدای غارغار آنها را نمی شنید باور نمی کرد کلاغ سفیدرنگ هم وجود داشته باشد.
پسر جوان جرات کرد کمی نزدیک تر بیاید و با لحنی محکم بگوید:"شما حق ندارید آنها را قطع کنید"
سگ شروع کرد به پارس کردن، شکارچی نگاهی به سگ انداخت و گفت:"نگران نباش، اگر قدمی جلوتر بیاید او را می کشم و از خونش ، نوشیدنی گوارایی خواهی نوشید" و سپس دوباره مشغول طبر زدن به درخت شد. در همین هنگام گرگی درشت اندام نزدیک شد و در کنار سگ قرار گرفت و صداهایی از خود تولید کرد. پسرجوان نمی دانست گرگ وحشی که تازه از راه آمده چرا به شکارچی حمله نمیکند و تنها به او خیره شده است. مکثی کرد و اطراف را نگریست سپس قدمی به جلو گذاشت و در یک لحظه پیرمرد تفنگ دولولش را برداشت و به سمت گرگ شلیک کرد. گرگ به چندین متر آنطرفتر پرت شد. آن عمل آنقدر سریع انجام گرفت که جوان نمی توانست حتی آنرا در ذهنش مرور کند. شکارچی بلافاصله به سمت سگ رفت که مدام پارس می کرد. گره طنابش را باز کرد. پسر جوان که بسیار ترسیده بود. پا به فرار گذاشت. صدای دلخراش سگ را می شنید که هر لحظه به او نزدیک تر می شود. مدام مسیرش را تغییر می داد. ذهنش کار نمی کرد و پاهایش از ترس با سرعت حرکت می کرد. بوی بد سگ را حس می کرد که به او نزدیک شده است و صدایش که در اعماق وجودش رخنه می کرد و آزارش می داد. به اولین درخت بلندی که رسید توقف کرد و بدون اینکه نگاهی به پشتش بیندازد از درخت بالا رفت، تا بحال از هیچ درختی آنقدر بالا نرفته بود. نمی دانست چطور آنقدر از زمین فاصله گرفته است. سگ چندین بار سعی کرد از درخت بالا بیاید اما هربار تا نیمه های راه به پایین می افتاد. حال همانجا زیر درخت به این طرف و آنطرف خیز بر میداشت و در حالیکه مدام به اندام او خیره می شد پارس می کرد.
مدتی گذشت و جوان احساس کرد اگر کمی بگذرد سگ وحشی خسته می شود و به پیش صاحبش برمیگردد. سگ دیگر صدایش گرفته بود و با فریادهای خفیف سعی در ترس حریفش داشت. وقتی به اطراف نگریست همان مرد شکارچی را دید که تنها طبرش را به همراه دارد و به او نزدیک می شود. سگ از پارس کردن دست برداشت و شکارچی وقتی به زیر درخت رسید نگاهی به جوان کرد و گفت:"این درخت بلندی است و مانع از رسیدن نور خورشید به دیگر درختها می شود." سپس شروع کرد به قطع کردن آن و در این بین ترسی عمیق دوباره تمام وجود جوان را فرا گرفت. خورشید کم کم غروب می کرد و او منتظر بود تا رهگذری از آنجا عبور کند و از او طلب کمک بخواهد. از طرفی درختِ بلند و سختی بود و قطع آن با طبر کار بسیار طاقت فرسایی بود. شکارچی بدون آنکه نگاهی به جوان بیاندازد تنها به کارش مشغول بود . بیش از چند ساعت میشد که به درخت ضربه می زد و از سرعت دستش کاسته شده بود. سگ دوباره شروع کرد به پارس کردن آنهم با صدایی که قلب آدمی را می درید . پسرک جوان همانطور بالای درخت مانده بود و به اطراف می نگریست تا کسی را پیدا کند. مدتی بعد مردی بلند قامت و درشت اندام را از دور می دید که در حال گذر است. فریاد بلندی کشید و با دست علامت داد. مرد بلند قامت مسیرش را تغییر داد و به سمت او حرکت کرد. پسرک جوان خرسند شد و دستانش را به هم چسباند و مشغول دعا شد. مرد درشت اندام وقتی به زیر درخت رسید بدون حرفی ، طبر را از شکارچی گرفت و مشغول قطع درخت شد. خیلی قدرتمند نشان میداد و ضرباتش سهمگین و ویرانگر بود. درخت با هر ضربه تکان می خورد و چیزی به سقوط درخت نمانده بود. ضربه های طبر آنقدر با قدرت زده میشد که درخت را به طرز وحشتناکی تکان میداد. مرد جوان سعی کرد کمی بالاتر رود تا به انتهای شاخه های درخت برسد. با ضربه نهایی درخت شروع به سقوط کرد. ابتدا خیلی آرام و سپس با سرعتی هولناک به سمت زمین حرکت کرد. پسرک از ترس زبانش بند آمده بود و قدرت فریاد نداشت تنها توانست برای لحظه ای به کلاغ سفیدی خیره شود که با پارچه ای بر سر ، از روی شاخه درخت پرواز کرد و ناپدید شد.
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
امیر عزیز، «غریبه‌ای در جنگل» بجز یک نکته‌ی مثبت چیز دیگری که درخور توجه باشد، ندارد و آن هم توصیف نسبتاً خوب محیط است. این توصیف هم فقط در یک‌سوم ابتدای متن وجود دارد.
ما از شخصیت اصلی داستان تو هیچ چیز نمی‌دانیم. کیست؟ چرا در این جنگل است؟ به کجا می‌رود؟ چرا دغدغه‌ی قطع درختان را دارد؟ پاسخ هیچ‌کدام از این سؤال‌ها مشخص نیست و به همین دلیل خواننده علاقه‌ای به دنبال کردن ماجرای شخصیت تو پیدا نمی‌کند.
تو نه تنها، او را با شخصیت داستانت همراه و همدل و سمپاتیک نمی‌کنی، بلکه او را گیج و گنگ هم می‌سازی و درباره‌ی اجزای دیگر داستانت هم حتی اطلاعاتی سطحی به او نمی‌دهی. کلاغ سفید و پارچه و گرگ و طبر و تفنگ و... اینها همه عناصری هستند که در ذهن تو معنایی داشته‌اند، اما مگر خواننده توان ذهن‌خوانی دارد که بتواند با اینها ارتباط برقرار کند؟ ممکن است این عناصر برای تو نمادهایی باشند، اما باید بدانی که پرداختن به نماد در ادبیات، یک امر ارادی و خودآگاهانه نیست. تو اراده می‌کنی که گرگ نماد فلان چیز باشد و بر اساس این اراده چیزهایی تعریف می‌کنی. خواننده اما محکوم نیست که از اراده‌ی تو خبر داشته باشد و چون خبر ندارد، هرچه تو بر آن اساس تعریف کرده‌ای باد هوا می‌شود که در این داستان شده است.
«غریبه‌ای در جنگل» یک شبه‌داستان نخواندنی است و توهین‌آمیز. نخواندنی است چون شخصیت نمی‌سازد و وقتی شخصیتی وجود نداشته باشد، هویت ماجرا نیز مخدوش می‌شود چراکه ماجرا اتفاقی است که برای شخصیت رخ می‌دهد. بجز شخصیت و ماجرا، روایتی نیز وجود ندارد. وقایع مسلسل‌وار، تصادفی و بدون منطق پشت هم ردیف شده‌اند. در واقع چیزی روایت نمی‌شود. این نوشته حتی گزارش هم نیست؛ بیشتر به توهمات یک ذهن آشفته می‌ماند که تکه‌تکه بیان شده است. هیچ چیزِ این نوشته تعین ندارد. همه چیز به دلخواه و تحمیل نویسنده برگزار شده است و با این رویکرد، خواننده اصلاً لحاظ نشده و این، یعنی توهین به مخاطب.
امیر جان، باید بیشتر از آنکه فیلم ببینی، کتاب بخوانی و داستان. اینقدر آشفته و مشوش نوشتن- هم به لحاظ داستانی، هم از نظر نگارش و زبان- بعد از پنج سال تمرین نوشتن، چراغ زردی را برایت روشن می‌کند که باید خیلی جدی به آن توجه کنی. یعنی باید چه کار کنی؟ اولاً باید زیاد بخوانی و از کلاسیک‌ها غافل نشوی. ثانیاً باید در پی سادگی باشی.
بالزاک و فلوبر زیاد بخوان؛ استعدادی که در توصیف محیط داری را تقویت می‌کند.
هنری جیمز و ناتانائیل هاثورن و استیون کینگ بخوان؛ در فضاهای مورد علاقه‌ات کمکت می‌کنند.
همینگوی، خصوصاً «پیرمرد و دریا»‌اش، را بارها بخوان تا اندازه‌ی یک دنیا حرف زدن را در کمال سادگی دریابی.
«غریبه‌ای در جنگل»، حتی با لحاظ کردن توصیفات نسبتاً قابل قبول ابتدایی، سیاه‌مشقی است که باید هرچه زودتر از آن خلاص، به اشکالاتش آگاه، و پیگر رفع آنها شوی.
موفق باشی.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.