اعتماد به مخاطب




عنوان داستان : مرد رمال
نویسنده داستان : حسن قاسمی

آقاحبیب دریکی از خیابان‌های پائین‌شهر مغازه‌ای داشت که در آن آرایشگری می‌کرد. آن روز مثل همیشه شروع به تمیز کردن مغازه کرد. مدتی طول کشید تا اولین مشتری برای او آمد. مردی میان‌سال که موهای سرش جوگندمی بود و صدای گلویش خس‌خس کنان به گوش می‌رسید. بعد از سلام و احوال‌پرسی مشتری، در صندلی آرایشگاه نشست. او شرع کرد به صحبت کرد و گفت: آقا حبیب نمی‌دانی چقدر زندگی سخت شده، بنده برج‌سازم، بیشتر خانه‌ها فروش نمی‌رود، کسی پولی برای خرید ندارد. و اجناس هرروز بالاتر می‌رود. آقا حبیب او را خوب می‌شناخت و مجبور بود به شنیدن گفته‌ای بی‌سر ته او گوش کند. مشتری تند تند در چشمان آقا حبیب نگاه می‌کرد و ادامه صحبت را می‌داد. در همین حین پیر مردی ژنده‌پوش وارد مغازه شد. او ساکی بر دوش داشت. چهره او نیم‌سوخته و با چشمانی جمع شده که یک کلاه روستایی بر سر داشت به‌آرامی داخل مغازه شد و به هردو آنها سلام کرد و گفت: آقایان فالتان را برایتان بگیرم. مهره مار هم دارم. آقا حبیب که اصلاً اعتقادی به این حرف‌ها نداشت به او محلی نگذاشت. او کمی مکث کرد و به همان آرامی قدم به بیرون مغازه برداشت، چند قدمی دور نشده بود که مشتری آقا حبیب گفت: میشه بهش بگی به یاد! کارش دارم. آقا حبیب او را صدا زد. پیرمرد دوباره داخل مغازه شد. مشتری انگار حرف‌های قبلی خود را فراموش کرده بود گفت: ببخشید پیرمرد من را تلیم کرده‌اند چکار کنم؟ پیرمرد که تمام حرکاتش به‌سختی بود به او نگاهی کرد و از داخل ساکش مداد و دفتری درآورد وسط دفتر با خط درشت شروع به نوشتن کرد از مشتری پرسید: اسم خود و پدر، مادر و متولد چه ماهی؟ چه سالی هستی؟ مشتری با شوق ذوق خاستی همه سو لات را جواب داد. پیرمرد با دستان لرزان می‌نوشت گفت: اینجا نمی‌شود باید بیرون انجام دهم! چون اینجا نجس است. آقا حبیب با شنیدن این حرف مثل گلوله‌ای شد که از تفنگ رهاشده باشد گفت: جی؟ نجس؟ ها؟ پیرمرد که متوجه احوالات آقا حبیب شده بود لب لوچه خود را جمع جور کرد و با دقت خاستی گفت: منظورم این بود که افراد زیادی به این مکان می‌آیند که تمیز نیستند و آثار گناه هشان باقی می‌ماند ونمی توان اینجا طلسم را شکست. آقا حبیب و مشتری به هم نگاهی معنادار کردند، آقا حبیب که خیلی ناراحت شده بود گفت: برو عمو، نجس چیه؟ سنی از تو گذشته. مشتری که اوضاع را خراب می‌دید وسط حرف آقا حبیب پرید و گفت: پدر جان شما بیرون کارت را انجام بده من کارم تمام شد خدمت شما می‌رسم. چند قدمی دور نشده بود که آقا حبیب گفت: این‌جور شغل‌ها کذاب و دورغ هستند اینها سوادی ندارند. اگر دنبال مشکلات مردم هستند اول مشکل بی‌پولی و بدبختی خود را حل کنند که به این‌رو نیفتند. آقا حبیب لب خندی از ته دل زد که احساس پیروزی و خنکی کل وجودش را گرفت. پیرمرد کاملاً جلو آمد و گفت: می خوای همین‌الان چند تا جن صدا کنم بیان؟. آقا حبیب گفت: آگه تو استاد این کار بودی یک فکری به حال خودت می‌کردی، برو عمو بزرگ‌ترین ضربه‌ای که شماها می‌خورید از علم و دانش است که شماها از آن بی‌بهره هستید علم مثل چراغی است در دل تاریکی.. پیرمرد بیشتر حرص می‌خورد. مشتری که می‌دید کار او با پیرمرد در حال از بین رفتن است دست چت خود را از زیر پیش‌بند بیرون آورد و به شانه آقا حبیب زد و گفت: جان مادرت کار منو خراب نکن! برادر من، بزار طلسم زندگی منو باز کنه. با نگاه التماس گونه‌ای گفت: مرگ من. آقا حبیب که کاملاً طلسم شده بود دیگر حرفی نزد. پیرمرد شماره خود را روی میز گذاشت و رفت. مشتری از داخل آینه به آقا حبیب نگاه می‌کرد گفت: من همه‌جا رفتم جواب نگرفتم اما اینها جواب میدن، برای تو مشکل به وجود نیامده تا بفهمی. آقا حبیب به فکر فرورفت که آیا این کار درستی است؟ چرا یک انسان از خداوند خود کمک نمی‌خواهد؟ مگر او حلال همه مشکلات نیست؟ خود پروردگار در قرآن مگر نمی‌فرماید.....
وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکلَ عَلَی اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَی مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکلِ الْمُتَوَکلُونَ»(ابراهیم: 12)؛ «و چرا بر خدا توکل نکنیم و حال‌آنکه ما را به راه‌هایمان رهبری کرده است؟ و البته ما بر آزاری که به ما رساندید شکیبایی خواهیم کرد، و توکل‌کنندگان باید تنها بر خدا توکل کنند.»
ابروهای خود را بالا و پایین کرد ونمی دانست چه بگوید. دیوانه‌وار به این فکر می‌کرد که بی‌سوادی چه درد بزرگی است که بعضی از مردم گرفتار آن هستند. در دل آهی کشید و احساس خفگی کرد. آقا حبیب به خاطر این‌که مشتری چندین ساله خود را ناراحت نکند سکوت اختیار کرد. اما مشتری دو لبش بسته نمی‌شد و شروع کرد به گفتن داستان طلسم زندگی خود. آقا حبیب راست شو بخوای می دونی چیه؟ ما یک روستایی داریم در دل کوهی که بسیار خوش آب هوا است.. در ده مایکی از چوپان‌ها که همیشه گوسفندان را به بالای تپه‌ای می‌برد که مراتع سرسبز و منظره‌ای دل‌نواز در آن قرار دارد. در بالای تپه سوراخ کوچکی را می‌بیند. او از سر بی‌کاری آن را گشاد می‌کند که ناگهان در داخل آن فرو می‌رود بعد از مدتی متوجه می‌شود که داخل یک اتاقکی افتاده است در آنجا یک جسم طلائی می‌بیند که به شکل یک ماهی درست کرده‌اند که در گوشه‌ای از ستون قرارگرفته بود چون آنجا کمی تنگ تاریک بود از ترس خود را سریع به بالا می‌رساند او پیش من آمد و کل ماجرا را تعریف کرد. من متوجه شدم که احتمالاً آنجا یک مکان باستانی و یا یک‌خانه بسیار قدیمی در آن قسمت وجود داشته با خوشحالی با چند نفر از اهالی ده به آنجا رفتیم و بااحتیاط وارد آنجا شدیم کلی سنگ را جابه‌جا کردیم اما چیزی پیدا نکردیم ولی از ستون و نوع معماری مشخص بود که زمانی در آن زندگی می‌کردند. من قسمتی از زمین را که تاریک بود و با نور چراغ‌قوه نور دادم و با دستان خالی خاک‌ها را کنار زدم ناگهان به استخوان‌های پوسیده انسان‌ها برخوردم که کاملاً در دستانم قرار گرفت کمی وحشت کردم و آن را رها کرده و بیرون رفتم. از ظهر کمی گذشته بود و وقت نهار بود. من دست‌های خو را خوب تمیز نکردم و با همان دست‌ها نهار خوردم دیگِ ترسم رخته شده بود ما تمام‌روز را در آن دخمه خاک را کندیم اما چیزی جز نقش نگارهای زیبا که روی سنگ‌ها حکاکی شده بود چیزی نبود همه ما کاملاً خسته شدهوآنجا را رها کردیم. هفته گذشت دیگرکسی سمت تپه باستانی نرفت. اما من مریض شدم هرکس چیزی می‌گفت. گاهی درد مثل طوفان به سراغم می‌آید که خیلی کشنده است و دکترها متوجه درد من نمی‌شوند. گاهی می‌گویند رودهایت مشکل دارد گروهی دیگر می‌گویند از کیسه صفرا می‌باشد اما اهالی ده اعتقاددارند که من طلسم شده‌ام. خیلی دعا، راز نیاز کردم اما افاقه نکرد. می‌گویند: تو قدم به خانه شیاطین گذاشته‌ای جنی در میان مهرهای ستون فقراتت نشسته، که باید طلسم شکسته شود. درست بعدازآن مشکلات برج‌سازی بیشتر شد و بیشتر مالم از دستم رفت. آقا حبیب این‌ها کارهای عجیب و باورنکردنی انجام می دند. با تمام شدن داستان مشتری آقا حبیب کمی جاخورده بود که در وجودش علم دانش کمی به عقب‌رفته بود وجای خود را به پری، جن، شیاطین داده بود، اما شعور و عقل او همه این‌ها را پاک کرد و خود را جمع کرد و گفت: نمی‌خواهم شمارا ناراحت کنم اما بیشتر مردم گرفتار این‌گونه افراد هستند به مور نکن. مشتری گفت: کسی دیگه از من آپارتمان نمی‌خرد، ساخت ساز من کم شده است. او چنان قیافه‌ای گرفت که انگار هیچ گناهی ندارد و ادامه: من طلسم شدم. آقا حبیب همچنان که مشغول کار خود بود گفت: برادر من تورفته بودی سراغ گنج، مشتری در صندلی خود جابه‌جا شد و کمی اخم کرد و گفت: آقا حبیب کدوم گنج، حالا گیرم من اشتباه کردم ولی می دونم طلسم شدم دارم نابود میشم. تمام علائم طلسم شده‌ها رو می‌بینم چهره‌اش داغ و تنوری شدوصدایش از درون وحشتی که سال‌ها درگیرش کرده بود بلند می‌شد. آقا حبیب که کار اصلاحش تمام شد مشتری سریع به پیرمرد زنگ زد. صدای پیرمرد از پشت‌گوشی شنیده می‌شد او با صدای بلند می‌گفت: آقا من آنجا نخواهم آمد فردا به آدرسی که می‌گویم بیاید، هرجایی مناسب طلسم باز کردن نیست راه روش خودش را دارد. دور برت آدم‌های نامحرم زیاد نباشد باید دور از شیاطین و افراد بدبین کار انجام شود. بله آقا شوخی که نیست.. مشتری که دلش قرص شده بود سینه سپر کرد و گفت: چشم فردا میام. یک ماهی از این ماجرا گذشت که آقا حبیب در خیابان همان مشتری را دید که روی ویلچر نشسته و گردن خود را نیز بسته بود. با دیدن او کمی ناراحت شد و به سمت او رفت، بعد از احوال‌پرسی، حال روز او را جویا شد. مشتری که خیلی دمق بود گفت: آقا حبیب دست‌بردلم نگذار که خونه، کاش آن روزبه حرف شما گوش کرده بودم. من فردای آن روزبه محل قرار رفتم که محله متروک و دورافتاده‌ای بود. وارد خانه‌ای شدم که بسیار کهنه ساخت و قدیمی بود. پیرمرد را در آنجا دیدم او مرا به اتاقی برد در حین صحبت با او بودم که چند نفر غول‌پیکر در مقابل چشمانم نمایان شدند تازه فهمیدم چه بلائی سرم آمده آن‌ها می‌خندیدند و تماشاگر کارهای من وپیر مرد بودند. پیرمرد رئیس آنها بود کار آنها همین بود که افراد ساده او را به مکانهای خلوت ببرند تا پول خوبی به دست بیاورند نزدیک به چهل میلیون تومان از من بردند تا رهایم کنند تازه چنان کتکی به من زدند که تا مدتی باید توی ویلچر بنشینم نمی‌دانم کمرم شکست تا طلسمم شکست


یخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ ما ییخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرُونَ9
می‌خواهند خدا و کسانی را که ایمان آورده‌اند فریب دهند، باآنکه جز خودشان را فریب نمی‌دهند و نمی‌فهمند.

فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کانُوا یکذِبُونَ
در دل‌های ایشان بیماری (جهل و عناد) است، خدا بر بیماری آنها بیفزاید و برای ایشان است عذابی دردناک، به سبب آنکه پیوسته دروغ می‌گفتند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حسن قاسمی سلام

پیش از این اثری از شما خوانده بودم که ضعف ساختاری داشت و به شدت دچار پراکندگی و عدم انسجام بود. اما این داستان (با وجود نقاط ضعفی که می‌توان گفت طبیعی است)، در مقایسه با کار قبل، یک پیشرفت فوق‌العاده به حساب می‌آید. ماجرا از آرایشگاه مردانه و با سه شخصیت محدود شروع می‌شود، همان‌جا ادامه می‌یابد و به پایان می‌رسد. این تمرکز مکانی و تمرکز بر یک ماجرای محوری و محدودیت شخصیت‌ها به نویسنده مجال پرداخت دقیق‌تر و درست‌تری داده است. فضاسازی خوب درآمده است و شخصیت‌ها با وجود سادگی در پرداخت، باورپذیر و ملموس شده‌اند. در دیالوگ‌ها و کنش‌ها طنز ظریفی هست که مخاطب را جذب می‌کند؛ برای مشتری ساده‌لوح دیالوگ‌ها و کنش‌های ریزی طراحی‌شده که باورپذیری را تقویت می‌کند و اتفاقاً حضور اوست که در داستان تعلیق ایجاد می‌کند. استیصال مشتری را درست به نمایش گذاشته‌اید و همین نکته بر تعلیق و کشش کار افزوده است. آنچه که لازم است از آن پرهیز کنید مستقیم‌گویی‌هاست؛ البته در این اثر مستقیم‌گویی را به حداقل رسانده‌اید چون وقتی آقاحبیب رفتار مشتری و ساده‌لوحی او را می‌بیند به فکر فرو می‌رود و آیه‌ای از قرآن را به یاد می‌آورد که در آن به توکل بر خداوند تأکید شده است. این یادآوری چندان کلیشه‌ای نشده و توی ذوق نمی‌زند، اما آوردن آیه‌های پایانی خیلی رو و مستقیم هستند. جوری است که به نظر می‌رسد نویسنده دارد خوانندۀ داستان را نصیحت می‌کند و لازم است بدانید پند و اندرزهای مستقیم باعث می‌شوند مخاطب داستان را پس بزند. شما داستان را بنویسید و ماجراها را به نمایش بگذارید و حتم بدانید خواننده خودش به نتیجه مطلوب خواهد رسید. پیشنهاد می‌کنم در آثار بعدی‌تان از مستقیم‌گویی و اندرزهای اخلاقی به شکل رو و آشکار بپرهیزید چون به نظر می‌رسد این نکته هنوز هم پاشنه آشیل آثار شماست. نصیحت را کنار بگذارید و به مخاطب اعتماد کنید. به مطالعه و تمرین جدی و خستگی‌ناپذیر ادامه دهید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.