تغییر ناگهانی تصمیم‌ها و تکرار اتفاق‌های سر بزنگاهی، باورپذیری را پایین می‌آورد




عنوان داستان : پاییز پرستو
نویسنده داستان : فاطمه نفری

ساعت سه صبح است. شب خواب را خاموش می کنم.گوشی را به دهنم نزدیک می کنم تا صدا بهتر برود، آرام می گویم: «بقیۀ حرفهایمان باشد برای فردا. فردا روز مهمی است، می خواهم با بابا در مورد تو صحبت کنم!»
امیر می گوید:« باشد عزیزم. پس قرارمان باشد حیاط دانشگاهتان،همان جای همیشگی، شب بخیر.»
گوشی را می گذارم کنار سرم و می خوابم.
ساعت9 است که بیدار می شوم.می روم کنار بابا تا قبل از اینکه برود سرکار به او بگویم که امیر می خواهد بیاید خواستگاری. می نشینم سر سفره. بابا چایی شیرینش را سر می کشد. لقمه ای می گذارم دهانم و حرف امیر را پیش می کشم. بابا عصبانی می شود و بحث های همیشگی شروع می شود.
لباسهایم را می پوشم، درخانه را محکم می کوبم و می روم حیاط. کفش های طوسی ام را از جاکفشی برمی دارم و با حرص می اندازم زمین. صدای بابا می آید:« دخترۀ خیره! تو چشم من زل زده ...»
بند کفش ها را می بندم و حوض را دور می زنم و به سمت در کوچه می روم. روی آب حوض چند برگ زرد شناور است. در خانه باز می شود و صدای لرزان مامان می آید:« پرستو،کجا داری می روی؟حواست هست؟»
سرم را بر می گردانم و نگاهش می کنم. مامان دمپایی می پوشد و می آید طرفم.
ـ چرا بهش گفتی؟بابات می گوید یک بار دیگر اسم این پسره را بیاوری، نمی گذارد پایت را از خانه بگذاری بیرون! گفت الان هم نمی خواهد بروی دانشگاه، برگرد خانه!
دستم را به طرف مامان تکان می دهم و می گویم:«مامان جان تو هم بهش بگو، الان دیگر زمان این حرف ها گذشته! می خواهد مرا در خانه زندانی کند؟بنشینم توی خانه که چی؟که پیمان بیاید سراغم؟ اینهمه منتظرش نشستم،چه غلطی کرد؟»
در را باز می کنم و می روم بیرون. صدای خش دار بابا را می شنوم.
ـ هرچه من می گویم این دختر برعکسش را می کند...
سوار تاکسی می شوم و سرم را تکیه می دهم به شیشه. اعصابم خرد است، سرم درد می کند. هیچ کاری غیر از اعصاب خرد کردن آدم ندارد! هنوز هم فکر می کند، عصر دقیانوس است که دخترها بنشینند کنج خانه، پای دار قالی بپوسند، تا یک ننه قمری بیاید و دستشان را بگیرد ببرد! برای من مادر بزرگش را مثال می زند! اصلا با همین حرفها مرا 24 سال نگه داشت توی خانه و به همۀ خواستگارهایم جواب رد داد؛ که:« ناف دختر من را به نام پسرعمویش بریده اند!»
که چی؟که آخرش آن پیمان بی شرف،که اسمش توی سرش بخورد، بزند زیر همۀ این حرفها و برود برای خودش عاشق شود؟
هرچه می گویم:« بابا الان دیگر هرکس،خودش جفتش را پیدا می کند! دیگر کسی زیر بار این حرفهای شما نمی رود! مگر ندیدید پیمان چکار کرد؟»
می گوید:« پیمان بیخود کرد! تو هم بیخود کرده ای، با آن پسرۀ جعلق!»
می گویم:«من امیر را یک روز نبینم دیوانه می شوم!»
داد می زند:« دخترۀ بی حیا!»
گوشی را از کیفم در می آورم.حتما الان امیر منتظرم است، او که خانواده اش مشکلی ندارند،به قول خودش انقدرuptodate هستند که با این مسائل اینطوری برخورد نکنند! حتما الان ok را از پدر و مادرش گرفته.
شماره اش را می گیرم. گوشی اش زنگ می خورد اما جواب نمی دهد.
دوباره سرم را به شیشه تکیه می دهم و گوشی را در دستم می چرخانم. اگر بابا نگذارد؟ اصلا اگر پایش بیفتد،اگر امیر بخواهد، باهاش می روم به هر جای دنیا که بخواهد. به همراهش می روم به جایی که برای عاشق بودن این حرفها را نشنوم!
می رسم دانشگاه. درخت های دانشگاه همه زرد شده اند. باد می پیچد لای شاخه ها. برگ های نارنجی در هوا می رقصند و می افتند زمین. زیر درخت چنار منتظرش می ایستم،هیچ کس نیست. دوباره شماره اش را می گیرم،گوشی اش خاموش است! باد تنم را می لرزاند،پاییز فصل لرزاندن دل من است،فصلی که پیمان رهایم کرد،فصلی که امیر...
به آسمان نگاه می کنم. یک دسته از پرستوهای مهاجر، دارند می روند. می روم به سمت کلاس و صدای خرد شدن برگ ها زیر کفشهایم بلند می شود.
*
از دانشگاه خارج می شوم. گوشی امیر باز هم خاموش است. چرا نیامد سر قرار؟ او که هیچ وقت گوشی اش خاموش نبود!
می ترسم به تلفن خانه شان زنگ بزنم. با تردید شماره را می گیرم. زنی می گوید که اشتباه است.فکرهای مختلف به سرم هجوم می آورند. سرم سنگین می شود. خودم را آرام می کنم:« شاید اتفاقی شماره را اشتباه داده! اصلاً شاید یادش رفته قرارمان دانشگاه بوده، شاید رفته همان کافی شاپ همیشگی!»
فکرهای سمج را پس می زنم. با هزار امید راه می افتم به سمت کافی شاپ. صدای اذان می آید.مامان می گوید اذان یعنی خدا دارد بنده هایش را صدا می زند،کاش صدای اذان دل من هم به گوش امیر برسد!
می رسم به کافی شاپ،امیر آنجا هم نیست. می ایستم جلوی در و از پشت شیشه های رنگی، دختر و پسری را نگاه می کنم که دستهایشان را به هم گره زده اند. صدای امیر می پیچد توی گوشم.
ـ می آیم خواستگاری. آخر این ماه، تو دیگر پرستوی منی!
همینجا نشسته بودیم و قهوه می خوردیم. جای همین دختر و پسر.
باید بروم. باید امیر را پیدا کنم. باید تو چشمهایش نگاه کنم و بپرسم:« پس قولهایت چه شد؟!»
یاد آدرس خانه یشان می افتم. شاید امیر خانه باشد. توی دو راهی گیر می کنم. بروم؟کجا بروم؟بروم عشق را گدایی کنم؟ یاد حرف مامان می افتم و سر خودم داد می زنم:« کجا می روی پرستو، حواست هست؟»
دلم دیگر از مغزم فرمان نمی برد، می روم به آدرسی که امیر می گفت. به سختی خیابانشان را پیدا می کنم. همچین پلاکی اصلاً وجود ندارد.آدرس هم مثل تلفن اشتباه است!
لبخند تلخی، به دل ساده ام می زنم. لبخندی که مثل زهر است و از تلخی اش اشکم می ریزد روی گونه ام.
دلم نمی خواهد بروم خانه. به بابا چه بگویم؟ بی هدف راه می افتم. مات و مبهوت به مقابلم نگاه می کنم. خیابان، مغازه ها، آدم ها،همه غریبه شده اند! انگار هیچ کدام را نمی شناسم!
از خیابان رد می شوم. صدای بوق ماشین ها بلند می شود و صدایی که می گوید:«آهای... عاشقی؟!»
پاهایم رمقی برای راه رفتن ندارد، اما باید بروم تا آشنایی پیدا کنم. به کجا بروم؟من که همه جا را به دنبالش گشتم! کیف روی شانه هایم سنگینی می کند. هوا تاریک شده است. ماه توی آسمان نیست. نفسم تنگ شده است.می روم بالای پل هوایی، شاید آنجا هوایی برای نفس کشیدن باشد!
از بالای پل به چراغ های روشن شهر نگاه می کنم و داد می زنم:« چرا یکی از این چراغ ها مال دل تاریک من نیست؟ چرا حالا امیر؟حالا که کار به ازدواج رسید، حالا که من آبرویم را پیش پدرم بردم و به خاطر تو مقابلش ایستادم؟!» نگاههای مردم را که می بینم، صدایم را خفه می کنم و حرفهایم را می ریزم توی دلم.
«حالا جواب مامان را چه بدهم، اگر بپرسد النگوهایت کو! بگویم چه؟ بگویم دیروز فروختمشان و دادم به تو، که چک مغازه ات را پاس کنی و بیایی خواستگاری؟»
اشک هایم را پاک می کنم و تنها یادگاری امیر را از کیفم در می آورم. چقدر این جاسوئیچی برایم عزیز بود! قلب قرمز مقابل چشم هایم تاب می خورد. با نفرت بهش نگاه می کنم و می گویم:« چرا حرفهایت را باور کردم؟ چرا انقدر وابسته ات شدم؟ چون پیمان من را رها کرد و ازدواج کرد؟ چون تو آنقدر قشنگ حرف می زدی که همۀ دروغ هایت را باور کردم؟»
قلب شیشه ای توی دستهای لرزانم تاب می خورد و اشک هایم تاب مقاومت نمی آورند.
داد می زنم:« چرا؟ چون گفته بودی که عاشقم هستی؟» قلب را با نفرت پرتاب می کنم پایین. قلب شیشه ای خرد می شود و باد گونه های خیسم را می سوزاند.دلم می خواهد خودم را پرت کنم پایین. دلم می خواهد مثل این قلب نابود شوم. پایین را نگاه می کنم، چشم هایم سیاهی می رود.
به آسمان نگاه می کنم و ناتوان می گویم:« خدایا...چرا همۀ بدبختی ها مال من است؟ چرا هیچ کس نیست تا حرفهایم را بشنود؟ خدایا...خدایا...»
اسم خدا توی گوشم زنگ می زند.چقدر این اسم برایم غریبه شده است. خیلی وقت است با خدا حرف نزده ام. من فقط با امیر حرف زده ام، فقط صدای او را شنیده ام. یاد امروز صبح و صبح های دیگر می افتم. خیلی وقت است نماز صبح نخوانده ام. یاد حرف امیر می افتم«من به این چیزها خیلی اعتقاد ندارم.» اما من چی؟من فقط به امیر اعتقاد داشتم! حالا او کجاست؟ او رهایم کرده و رفته. دیگر هیچ کس برایم نمانده است.
به پایین پل نگاه می کنم. دلم می خواهد خودم را بیندازم پایین و از همۀ این فکرها رها شوم. ترس همۀ وجودم را می گیرد. به خودم فکر می کنم. به کارهایی که کرده ام. یاد حرفهای بابا می افتم، یاد نگرانی های مامان. چرا به حرفهایشان گوش ندادم؟ نگاهم را از زمین می گیرم و با دل بی قرارم کلنجار می روم.
نه! یعنی امیر انقدر ارزش دارد که خودم را برایش بکشم؟نه! نه! مامان و بابا دق می کنند!
می روم عقب. با تنی لرزان از پله های پل می روم پایین و راه می افتم سمت خانه.
می ایستم مقابل در. دل توی دلم نیست. به آسمان نگاه می کنم و دنبال ماه می گردم. کاش فقط یک لحظه خودش را به من نشان می داد. ابرها کنار می روند و هلال نازک ماه لبخند غمگینی می زند. زنگ را فشار می دهم. در فوری باز می شود، انگار مامان پشت در ایستاده بود. بابا می آید جلو، می گوید:« آمدی پرستو؟»
از صدایش می فهمم که خشمگین نیست، نگران است.
سرم را می اندازم پایین تا بابا اشک هایم را نبیند. وارد می شوم، بابا در را پشت سرم می بندد.
نیمه شب است. خوابم نمی برد. منتظر پیامهای همیشگی زل زده ام به گوشی و فکر می کنم چرا همه چیز این دنیا اینقدر ناپایدار است؟دلم می خواهد با کسی حرف بزنم. کسی که برایم دروغ نبافد، قلبم را نشکند و برای همیشه دوستم داشته باشد. می دانم آن فرد امیر نیست،پیمان نیست،هیچ کس نیست! پس منتظر چه کسی هستم؟ گوشی را خاموش می کنم تا دیگر هیچ وقت منتظر نباشم.
از رختخواب بلند می شوم. آرام می روم توی حیاط. باد خنکی به صورتم می خورد. می لرزم. سردم شده، اما دلم نمی خواهد بروم خانه. توی حوض عکس خودم را میان برگهای شناور می بینم. می شناسمش؟ نه! چند وقتی بود خودم را فراموش کرده بودم. پرستو، من پرستو هستم؛ باید پاییز را پشت سر بگذارم، باید بدانم کجا می روم، باید حواسم باشد، باید پیش او بروم. او بهتر از همه حرفهای دل من را می شنود...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه نفری سلام

معمولا انتخاب سوژه ناب و غیرتکراری یکی از امتیارهای اثر داستانی به حساب می‌آید اما مهمتر از سوژه، شیوه‌ی پرداخت آن است. گاهی تکراری‌ترین و ساده‌ترین سوژه ها با پرداخت درست به داستانی عمیق و متفاوت تبدیل می‌شوند. باید دید نویسنده تا چه اندازه در پرداخت تواناست. اما «پاییز پرستو» سوژه و پرداخت نویی ندارد. راوی دختری است که دوست دارد با جوان مورد علاقه‌اش ازدواج کند و می‌خواهد در مقابل مخالفت پدرش بایستد اما درست روزی که خبر خواستگاری جوان را به پدرش می‌دهد متوجه می‌شود نارو خورده است و مرد مورد علاقه‌اش پولهای او را گرفته و گریخته است. این ماجرا شاید با چینش درست عناصر داستانی بتواند جذاب و خواندنی باشد اما در اینجا هیچ فضاسازی ویژه، توصیف یا صحنه خوب، دیالوگ و شخصیت‌پردازی قوی نداریم. اطلاعاتی هم که راوی درباره‌ی امیر می‌دهد آن‌قدر دست و پا شکسته و ناتمام هستند که نمی‌شود تصویر کاملی از او داشت. اصلا بهتر است همه چیز این‌طور به سرعت برق و باد و سر بزنگاهی و یک‌شبه اتفاق نیفتد. این شتابزدگی بدون روابط درستِ علت و معلولی، باورپذیری کار را پایین می‌آورد. مثلاً چطور راوی با وجود رابطه عمیق و طولانی‌مدتی که با امیر داشته بلافاصله به نتیجه و به یقین می‌رسد که او فریبش داده است؟ چرا مثلاً فکر نمی‌کند ممکن است اتفاقی برای او افتاده باشد؟ یا رفتن روی پل و فکر خودکشی یا مثلاً نوع برخورد پدر راوی که ابتدا با چنان خشونتی رفتار می‌کند و شب از این رو به آن رو شده است و به‌طور کلی همه اتفاق‌های سریع و کنش‌های بدون منطق درست داستانی، اثر را به شدت تکراری و سطحی می‌کنند. همین مشکل در مورد پایان‌بندی هم وجود دارد. تمام مفاهیم و ارزش‌های انسانی، دینی و ...اگر به شکل غیر مستقیم و در دل کنش‌ها و اتفاق‌ها به ما منتقل شوند، اثرگذاری بیشتری خواهند داشت؛ بنابراین پیشنهاد می کنم به طراحی مستحکم و به چگونگی روایت داستانی پرکشش فکر کنید و تلاش کنید هر مفهومی که می‌خواهید در دل اتفاق‌های انسانی بگنجانید به غیر مستقیم‌ترین شکل ممکن و در عین حال زیباترین حالت سر جایشان قرار بگیرند تا به نتیجه دلخواهتان برسید. در این صورت حتم بدانید تمامی حس‌ها و معناها و آموزه‌هایی که به دنبال آن‌ها هستید به خواننده منتقل می‌شود. انتخاب سوژه های متنوع، طراحی و پرداخت خوب و استفاده از کنش‌های باورپذیر و دیالوگ‌های پیش‌برنده را فراموش نکنید. احمد غلامی مجموعه داستانی دارد به اسم «آدم‌ها» که پیشنهاد می‌کنم بخوانید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم خواننده داستان‌های خوب شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.