تکلیف‌تان را با متن روشن کنید




عنوان داستان : روستا
نویسنده داستان : عزت الله فريدنيا

در خانه های روستایی قدیم اطراف خانه ها را حصار نمی کردند ، نهایتا با سیم خاردار مرزهای خانه مشخص میشد متاسفانه امروزه کمتر جایی بدین شکل در کشورمان یافت میشود، ورشکستگی کارخانجات ، نبود کار ، کوچ جوانان جویای کار به شهرها و نهایتا ورود غریبه های پول دار بی دغدغه و خریدن زمین های مردم بومی و عوض شدن فرهنگ های منطقه و جاری و ساری شدن عدم اعتماد از دلایل تغییر در بافت های مسکونی خانه ها شده که امروزه قبل از ساختن خانه با حصارهای بلوکی مرزها را مشخص میکنند تا خدایی نکرده چون در اثر خرید و فروش ، قیمت زمین ها گران شده همسایه به زمین بقلی تجاوز نکند یا زمین مجدد فروخته نشود و مابقی ماجرا.
اهالی این روستای 30 خانوار، فقط در فصل تابستان و بهار به ییلاق می آمدند و ماههای دیگر سال را به شهر ها قشلاق می كنند، قبل از انقلاب ایران در سال 57 و مدتی بعد از آن مردم مانند این سالها به شهرها نمیرفتند و شهرنشینی به شکل امروزی هنوز شکل نگرفته بود و کل سال را در ییلاق میماندند و جمعیت خانوارها هم خیلی بیشتر از این تعدادها بود، جوانان ازدواج میکردند و حاضر به زندگی در شهر نبودن و در روستا برای خودشان کاری دست و پا میکردن ، چند تاروستا نزدیک به هم مدرسه داشتند البته تا مقطع راهنمایی ببخشید تا کلاس هشتم یعنی برای نسل پدران و مادران ما کلاس هشتم برای نسل ما راهنمایی و برای فرزندان ما کلاس هشتم و احتمالا هم برای نسل نوه های ما راهنمایی ، عجب نسل سوخته ای هستیم ما و این طور که داره پیش میره نسل نوه ها ، دیگه نمی فهمم این چه تغییر و چه برگشت به عقبی بود ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، ... اَه اَه .... حالا... پرسنل مراکز درمانی به صورت مامورتي هر از گاهي از شهرهای نزدیک به روستا ها میآمدند دامداری و لبنیات و گوشت محلی و پشم و پوست و نخ و تخم مرغ و گیاهان دارویی و لباس های بافتنی و نمد و جاجیم و فرش دستباف و همشون هم طبیعی ، فراوان و فروش به شهرها ، با وجود آن همه مشکلات و نبود جاده و برق و آب مناسب، مردم در روستاها با قناعت زندگی میکردند و البته انتخاب آنها هم بود واقعا چی شده که همه چیز برعکس شده؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چه بی کفایتی و چه تغییری رخ داده؟ نگرانم با وجود این همه عناوین "خوار"که اخیرا مد شده آدم خوار هم مد بشه. .. حالا .... حالا .... اَاَاَی خخخدا.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
تکلیف تان را با متن از همان ابتدا روشن کنید.
این البته یک داستان نیست. یک متن خنثی و خالی که نه می توان آن را علمی دانست و نه روزنامه‌ای. یک بازخورد احساسی و یا یک بازنمود فکری است. شکوائیه‌ای است از وضعیت فعلی زندگی و جامعه‌ی این روزهای ما. لذا از منظر داستانی بدان نگاه نمی کنیم و فقط می‌شود روی زبان و تکنیک بیان حرف‌هایی زد. نکاتی را خدمت تان عرض می کنم که انشالله به کارتان بیاید.
معمولاً برای نشان دادن تقابل میان دو وضعیت به شرایط خوب یکی و اوضاع بد دیگری می‌پردازند. در این جا به وضع خوب روستا در گذشته و از بین رفتن آن صفا و صمیمیت‌ها و عاری از سکنه شدن این روستاها اشاره شده و بعد وضعیت فعلی زیر سئوال رفته است، اما این تقابل در متن خیلی قوی شکل نگرفته است.
اگر می‌خواهید متن تان تأثیرگذار باشد باید چاشنی احساس بدان اضافه کنید. این حرف‌هایی را که شما زده‌اید همگان می‌دانند. پس برای جلب توجه بهتر است با شیوه‌ای تازه حرف زد. لباسی نو بر تن حرف‌های تان بکنید تا چشم مخاطب را به خود بگیرد. اگر می‌خواهید تعلیم بدهید ابتدا باید حواس مخاطب را جلب خود کنید. بار احساسی متن بسیار کم است. اگر می‌خواهید خواننده تحت تأثیر احساسی قرار بگیرد باید به چیزی که از دست رفته به شدت نیاز احساسی بدهید. زیبایی‌ها و خوبی‌هایی را که می‌توانسته به مخاطب بدهد یادآور شوید. حس نوستالژی را به‌شدت در او بیدار کنید. تصویرهای زیبا خلق کنید. از نقل قول‌های دیگران و به‌خصوص انسان‌های فرهیخته استفاده کنید. خاطره‌های کوتاه به متن بیافزایید.
شعر تأثیر خوبی در یک متن دارد. شعر سهراب سپهری به‌خصوص می‌توانست کمک خوبی در اینجا باشد: "من ندیدم ده‌شان ... بی‌گمان در ده بالادست چینه‌ها کوتاه است" خود این شعر همان حس ارتباط آدم‌ها را با هم که شما در قالب حصار بدان اشاره کردید انتقال می‌دهد. یا "مردم بالادست چه صفایی دارند" . اینها به ادبیت متن شما هم اضافه می‌کنند.
از دادن آمار و ارقام خودداری کنید. آمار و ارقام متن را علمی می‌کنند و اگر بنا دارید متن علمی بنویسید که ساختار کاملاً فرق خواهد کرد. شما نیازمند فرضیه و مقدمه و بعد اثبات آن و در نهایت نتیجه‌گیری خواهید بود.
در جایی هم گفته‌اید "اهالی این روستای ۳۰ خانوار..." که حکایت از معرفه و شناخته شده بودن این روستا برای مخاطب دارد اما مخاطب از کجا باید بداند شما کدام روستا را دارید می‌گویید؟ ساختار جمله شما از حیث معرفه و نکره بودن غلط است.
از لحاظ تکنیکی هم به نظر تکنیک رو در رو سخن گفتن بتواند جواب بدهد. فرض کنید مخاطب روبروی شما نشسته و دارید با او حرف می‌زنید. مثلاً از همان ابتدا خواننده را مورد خطاب قرار دهید : "تویی که داری این متن را می‌خوانی، می‌دانی که ...." همین نوع شروع نگاه و ذهن خواننده را جلب می‌کند. ناخودآگاه او را متوجه خود می‌کند. احساس می‌کند کسی روبرویش است که می‌خواهد با او حرف بزند و درددل کند.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.