نمایش کنش‌هایی که ویژگی‌های بیرونی و درونی آدم‌ها را نشان می دهند



عنوان داستان : غرق

او را دیدم. با قدی میانه و موی صاف مشکی شانه شده به بغل و با پوستی تیره و صورتی گرد و نسبتا چاق. بسیار احساساتی و درونگرا. از صورتش معلوم بود که زیاد فکر می کند. اتفاقی با او آشنا شدم در یک قبل از ظهر جمعه پاییزی روی نیمکت پارک. یک نیمکت با نشیمن چوبی و چارچوب فلزی نارنجی رنگ.پشت سرمان هم یک ردیف منظم درخت سرو بود. آسمان صاف بود و هوا خنک. تنها بودم و دلم یک هم صحبت می خواست. تا اینکه او فکورانه آمد بغل دستم نشست در حالی که متوجه من نبود. سر صحبت را با او باز کردم. اهل ادبیات بود کاملا بر عکس من که فکر می کردم ادبیات یعنی اَلَکیات. از صحبت هایش فهمیدم چیزهایی می نویسد. وقتی به چشمانش نگاه می کردم حس خوبی بهم دست می داد. یک کم از نوشته هایش برایم خواند و خیلی با احساسات هم می خواند.نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم به نظرم بیشتر شر و ور می آمد. یک بار وقتی جوشش اش را هنگام خواندن دیدم، قرمزی گوشه چشمش و پوست مواج صورتش و همزمانی آنها با ادای کلمات (مرا می سرودند و با چنگ و نی می نواختند) کنترل قهقهه را از من گرفت و سخت به حالت انفجار به خنده ام انداخت و او از من آزرده شد. عبارات کامل نوشته اش به این شرح بود:
مرا می سرودند، با چنگ و نی می نواختند، و در آوازهاشان مرا به اوج می رساندند و اشک می ریختند و من تنها بودم و بیگانه و سرخورده. نقاشان صورتگری می کردند مرا، هر کس به رنگی و نقشی و من یک رنگ بودم و غریب و کسی مرا نمی شناخت در حالی که آنها به صورتها دل باخته بودند.

حرفهایش پر از باد و بروت بود.حالاتش طوری بود گو اینکه می خواست جسمش را شکافته و از آن خارج شود، انگار آن تو جایش نمی شد.
یک کم دل جویی اش کردم، سوژه خوبی بود، خوراک آن روزم مهیا بود و مصرانه از او خواستم باز برایم بخواند. و او در جواب اصرار من گفت: چون خواهش کردی برایت می خوانم هرچند من هم کمتر از تو مشتاق خواندن نیستم. و ادامه داد: از وجنات و چینهای دور چشمت می خوانم مستعد شنیدنی.
من تا آن موقع عاشق نشده بودم اما تو دلبری مهارت داشتم و لذا از این طریق موفق شدم و از او خواستم ادامه دهد و ادامه داد:
می خواستند زمین را وزن کنند، سنگ ترازویی برای وزن کردنش نیافتند. زمین را بر یک کفه ترازو نهاده و دنبال وزنه ای برابرش که یافتنش محال بود می گشتند. من هم بارم گران بود و تحمل ایستادن نداشتم. خسته از این بار گران سرم را برداشتم و بر کفه ترازو گذاشتم. تنم آسوده گشت. در حالی که در پیش چشم حیران ناظران کفه سمت زمین بالا رفت.سرم تمام سنگینی زمین را در خود داشت و بیشتر. آن سر تمام درد بود و رنج.دردی لاعلاج و بی انجام.
آبروی آسمان رفته بود و من از آن سنگ گران رها شده و آسوده بودم. سرم هنوز جان داشت. آسمانیان خجلت زده گل یاسی آوردند و با آن بینیم را نوازش دادند. پیش چشم ناظران چشم آشنا، کفه ای که زمین روی آن بود پایین آمد و من مشتاقانه خواستار سرم شدم.
راست اش کله اش آنقدر بزرگ نبود فوقش سه یا چهار کیلو وزن داشت. من هم بیکار بودم و تا آن موقع به همچین چیزی برخورد نکرده بودم. ولی کماکان در دل می خندیدم. هرچند ناخواسته داشتم به حرفهایش علاقمند می شدم. زیاد از عظمت می گفت گویا حیران عظمتی لایتناهی شده بود. ولی خودش نود کیلو و یکصد و هشتاد سانت بیشتر وزن و قد نداشت. سرعت گذر زمان مثل همیشه نبود. یک ساعت بود که آنجا کنار هم نشسته بودیم ولی انگار دقایقی بیشتر نبود. تصور من از نویسنده ها این بود که همیشه در حال سیگار کشیدن اند ولی او سیگاری نبود. من زیاد کنجکاو مسائل شخصیش نشدم اما معلوم بود بسیار رنج کشیده و شخصیت ژان والژان را برایم تداعی می کرد. کم کم داشت به خاطر آن قهقهه عرق شرم بر پیشانیم می نشست و برای همین انگار که می خواهم به او لطف کرده باشم با مهربانی و ملاطفت از او خواستم باز از نوشته هایش برایم بخواند و او با تکان دادن سر شروع به خواندن کرد:
خارها از پیش و پس در تنم می خلند. گاه در چشمم فرو می روند و گاه در کتفم. میان تنگ دو دیوار، دو دیوار بلند از پیش و پس سالهاست محصورم. جسم دیوارها مملو از خارهای تیز، کوچک و بزرگ و رنگی زشت و تهدید کننده است. به سختی از میان دو دیوار خارآجین عبور می کنم. ذره ذره از پهلو پیش می روم. تا جان هست تا پایانی نامعلوم باید پیش روم. وقتی تلاش می کنم خاری را از چشمم بیرون کشم و یا به اندازه گام مورچه ای بجنبم خار دیگری در پهلویم فرو می رود. آن دیوارهای هراس انگیز با آن خارهای زشت، خون ریزی های غرق در عرق و خستگی های تلاش زیاد، امید را در آن درماندگی جان می ستاند و جسم و روانم را در فرسایشی جانکاه در آن تنگنا که تا ابد می نماید هر دم می میراند و از رنجی به رنجی دیگر می کشاند. گاه باید تمام تنم را از پیش سر از رنج خارها آزاد کنم و رنج فروخلیدن خارها را از پشت سر به جان بخرم. این آسودگی ای است که با رنجی سختر اما ذره ای پیش روی همراه است.
چقدر این مطلب با حال و روز من می خواند. وقتی می خواند انگار بارهایی از روی دوشم برداشته می شد. مغناطیسش داشت مرا می گرفت. او فقط از رنج نمی گفت گاه مطالب پرشوری می خواند که بسیار مرا به وجد می آورد. دیدار ما در ابتدا یک دیدار سرد و معمولی بود و حالا پر از شور و هیجان. حسن ختام دیدار ما نوشته ای شورانگیز راجع به اقیانوسی بی کران بود که وقت خواندن حالات صورتش گاه مرا می گرفت و در آن احوال؛ پشت چشمانش دریای مواج با موج های عظیم می دیدم. در آن لحظات من هم می جوشیدم و با موج های آن پیچ و تاب می خوردم.
این دیداری که از آن حرف زدم مال بیست سال پیش است و من، پایان آن دیدار، بدون اینکه اراده کرده باشم غرق آن اقیانوس بی کران شدم. حالا ما بیست سال است با هم دوستیم. من هم برای خودم کلی ادیب شدم البته نه فقط ادیب بلکه مؤدب هم شدم دیگر آن قالتاق بازی ها و سخره گرفتن دیگران را کنار گذاشته ام. شعر زیاد می خوانم. نیما، پروین. شعر پروین بد جوری آدم را آدم می کند. حالا نه فقط او بلکه همنشین سعدی،حافظ و جلال هم هستم.بعضی وقت ها با سهراب زمزمه می کنم:
‌«اهل ایرانم
روزگارم بد نيست‌.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستاني ، بهتر از آب روان‌.
و خدايي كه در اين نزديكي است‌:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.»

هنوز هم که هنوز است گاه روی همان نیمکت با دوستم می نشینم و وقتی نوشته ام را برایش می خوانم انگار سواری کشتی ای در دریای متلاطم شده است و در اشک هایش غرق می شود.
آری دوست منتقد من، می دانم بعد از همه این سالها هنوز اندر خم یک کوچه ام و در مقدمات داستان. کاش شما را هم روی آن نیمکت ملاقات می کردم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای پارسا محمدی سلام

تلاش پیگیرانه و پرکاری‌تان قابل تحسین است و خوشحالم اثر دیگری از شما می‌خوانم. می‌خواهم همه نکات مورد بحث را از ابتدا مرور کنیم تا با مثال‌های درون متنی همه چیز شفاف‌تر و قابل تشخیص‌تر باشد. «غرق» با شرح آشنایی راوی و دوستش در گذشته آغاز می‌شود. اما درست در سطر دوم کار دچار مشکل می‌شود. راوی بعد از توصیف ظاهر دوستش می‌گوید «بسیار احساساتی و درونگرا». بهتر است راوی درباره خلقیات یا درونیات دیگران پیش‌فرض ذهنی به مخاطب ندهد و اگر کسی احساساتی یا درونگراست و یا هر ویژگی اخلاقی دیگری دارد، همه چیز به نمایش گذاشته شود تا مخاطب احساساتی بودن یا درونگرا بودن را ببیند نه اینکه فقط بشنود. توصیف دقیق و جزء به جزء نیمکت‌های چوبی پارک هم به کار پیرنگ نمی‌آیند. درست است که معمولاً توصیه می‌شود از جزییات داستانی برای زنده‌تر شدن فضاسازی استفاده شود، اما جزئیات زمانی کارآمد و راهگشا هستند که با پیرنگ پیوندی داشته باشند و یا چیزی باشند ورای توصیف ساده یک شیء یا یک موقعیت، بلکه اشاره‌ای باشند به امری دیگر یا پلی باشند به معنا و موقعیتی درونی‌تر که به فضاسازی هم سر و صورت می‌دهند. اگر تعدادی از توصیف‌ها را در داستان‌های موفقی که خوانده‌اید و دوست داشته‌اید مرور کنید ممکن است به مثال‌های مناسبی برسید. آوردن تمامی متن‌های ادبی دوست راوی در تنه داستان هم ضرورتی ندارد؛ اما گذشته از همه اینها مهمترین مسئله نبودن خود قصه است. این داستان اتفاق ندارد. کشمکش ندارد. هیچ عدم تعادل بیرونی یا حتی حادثه درونی هم نداریم. راوی در گذشته به‌طور اتفاقی با کسی آشنا شده و ابتدا او را جدی نگرفته اما حالا چندین سال است که دوستان صمیمی هم هستند؛ همین. با روایت آشنایی ساده داستان شکل نمی‌گیرد و در حد و حدود خاطره باقی می‌ماند؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم چندین فکر اولیه انتخاب کنید در حد یک سطر اما همه به نوعی اتفاقی یا عدم تعادلی در خودشان داشته باشند چون در واقع فکر اولیه بر عدم تعادل استوار می‌شود و شکل می‌گیرد. وقتی فکرهای اولیه را فهرست کردید، چندتایی که انرژی یا کشش بیشتری برای تبدیل شدن به داستان دارند انتخاب کنید. سوژه‌ها را آنچنان پرداخت کنید و بپرورانید تا به داستانی با ساختاری کامل تبدیل شوند. می‌توانید در انتخاب سوژه‌ها به تجریبات زیستی‌تان مراجعه کنید و به آنها متکی باشید اما در پرداخت تا حد ممکن از خاطره‌ها فاصله بگیرید تا نوشته شکل و شمایل داستانی‌تری به خودش بگیرد و به دام خاطره‌ها گرفتار نشود. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم همچنان به تلاش و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.