مستقیم‌گویی آبی است بر آتش تأثیر




عنوان داستان : نیر نگ
نویسنده داستان : حسن قاسمی

بعد از نماز مغرب مرد عطار در مسجد از همه خدافظی کرد و به‌طرف بیرون حرکت کرد. خروجی در متوجه شد که کفش‌های گران‌قیمتش نیست کمی فکر کرد و با خود گفت: ای‌وای چه کنم؟ احتمالاً کسی آن را اشتباهی پوشیده بهتراست ساعتی صبر کنم. او مدتی همان‌جا ایستاد اما خبری از کفش گمشده نشد. مرد عطار با خود اندیشید که پابرهنگی آدم را نمی‌کشد شاید یک مسلمان به آن احتیاج داشته و با خود برده! حلالش باد. مرد عطار آن را به فال نیک گرفت و خدا را شکر کرد. شیطان که کفش‌های او را برداشته بود انتظار این برخورد مرد عطار را نداشت و خیلی بدش آمد او متوجه شد که مرد عطار بسیار باهوش و عاقل است. شیطان کینه مرد عطار را به دل گرفت. فکرش کار نمی‌کرد خود را نزد دوست خود ابلیس رساند و قصه را برای او بازگو کرد. ابلیس با شنیدن ماجرا بسیار خندید و گفت: کارت به‌جایی رسیده که کفش می‌دزدی؟ خاک برسرت. و با تندی خشونت گفت: کار بلد نبودی چون برای گمراه کردن مرد عطار عجله کردی! برای افراد مؤمن و خداشناس با دقت، و با نقشه بلندمدت و حساب‌شده کشید و باید پافشاری کرد. گروهی از مؤمنان هستند که ما هرچه تلاش می‌کنیم کمتر می‌توانیم نتیجه بگیریم آنان بسیار باایمان عزت‌نفس بالائی دارند. برو به هر وسیله که شده او را گمراه کن و در این کار سستی نشان نده.. شیطان به‌تندی رفت و زمان زیادی فکر کرد و نقشه می‌کشید که چه کنم؟ سرانجام برای اغفال او راه خوبی به خاطرش رسید او در سیمای نوجوانی درآمد ونزد مرد عطار رفت. عطار در مغازه مشغول چیدن اجناس بود که متوجه پسر جوانی شد و گفت: چیزی می‌خواستی پسرم؟ مرد جوان گفت: سلام عطار، من پدر ندارم و تنها زندگی می‌کنم خرج مخارج بسیار سنگین شده اگر اجازه بدهی نزد شما شاگردی کنم. هم کار یاد می‌گیرم وهم زندگی برایم سخت نمی‌شود. مرد عطار با شنیدن این حرف‌ها دلش به حال او سوخت و به فکر فرورفت. بعد از مدتی قبول کرد. مرد جوان که همان شیطان بود بسیار باهوش و تمام‌کارها را با دقت انجام می‌داد بعد از مدتی مرد جوان کمی که به کار عطاری آشنا شد در خرید اجناس پیشنهادهای خوبی به او می‌کرد. مرد عطار می‌دید هر وقت به حرف مرد جوان گوش می‌دهد مال او چند برابر می‌شود. او دیگر سعی می‌کرد بیشتر از مرد جوان در امر خریدوفروش کمک بگیرد. یک سال گذشت مرد عطار دیگر آن مرد سابق نبود او مال ثروت خوبی به هم زده بود مغازه او به شهرت خوبی رسید چنانکه از شهرهای دور نزدیک برای خرید کالا و پیدا کردن گیاهان کم یاب به مرد عطار رجوع می‌کردند. دوستان مرد عطار که همیشه باهم به مسجد می‌رفتند می‌دیدند که او عوض‌شده دیگر وقت آمدن به مسجد را ندارد هرچه به او تذکر دادند فایده‌ای نداشت وآنها او را به حال خود رها کردند. شیطان کم‌کم برای خودش استادی شد. شب‌ها وقتی مرد عطار به خانه می‌رفت او در داخل مغازه می‌ماند. شیطان خیلی از مواد و داروها را باهم مخلوط می‌کرد تا بتواند آن چیزی که موردنظرش بود را بسازد. بعد از مدت‌ها او توانست قرصی درست کند که انسان را از حالت معمولی خارج کند و به دنیای خیال و اوهام ببرد.. سال بعد او به مرد عطار پیشنهاد کرد که از این قرص‌ها درست کند که سود کلانی دارد. مرد عطار همین کار را انجام داد او از این اتفاق بسیار خوشحال شد آگاهی خودش نیز از آن استفاده می‌کرد و بعضی موقع به دوستان خود هم هدیه می‌داد. شیطان نزد ابلیس رفت. گفت: سال‌ها زحمت کشیدم تامردعطار را از مسجد بیرون کنم کاری کردم که در دل هم یاد خدا نکند. ابلیس در کمال شادی و خرسندی از جا درخواست تا با شیطان برودوباچشم خود ببیند که او چه کرده؟ اتفاقاً آن شب مردعطارمهمانی بسیار مفصلی برای دوستان خویشاوندان همسایگان خودترتیب داده بود. مردعطارآن شب تعداد زیادی از قرص هاراباخودمنزل آورد و به مرد جوان گفت: مواظب باش کسی دوتابرنداردکه خطرناک است ممکن است حادثه‌ای روخ دهد. شیطان رفت کنار ابلیس نشست و با خندهٔ بلندی گفت: می‌بینی این همان مرد عطار بود که کفش خودرادر راه خدا بخشیدوگم شدن کفش او هیچ اثری در او نگذاشت. ابلیس گفت: آفرین، چه کردی؟ شیطان بگو ما هم بدانیم. شیطان گفت: عجله نکن صبر کن نمایش هنوز شروع نشده. مردعطارپس از پذیرایی میوه و شام به مهمانان خود یکی ازهمان قرص‌ها را داد. همه اول متعجب به آن نگاه کردند. چون به مرد عطار اعتماد داشتنددرخوردن آن شک نکردند. بعد از مدتی قرص‌ها در مغز مهمانان اثرکردوبنای گفتن و سخنان تملق و ریاآمیزکردندکه سعی داشتند یکدیگر را گول بزنند. در این موقع شیطان کیسه‌ای به همراه داشت در آن را باز کرد و به هرکدام از آنها قرص دیگری داد تا اثربخشی بیشتری داشته باشد. شیطان به ابلیس گفت: حالا ببین که چگونه مثل شغال و کفتار به جان هم می افتندوهم دیگر را پاره‌پاره می‌کنند. ابلیس گفت: می‌خواهم ببینم در وجود این‌ها چیزی از انسان و انسانیت باقی خواهد ماند؟ شیطان به خشم آمد و گفت: از تک‌تک آنها حیوانی بسازم که باورت نشود. مدتی گذشت براثر عوارض قرص‌ها حال هوای همه آنها دگو گون شد که موجب بدگویی وبد رفتاری با یکدیگر انجامید که با کلمات زشت با یکدیگر کتک‌کاری کردند. چهره ابلیس از مشاهده این منظره درخشید و گفت: بسیار شاد شدم شیطان. شیطان گفت: به‌زودی شگفت‌انگیزتر هم خواهد شد. مهمانان یکدیگر را به چشم حیوانات مثل گاو، گوستفندودیگر جانوران می یدند و به هم می‌خندیدند و بعضی ازآنها صدای حیوانات را درمی‌آورد. یکی از مهمانان چاقویی از جیب خود درآورد. او فکر می‌کرد در مقابل او گوسفندی درشت‌اندام ایستاده وباخود گفت: بهتر است سر این گوسفند را ذبح کنم و گوشت آن را به خانه ببرم. او تلوتلو کنان به‌طرف مرد عطار رفت واژ پشت سر گردن مرد عطار را برید. مهمانان با دیدن این وضع فرار کردند. مرد عطار به زمین افتاد و در خون خود می‌غلتید. او شیطان را به شکل واقعی خود می‌دید اما چیزی نمی‌توانست بگوید. ابلیس گفت: آفرین نقشه خورا خوب اجرا کردی حتماً چیزی در قرص‌ها ریخته بودی که این‌چنین اینها به جان هم افتادند. شیطان با لب خند گفت: هرگز اشتباه نکن. کاری که اول کردم این بود که سعی کردم حرص و آز مرد عطار را پرورش بدهم. دستیار او شدم او را به بهترین شکل ممکن درراه تجارت راهنمایی کردم مال و دارائی او پس از چند سال چندین برابر شد سرانجام خودم هم به علم عطاری آشنا شدم. من با ترکیب چند دارو و گیاهان این قرص را درست کردم و به دست مرد عطار دادم او را تشویق به مال حرام کردم که سود بیشتری برایش داشت و بعد از مدتی پیشنهاد فروش این قرص‌ها را دادم او دیگر کور شده بود. ودیگرنور خدا در چهره‌اش دید‌ه نمی شد قبول کرد تا کارش به اینجا کشید. ابلیس به‌شدت خوشحال شدوگفت: باید خوی حیوانی انسان را بیدار کرد و هنگامی‌که بشر گرفتار چنگال زیادی شد بهترین فرصت مناسب برای ما به دست می‌آید و تیشه را به دست خود انسان باید داد تا خود به ریشه خود بزند این مرد عطار همین کا مال حرام وآن قرص‌ها را قبول کرد خود را از نعمت‌های دیگر خداوند محروم کرد و از خوشی‌های لذت روحانی دیگ چشم‌پوشی کرد واو را به حیوانی زیاو آور جلوه داد وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیرِ عِلْمٍ وَ یتَّبِعُ کُلَّ شَیطانٍ مَرید
۳ گروهی از مردمند که همواره دربارهٔ خداوندِ یکتا بدون هیچ دانشی گفت‌وگوی نادرست و بی‌دلیل می‌کنند، و از هر شیطانِ سرکشی پیروی می‌نمایند
ٍ
3کُتِبَ عَلَیهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یضِلُّهُ وَ یهْدیهِ إِلی‏ عَذابِ السَّعیرِ4
بر شیطان مقررشده که هرکس او را به سرپرستی خود انتخاب کند حتماً شیطان گمراهش می‌کند، و به‌سوی آتشِ شعله‌ور و سوزان راهنمایی‌اش می‌نماید ۴
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
داستان‌ها نوشته می‌شوند تا در مخاطب ایجاد تأثیر کنند. ایجاد تأثیر می‌تواند اشکال و انواع و ماهیّت‌های متفاوتی داشته باشد. از عوض کردن حال و هوای مخاطب، تا ایجاد لذّت یا تند و تیز کردن یا کاهش یک عطش درونی یا یادآوری یک احساس نهفته و بیدار کردن حسی سرکوب‌شده و فرو خورده یا برانگیختن احساساتی بدیع، تکراری، معمولی یا عمیق و ارزشمند، همچون عشق، همدلی، دلسوزی ترّحم، نفرت و ...هر چه به انواع و اقسام این تأثیرپذیری‌ها اشاره کنیم به جهت گوناگونی آنها، هیچگاه نمی‌توانیم شمار کاملی از آنها به دست دهیم. اگر در نوع و کیفیت و چیستی این تأثیرها و اینکه اصلاً داستان کوتاه باید واجد چه نوع تأثیرگذاری‌ای باشد میان علما اختلاف است، در این که داستان کوتاه باید تأثیرگذار باشد هیچ اختلاف نظری وجود ندارد.
هیچ اشکالی ندارد که فرایاد آوردن یک ارزش اخلاقی و تذکّر و اشاره‌ به آموزه‌های دینی و ترسیم و ستودن باورها و ارزش‌های اعتقادی را در ذهن مخاطب انواعی از بی‌شمار انواع تاثیرگذاری به حساب آوریم و داستانی را که به نیّت چنین تأثیرگذاری‌‌هایی نوشته شده است، داستان به شمار نیاوریم. اتّفاقاً چنین داستان‌هایی در میان داستان‌های شاخص نویسندگان مطرح جهان کم نیستند؛ داستان‌هایی که می‌شود سمت سوی تأثیرگذاری آن را احترام به یک ارزش اخلاقی و ستایش یک باور دینی و در جهت پالایش و پیراستن درون و یا اصلاح یک باور و رفتار نادرست شخصی یا اجتماعی دانست. در ادبیات گذشته‌ی ما نیز بخش عمده و قابل توجه‌ای از آثار شاعران و نویسندگان ما به تعلیم و تذکّر و نصیحت و فرایاد آوردن ارزش‌های اخلاقی دینی و انسانی و سفارش به رفتارهای درست در جهت رسیدن به خوشبختی و سعادتی مانا، اختصاص یافته است، به طوری که این بخش از ادبیات تحت عنوان ادبیات تعلیمی آثار بسیار درخشان و باشکوهی را در خود جای داده است.
داستان «نیرنگ» یک داستان تعلیمی است، داستانی است که نویسنده، آن را به نیّت تأثیرگذاری بر مخاطب نوشته است و از میان انواع تأثیرگذاری، متوجّه آن نوعی از تأثیرگذاری بوده است که بتواند آموزه‌های دینی و اخلاقی را و توجّه و عمل به باورهای دینی را در خواننده عمق ببخشد و تقویت کند.
حالا باید دید که نویسنده تا چه حد توانسته است، با نوشتن داستانش این تأثیرگذاری مطلوبش را در مخاطب ایجاد کند. اثرگذاری یک داستان زمانی است که نیّت و خواست نویسنده یا به کلامی‌دیگر محتوای آموزشی مورد نظر نویسنده، در داستان مستتر باشد، نه آشکار و عیان. در چنین داستان‌هایی که هدف نویسنده از نوشتن آن تعلیم و آموزش و تذکّر است، مطلب باید غیر مستقیم بیان شود. مستقیم‌گویی گرما و آتش تأثیرگذاری را سرد می‌کند و آبی است بر آتش تأثیر. نباید در خلال نوشتن داستان به گفتن مفاهیم پرداخت بلکه باید داستان را طوری نوشت که خواننده خود با ترسیم رخداد و عمل شخصیت‌ها در ذهنش و دریافتن نتیجه عمل و پایان رخداد به مفهوم برسد و یا به کلامی دیگر خود بتواند از فرایند خواندن یک داستان، یک مفهوم و بن مایه‌ی آموزشی را کشف کند. فرازهای مستقیم و آشکارِ مفهوم چه از زبان شخصیت‌ها و چه از زبان راوی در داستان نیرنگ کم نیستند: «سعی کردم حرص و آز مرد عطار را پرورش بدهم. دستیار او شدم او را به بهترین شکل ممکن در راه تجارت راهنمایی کردم مال و دارائی او پس از چند سال چندین برابر شد. سرانجام خودم هم به علم عطاری آشنا شدم.... او را تشویق به مال حرام کردم که سود بیشتری برایش داشت و بعد از مدّتی پیشنهاد فروش این قرص‌ها را دادم او دیگر کور شده بود. و دیگرنور خدا در چهره‌اش دید‌ه نمی‌شد قبول کرد تا کارش به اینجا کشید. ابلیس به‌شدت خوشحال شد و گفت: باید خوی حیوانی انسان را بیدار کرد و هنگامی‌که بشر گرفتار چنگال زیادی شد بهترین فرصت مناسب برای ما به دست می‌آید و تیشه را به دست خود انسان باید داد تا خود به ریشه خود بزند این مرد عطار همین که مال حرام و آن قرص‌ها را قبول کرد خود را از نعمت‌های دیگر خداوند محروم کرد و از خوشی‌های لذت روحانی دیگر چشم‌پوشی کرد و ...»
«نیرنگ» آنچنان که از اسمش نیز برمی‌آید داستانی است مستقیم که آشکاری محتوای آن تبدیل به تذکّر و نصیحتی آشکار شده است، داستانی که به خاطر مستقیم‌گویی، فرصت کشف را از مخاطب گرفته است و وجه داستانی متن چنان کمرنگ شده است که نتوانسته آن مقدار تأثیرگذاری را که ما از قالب داستان انتظار داریم برآورده کند.
لازم است که نویسنده از این منظر داستان را چندین بار بازنویسی کند ضمن اینکه می تواند در این بازنویسی‌ها متن را از ایرادات نگارشی و دستوری نیز پیراسته کند.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.