تمرکز در روایت به منطق داستان کمک می‌کند




عنوان داستان : چرا من؟!
نویسنده داستان : سپیده جلیل پور

خودش میگفت پنج سالی هست پاک پاکه ودیگه دنبال مواد نرفته .محسن بیست وپنج سالش بود و یه پسرپنج ساله داشت.ازقرار خیلی زود ازدواج کرده بود.
شکم گنده ای داشت ویه هیکل لخت وتنبل ، اصلا نمیدونم چطور شد که استخدامش کردم چون اصولا از آدمای کم تحرک وتنبل بیزاربودم .
همیشه سعی میکرد آدم منصفی باشه و بقول خودش حقو بگه حتی اگه به ضررش باشه ازمردی ومردونگی زیاد میگفت اما یه چیزی تو نگاهش بود که نمیذاشت من این ادعا رو باور کنم.برعکس رفتاراش هیچ معصومیتی توی چشماش نمیدیدم.
همیشه یه لنگ ابریشمی دور مچش می بست چون زیاد عرق میکرد دایم عرقاشو پاک میکرد.
دوهفته ای یکبار بقول خودش سلمونی بود تادورسرشو ماشین کنه واز ابروهاشم تقریبا یه رد بیشتر باقی نمونده بود.
باسن بزرگی داشت و چون سختش بود با شلوا ر جین کار کنه همیشه یه شلوار کردی ویه جفت دمپایی همراهش بود


تا سر کار راحت باشه آخه کار آشپزخونه واقعا طاقت فرساست۰
روزی تقریبا دو پاکت سیگار میکشید با اینکه یکی از قوانین من تو آشپزخونه نکشیدن سیگار موقع کار بود اما محسن قایمکی سیگارشو میکشید.
با اینکه حمل اون هیکل سخت بود اما چون طبع شوخی داشت راضی بودم که باشه وکارکنه......
یه خال کوبی درست روی رگ گردنش داشت که خیلی به چشم میومد تاج پادشاه انگلیس که خیلی هم بهش ارادت داشت میگفت پسرمو ویلیام صدا میکنم هرکاری کردم ثبت احوال اسمشو بذاره ویلیام زیر بار نرفتن که نرفتن....
کنار انگشت شستش هم نوشته بود چرا من؟
سپیده جلیل پور
نقد این داستان از : احسان عباسلو
تمرکز روایت اصلی‌ترین نکته در مورد متن شماست. روایت باید منطق داشته باشد و یک جنبه‌ی نمود منطق داستان، تمرکز در روایت است. هر خانه‌ای از درب ورودی آغاز می‌شود و از جلوی در به اتاق‌ها می‌رسیم. روایت نیز چنین منطقی را می‌طلبد. اگر کسی به هر دلیلی بخواهد از جای دیگری نظیر پنجره وارد خانه بشود دلیل آن باید خود را نشان بدهد. داستان نیز این‌گونه است. به‌خصوص وقتی که فضای رئال و معمولی پیدا می‌کند. شما در توصیف شخصیت محسن خیلی عقب و جلو رفته‌اید. از زندگی و فیزیک و خصوصیات و دوباره فیزیک و باز خصوصیات اخلاقی و باز فیزیک او حرف زده‌اید. در عین حال گاه نکته مهمی را در حد اشاره رد شده‌اید، در حالی که سئوال بزرگ و مهمی را در ذهن خواننده روشن کرده‌اید و بعد خیلی راحت از کنار آن گذشته‌اید بدون این که پاسخی بدان بدهید یا نشانه‌ای که خواننده با آن به پاسخ برسد در اختیار او بگذارید. "اما یه چیزی تو نگاهش بود که نمیذاشت من این ادعا رو باور کنم. برعکس رفتاراش هیچ معصومیتی توی چشماش نمیدیدم." دلیل این برداشت مهم است. نمی‌شود به راحتی از این نکته گذشت.
بعد هم مسائل دیگری در تناقض با این حرف گفته می‌شوند "چون طبع شوخی داشت راضی بودم که باشه و کار کنه". صداقت او را که راوی قبول ندارد و فقط به نظر به خاطر طبع شوخ محسن او را نگه داشته است اما راوی این خصوصیت را هم پردازش نکرده. وقتی ادعایی در مورد شخصیتی می‌شود مخاطب دوست دارد آن را هم به عینه ببیند. گفتنِ صرف، نیاز درونی و کنجکاوی و اشتیاق خواننده را پاسخ نمی‌دهد. مثل این که بگوییم رستم شجاع بود؛ اما این سخن از رستم پهلوان نمی‌سازد. بلکه روایت و توصیف جنگ‌های اوست که رستم را واقعاً پهلوان نشان می‌دهد. در مورد برخی خصوصیات، توصیف صرف کافی نیست. نشان دادن همراه با گفتن، فرمول مناسب است.
توصیفات هم به نظر کمی عحیب می‌آید البته نمی‌توان آن را غلط دانست چرا که در زمانه فعلی می‌شود آن را انتظار داشت اما جهت دقت نظر بیشتر شما، ذکر این نکته می‌تواند قابل تأمل باشد. این که شخصیتی مثل محسن با آن هیکل و با شلوار کردی و داشتن بچه و بستن دستمال به دور دست که تداعی داش مشتی بودن او را می‌کند و به‌خصوص اعتیادی که داشته، چطور می تواند زیر ابرو بردارد؟ "و از ابروهاشم تقریبا یه رد بیشتر باقی نمونده بود." این جمله تداعی زیر ابرو برداشتن را دارد حتی اگر منظور شما نبوده است چون در ادامه‌ی سلمانی آورده شده.
اما نکته‌ی اصلی در مورد داستان شما: تا پیش از جمله پایانی تقریباً ما هیچ چیزی نداشتیم که متن شما را تبدیل به داستان بکند. تمامی متن توصیف یک شخصیت بود بدون این که به نتیجه و هدفی بیانجامد. اما جمله آخر، داستان را بامعناتر و هدفمند نمود و در عین حال چالش و گره‌ای به داستان بخشید. داستان شما را می‌شود دو بخش دانست، بخش اول از آغاز آن تا قبل از این جمله و بخش دوم فقط همین جمله است. جالب این که از نظر کیفی بار و وزن داستانی هر دو بخش علیرغم اندازه متفاوت‌شان، یکی است. "چرا من؟" این سئوالی است که حتی خواننده را نیز درگیر خود می‌سازد. تضادی میان درون و بیرون شخصیت ایجاد می‌کند و همین متن را بسیار زیبا کرده است. این سئوال حتی از شخصیت محسن فراتر رفته و یک سئوال روانشناختی و حتی جامعه شناختی می شود و در اینجا محسن دیگر محسن نیست، بلکه نماد و نماینده‌ی نسل و طبقه خود است. چرایی محسن شدنِ محسن سئوال بزرگی است که خواننده را در پی جواب به تأمل وامی‌دارد و این یکی از اصلی‌ترین کارکردهای مورد انتظار از یک داستان است.
از سویی به کارکرد کلمات و جملات هم پی می‌بریم. این که در یک متن یک تک‌جمله چقدر می‌تواند مهم باشد و مهم عمل کند. پس از همین نکته این درس را بگیریم که برای نوشتن یک کلمه و یک جمله چقدر باید دقت کرد. اگراین دو کلمه نبود در اصل شما هیچ داستانی نداشتید.
به امید داستان‌های بیشتر از شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.