اتفاقی که چرخ‌دنده‌های داستان را به راه بیندازد



عنوان داستان : سیگار قهوه مرگ

آقای امامی مرده بود و خانه پر شده بود از بوی قهوه و سیگار
همه اقوام سرازیر شده بودند برای خاکسپاری
درون خانه قلقه بود و چشم جز دود و سیاهی چیزی نمی دید
حال عمه خانم بد نبود اما هنوز گیج رفتن آقای امامی بود
لباس های سیاهش را از صندوق کنار تخت در آورده بود و لباس های رنگی اش را آنجا خوابانده بود ...
بزرگ تر های فامیل لم داده بودند و از قهوه و سیگاری که مدام تعارف میشد می نوشیند و کام میگرفتند
اوضاع بچه ها متفاوت بود درون حیاط پهناور کنار درخت یاس مشغول بازی و دعوا بودند ...
آمبولانس بیرون در منتظر ایستاده بود تا جنازه را برای دفن ببرد
اقوام بدون تعارف سوار ماشین هایشان میشدند و به سرعت خود را به قبرستان میرساندند ...
گرداگرد قبر شلوغ بود بیشتر از جمعیتی که درون خانه گرد هم آمده بودند حضور داشتند
دختر ها حلوا میچرخاندند و بزرگ تر ها نشسته بودند و فکر میکردند و پسر ها نیز با حرص و ولع خاک میریخنتد
تمام مدت فکر میکردم
«کسی که مرده است چقدر برای مردنش گریه می کند؟»
مراسم را با تمام شکوه و بهترین شکل برگذار کردند و مهمان های گشنه را برای صرف فاتحه ای راهی منزل عمه خانم کردند
گوسفندی که شاید قرار بود پیش پای عروسی جان بدهد درون دیگ پخته بود
آبگوشتی تدارک دیده بودند همراه با دوغ و نان و سبزی تازه
تناول شروع شد و مثل لشگر برگشته از جنگ سفره را تکیه پاره کردند
غذا تمام شده و چیزی نمانده بود تا به آشپز خانه برگردد
دختر ها درون حیاط جمع شده بودند و ظرف ها را می شستند
جمعیت قصد داشت نماز جماعتی بر پا کند تا بهانه ای جور شود ، تسلیتی بگویند و یک به یک زحمتشان را کم کنند
برایم سوال بود «مرگ یک نفر چند گرسنه را سیر میکند؟»
مراسم تمام شده بود نماز به جا آمده بود و یقینا وقت رفتن بود
عمه خانم جلوی خودش را گرفته بود و با گرمی جواب تسلیت ها را با طول عمر پس میداد
کمی پیرتر به نظر می رسید و به شدت به استراحتی طولانی نیاز داشت ...
شب شده بود و عمه جز لیوانی آب که با آن قرص هایش را خورده بود چیزی نخورده بود حتی کلامی نیز بر زبان نیاورده بود
به چه فکر میکرد؟
لابد به شب عروسی اش را به یاد می آورد
هیکل درشت آقای امامی را به یاد می آورد
دخترش را که پیشش نبود به یاد می آورد
خاطراتی که امروز چال کرده بودند را به یاد می آورد ...
سرم گیج میرفت «کسی که تنها می میرد چقدر احساس تنهایی میکند؟»
چشم های عمه خانم رفته بود و سرش سنگین به نظر می رسید ، لبخندی بر لب داشت و انگار اتفاقی نیفتاده است ...
چشم هایم سنگین شده بود و اطرافم را تار میدیدم
چه کسی قهوه دم کرده بود؟
بوی سیگار از کجا می آمد؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمدعلی عسگری سلام

خواندن داستان دیگری به قلم شما، موجب امیدواری است. «سیگار قهوه مرگ» نثر نسبتا سالم و شسته رفته‌ای دارد و این موفقیت کمی نیست؛ اما حدس شما در مورد نبودن اتفاق داستانی تا حدود بسیار زیادی درست است. در تمام مدت خواننده منتظر است بالاخره داستان شروع شود اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد. در واقع از ابتدا تا انتهای اثر حکم مقدمه‌ای پیدا کرده که هرگز به متن اصلی نمی‌رسد و در همان مقدمه پایان می‌پذیرد. در این اینجا مقدمه طولانی هرگز به مرحله گذار نمی‌رسد تا ما با حادثه اصلی با هسته محوری اثر مواجه شویم. «آقای امامی مرده بود.» این اولین جمله‌ای است که اثر با آن شروع شده و اتفاقاً مرگ یکی از حوادث بزرگ است، یعنی همین جمله می‌تواند حکم عدم تعادل داشته باشد اما مشکل اینجاست که طرح داستانی مستحکمی ندارد تا عدم تعادل را به عناصر زنجیروار بعدی متصل کند و چرخ دنده‌ها را راه بیندازد و ساختار داستانی درستی بسازد. آقای امامی مرده و دیگران عزاداری می‌کنند؛ همین. حتی نوع سوگواری یا حس و حال یا افکار یکی از آدم‌های دور و برش، جور ویژه و متفاوتی نیست تا مخاطب بتواند امیدوار باشد در این میان جز عزاداری معمول و مرسوم، قصه ویژه پرکششی هم برای تعریف کردن هست. داستان «سوگواری» چخوف را یادتان هست؟ کالسکه‌چی پسرش را از دست داده و می‌خواهد برای هر مسافری که در کالسکه‌اش می‌نشیند درددل کند اما هیچکس با درد او درگیر نمی‌شود و در نهایت در اصطبل برای اسب کالسکه‌اش حرف می‌زند. آنجا هم اتفاق بزرگ پیش از آغاز داستان افتاده، اما مهم این است که داستان بر نوع رفتار، افکار، احساسات عمیق، رنج بی‌کران و تنهایی عمیق انسانی یک نفر متمرکز شده اما در اینجا عمه‌خانم هم که به نظر شخصیت برجسته‌تری می‌رسد جز کار معمولی که دیگران انجام می‌دهند، کاری نمی‌کند. در واقع نویسنده‌ای که شما باشید در مورد عمه‌خانم هم به ذکر کلیات عمومی بسنده کرده‌اید و به او مجال بیشتری برای نشان دادن خودش نداده‌اید.
در یادداشت همراه داستان خواسته‌اید درباره ویژگی‌های اتفاق داستانی و ویژگی‌های داستان کوتاه خوب بیشتر بدانید. یکی از ویژگی‌های اتفاق خوب داستانی همان است که چند سطر پیش‌تر به آنها اشاره کردم، اتفاقی که بتواند در تمام اثر موج ایجاد کند و بشود آن را پرداخت کرد و برایش داستان کاملی نوشت با تمام جزییات. اتفاقی که بتوان برای آن طرح داستانی کاملی نوشت. یعنی اتفاقی که عدم تعادل ایجاد کند، بعد بتوانیم بحران را به اوج بکشانیم تا زمانی که همه چیز دوباره به تعادل برگردد. فکر کنید در اینجا اگر بنا بود مرگ آقای امامی تعادل را به هم بزند روال طبیعی زندگی و نوع سوگواری در تمام اثر به هم می‌خورد؛ در حالی که در واقع بعد از این مرگ، همه چیز حالت متعادل دارد و همه چیز، جز خود آقای مرادی سر جایش است. اگر هم دیگران ناراحت و غمزده‌اند خوب طبیعی است، غیرطبیعی نیست؛ پس عدم تعادل به حساب نمی‌آید. حالا اجازه بدهید به روش روشن‌تر و کارگاهی‌تری مثال بزنم. فرض را بر این می‌گذاریم که آقای مرادی مرده بود و عمه‌خانم از صبح اول وقت آمده بود و جنازه را توی اتاق نگه داشته بود و حکم کرده بود که حتماً باید مرده را زیر درخت انجیر حیاط دفن کنند وگرنه اجازه کفن و دفن به کسی نمی‌دهد و هیچ توضیح دیگری به کسی نمی‌داد. آن وقت چطور؟ می‌بینید که چقدر سؤال در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند و چه انرژی فوق العاده‌ای برای تبدیل به اثری پرتعلیق دارد؟ با چنین فرضی داستان می‌توانست اینطور شروع شود: «آقای مرادی مرده بود و عمه‌خانم از صبح بست نشسته بود توی اتاق کنار برادرش و در را قفل کرده بود و جنازه را تحویل نمی‌داد. یک جمله هم بیشتر نگفته بود:
- زیر درخت انجیر دفنش می‌کنید وگرنه خودم وسط همین اتاق چالش می کنم. همه گیج شده بودند. چنین رفتاری از عمه‌خانم سابقه نداشت. هضم واقعه‌ی مرگ آقای مرادی به مراتب آسان‌تر بود تا این عمل غیرمنتظره عمه‌خانم. پسر بزرگ آقای مرادی چند باری رفته بود زیر درخت خشک انجیر که محض رضای خدا یک برگ هم روی شاخه‌هایش نمانده بود و هر بار درخت را دور زده بود و زمین و آسمان را نگاه کرده بود و آخرش فقط توانسته بود بگوید: یعنی چه؟!...» ببینید، این فقط یک نمونه از چندین و چند نمونه افتتاحیه‌ای است که می‌توان برای شروع همین سوژه و همین فکر اولیه طراحی کرد و ادامه داد.
در مورد ویژگی‌های داستان خوب هم شاید کامل‌ترین توضیحی که در این فرصت بتوان داد این است که داستان کوتاه خوب، عناصر زنجیرواری دارد که همه به هم چفت شده‌اند. یک پیرنگ و طراحی درست دارد که معلوم می‌کند ماجرا از چه قرار است و مکان، توصیف‌ها، صحنه‌ها، دیالوگ‌ها، فضاسازی و همه و همه با پیرنگ پیوند دارند و به پیشبرد ماجرا کمک می‌کنند. در داستان هر جمله و هر دیالوگ به مخاطب اطلاعات می‌دهد و او را یک گام به هسته مرکزی، به نقطه مرکزی، به سیبل داستان نزدیک‌تر می‌کند. فکر کنید اگر بخش عظیمی از یک اثر فقط به احوالپرسی بگذرد چه کمکی به خواننده و یا به خود داستان خواهد کرد؟ مکالمه‌های روزمره به کار اثر داستانی نمی‌آیند. بنابراین در داستان خوب، همه اجزاء در خدمت داستان و در خدمت مخاطب و انتقال معناهای آشکار و پنهان اثر هستند.
امیدوارم نکاتی که به آنها اشاره کردم به کارتان بیایند و در آینده خواننده داستان‌های خوبی به قلم شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.