باورپذیری، از ویژگی‌های یک داستان رئال خوب




عنوان داستان : من و مطب دکتر
نویسنده داستان : توفیق ربیعی بنی جمیل

در تراس طبقه ی پنجم مطبی که به خیابان اشراف داشت ایستاده و به بیرون خیره شده بودم . اغلب ساختمان ها بالا آمده بود . معماری عالی با نورپردازی های زیبا و خیابان های عریض برای یک آن من را به یاد شهرهای بزرگ و مدرن انداخت . این گونه در ذهنم نقش بست چون فاصله ی مردمان ساختمان های بلند به آسمان کمتر است در نتیجه به خدا نزدیکتراند . به همین خاطر به آنان حسادت می کردم . راستش را بخواهید با این که بچه ی اهواز بودم اما تا کنون شهر را از این زاویه ندیده بودم . همه چیز آن بهترین بود . در این جا کمتر می توانید ماشین های رده پایین مملکتی را ببینید و اغلب آن ها ماشین های لوکس خارجی بودند که نمونه های آن ها را فقط می توانستید در تلفزیون و فیلم های خارجی ببینید . در این جا حتی سگ ها و گربه ها هم بر خلاف محله های پایین دستی که اغلب نحیف و مردنی بودند ؛ چاق ، فربه و دوست داشتنی بودند . وقتی به عقب به داخل مطب برگشتم نمونه ی سگ آن را در دستان خانمی دیدم که تازه وارد مطب شده بود . خانم به سبک اروپایی با روسری اسلامی !!!! تیپ زده بود . البته روسری اش فقط به انتهای فرق سرش بند بود و بیشتر موهایش روی پیشانی نسبتا پهنش سریده بودند . مانتویی مشکی باز با بلوز و شلواری زرد رنگ به تن داشت که نظر همه را به خود جلب کرده بود . شاید هم بیشتر ، نظر همه به سگ پشمالویش بود که او را مرتب نوازش می کرد . این خانم وقتی به منشی خانم دکتر که پشت پیشخوان و گویی که با گوشی اندرودیش ور می رفت رسید لحنش را کمی کش داد و با ناز و کرشمه سلامی به منشی کرد . منشی که زن میانسالی بود سرش را کمی بالا گرفت و با گفتن سلام عزیزم جواب خانم را داد . این دو مدتی را به آرامی به گفتگو پرداختند . از کلمات و حرف هایی که کم و بیش و پراکنده به گوشم می رسید فهمیدم که همدیگر را نمی شناختند و خانم مانتو باز در صدد گرفتن نوبت جهت ورود به اتاق دکتر بود و در نهایت هم موفق شد . هزینه ی ویزیتش را داد و به پیشنهاد منشی که با احترام با او صحبت می کرد روی صندلی مختص بیماران و مراجعه کنندگان نشست و شروع به ور رفتن با سگش کرد . منشی بعد از این که یکی دو بیمار را به اتاق دکتر راه داد اسم خانم مانتو باز را خواند و او را با رویی گشاده به داخل اتاق دکتر راهنمایی کرد . در صدد اعتراض برآمدم اما خیلی زود پشیمان شدم چرا که همیشه از کلکل کردن با این تیپ آدم ها بدم می آمد ؛ در ضمن می دانستم حرف من راه به جایی نمی رساند و گوش آن ها به حرف های من و امثال من کر !! بود . این آدم ها فقط حرف و رفتار خود را قبول داشتند غافل از این که زندگی مرفه آنان با اسکناس های بیماران بیچاره ای امثال من می چربید بیمارانی که با هزار زحمت ماهیانه چند صد و شاید هم چند ده هزار تومانی درآمد در می آوردند که نصف آن را هم باید بابت ویزیت آزاد پزشکان و داروی های گران هزینه می کردند . این آدم ها به راحتی حقوق دیگران را ضایع می کردند و یا شاید هم اهمیتی برای آن ها قاءل نمی شدند . باورم وقتی تبدیل به یقین شد که متوجه خانم میانسالی شدم که به التماس خانم منشی افتاده بود :
- خانم ؛ خواهش می کنم .. بخدا بیمارم ..
در اینجا دیگر از روی گشاده ای که منشی با خانم مانتو باز داشت خبری نبود . منشی طوری صحبت می کرد که گویی کلماتش را از ته بینی اش بیرون می داد بدون آن که نگاهی به بیمار جدید بکند گفت :
- نوبت نداریم .. می تونید برید دکتری دیگه ..
بیمار جدید لحن خود را ملتمسانه تر کرد و ادامه داد :
- به خدا از درد ، شب خواب ندارم .. تا هر ساعتی بگید منتظر می مونم ..
منشی این بار و گویی که جدی تر شده بود گفت :
- خانم محترم نوبت های ما دو ماهه است .. بی خودی اصرار نکن .. اگه می خوای اسمتو الآن می نویسم برای دو ماه دیگه ..
بیمار جدید که اشکش در آمده بود باز به التماس افتاد :
- بخدا تا دو ماه دیگه می میرم .. یه خواهری در حقم بکن .. بخدا ثواب داره .. اجرت با خدا ..
سگرمه های منشی در هم رفت صدایش را بلندتر کرد و گفت :
- اگه می خواستم به التماس های شما گوش بدم که اتاق دکتر الآن باز بود و همه ی شهر هجوم می آورد اینجا .. نه خانم .. نوبت نیست .. بهتره هم وقت خودتو اینجا تلف نکنی .. خدا نگهدار ..
بیمار جدید که گویی از اندرون شکسته شده بود دیگر چیزی نگفت و مظلومانه مطب دکتر را ترک کرد . التماس و خدا خدا کردن بیمار بدجوری اعصابم را خراب کرد . در این فکر بودم که آیا واقعا ، دکتر حرف های منشی و التماس های بیمار را نمی شنید یا این که در حال گپ زدن با خانم مانتو باز بود !!!
ذهنم از ارتباط این دسته از مردم با خدا پاک شد و این بار این گونه در ذهنم نقش بست که این گروه از آدم ها به خدا نزدیک نبودند بلکه خود ، خدایی می کردند .
غرور و خودپرستی ساختمان های بلند حالم را به هم می زد . حس می کردم این ساختمان ها اجازه ی نفس کشیدن را به آدم های ضعیف نمی داد .
نفس هایم از نبود هوای آزاد ، تنگ شده بود اما هنوز توانایی آن را داشتم که سرپا باشم تا آن جا که روی دکتر را نبینم و سفارش های منشی به فلان داروخانه یا آزمایشگاه را نشنوم . خیلی زود مطب دکتر را ترک کردم و در امتداد خیابان اصلی قرار گرفتم . چپ و راست خیابان پر بود از تابلوهای رنگارنگ پزشکان .
مثل این بود که این ساختمان های بلند مرتبه فقط برای پزشکان ساخته شده بود و این نقطه از شهر به بیمارستانی بزرگ می نمود که بیشتر به بیماران پایین دستی و اطراف شهر اختصاص داده شده بود .
وقتی به خانه رسیدم پاسی از شب گذشته بود . در محله ی ما ساختمان ها بلند نبودند اما یکدست و با هوایی آزادتر بودند و مردم آنها با خدای خود نجوا می کردند ..
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در مورد متن حاضر می‌توان گفت که صاحب آن ایده و مضمون دارد اما هنوز با شیوه‌ی درست پردازش ایده‌های خود آشنا نیست. چند نکته‌ای که باید بدان توجه کنید را خاطر نشان می‌کنم بلکه ان‌شاءلله در ادامه راه‌تان به کار بیاید.
اول این که چنین متن‌هایی متهم به شعاری شدن می‌شوند و شعاری بودن یک داستان، ویژگی منفی برای آن به حساب می‌آید. امروزه می‌گویند حرف را غیرمستقیم بگویید و مسائل را هم به جای گفتن مستقیم حتی المقدور نشان دهید. مثلاً اگر شما مرد فقیری را به من نشان دهید که از فقر و بیماری می‌میرد تأثیرگذارتر است تا این که یک مقاله علمی در وصف نتیجه فقر و بیماری بنویسید. حتی اگر در آن داستان هیچ چیزی از خودتان نگویید و فقط مرد را نشان دهید باز هم بسیار تأثیرگذارتر است. پس سعی کنید که به جای شعار دادن نشان بدهید که چه اتفاقی می‌افتد و چه اتفاقی ممکن است در نتیجه برخوردها و نگرش‌های غلط ما بیافتد.
دیگر بحث باورپذیری یک داستان است. در هیچ مطبی ورود حیوانات آزاد نیست. حتی در خصوصی‌ترین کلینیک‌های شخصی هم چنین مسأله روی نخواهد داد. داستان باید باورپذیر باشد والا مخاطب آن را پس می‌زند. در این داستان خانمی به همراه سگ خود به مطب آمده است. این اتفاق نه تنها کلاسی برای مطب ندارد بلکه هیچ بیماری دیگر به مطب مراجعه نخواهدکرد ضمن این که بحث بازرسی و نظارت نهادهای دولتی هم مطرح است. در داستان‌هایی که می‌خواهید اخلاقیات را در محیطی رئال آموزش دهید چیزی را بگویید که باورپذیر باشد. این باورپذیری است که باعث می‌شود ما با شخصیت های یک داستان گره بخوریم و آنان را قبول نماییم.
این‌گونه متون به جای این که بیشتر مردم را بیشتر جذب نمایند پس می‌زنند. چرا که مقایسه‌ای غیرواقعی از مردم مرفه و فقیر کرده‌اید. بهتر بود راه دیگری را برای نشان دادن این فاصله انتخاب می‌کردید.
زبان کار نیز در مواردی مشکل دارد. برای نمونه وقتی می‌گویید: "در امتداد خیابان اصلی قرار گرفتم" این زبان بسیار بی‌تناسب می‌نماید. خیلی راحت‌تر از این‌ها باید حرف بزنید. مثلاً بگویید "آمدم بیرون" و یا "وارد خیابان شدم" یا "آمدم توی خیابان". فعل "قرار گرفتن" فعلی است که تداعی سکون می‌کند و نه حرکت. قرار گرفتن یعنی در جایی ایستادن و تکان نخوردن.
استفاده خوبی از ساختمان‌ها و ارتباط شان با انسان‌ها کرده‌اید. این یعنی استفاده از تکنیک ادبی و خود نوعی غیرمستقیم حرف زدن است چرا که ساختمان‌ها تداعی آدم‌ها را می‌توانند بکنند. پس می‌شود با استفاده از این ترفندها غیر مستقیم حرف زد.
داستان بیشتر بخوانید و کلاس داستان هم حتماً بروید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.