تقویت قدرت تکنیکی و محتوایی




عنوان داستان : آرزو
نویسنده داستان : علیرضا خانه باد

«بدان که برای چه آفریده شده ای،راهت را پیداکن» از همان روز که متولد شدم وچشم باز کردم این جمله در ذهنم تکرارمی شد!
شیره زندگی هر روز در کامم ریخته شد ومن با خوردن آن قد کشیدم ،کم کم شبیه همان پدر ومادری شدم که هر روز در دهانم غذا می ریختند ،پرهایم هرروز بیشتر می شدند وانگارکه من به تکامل خودم نزدیک می شدم. اما آن صدا هر روز تکرار می شد .آیا ماهیت من چیز دیگری باید باشد !؟ به زودی آماده پرواز شدم .پدر ومادر مرا به پریدن و اوج گرفتن ندا می داد . بال هایم به طور غریزی شروع به باز شدن کرد عبور هوا از زیر بال هایم احساس سبکی به من می داد ،بی اختیار پریدم .پرواز احساسی است که در کلام نمی گنجد .نعمات هر روزه ای که وجودم را تشکیل می داد بیشتر از چند روز تکرار نشد. زندگی و زنده ماندن مرا به پویه وا میداشت .
برای کبوتری چون من این چند ماه هر روزش درسی تازه بود.و آن صدا دیرین ترین چیزی که می شناختم با خود گفتم نمی تواند چیز کم ارزشی باشد .پس باد را در جستجوی آن در آغوش گرفتم .سرزمین من خشک و شکننده است ومن به جز درختان که لانه ام بود چیزی نمی شناختم اما سرنوشت مرا صدامی کرد. اوج گرفتم. تابش مستقیم آفتاب هشیاری ام را می ربود ومن می دانستم که باید پیش بروم . کم کم زمزمه ای به گوشم رسید،ضربان قلبم تند شد از دور مردی را دیدم .پایین آمدم،در جایی با فاصله از او نشستم. زانو بر خاک زده و مشغول عبادت بود.من نظاره گر مردی بودم که تمام اعضای بدنش از خوف الهی می لرزید ،قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود وریش انبوه وسیاهش را ترکرده بود، نزدیک تر شدم. اندام لاغر،صورت زیبا وگندم گونش مجذوبگر هر بیننده ای می شد.در عمق دیدگانش بازتاب خودم را دیدم .چشم های روشنش از روح ملکوتی او خبر می داد .صدایش را شناختم همانند همان لالایی های باد از میان برگ های درختانی که در میان آن ها لانه داشتم .انگار دنیا برای رساندن من به این شخص همدست شده بود .نمازش که تمام شد، به راه افتاد، من بالای سرش می گشتم وکعبه دلم را زیارت می کردم.
درونم مرا به همراه او کرده بود .هر کس که به او می رسید به یک نام صدایش می کرد یکی ابوالحسن ،یکی ابوعلی،یکی موسی کاظم ویکی باب الحوائج .کبوترجَلد که می گویند من بودم وجایی امن تر از خانه او برایم وجود نداشت .او از سرچشمه ولایت سیراب شده بود وعطش مشتاقان به علم ومعرفت را فرو می نشاند.




مولای من پاسخ گوی سوالات هر شخص وهرگروهی از هر ناحیه وبا هر زبانی بود و از پاسخ گویی به هیچ سوالی سرباز نمی زد وبا همان بیان شیرین ومجذوب کننده اش می فرمود :« از ویژگی های حجت خداست که یارای سخن گفتن به هر زبانی را داشته باشد.
او روی زمین قدم بر می داشت ومن بالای سرش می چرخیدم .مولای من علم را با حلم آراسته بود ،با دشمنانی که جلویش ظاهر می شدند به نرمی رفتار می کرد وجواب توهین های آنان را با هدیه پاسخ می داد. هنگام صحبتش عالم به سکوت می ایستاد وقرآن خواندنش حزن واندوه مطبوعی داشت که حتی شیرین تر از نغمه سرایی فاخته ها بود .
در ظلمات شب که بر دیوار خانه اش، سر در گریبان می کشیدم .با توبره ای بر پشت راهی کوچه های خلوت می شد، چطور می توانستم همراهش نباشم. در نهان گریه می کرد واشک های من سرازیر می شد. به راستی زین المجتهدین برازنده اوست که شب ها تا سپیده صبح به دعا و مناجات می پرداخت .
او به روحم نفوذ کرده بود ودنیا بدون او برایم معنا نداشت. آن هنگام که او را نمی دیدم،هوایی را که او استنشاق میکرد می بوییدم وبوسه ام را با باد نثار نفس هایش می کردم. به جمله همیشگی افکارم رسیده بودم. اما آرزوی من هم کلامی با او بود. آیا زبان من را نیز می فهمید!؟
بعد از گذشت سال ها جفتی یافتم که سرگردان وشیفته مولایم بود.و از نظاره او سیراب نمی شدم. روزی مولایم توسط یکی از دوستانش به میهمانی دعوت شد. ما نیز به آن جا پرواز کردیم و زیر تخت مولایم قرار گرفتیم تا از عطر وجودش بر خوردار شویم . خوشبختی را که می جستم یافته بودم، همسرم کنارم و برترین انسان ها بالای سرم بود. خدا را شکر کردم واحساسی را که داشتم بیان کردم ، امام علیه السلام خنده وتبسمی کرد .
وقتی صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرت وارد شد، این صحنه را دید، از روی تعجب اظهار داشت :یا ابن رسول الله! این خنده وتبسم برای چیست ؟حضرت فرمودند:«برای این جفت کبوتری است که زیر تخت هستند. کبوتر به همسر خود می گوید: ای انیس ومونس من، ای عروس زیبای من !قسم به خداوند یکتا! بر روی زمین موجودی محبوبتر و زیبا تر از تو نزد من نیست مگر این شخصیتی که روی تخت نشسته است.»
آرزوهایم واقعیت پیدا کرده بود. مولایم زبانم را می فهمید!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علیرضا خانه‌باد سلام

استفاده از راوی غیرانسانی در داستان‌نویسی بی‌سابقه نیست و اتفاقا نمونه‌های تألیف و ترجمه خوبی در این زمینه موجود است اما اصل در داستان‌نویسی قدرت ساختار اثر، چینش درست عناصر، باورپذیری و ... است. در «آرزو» کبوتری داریم که خودش ماجرای آشنایی با یکی از ائمه را روایت می‌کند اما مشکل این است که به جای داستان، با شرح مفصل صفات و کرامات حضرت از زبان کبوتر روبرو هستیم. رنگ و بوی داستان از این نوشته چنان پریده که به معرفی شخصیت تبدیل شده است. در حالی که برای خلق داستان، بهتر است کبوتر فقط ماجرای اصلی را به زبانی کاملاً داستانی به ما نشان بدهد؛ بنابراین در اینجا اصلا به ماجرای تولد کبوتر نیازی نداریم. آنچه این داستان به آن نیاز دارد فقط یک اتفاق ویژه داستانی است که کبوتر بتواند آن را تعریف کند. نکته مهم دیگر اینکه در چنین داستان‌هایی که درونمایه‌های دینی دارند، هر قدر اثر از شعارزدگی و مستقیم‌گویی فاصله بگیرد، قدرت تکنیکی و محتوایی کار و میزان اثرگذاری آن بیشتر می شود. نیازی نیست کبوتر مدام به شرح ویژگی‌های اخلاقی و شخصیتی حضرت بپردازد. کبوتر فقط باید قصه‌گو باشد. حتی بخش معرفی اضافی است و می‌تواند نه به این شکل بلکه به شکلی غیرمستقیم در تار و پود داستان تنیده شود. منظور این سطرهاست: «... هر کس که به او می‌رسید به یک نام صدایش می‌کرد یکی ابوالحسن، یکی ابوعلی، بکی موسی کاظم ویکی باب الحوائج.» مثلاً اگر جایی در داستان کسی حضرت را به نام صدا می‌زد برای معرفی کافی بود. می‌توان با شخصیت پردازی محکم این مهم را در جهانی کاملاً داستانی به انجام رساند. پیشنهاد دیگرم این است که برای داستان یک اتفاق اصلی طراحی کنید؛ اگر تعداد ماجراها یا اتفاق‌های فرعی زیاد شوند اثر دچار عدم انسجام می‌شود و خط روایت اصلی گم می‌شود. اگر یک بار دیگر به همین کار نگاه کنید متوجه می‌شوید که به دنیا آمدن کبوتر، خاطره اولین پرواز، یافتن جفت مناسب، شنیدن صدایی از غیب، آشنایی با حضرت و کبوتر جلد شدن، هر کدام می‌توانند سوژه‌های داستانی مستقل باشند. این پراکندگی به کار آسیب می‌زند و به نظر می‌رسد تکلیف داستان با خودش معلوم نبوده. بهتر است فقط یک فکر اولیه، یک سوژه را دنبال کنید و با پرداخت درست همان را به سرانجام برسانید. امیدوارم این نکات برای خلق آثار بعدی به کارتان بیایند و خواننده داستان‌هایی پر کشش و مثال‌زدنی به قلم شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.